2777
2789
عنوان

زندگی نگار

| مشاهده متن کامل بحث + 16018 بازدید | 169 پست

پارت۱۱۰


همه چی به سرعت میگذشت کمی از علایقم گفتم و مصطفی از ریز جزئیات زندگیش گفت ولی ازم چیزی نمی پرسید . تو فکر فرو رفتم با غم عمیقی که تو صدام بود گفتم : _ من تو گذشته ام چیزی هست که....


حرفمو قطع کرد اولین بار بود که پرید وسط حرفم.


_صبرکن صبر کن ، هرچی که هست این غمگین بودنات مربوط به گذشته اس؟ با سر حرفشو تایید کردم.


_این گذشته تو آینده تاثیر میذاره ؟؟؟


_نه


_پس حرفشو نزن . ببین نگار من همین که مال منی خوبه فقط بهم وفادارباش مال خودم باش جونمم واست میدم .


بااین حرفش دلم قرص شد. لبخند عمیقی از ته دل زدم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۱۱



همه چی سریع تر لز اون چیزی که فکر میکردم انحام شد. از بین دوستانم فقط رویا رو دعوت کردم .... مراسم عقدو یه محضر شیک به انتخاب مصطفی رزرو کردیم . لباس کرم گیپور که محجبه بود پوشیدم و آرایشگاه رفتم موهام چون قرمزی داشت، شکلاتی تیره کردم و شینیون ساده ای هم انجام دادم. خودمو تو آینه آرایشگاه نگاه کردم . من کجام!!!!! کارم درسته؟!!!! سر گیجه داشتم رویا صدام کرد. نگار گوشیت زنک میخوره. ... جواب دادم . محمد بود گریه میکرد التماس میکرد که نرم پای سفره عقد.


_ نمیتونم منم حق زندگی دارم همونجور که تو داشتی


_من مجبور شدم نگار


سکوت کردم .


_شیما رو طلاق میدم قول میدم تا چندماه آبنده ‌. من بدون تو میمیرم. من اشتباه کردم.


_الان دیگه دیره بغض داشتم


_من دوستت دارم نگارم


زدم زیر گریه خیلی گریه کردم آرایشم خراب شد و خانم آرایشگر عصبی شد


تلفن قطع شد.‌‌.


دوباره زنگ زد.


_خواهش میکنم اذیتم نکن محمد من به اندازه کافی تاوان دادم..


_قربونت بشم من جبران میکنم تصمیم اشتباه نگیر

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پارت ۱۱۲




شک عجیبی به دلم افتاده بود .رویا ازم میخواست توجهی نکنم‌...فکر کردم که نرم مراسمو فرار کنم‌. اما چهره ی مهربون مصطفی از جلو چشمام کنار نمیرفت.گوشیم یکسره زنگ‌میخورد. خاموشش کردم.


هیچ تضمینی وجود نداشت که محمد به حرفش پای بند بمونه... میکاپمو مرتب کردن و از ارایشگاه بیرون اومدم. مصطفی با دیدنم چشماش برقی زد و شالمو جلو تر کشید.


اصلا متوجه نشدم کی بله رو گفتمو همه چی تمام شد. من به عقد رسمی و دائم مصطفی در اومدم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۱۳



مصطفی  از پدرم اجازه گرفت که باهاش برم و تو دورا عقد باهم زندگی کنبم تا عروسی.مصطفی یه خونه ۷۰متری داشت کمی وسایل برای خونه خریدیم و حداقل امکانات زندگی فراهم شد. مرتب ازم میخواست کنکور ارشد بدم ولی من حوصله نداشتم...‌ همیشه بفکر پیشرفت من بود من همچنان کم حرف و به دور از هرگونه علاقه ای نسبت بهش بودم‌. یاد محمد افنادم که اولین بار به خونه اش رفتم. چقدر دودل بودم چقدر سخت بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۱۴




مصطفی مهربون بود هوامو داشت سه روزی بود که عقد بودیم ولی من ازش فرار میکردم یا خواب بودم یا کارداشتم دلم نمیخواست بهم نزدیک بشه.همش محمد تو تصوراتم بود. روز چهارم از عقدمون بود داشتم تو آشپزخونه غذا میپختم که مصطفی از بیرون اومد.


_به به چه بویی . ممنون به زحمت افتادی


لبخند زدمو گفنم_،خواهش میکنم.


اومد نزدیکم . حس گر گرفتگی داشتم .خواست دستمو بگیره رفتم عقب. با تعجب نگام کرد . عزیزم خواستم دستتو ببوسم که زحمت کشیدی. این کارم ناراحتت میکنه؟؟؟


_سرم پایین بود چیزی نگفتم‌‌‌‌..‌


_کاش نگار باهام حرف بزنی مثل دوتا غریبه تو لین خونه ایم..‌کاری کردم که ناراحتت کرده؟!!! سر تکون دادم یعنی نه.


خب پس چیه !؟


جوابی نداشتم. حتی شالتو از سرت برنمیداری!!!، نامحرمم؟


حرفی نزدم فقط اشک ریختم و رفتم توی اتاق.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۱۵




مصطفی دوری کردنامو به پای خجالتی بودنم میگذاشت. اصراری نمیکرد تا اذیت نشم انگار منتظر بود من برم سمتش یا حداقل اجازه بدم بیاد نزدیکم.


....


دوهفته ای گذشت با اصرارمن مصطفی قبول کرد به کارم تو شرکت ادامه بدم. یادمه یه روز مشغول کارم بودم که مصطفی اومد پیشمو گفت کار مهمی واسم پیش اومده میخوام با احمد برم همدان میای بریم؟ خوشحال شدمو قبول کردم.... تو طول سفر مصطفی از همه چی حرف میزد فهمیدم اطلاعات عمومیش بالاست‌ . رسیدیم همدان و مصطفی و احمد کارشرکتو انجام دادن و من تو ماشین منتظر موندم. بعد از اتمام کار احمد رفیق ۱۵ساله ی مصطفی اصرار کرد که بریم خونه ی دختر عمه اش مریم.... !!!! انگار مصطفی دختر عمه ی احمدو میشناخت. بهرحال قبول کردیم. جلو ساختمانشون وایسادیم قبل اینکه برم بالا مصطفی اروم بهم گفت_عزیزم دختر عمه ی احمد یه کم اخلاقاش خاصه اگه چیزی گفت دلخور نشو

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۱۶




در زدیم خانم مسنی دروباز کرد عمه ی احمد بود . بعد احوالپرسی رفتیم تو . خونه ی نسبتا لوکسی بود یه خانم تپل با تونیکی که اصلا مناسب نبود و ظاهرا حامله بود حلومون سبز شد.احمد با دخترعمه اش دست دادو روبوسی چندش آوری کردن. مصطفی بهم اشاره کرد که یعنی اهمیت نده. حلو رفتم سلام کردم . با لبخند مسخره ای گفت _تو زن مصطفی شدی!!!! فک کردم سلیقه ات خوبه. بعدشم بلند زد زیر خنده . مصطفی گفت _خانمم ماهه معلومه که سلیقه ام خوب نیست عالیه عاااالی.


قلبم شکست. چقدر صمیمی بودن.مصطفی تمام مدت به من مگاه میکرد یا سزش پایین بود. احمد کنار مریم نشست و دستشو روی زانوی لخت مریم گذاشت و گرم صحبت شدن.‌‌. یهو بی مقدمه به من گفت :تو چرا اینقد سیاه سوخته ای!!!! حالا خودش بینیش کوفته ای بود و هیچ زیبایی خاصی نداشت.مصطفی گفت از بچگی دنبال یه خانم مثل نگار بودم خدا منو دوست داشته که نگار و بهم داده....سکوت بود و مریم پوزخند زننده ای زد.  یه کم گذشت همسرشم از سر کار اومد و گرم صحبت شدن

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۱۷



حس خوبی نداشتم انگار احساس مالکیت نسبت به مصطفی داشتم.غم تو دلم نشست ‌مصطفی اینو فهمیدو سریعا عزم رفتن کرد...‌ باهم به هتل رفتیم . دلم گرفته بود حرفی نمیزدمسرشام بوپیم که مصطفی گفت. _چرا چیزی نمیخوری خانم ؟ _میل ندارم. _جاییت درد میکنه؟ _نه خوبم. .



احساس میکردم چیزی هست که مصطفی بهم نمیگه ....دلم شور میزد که نکنه مصطفی هم مثل محمد باشه.



رفتیم اتاقمون . سریعا لباس راحتیمو پوشیدمو پتو کشیدم رو سرم و دراز کشیدم. یواشکی گریه کردم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۱۸



مصطفی لبه ی تخت نشسته بود و بهم نگاه میکرد:_نگارجان چیه عزیزم؟؟


_با بغض زیر پتو گفتم: هیچی خوابم میاد


مصطفی  آهی کشید و گفت:_چزا گریه میکنی؟؟؟،جواب ندادم ... _داری ناراحتم میکنی خانمم!


باز حرفی نزدم . اروم پتو رو کشید کنارو گفت :دلم نمیخواد گریه کنی. بهم بگو . حرف بزن باهام .... گریه کردم و چیزی نگفتم‌‌.


_میخوای ناراحتم کنی؟؟؟؟


_با گریه  بریده بریده گفتم نه اون مریم چیکار با تو داره؟!


خندید و گفت:اون دیوونس تو به دل نگیر .


نمیدونم چرا ولی دلم میخواست بغلم کنه .ازش خحالت میکشیدم .


دستشو گرفتم دستمو فشرد.... چراغا خاموش کرد که بخوابیم.....


ملتمسانه کفتم مصطفی ؟


_جانم


_میشه ....


_چی میشه؟؟


_ نتونستم بگم فقط به پهنای بغلش خیره شدم... آروم منو به خودش نزدیک کرد و غرق آغوشش شدم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۱۹



ن به خوبی سپری میشد‌ . برعکس محمد که زندکی باهاش پر تنش بود ، مصطفی زندگی آروم رو ترجیح میداد و اصلا اجازه بحث و تنش رو نمیداد دوماهی بود که عقد بودیم.هنوز با مصطفی راحت نبودم‌ . مشغول آب دادن به گلا بودم که گوشیم زنگ خورد.. بله _


_نگارم؟


محمد بود. استرس گرفتم با دلشوره ی و صف نشدنی گفتم


_چرا زنگ میزنی؟


_لجبازیو بزار کنار .‌.خوب تنبیهم کردی .بسه دیگه برگرد.


دلگیر بودم از طرفی نمیخولستم به مصطفی خیانت کنم.


_دارم زندگیمو میکنم دست از سرم بردار‌


قطع کردم . چندبار دیگه زنگ زد جواب  ندادم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۲۰



از اینکه محمد با تماساش مصطفی رو متوجه خودش کنه استرس گرفتم .خدایا تمام زندگیم پر از ترس و استرس بود .  از اون موقع که محمد زنگ زده بود رو کاناپه نشسته بودم نفهمیدم چقدر زمان گذشت به خودم اومدم  که هوا تاریک شده بود.  لامپ رو خواستم روشن کنم متوجه نبود برق شدم. تو تاریکی با نور گوشیم وضو گرفتم و سر سجاده نشستم و سجده کردم و تامیتونسنم اشک ریختم.


گوشیم زنگ خورد مصطفی بود . _صدات چرا گرفته گله نازم؟


_بلند گریه کردم دست خودم نبود از تو داغون بودم.


_چی شده نگرانم؟؟نگارم؟؟


_بابغض گفتم برقا رفته.


_الهی عزیزم نترس زود خودمو میرسونم.سریعا قطع کرد . هر چنددقیقه زنگ میزدو دلداریم میداد که نترسمو تو راهه...اما مصطفی نمیدونست که من بزرگ شدم و دیگه مثل قبل از تاریکی شب نمیترسم....من از گذشته تاریکم ترسیده بودم از حماقتهام . از آبروم..... بودن و نبودن مصطفی چندان فرقی تو زندگی برام نداشت.من مسخ شده ی یک عشق خام بودم.عشقی که تا گلو منو از همه ی آدما خصوصا مردها سیرلب میکرد.


زودتر از اونچه که فکر میکردم به خونه اومد و دستامو دورش حلقه کردم و تو تاریکی بیاد آزارهای  محمد ،تو بغل مصطفی اشک ریختم 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۲۱



اوضاع شرکت مثل همیشه عادی بود مصطفی به یک دورهمی خانوادگی دعوت شده بود.ازم خواست برم خونه و آماده بشم. هیچ اجباری تو تصمیماتش برای من وجود نداشت  همیشه اگه کاری ازم میخواست منطقی ازم خواهش میکرد. بیشتر بزام مثل یه رفیق بود تا همسر.


مشغول آماده شدن بودم که صدای زنگ در اومد‌ . رویا بود تعجب کردم اومد تو و بعد احوالپرسی و خوردن چای من و من کنان میخواست چیزی رو بهم بگه

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۲۲


شغول آرایش جلو آینه بودم برای مهمونی شب.... _خب نگفتی چخبرا ازاین ورا؟؟!


_نگار ؟؟ حوصله داری یه چیزی بگم؟؟


_بگو


_بهم نمیریزی؟


_چشم از آینه برداشتمو بدون پلک زدن نگاش کردم .


_فرناز ازم خواسته راضیت کنم باهاش یه قراری بزاری.


_نه


_حالش خوب نیست


_حال هیچکس خوب نیست.


_بهش فرصت بده مثل اون (محمد) نباش که فرصت حرف زدنو ازت گرفت.


رویا هیچوقت اسم محمد و نمیبرد همیشه اون یا این خطابش میکرد خوب میدونست حتی از شنیدن اسمشم بهم میریزم.


_بزار فکر کنم خبرت میکنم.


لبخند عمیقی زد و منو بوسید... رویا مهربون ترین همدم من بود‌.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۲۳



موهام روی شونه هام پهن بود هنوز نبسته بودمشون، تا پایین تر از کمرم  بلندیش بود. کت و شلوار سرمه ای با کفش و شال سفید سرمه ای مو که مصطفی به تازگی برام خریده بودو پوشیدم . هنوزدشالمو رو سرم نذاشته بودم که مصطفی اومد با دیدنم جا خورد انگار تازه متوجه موهام شده بود. به طرز  دیوانه واری، زیبایی هامو ازش قایم میکردم. خودآزارترین ادم ، من بودم...


چشماش برق میزد. پوشه های تو دستشو روی میز گذاشت و نزدیکم اومد.


_موهای خودته؟درست میبینم؟؟


_اوهوم


_نگار باورم نمیشه!!!!


دستی به موهام کشید انگار به فرش ابریشم وتارهای گرانبها دست میکشید.


قسمتی از موهامو تو دستش گرفتو بو کرد.


_چرا تابحال نشون نداده بودی .! همش میبندیشون یا شال سرته!!!


_سکوت کردم..‌‌


_لبخند زیبایی به لب داشت مثل بچه ها ذوق کردم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۲۴



یف سفیدمو روی پام تو ماشین گذاشتم.مصطفی  نگاه مهربونی بهم کرد و شروع به رانندگی کرد.


دلشوره داشتم. تازه یکسری از افراد فامیل مصطفی رو میخواستم ببینم و آشنا بشم.


_نگار جان سعی کن کنارم باشی و خیلی ازم فاصله نگیری... امکانش هست؟


_اوهوم.


از الان اگه کسی چیزی بهت گفت من پیشاپیش عذر میخوام.


_مثلا کی .؟


_کلی گفتم . خیالم راحت باشه؟


_اوهوم



جلو ی یه باغ رستوران مجلل پارک کردیم‌.کنار مصطفی راه میرفتم‌. به میز رزرو شده رسیدیم و من به کمک مصطفی نشستم. پسری که موهای جلوش حلو گندمی شده بود و ظهر مرتب و اندام لاغری داشت به سمت ما اومد . مصطفی پیش دستی مرد و جلو تر رفت . دست دادن منم سلام کردم معرفی میکنم _نگار جان همسرم


_دکتر بهمنی


سلام کردم‌ .‌‌ درست میشنیدم!!!!!، گوشامو تیز کردم‌.


مصطفی تعارف کرد و نشستیم. _خب چطوری سعید حان؟


اره درسته سعید بهمنی دوست صمیمی محمد . همون که میخواست وساطتمو بکنه که حذف نشم ..‌‌‌ خدای من چقدر عجیبه! داشتم شاخ در میاوردم.‌‌‌‌‌‌‌‌.‌‌ نمیدونستم از اینکه هیچوقت سر کلاسش نرفتمو اینکه نخواستم محمد درموردم بهش بگه خوشحال باشم یا ناراحت باشم از اینکه دوست صمیمی محمده!!!!! 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز