پارت۱۲۴
یف سفیدمو روی پام تو ماشین گذاشتم.مصطفی نگاه مهربونی بهم کرد و شروع به رانندگی کرد.
دلشوره داشتم. تازه یکسری از افراد فامیل مصطفی رو میخواستم ببینم و آشنا بشم.
_نگار جان سعی کن کنارم باشی و خیلی ازم فاصله نگیری... امکانش هست؟
_اوهوم.
از الان اگه کسی چیزی بهت گفت من پیشاپیش عذر میخوام.
_مثلا کی .؟
_کلی گفتم . خیالم راحت باشه؟
_اوهوم
جلو ی یه باغ رستوران مجلل پارک کردیم.کنار مصطفی راه میرفتم. به میز رزرو شده رسیدیم و من به کمک مصطفی نشستم. پسری که موهای جلوش حلو گندمی شده بود و ظهر مرتب و اندام لاغری داشت به سمت ما اومد . مصطفی پیش دستی مرد و جلو تر رفت . دست دادن منم سلام کردم معرفی میکنم _نگار جان همسرم
_دکتر بهمنی
سلام کردم . درست میشنیدم!!!!!، گوشامو تیز کردم.
مصطفی تعارف کرد و نشستیم. _خب چطوری سعید حان؟
اره درسته سعید بهمنی دوست صمیمی محمد . همون که میخواست وساطتمو بکنه که حذف نشم .. خدای من چقدر عجیبه! داشتم شاخ در میاوردم.. نمیدونستم از اینکه هیچوقت سر کلاسش نرفتمو اینکه نخواستم محمد درموردم بهش بگه خوشحال باشم یا ناراحت باشم از اینکه دوست صمیمی محمده!!!!!