2777
2789
عنوان

زندگی نگار

| مشاهده متن کامل بحث + 16018 بازدید | 169 پست

پارت ۱۲۵



کمی بعد یکی یکی به افراد حاضر در مهمانی اضافه میشد. از بین تمام مهمانها دختر لاغر اندام و استخوانی که چهره بانمکی داشت زیرزیرکی نگام میکرد همه سر میز ما می اومدن و تبریک میگفتن به جز اون دختر.


همه مشغول صحبت در حیطه ی کار بودن .اکثرا پسرخاله ها و پسر دایی های مصطفی بودن همه یا وکیل بودن یا صاحب کسب.


قبل از سرو شام دختر از جاش بلند شد و نزدیک جمع شد..‌  _به به سلام فرخنده خانم ، چه عجب افتخار دادین یه تکونی بخورین!.


با گفتن این جمله از طرف یکی از پسرخاله ها، همه خندیدن .فرخنده نگاهی بهم کردو گفت:مبارکه! .مصطفی مهدکودک باز کردی؟


_مصطفی خونسرد لبخندی زدو دستشو گذاشت پشت کمرم و رو به جمع گفت خدا این فرشته رو نصیبم کرده . درسته سنش کمه ولی لیسانس حقوقه و یکی از بهترین و با اخلاق ترین آدمیه که من میشناسم.


_یکی گفت مصطفی الکی از کسی تعریف نمیکنه!!.


توجه همه به سمت من بود و حسابی گرم وصمیمی باهام رفتار کردن. موقع شام مصطفی طبق عادت همیشه اش گوشتو توی ظرف غذام خورد کرد تا بتونم راحت تر بخورم. زیرلب گفت :چیزی کم و کاستی بود بهم بگو تعارف نکن. خندیدم و تشکر کردم.


این حرکت مصطفی از چشم فرخنده دور نموند و با نگاهی اخم آلود شروع بع غذا خوردن کرد.


بعد شام یکی از پسر دایی ها با سه تار شروع به خواندن کرد.


سوزناک میخوند و نگاه مصطفی از روی صورتم برداشته نمیشد و من معذب بودم 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۲۶




 مدت خیلی کم متوجه شدم بخاطر چهره و خوش مشرب بودن مصطفی دو سه نفری از آشناها بهش علاقمند بودن ولی مصطفی قبولشون نکرده.... مصطفی پسری با موهای قهوه ای که سفیدی ام لابه لاش دیده میشه .چشمهای قهوه ای و پوست سفید بینی قلمی و عینک طبی....


 


عاشقش نبودم ولی ازاینکه کنارم بود احساس رضایت داشتم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پارت ۱۲۷



خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه با فرناز قرار گذاشتم نمیدونم چرا ولی دلم میخواست حرفاشو بشنوم. نزدیک غروب بود توی پارک نزدیک شرکت قرار داشتیم.‌‌‌‌... فرنلز و از دور دیدم عوض شده بود بینی شو عمل کرده بود چهره اش بهتر شده بود. سلام کرد جوابی ندادم. روی نیمکت نشسته بودم_ منم بشینم؟_


_هرجور راحتی


شاخه گلی که اصلا متوجه اش نبودمو سمتم گرفت . ازش گرفتم.


_نگار من دوستت دارم من فقط میخواستم کمکت کنم..


_ممنون ولی مگه کمک خواسته بودم ازت؟؟


_دلم نمیخواست لینجوری بشه؟! منو ببخش.‌.‌‌.فکر نمیکردم محمد بره!


منو میبخشی؟


_پوزخند زدم .گلوم میسوخت اما گریع نکردم .نمی خواستم اشکامو ببینه.


_دارم ازدواج میکنم نگار. نمیخوام نفرینت پشت سرم باشه.


عصبی شدم . همه چیو آسون میدید.


_ تو منو دوس داری؟؟؟ اصلا فهمیدی چیکار کردی باهام؟؟؟


گلب که آورده بودو پر پر کردم.


_اینو ببین پر پر شد مثل من .‌‌. هروقت تونستی اینو بحالت قبل بر گردونی میبخشمت .


بلند شدمو ازش فاصله گرفتم بلند پشت سرم گفت : بیشتر ازاین نخواه بدبخت باشم.


بدون اینکه نگاش کنم داد زدم خودت بدبختی رو میخواستی ازت نمیگذرم.



دویدمو از اونجا دور شدم. ‌‌‌‌‌



ته دلم بخشیده بودمش اون حقیر تر ازاینا بود که من کینه شو به دل بگیرم. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۲۸



چندماهی از عقدمون میگذشت و من درگیر خرید جهیزیه بودم پدرم هیچ هزینه ای رو تقبل نکرد و من نمیدونستم چه کنم.... مصطفی از غرورم آگاه بود به لطف گذشته تلخم ، دیگه به راحتی محبت و لطف کسیو قبول نمیکردم . مصطفی از دغدغه ام خبر داشت یه روز تو شرکت بهم گفت ما اینجا به کارمندای خوبمون وام میدیم....لازمش داری،؟؟؟ اخه چجوری قسط پرداخت کنم؟! از حقوقت کم میشه اخم همراه لبخند تحویلم داد و گفت پارتی بازی ام نداریم‌‌... خندیدم و ته دلم خداروشکر کردم بخاطر حفظ عزت نفس کمی که ازم بلقی مونده بود.....



تولد استاد بهمنی و جشن نامزدیش بود منو مصطفی دعوت بودیم دلم میخواست لباسامون ست باشه کلی گشتم تا لباس مناسب با کت زرشکی مصطفی پیدا کنم‌ . لباسم بلند بود و پوشیده . وارد خونه ویلایی نسبتا بزرگی شدیم حدود ۲۰۰نفر جمعیت داشت و اکثرا تیپ رسمی داشتن.‌‌‌.‌‌.کنار مصطفی قدم میزدم. نزدیک دکتر بهمنی شدیم به خودشو همسزش تبریک گفتیم و کادوی سکه ای که از قبل آماده کرده بودیم به همسزش دادمو بوسیدمش.


صدایی پشت سرم گوشمو نوازش داد.تنم یخ کرد توان حرکت نداشتم . محمد و شیما بودن....شیما بینیشو عمل کرده بود و انصافا با چشمهای آبیش زیبا بود. مصطفی با محمد احوال پرسی کرد. سلام کردمو بازوی مصطفی رو محکم گرفتم.... نمیتونم بگم درونم چی میگذشت فقط لینکه مثل یه بمب ساعتی هر لحظه امکان منفجر شدنم بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۲۹



قلم به تپش افتاده بود و حالم خوشنبود از عرقای سردی که روپیشونی و صورتم خودنمایی میکرد مشخص بود. مصطفی دستمو گرفت_چرا اینقد یخی؟؟؟ نگار؟؟؟؟


روی نزدیکترین صندلی نشستم . مصطفی رفت واسم نوشیدنی بیاره.‌‌‌‌ چندتا نفس عمیق کشیدم‌‌‌‌... زیرلب فحشی نثار محمد دادم.


حالم بهتر بود _عزیزم اصلا خوب غذا نمیخوری.


_مصطفی جان خوبم.... متعجب نگام کرد  با تکون دادن سرم گفتم_چیه؟


_شمرده شمرده گفت :_مصطفی جان!!! من مصطفی جان توام؟


از دنبال محبتم بودنش خوشم می اومد . لبخند زدمو گفتم _بله


_ دیگه چی ام واست؟؟


لبخند زدم _رفیقمی ، دوستمی، همکارمی ، مدییییرمی .


تک خنده ای کرد و گفت _همسرت؟؟؟


لبخند محوی زدمو گفتم _اوهوم هستی. همسرمم هستی. گرسنمه میشه برام خوراکی بیاری!!!!؟؟؟


دستپاچه بلند شد و رفت سر میز سرو


....


دلم برای مصطفی میسوخت اون چه گناهی داشت که گیر من افتاده بود!!!! از ته دلم ازخدا کمک میخواستم. خدایا آبرومو نریز....آبروی مصطفی رو حفظ کن.  



اونشب اصلا محمدو ندیدم همش دور بودن و مشغول صحبت با افراد دیگه. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۳۰




۲۵اسفند بود قرار بود عروسیمون نزدیک عید باشه. استرس و دلشوره داشتم مصطفی همه کارهارو خودش متقبل میشد تا من استرسم کم بشه. با پولی که پس انداز کارم و وام شرکت جهیزیه معمولی گرفتم. نگران بودم از سرزنش شدنم از طرف خانواده اش. انقدر استرسم شدید بود که ناخن میجویدم. مصطفی کلافه بود دستمو گرفت و گفت_نکن دختر همه ناخوناتو خوردی.‌‌‌ نگار نظرت چیه منطقی حرف بزنیم.؟ _با سر تایید کردم


_عزیزم وسایلی که میخری مال هردومونه درست؟


_اوهوم..


_چرا باید همه رو شما تهیه کنی؟!


_اخه رسمه


_من اصلا ازت توقع ندارم به این تفکرات غلط اهمیت بدی. زندگی هردومونه هردو قراره استفاده کنیم پس باهم درحد توانمون میخریم....


حرفش منطقی بود بوی ترحم نمیداد. دلم آروم گرفت و خوشحال شدم.


هفته ی پر مشغله ای داشتیم. خونمونو رنگ کردیم اتاقمونو آبی کردیم با طرح برگ طلایی. بقیه فضای خونه کاغذ دیواری نقره ایو طلایی... ست مبلمان و پرده ام آبی درباری و آبی خیلی کمرنگ و ملایم بود.همه چی نقلی و قیمت مناسب بود. فرشمم سفید انتخاب کردم. خونمونو دوست داشتم....تالارو آرایشگاه رزرو کردیم. لباس عروسم گیپور و پفی بودمن عاشق پف لباسمو تور عروسیم بودم. لباسو با رویا رفتیم دیدیم .مصطفی کار داشت نیومد. تو دلم خداروشکر کردم چون اصلا روم نمیشد جلوش لباس پرو کنم. با رویا اومدیم خونه شزبت خوردیمو خندیدیم. دراخر رویا کادویی رپی تختم گذاشت و خدافظی کردو رفت. کادو رو باز کردم لباس خوابی از تورو حریر قرمز بود.از اینکه قراربود اینو بپوشم و مصطفی ببینه خجالت زده شدم.... یادم افتاد محمد. واسم لباس خواب خریده بودو من هیچوقت نپوشیدمش....گذاسته بودمش مثلا شب اول عروسیمون بپوشم حالا من کجا بودمو اون......



غم دوباره مهمون دلم شد.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۳۱



دل تو دلم نبود .آرایشگاهم جای خیلی خوب شهر بود بعد از تموم شدن میکاپ شینیون و پوشیدن لباسم و کذاشتن تاج و تور.. خودمو تو آینه دیدم. زیبا شده بودم .رویا ازم کلی عکس گرفت.ته دلم استرس امشبو داشتم. چجوری باید از مصطفی میخواستم که کاریم نداشته باشه. چه فکری میکنه!! ذهنم درگیر بود. شاگرد آرایشگر بلند گفت اقای داماد اومد.... مصطفی وارد شد و همه کل کشیدن . سرم پایین بود ازش خجالت میکشیدم . متوجه شرم نگاهش شدم. قرمز شده بودو تند تند عرق میکرد.


نزدیکم اومد و زیرلب گفت :فوق العاده ای.


بعد از مدتها دلم قنج رفت. از تحسینش خوشم اومد.


باهم سوار ماشین شدیمو به باغ عکاسی رفتیم بعدشم تالار. تمام فکرو ذهنم آخرشب بود.


تمام اتفاقا و رابطه ام با محمد جلو چشمم بود. فیلمبردار ازمون خواست که باهم برقصیم .... مصطفی خحالت زده بود منم همینطور . آهنگ شروع به خواندن کرد من دستامو تکون دادمو مصطفی هم فقط دست میزد

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۳۲



جشن تموم شد . بعد از دور دور تو خیابونا با خسته شدن مهمونا،  به  خونمون اومدیم.... استرس داشتم . رفتم تو اتاق لامپ خاموش بود از مصطفی خواستم لباس عروسمو کمک کنه دربیارم . تاریکی بود و سکوت چیزی نمیگفت. شنیون موهامم باز کرد . لباسامو برداشتمو رفتم حمام. درو مثل همیشه قفل کردم.


بیرون از حمام که اومدم مصطفی شربت خنک بهم داد. لباساشو عوض کردو رفت حمام.... منم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم....


صبح صبحانه اماده کردم. مصطفی چیزی نمیگفت ولی معلوم بود دلخوره!!!

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۳۳



به پیشنهاد مادر همسرم ما به مشهد رفتیم و اونجا از اقا امام رضا خواستم کمکم کنه. شب اولی که هتل بودیم .مصطفی رفته بود دوش بگیره خواستم لباس راحتی بپوشم که چشمم به لباس خواب قرمزی که رویا خریدع بود خورد. لباس و پوشیدم و لب تخت نشستم. مصطفی از حمام بیرون اومد و با دیدنم متعجب شد .... سرم پایین بود اومد جلو دستمو گرفت و گفت:_اجازه هست؟؛؛!؟


با خجالت سرمو به نشانه تایید تکان دادم......



اونشب برای اولین بار معنای واقعی زن بودن روفهمیدم....

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۱۳۴



یک سال تز زندگی مشترکمون گذشته بود ومن آرامشو با تمام وجودم حس میکردم .عاشق مصطفی نبودم ولی دوستش داشتم یه دوست داشتن عمیق .


از محمد خبری نبود منم کمتر بهش فکر میکردم...


نزدیک  سالگرد عقدمون بود که فهمیدم باردارم. مصطفی شوق عجیبی داشت همش از بچه ای که چشماش شبیه منه حرف میزد. ماه پنجم _ششم بارداریم بود که استاد بهمنی مارو دعوت به مهمونی  و شام کرد.


اولش نمیخواستم برم اما با اصرار همسر دکتربهمنی، قبول کردم... توی مهمونی شیما و محمدم بودن... محمد خیلی سرحال نبود برعکس من که همش سعی میکردم بخندم و به روی خودم نیارم...  تو جمع از بچه ای که قرار بود چندماه دیکه به دنیا بیاد حرف میزدن از پسرم... موقع خداحافظی تمام مدت بدون اینکه بقیه متوجه بشن  محمد چشمش روی شکم برآمده ام بود..از نگاهش ترسیدم تنفر بودو تنفر بودو تنفر ...


پشت مصطفی پنهان شدم.


فقط من میدونستم چی تو فکرشه و خودش...

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پایان 🌹

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

عزیزم خوندم زندگیتو

نگارجان باید محمد و کامل از ذهنت پاک میکردی بعد ازدواج میکردی.خداروشکر شوهرت آدم خوبیه

کاش ازش مهلت میگرفتی ی سال دیگه دوسال دیگه.تاوقتی ک آروم میشدی...

الانم خطتتو عوض کن دیگه ب محمد فکر نکن

میشه یه صلوات برا اجابت حاجتم بخونید ممنونتون میشم🙇😔
تو تایپکای قبلیت گفتی زنگ میزنه بهت 

اره هنوزم 😧

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
عزیزم خوندم زندگیتو نگارجان باید محمد و کامل از ذهنت پاک میکردی بعد ازدواج میکردی.خداروشکر شوهرت آد ...

خطمو چندبارعوض کردم باز پیدام میکنه....آبجی خاطرلتش از ذهنم پاک نمیشه هیچوقت.حالا من خیلیاشو سانسور کردم درمورد گذشته....اما اینکه متاهلمو زنگ میزنه.اینکه نموند تا توضیح بدمو فقط کتکم زد و بعد ولم کرد و سریع با دخترعموش ازدواج کرد،ناراحتم کرده.طوری که اصلا دوست ندارم کنارش باشم ....مخصوصا که همش تهدیدم میکنه تازگیا........

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز