پارت ۱۲۷
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه با فرناز قرار گذاشتم نمیدونم چرا ولی دلم میخواست حرفاشو بشنوم. نزدیک غروب بود توی پارک نزدیک شرکت قرار داشتیم.... فرنلز و از دور دیدم عوض شده بود بینی شو عمل کرده بود چهره اش بهتر شده بود. سلام کرد جوابی ندادم. روی نیمکت نشسته بودم_ منم بشینم؟_
_هرجور راحتی
شاخه گلی که اصلا متوجه اش نبودمو سمتم گرفت . ازش گرفتم.
_نگار من دوستت دارم من فقط میخواستم کمکت کنم..
_ممنون ولی مگه کمک خواسته بودم ازت؟؟
_دلم نمیخواست لینجوری بشه؟! منو ببخش...فکر نمیکردم محمد بره!
منو میبخشی؟
_پوزخند زدم .گلوم میسوخت اما گریع نکردم .نمی خواستم اشکامو ببینه.
_دارم ازدواج میکنم نگار. نمیخوام نفرینت پشت سرم باشه.
عصبی شدم . همه چیو آسون میدید.
_ تو منو دوس داری؟؟؟ اصلا فهمیدی چیکار کردی باهام؟؟؟
گلب که آورده بودو پر پر کردم.
_اینو ببین پر پر شد مثل من .. هروقت تونستی اینو بحالت قبل بر گردونی میبخشمت .
بلند شدمو ازش فاصله گرفتم بلند پشت سرم گفت : بیشتر ازاین نخواه بدبخت باشم.
بدون اینکه نگاش کنم داد زدم خودت بدبختی رو میخواستی ازت نمیگذرم.
دویدمو از اونجا دور شدم.
ته دلم بخشیده بودمش اون حقیر تر ازاینا بود که من کینه شو به دل بگیرم.