پارت۱۰۱
دوسال از زندگی بدون محمد گذشت. کمتر بهش فکر میکردم خودمو راضی میکردم که متاهله و ...
تو این مدت هرازگاهی مصطفی با علی بخاطر کارای شرکتشون به شهرمون میومدن .شب خونه ما میموندن و صبح برمیگشتن. مصطفی خیلی باهام هم کلام نمیسد منم همینطور ....
پاییزبود۹۳بود یه شب که جلو پنجره اتاق نشسته بودمو بیرونو نگاه میکردم گوشیم پیام اومد. مصطفی بود_ عذرمیخوام بدموقع مزاحمتون شدم امکان صحبت هست؟؟؟
جا خورده بودم بامن چیکار داشت !!!!
خیلی استرس داشتم یه بیست دقیقه ای طول کشید تا خواستم جواب بدم ،پیام بعدی رو فرستاد_ زیاد وقتتونو نمیگیرم.
_بفرمایید .
بدون هیچ مقدمه ای گفت:کسی تو زندگیتون هست؟؟؟
جا خوردم نمیدونستم چی بگم یه نیم ساعتی ژول کشید دوباره پیام داد:_صرفا برای تعیین تکلیف خودم میپرسم