2777
2789
عنوان

زندگی نگار

| مشاهده متن کامل بحث + 16018 بازدید | 169 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پارت ۸۷




بایکی از همکارام که اسمش هانیه بود دوست شدم دختر خوبی بنظر میومد.پر حرف و پرشور و هیجان بود. از رفتاراش متوجه شدم که از احمد خوشش میاد . احمد اهل شوخی و ولخرجی و خوش گذرونی بود و این هانیه رو جذب کرده بود.یه بار منو هانیه نشسته بودیم توی آبدارخونه و استراخت میکردیم و چایی میخوردیم احمد اومد._ به به خانمای گل خوب باهم رفیق شدینا.


هانیه گفت _اره منو نگار متولد یه ماهیم هم سنم هستیم خیلی اخلاقامون شبیه همه‌.تازه پیداش کردم.


_پس دارین رفیق صمیمی میشین!!!!چی میگین به هم هی میخندین بگین منم بخندم.


هانیه واسش زبون در آورد و با ناز گفت _نچ


علی شوهر خواهرم احمد و صدا کردو احمد چشمکی زدو رفت.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۸۸


عید بود میخواستم برم شهرمون.تلگرتم محمدو چک کردم با خودم گفتم شاید عکسی از خودش و شیما گذاشته باشه.اما خبری نبود....دلم واسش پر میکشید. کارم تو شرکت رو روال افتاده بود مصطفی رو کم میدیدم گاهی وقتا تو کل روز نمیدیدمش اما توجه خاصی بهم داشت یادمه یه روز من صب زود رفتم و ناهار با خودم نبردم ساعت ۲بود لز حلوی میزم رد شد و گفت :خانم برید استراحت کنین ناهار بخورین بعد ادامه کار...


_ممنون


_ممنون یعنی گرسنه نیستین یا ناهار موجود نیست؟؟!!


_خندیدمو گفتم _هردو


وقتی مصطفی بود میتونستم خودم باشم لحنش پدرانه و دوستانه بود. حس بدم نسبت بهش کم کم عوض شده بود .دلم میخواست داداشم بود. یا یه داداش مثل اون داشتم.


_تو فکر فرو رفت


بدون حرفی رفت توی اتاقش.  بیست دقیقه بعد همه بچه ها رو جمع کرد اتاق کنفرانس و گفت امروز ناهار همه مهمون منید‌. همه خوشحال شدن. هر کی یه چیز میگفت. _به به مهندس بالاخره دست به جیب شدن !!!!


_چی سفارش دادی حالا تخم مرغ !!!!


_خدا خیر بده باعث و بانیشو ..... هرکی تیکه ای مینداخت و مصطفی هم با کمال فروتنی میخندید.


یادم افتاد اگه محمد بود حتما با حرف و اخمش تو دهنی به همه زده بود !!! هم سن بودن ولی رفتاراشون خیلی متفاوت بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۸۹


آخر اسفند بود کم کم کارامو جمع و جور کردم که برم شهرمون..روز اخر کاریم با همه خداحافظی کردم بجز مصطفی که شرکت نبود.


با اومدن بهار شهرمون زیباتر شده بود نمیدونم چرا حس غریبی داشتم دلم میخواست تو شهری که مخمد هست بمونم.لذت میبردم از هوایی که اون نفس میکشه منم تنفس کنم . شاید بنظرتون مسخره بیاد ولی من هنوز دلم میخواست جونمو فداش کنم بااینکه دیگه نبود با اینکه پسم زد.


نزدیک سال تحویل بود گوشیم پیام اومد با ذوق اینکه ممکنه محمد باشه ممکنه ازدواجش دروغ باشه ،پریدم و گوشیمو برداشتم.


_ نگار خانم سال نو شما مبارک امیدوارم سالی پر از عشق داشته باشین


مصطفی.


تعجب کردم .... تو ذوقم خورد . به سالی پر از عشقش خندیدم. تو دلم گفتم عشق!!! کدوم عشق!!؛مرده ها که عاشق نمیشن.


جواب دادم تشکر همچنین.


سال تحویل شدو من حیرون اتفاقات سال گذشته بودم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۹۰



یک هفته از عید گذشته بود و من اصلا حال و روز خوبی نداشتم خیلی سخت بود وانمود کنم که خوبم... به مصطفی پیام دادم . سلام وقتتون بخیر میشه زودتر برگردم سر کارم؟؟؟


_سلام خواهش میکنم اختیار دارین. بیشتر استراحت کنین عجله ای نیست.


_میخوام زود بر گردم سر کارم .میشه؟؟؟


_چرا که نه مشتاق دیداریم خانم.


خوشحال شدم


_پس به اقا علی بگین به خانواده ام خبر بدن که کار دارم‌.


_چشم امر دیگه!؟


_ ممنونم عرضی نیست شبتون خوش


.....


من با تلفن علی به شهر عشقم برگشتمدلم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۹۱



مشغول کارکردن بودم که احمد اومد کنارمیزم‌ . به به خانمه نگار.... چقدررررکار میکنی اخه.


_جوابی ندادم فقط اخم کردم


نزدیک تر اومد و نگاهی به دستام که درحال تایپ بودم کرد. چه دستای ظریفی داری این دستا نوازشم بلدن؟!


_گر گرفتم . چرا بعضی مردا انقد کثیف بودن .زبونم بند اومده بود نمیتونستم جواب بدم که صدایی گفت: میخوای دستای منو واسه نو ازش امتحان کنی،؟؟؟


مصطفی بود.... خیلی خونسرد وجدی به احمد نگاه میکرد.


 احمد ترسیده بود از لرزش دست و صداش مشخص بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۹۲



احمد من و من کنان گفت:_شوخی میکردم


_اینجا سیرکه؟؟


_حالاکه چیزی نشده! مصطفی اگه خودش ناراخت میشد اعتراض میکرد.


غضبناک شدم.داد زدم  _خجالت بکش عوضی.چون ساده و بی زبونم نمیتونم جواب بدم هر کاری میتونین باید بکنین؟؟؟


دلم پر بود از محمد از مردا...‌ تا میتونستم دویدم و از اونجا دور شدم.... تو خیابون پرسه میزدم کیفمو جا گذاشته بودم. ای خدا چه بدشانسم من‌

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۹۳



قدم  میزدم تقریبا دوتا خیابون با شرکت فاصله داشتم .ماشینی پشت سرم بوق میزد اهمیت ندادم دوباره بوق بوق برگشتم فوحشی نثارش کنم که مصطفی رو دیدم . شیشه رو داد پایینو گفت: ببخشید بد جایی وایسادم سوارشین.


مردد بودم . در ماشینو از تو برام بازکرد. نشستم. چیزی نگفت. حالم خوش نبود نمیدونم چرا زدم زیر گریه. ماشینو پارک کردو پیاده شد. گریه کردم .گریه ام تموم شد نگام کرد از بیرون ،سیگارشو خاموش کرد و اومد تو ماشین نشست. نه پرسید چرا گریه میکنم نه حرفی زد

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۹۴



فقط به جلو نگاه میکرد و رانندگی میکرد سکوت مخض توی ماشین حکم فرما بود. رسیدیم خونه خواهرم‌. کیف و گوشیمو از صندلی عقب ماشین بهم داد . داشتم از ماشین پیاده میشدم که گفت :ببخشید نگار خانم همه مردا اونحور که شما فکر میکنین نیستن. خدافظ. گازشو گرفت و رفت 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۹۵


توی شرکت بودم و مشغول کار کردن از بعد اون قضیه دیگه احمد و خیلی دوروبرم نمیدیدم....علی اومدو بهم گفت نگار فردا یه قرار کاری توی کاشان داریم میخوای با ما بیای؟ _ من؟؟پس کارام چی؟؟؟؟


_یه روز دیگه اضافه کاری وایمیستی تکمیل میکنی کاراتو


_اره عاااااالیه. دوست دارم بیام


_خب پس جمع و جور کن زودبریم خونه


بعدها فهمیدم مصطفی برای بهتر شدن حالم به علی گفته بود که منم ببرن کاشان. کلا محبتهاش غیر مستقیم و بی منت بود.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۹۶





 ذوق دلشتم بعد مدتها یه سفر بیرون شهری خوب برم. خواهرم و نویان و علی هم بودن. مصطفی با ماشینش اومدو نویان اصرار داشت سوار ماشین مصطفی بشه. علی ازم خواهش کرد که با نویان سوار ماشین مصطفی بشم‌. ازش خجالت میکشیدم نمیدونستم اینحور میشه وگرنه نمیرفتم کاشان....


تو راه نویان هرچی شعر از مهد یاد گرفته بود خوند... کلی تنقلات خورد و اخرشم خوابید‌ . مصطفی روحیه عجیبی داشت. گاهی مثل افراد مسن دانا بود گاهی ام مثل بچه ها پر انرژی....


حرفی بینمون رد و بدل نشد‌. فقط ازم پرسید کاشان رفنین منم گفتم بله قبلا....


هیچوقت به لاک روی انگشتام یا موهام خیره نشد. انگار نسبت به همه چی بی حس بود....

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۹۷



با خواهرم و نویان گشتی تو شهر زدیم و علی و مصطفی رفتن دنبال کار شرکت.  رستوران سنتی غذا خوردیم و قرار شد باهم بریم مکان های تاریخی رو ببینیم....


خواهرم و علی دنبال نویان میدویدن. اما من آروم راه میرفتم .مصطفی کنارم بود و من خیره به دکان های عطر و گلاب و عرقیجات فروشی بودم. به اصرار یکی از فروشنده ها داخل مغازه رفتیم. داشتم به گلاب و عرقیجات نگاه میکردم که چندتا خانم چینی که توریست بودن وارد مغازه شدن‌ . مغازه دار نمیتونست مفهوم گلاب رو بهشون بفهمونه...من میخندیدم و مغازه دار کلافه بود. مصطفی نگاعی به من کردو لبخند زد. رفت جلوتر و شروع کرد به انگلیسی با خانمها صحبت کردن ، چقدر توانمند بود. من خجالت زده ازاینکه زبان نمیدونستم از مصطفی فاصله گرفتم و نزدیک در ورودی ایستادم. مصطفی حین حرف زدن نگاهی به من کردو اومد نزدیکم‌ . دستمو گرفتو منو نزدیک خودش کشوند. ازاینکه حواسش بهم بود قلبم فشرده شد نمیدونم چرا

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز