پارت۸۸
عید بود میخواستم برم شهرمون.تلگرتم محمدو چک کردم با خودم گفتم شاید عکسی از خودش و شیما گذاشته باشه.اما خبری نبود....دلم واسش پر میکشید. کارم تو شرکت رو روال افتاده بود مصطفی رو کم میدیدم گاهی وقتا تو کل روز نمیدیدمش اما توجه خاصی بهم داشت یادمه یه روز من صب زود رفتم و ناهار با خودم نبردم ساعت ۲بود لز حلوی میزم رد شد و گفت :خانم برید استراحت کنین ناهار بخورین بعد ادامه کار...
_ممنون
_ممنون یعنی گرسنه نیستین یا ناهار موجود نیست؟؟!!
_خندیدمو گفتم _هردو
وقتی مصطفی بود میتونستم خودم باشم لحنش پدرانه و دوستانه بود. حس بدم نسبت بهش کم کم عوض شده بود .دلم میخواست داداشم بود. یا یه داداش مثل اون داشتم.
_تو فکر فرو رفت
بدون حرفی رفت توی اتاقش. بیست دقیقه بعد همه بچه ها رو جمع کرد اتاق کنفرانس و گفت امروز ناهار همه مهمون منید. همه خوشحال شدن. هر کی یه چیز میگفت. _به به مهندس بالاخره دست به جیب شدن !!!!
_چی سفارش دادی حالا تخم مرغ !!!!
_خدا خیر بده باعث و بانیشو ..... هرکی تیکه ای مینداخت و مصطفی هم با کمال فروتنی میخندید.
یادم افتاد اگه محمد بود حتما با حرف و اخمش تو دهنی به همه زده بود !!! هم سن بودن ولی رفتاراشون خیلی متفاوت بود