پارت۸۵
مصطفی یه کم از شرایط کار بهم توضیح دادو در آخرگفت؛: خب گفتنی هارو عرض کردم خدمتتون .سوالی هست؟
_خیر
_پس انشالله فردا صبح اینجا میبینمتون.
_بله ممنون وقت گذاشتین. از جام بلند شدم
از جاش بلند شد_ خواهش میکنم
_خداحافظ
زیر لب چیزی گفت من متوجه نشدم با تعجب نگاش کردم با لبخند گفت_بالاخره یه بارم که شده باهام خداحافظی کردین.
منظورشو فهمیدم.دوبار بود که دیده بودمشو بدون خداحافظی ازش گذشته بودم. از رفتارم ناراحتشدم....انگار که ذهنمو بخونه بلند گفت:_خانم شوخی کردم شما جدی نگیرین.بازم اون لبخند همیشگی رو لبهاش نقش بست....
.
.
فضای کار توی شرکت زیادی سنگین بود روز اول با اکثر همکارا آشنا شدم همه رفتارشون سرسنگین بود بجز احمد.
نیش خند همیشه رو لباش بود و خمار نگام میکرد ازش خوشم نمی اومد.
همه منو شما خطاب میکردن حتی شوهر خواهرم ولی اون منو نگارصدا میکرد ... منم جوابشو نمیدادم تا درست مثل بقیه رفتارکنه.
رفتارش با اکثر خانمای شرکت اینجوری بود . یه جوایی ازش چندشم میشد.....
یه روز خیلی کارم طول کشید و موندم که کارمو انجام بدم ساعت ۳بعدظهر بود و اکثر همکارا رفته بودن.مصطفی ازاتاقش بیرون اومدوبامن روبه روشد.
_عه خانم شما که هنوز اینجایین!!!!
_کارام مونده اخه
_فردام روز خداست
اقا احمد گفت بمونم ...._ اشتباه کرده ایشون ...بفرمایین منزل.
کیفمو برداشتم که برم گفت:_ ماشین خدمتتون هست؟.
_نه
_صبر کنین آژانس بگیرم.
تماس گرفت ولی آژانس ماشین نداشت و گفتن باید نیم ساعت صبر کنیم....
_ پس توفیق شد خودم برسونمتون تا یه مسیری.
ناچارا قبول کردم . دم در احمد از راه رسید دوتا غذا تو دستش بود. رو به من کردو گفت :_عه کارتون تموم شد؟! غذا گرفته بودم باهم بخوریم. مصطفی دست احمد و گرفت و گفت دست بردار !!!!
متوجه منظورشون نشدم ... در هر حال خسته بودم و ازاینکه قرار بود برم خونه خوشحال بودم