2777
2789
عنوان

زندگی نگار

| مشاهده متن کامل بحث + 16018 بازدید | 169 پست

پارت ۴۵




رفتیم خونه حالم بهتر شده بود محمد کنارم بود کل غما یادم رفته بود. دوسش داشتم همیشه از خدا میخواستم لز عمرم کم کنه ولی محمد بیشتر پیشم باشه.... محوش بودم خودشو میزد به خجالت  که انقد زل نزنم بهش‌... شب و تو بغلش تا صبح خندیدم.


صبح خواب بودم گوشیم زنگ خورد نمیشناختم‌ . جواب ندادم گوشیو سایلنت کردم. محمد حموم بود عادتش بود صبحها دوش بگیره صبحانه رو خاضر کردم از حمام اومد رفت تو اتاق که موهاشو سشوار کنه..‌‌ مشغول چای زیختن بودم که اومد تو آشپزخونه. گوشیمم دستش بود. بی مقدمه گفت این چرا سایلنته؟؟؟ دستپاچه گفتم نمیدونم.


_راستشو بگو


_خ خ خواب بودم گفتم صداش....


_قبل حموم رفتنم سایلنت نبود!!! بود؟؟؟؟


_سکوت کردم .


_جوابمو بده نگار با توام .... شماره ناشناس کیه که سه بار زنگ زده؟؟؟


_بخدا بجون مامانم نمیدونم‌ . محمد دعوام نکن نمیدونم  


دستم لرزید ‌ و استکان از دستم افتاد و هزار تکه شد.


داد زد :_تکون نخور نره تو پات


جارو برداشت و زمینو جارو کرد‌ . گوشه آشپزخونه وایساده بودمو جرعت گریه نداشتم فقط بغض تو گلوم بود


گوشیمو برداشت و به شماره ناشناس زنگ زد گفت بیا حرف بزن ببین کیه....


_تورو خدا بس کن


_چرا بس کنم مگه نمیگی نمیدونی .خب بزار ببینیم کیه.


عصبانیت تو چشماش موج میزد پریشون بود.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۴۶



گوشیمو برداشت شمارو ناشناسو گرفت بعد دوتا بوق جواب داد. سلام _ سلام کردم گفتم شما


_دهقانم علیرضا


_چشمام به چشمای محمد گره خورده بود


_بفرمایین


_ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحمتون شدم


_نه بفرمایین.


_قصد بدی ندارم گفتم اگه میشه شماره پدرتونو بدین واسه امر خیر.... نذاشتم حرفش تموم بشه با تندی گفتم مزاحم نشو اقا  من نه با شما نه هیچکس دیگه ای قصد ازدواج ندارم . تلفنو قطع کردم پرت کردم رو مبل و خودم گوشه ای نشستم و سرمو رو زانوهام گذاشتم....ته دلم خوشحال بودم طاها نبود. انگار محمدم آروم شده بود. اومد کنار م گفت کی بود؟؟؟ گفتم  هم کلاسیم


شمارتو از کجا داره؟ فرناز بهش داده... چشماشو گرد کردو نگام کرد. _دروغ نمیگم از خودش بپرس....


_خیلی خب بسه دیگه.ببین نگار من دوستت دارم نمیخوام اذیتت کنم من بهتر از تو آدما رو میشناسم. وقتی فرناز بهم زنگ زد و گفت دکترین. خیلی نگرانت شدم.... فرناز بهش زنگ زده بود!! پرسیدم _فرناز؟؟ شمارتو از کجا آورده؟؟ گفت از خودت گرفته.... دلم گرفت اخه چرا فرناز اینکارو کرده.... با خودم گفتم حتما میخواسته من از دلتنگی دربیام محمد بیاد پیشم.....


اینکه اولین بار بهم گفته بود دوسم داره لذت بخش بود.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

پارت۴۷





نزدیک سال نو بود باید جمع و جور میکردم میرفتم پیش خانواده ام.محمدم میخواست پیش خانواده اش باشه. با کوله باری از دلتنگی از هم خداحافظی کردیم و من برای هفت روز رفتم شهرمون . خونه ی ماهم مثل همه هفت سین و مهمونی بازی برپا بود. من ولی حوصله شلوغی رو نداشتم. دلم میخواست برگردم خونمون. همونجا که محمد بود.دلم واسش پر میکشید. به بهونه ی کار کردن هفتم عید برگشتم. کلید انداختم رفت توی خونه‌‌‌‌‌‌‌‌...کسی نبود خونه رو جمع و حور کردمو به محمد زنگ زدم. گفت که کار داره و شب دیر میاد. یه دوشی گرفتمو مشغول شام پختن شدم.گوشیمو برداشتمو آهنگ پاشایی پلی کردم:، یکی هست تو قلبم ....


.‌


.


ساعت از ۱۲شب گذشته بود محمد نه جواب میداد نه زنگ زده بود نگرانش بودم . ساعت ۲نصف شب شد نیومد‌. منم ترسیده بودم . قرآن گذاشتم بالای سرمو بدون اینکه شام بخورم روی تخت دراز کشیدم ناراخت بودم بعد هفت روز انتظار نداشتم نیاد. ذوقم کور شده بود اشکم سرازیر شد ترسیده بودم تو فکر اتفاقات بودم که صدای بسته شدن در اومد‌ خودش بود پریدم بغلشو بوسیدمش.دلم لک زده بود واسش. دست رو گونه هام کشید ._گریه کردی جوجه؟


 _ ترسیده بودم .


_ببخشید تمام سعیمو کردم زود بیام مگه خونواده عموم و دختر عموم میذاشتن .


نمیدونم چی شد ولی انگارخودش از حرفی که از دهنش پرید کلافه شد و سریع حرفو عوض کرد ... شام خوردی؟،خوش گذشت بهت؟؟  و از این حرفا .


گفت دختر عموم دلم فرو ریخت‌ . بی مقدمه گفتم دخترعموت مجرده؟؟ اخم کردو گفت :_ که چی؟


_همینجوری


_مجرده


_خواستم بپرسم چکار باتو داشت .دستشو گذاشت رو بینیش و گفت هییییس ساکت دیگه بسه.منم ادامه ندادم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۴۸




روزا می گذشت و من حساس شده بودم یه حس غریبی داشتم . غمگین بودم محمدم هی ازم میپرسید چزا تو فکری چیع؟؟؟ _چیزی نیست.


_یه چیزیت شده بگو


_محمد میشه بپرسم  رابطه ات با دخترای فامیل در چه حده؟؟


یهو گفت :مثلا دختر عموم؟؟؟  ذهنمو خونده بود . گفتم اوهوم.


تزدیکم شد .چرا برات مهمه.‌ ذهنتو از این چیزا خالی کن.


_ محمد من همه ی آبرومو گذاشتم به پات من میخوام پیش تو باشم نمیخوام تنهام بزاری.میترسم از دستت بدم .


پوزخند زد و گفت :_تحفه ام من؟! کی مثلا میخواد این غلطا رو بکنه؟!


چیزی نگفتم اشک ریختم. بس کن نگار اصلا حواست هست چند روزه داری بخودت عذاب میدی؟؟؟منو ناراحت نکن.


_ توی بغلش فرو رفتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم. ترکم نکن من میمیرم.


محکم بغلم کرد و گفت هیییس حرف بد نزن.


اصلا پاشو حاضرشو بریم بیرون دوری بزنیم.بی حرکت موندم. تکونم داد نگار بسه پلشو حاضر شو. گره دستمو از دورشباز نکردم .با صدای موزیانه ای گفت:_پس خودت خواستی. شروع به قلقلک دادنم کرد.خیلی خندیدیم. همیشع همینجوری میچسبیدم بهش قلقلکم میداد.


حاضر شدم و رفتیم بیرون ومن فقط فقط فقط برای چندساعت به دختر عموش فکر نکردم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۴۹



خرداد ماه بود امتحاناتم شروع شده بود محمد منو میرسوند دانشگاه. یه روز امتحانم زود تموم شد رفتم خونه.محمد خونه بود خوابیده بود مانتومو درآوردمو مشغول درست کردن چای شدم که گوشیش زنگ خورد.  رفتم سمت  گوشیش ناشناس بود. جواب دادم:_ الو محمد گوش کن ببین چی میگم الو الو


صدای زن بود ارع درست شنیده بودم ازاینکه اسم عشقمو برده بود تنم میلرزید قلبم هری ریخت . دوباره زنگ خورد دوباره دوباره....محمد بیدارشد منو که دید جا خورد. نگاش کردم .فهمید. جواب دادی؟؟؟ _ نچ


_خب کیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی. ؟؟؟


_کی بود اسمتو صدا کرد؟یه خانم بود.


بیحال روی زمین نشستم . عصبی شد لباس پوشیدو فحشی زیر لب نثار اون شماره داد و رفت ... من موندمو تنهایی. من موندمو هزاران فکر و خیال من بودمو بی آبرو شدنم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۵۰



 زنگ زدم به فرناز ازش خواستم بیاد دنبالم . دوتیکه لباسو حزوه و کتابایی که امتحان داشتمو برداشتم وآماده رفتن شدم فرناز زنگ زد و گفت نزدیکه لباسمو پوشیدمو منتظرش جلو در وایسادم. داشتم کفشمو میپوشیدم که دربازشد‌. محمد بود.


_کجا بسلامتی؟


_میرم


_کجا؟


_خونه


_مگه اینجا خونه ات نیست!؟


_محمد بهم دروغ گفتی اون زن کی بود؟!!! من احمقم؟!


با عصبانیت کیفمو از دستم کشید. بسهههه برو بشین ببین چی میگم.  لج کرده بودم ازاینکه تو اون موقعیت تنهام گذاشته بود دلخور بودم.صدای زنگ در اومد فرناز بود. درو بازکرد فرناز سلام کرد محمد جوابشو نداد. رو به من گفت:_این اینجا چیکارمیکنه؟!


_،خودش گفت بیام دنبالش چته وا


_من ساکت بودم فرناز و محمد جرو بحث میکردن


محمد با خشونت نگاهی به من کردو گفت این بچه بازیا چیه!؟ نگار بزرگ شو.


_فرناز ب پررویی به محمد گفت بروبابا اسیر که نیاوردی.


_من نمیزارم پاشو از در بزاره بیرون


_چکارشی مثلا؟؟؟ بدو نگار بیا بیشتر از این منو با این دهن به دهن نکن. کیفمو برداشتم که برم .محمد داد زد‌ . اگه بری نگار دیگه هیچوقت منو نمیبینی به تمام مقدسات قسم‌.


پاهام سست شد. نتو نستم برم جلو در نشستم.


فرناز گفت:نگار خر نشو همشون لنگه ی همن پاشو ببینم پاشو بریم دختر. ‌.‌


بی توجه به فرناز زانوهامو بغل گرفتمو شروع به گزیه کردم. فرناز گفت:چیه نگار.اذیتت کرده؟پاشو آبجی.


_بروبرو این فیلمارو واسه من در نیار .زنمه حق نداره بیاد بر بیرون تا یقه تو نگرفتم پرتت نکردم بیرون..‌‌ فرناز درو محکم بست و فوحشی نثارم کرد. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۵۱


رفتم توی حمام و زیر دوش آب گریه کردم. محمد هیچ نگفت. کلافه بودم. اومدم بیرون ...نشست کنارم سشوار برداشت موهامو خشک کنه. گریه راه نفسمو بسته بود بسختی نفس میکشیدم... _بس کن نگار بخدا اونحور که فکر میکنی نیست. چندساله که قراره این ترشیده خانمو به من بندازن من قبول نکردم. بخدا یه کم اوضاع خوب بشه خانواده ام آروم بشن میام خواستگاریت .مال خودم میشی‌ . صبر کن فقط بهم شک نکن. به جون تو قسم اصلا دختره عددی نیست که بخواد همه چیو خراب کنه‌. من با خونواده ام حرف میزنم فرصت بده فقط. بغلم کرد و من دیگه نایی واسه گریه نداشتم.


امشب میرم همه چیو میگم قسم میخورم. استراخت کن خودم همه چیو درست میکنم. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۵۲


شده بود هوا تاریک بود گوشیمونگاه کردم رویا چندبار زنگ زده بود. حوصله شونو نداشتم منتظر موندم محمدم بیاد. توی دلم کلی دعا کردم وضو گرفتم نماز خوندم از خدا خواستم کمکم کنه ازش خواستم بهم آرامش بده کاری که از اول باید میکردم‌ ..‌‌ در باز شد محمد با پاکت غذا لومد تو‌... منو با چادر دید .لبخند بی جونی زد....معلوم بود نتونسته کاری کنه .پریشون بود....از نگاهم سوالمو خوند....گفتم عزیزم به خواهرم و مادرم گفتم‌‌‌‌.‌.. نگران نباش فرشته ی من. پیشونیمو بوسید .... واسم غذا لقمه گرفتو گذاشت دهنم. همیشه ذولین لقمه از هر غذا مال من بود....این کارشو دوست دلشتم....


یک هفته ای گذشت امتحانام تموم شده بود و من به بهونه ی اینکه اگه تابستون نمونم کارمو از دست میدم خانواده رو راضی کردم که بمونم. راستش حوصله خونه رو نداشتم‌ . ترم تابستونی ام برداشتم .... توی خونه مشغول گردگیری بودم که تلفنم زنگ خوردگوشیو جواب دادم _بله


الونگاری؟؟؟


_بله خودم هستم شما


_دختره ی پاپتی خجالت نمیکشی مزاحم داداشم شدی. چیه تا دوهزار پول تو جیبش دیدی هوابرت داشته. انقد بی کس و کاری؟!دختره ی هرزه ما بلدیم آدمایی مث نورو چجوری بنشونیم سر جاش. اگه دوروبره داداشم بپلکی آبروتو میبرم اون پدر بی غیرتتم پیدا میکنم حقتونو میزارم کف دستتون....


اصلا نذاشت حرفذبزنم قطع کرد.... نشستم رو زمین گریه کردم زنگ زدم محمد .... ،_جانم نگار بگو کاردارم


_گریه امونم نمیداد


_عزبزم گریه نکن چیه چی شده؟؟؟ .صب کن یه لخطه


قطع کرد دوباره زنگ زد _نگارم چی شده؟؟


_خواهرت بهم زنگ زد هرچی دلش خواست گفت


_خواهرم؟ بسم الله....


_هق هقم نمیذاشت خوب حرف بزنم بریده بریده گفتم.


_خونواده ات که اهل نمازن و مدهبین مگه منو میشناسن مگه میدونن که من کی ام و چی ام که اینجوری بهم گفتن.


_نگرانم نکن ...اروم بگو چی گفتن


_محمد من هرزه نیستم من فقط دوستت دارم چون دوستت دارم هرزه ام؟؟؟؟



صدایی پشت تلفن نیومد مثل اینکه قطع کرده بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۵۳


حالم خوش نبود میخواستم بزارم برم ولی اخه محمد که گناهی نداشت. خودمو جمع و جور کردمو روی کاناپه دراز کشیدم. انگار کتک خورده بودم تمام تنم کوفته بود.به محمد زنگ نزدم . گوشیمو خاموش کردم. دلم میخواست چندروزی برم پیش خواهرم... تو همین فکرا بودم که محمد اومد. پریشون تر از اون چیزی بود که تصور میکردم . چیزی نگفتم... حرفی نزد سرش پایین بود واسش آب آوردمو خودمو رسوندم تو اتاق. نمیخواستم ببینمش.تو خیالات خودم غرق بودم که خوابم برد..‌‌ چندروزی بود که از محمد فاصله گرفته بودم اونم اعتراضی نمیکرد و بیشتر از همیشه پکر بود...دلم میسوخت واسه خودم واسه اون....


ساعت ۱۱صبح بود گوشیم زنگ خورد دوباره خواهرش بود کلی حرفای بد بهم زد و تهدید کرد. دراخرم گفت اگه بفهمم کف دستش گذاشتی خودت میدونی من هرچقدرم کتک بخورم نمیزارم داداش دسته گلم بدبخت بشه دختره ی عوضی بی چشم و رو ......


فهمیدم اونروز محمد رفته دعوا.‌.دلم نمیخواست با خانواده اش دعوا کنه.. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۵۴



محمد اومد خونه نگاهی بهم انداخت واسش شام پخته بودم بعد مدتها سالاد و دسر درست کرده بودم . نشست روی صندلی . خودمو لوس کردمو گفتم اولین لقمه من کو!!!، خندید لقممو گذاشت دهنم. اروم گفتم محمد جان یه چیزی بگم عصبی نمیشی؟؟


_بگو


_میشه یه چندروز برم خونه خواهرم،؟


_اونجا چخبره؟


،_یه کم برو پیش خانواده ات ،اونا نگرانن من نمیخوام کسی اذیت بشه.


_بس کن ادامه نده.


چیزی نگفتم و مشغول عذا خوردنم شدم.بعد از شام میوه بردم مشغول تماشای اخباربود. بهش زل زدم. یهو نگام کرد و گفت جانم؟ _ میشه برم خونه خواهرم؟؟؟؟ _یه بارگفتی گفتم نه...


محمد اخه نمیشه که با دعوا بری جلو سعی کن با مهربونی با خانواده ات حرف بزنی


_بهت زنگ زدن که من دعوا کردم؟؟؟


_با ترس گفتم نه


_راستشو بگو


_اخه چرا باید ناراحتشون کنی


_تو مثل اینکه حالیت نیست بهت گفتن هرزه میفهمی یعنی چی؟!!!


_لبمو گاز گرفتم.


_ببین نگار، نعیمه خواهرمه کوچکتره برای اولین بار بعد ۲۶سال جلو بچه اش زدم تو گوشش تا دیگه نگه هرزه.میفهمی؟


برم مهربون باشم که چی بشه...دخالت نکن خودم میدونم چکار کنم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۵۵


تولد خواهرزاده ام بود خواهزم زنگ زد و ازم خولست تو جشنش حتما باشم بهونه خوبی بود دوروز خونه نباشم و محمد بره خونه مادرش ‌...‌با مقدمه چینی به محمد گفتم:


_کیا هستن ؟


_نمیدونم خانواده شوهر خواهرم و چندتا از دوستانشون


_باشع دو ساعته میای؟؟


،_نه اخه خواهرم کمک میخواد طول میکشه‌


._خوشحال میشی بری؟


_اوهوم


_خیلی خب برو


طبق سلیقه ی محمد مانتو بلند پوشیدم با شال بلند‌ ‌. آرایشم ممنوع.... من راضی بودم نگاهی بهم کرد و گفت چیکارت کنم تو چشم نباشی؟!


خندیدم.


اخم ریزی کرد و سر تکون دادم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۵۶



تیر ماه بود تولدم نزدیک بود محمد اصلا به روی خودش نمیاورد که تولدم نزدیکه...تو دلم ناراحت بودم که نکنه تولدمو یادش نیست‌.‌‌‌.فرنلز بهم زنگ زد و هول هولکی گفت فردا بیا بریم کافه مشکل بزرگی واسم پیش اومده میخوام باهات درمیون بزارم....هرچقدر گفتم چه مشکلی .چیژی نگفت فقط ازم خولست هیچکس نفهمه حتی محمد....


شب به محمد گفتم فردا جایی کاردارم. گفت کجا منم راستشو گفتم با فرنلز کافه.... نمیدونم چرا مخالفتی نکرد. با بی حوصلگی گفت فردا تهران  کار دارم اگه دیر کردم خبر میدم برو خونه خواهرت.....چشمی گفتمو خوابیدم .تو دلم غصه بود که یلدش نیست فردا تولدمه....


صبح محمد زودتر رفته بود منم با حوصله آرایش ملایمی کردمو ساپورت مشکی و مانتو مشکی کوتاهمو پوشیدم با شال قزمز رفتم کافه.. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۵۷


فرناز همیشه از محمد بد میگفت ولی اونروز همش ازش تعریف میکرد. از گفتن مشکلش طفره میرفت و هی منو میویچوند.‌‌.گوشیم زنگ خورد رویا بود تولدمو تبریک گفت.داشتم حرف میزدم فرناز گوشیمو از کشید و گفت باشه بعدن و خیره شد به پشت سرم.... نگاه کردم محمد بود دستپاچه شدم کیک رو دستش بود و لبخند زنان گفت تولدت مبارک.. من هاج و واج نگاشون میکردم. فرناز گفت خنگوله نفهمیده هنوز ما باهم هماهنگ کردیم که سوپرایزت کنیم. هردو زدن زیر خنده. خندیدم ولی ته دلم خوشم نیومد. از فرناز خوشم نیومد از کارشون....

اونشب محمد یه پلاک زنجیر بهم هدیه داد که پلاکش دونه برف بود. دوسش دلشتم یه خرس و دوتا باکس پفک هم خریده بود.فرنازم یه ساعت رومیزی بهم هدیه داد.


شب خوبی بود محمد تو ماشین شروع کرد به آواز خوندن: آهنگ جزیره سیاوش قمیشی.  بعد از تموم شدنش فرناز کلی دست و سوت زد. خوشم نیومد!!!

فرنازو رسوندیم مغازه دوست پسرش. (هردفعه با یکی بود)

محمد تعجب کرد و بهم گفت هیچ از این دختره خوشم نمی یاد. گفتم فک کنم اونم از تو خوشش نمی یاد

گفت چطور

گفتم اخه همش سعی داره بگه تو بدی حتی چندوقت پیش امتحانت کرد


نمیدونم چرا مث احمقا گفتم جریانو... ناراخت شد . کاش نگفته بودم همین حرفم باعث شد کینه فرنازو به دل بگیره

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۵۸



روزها  طبق روال عادی میگذشت درس میخوندم و محمدم مشغول کاراش بود. اولین روز پاییز بود محمد خونه نبود  تصمیم گرفتم موهامو رنگ کنم.‌‌ عاشق قرمز بودم. رفتم آرلیشگاهو موهامو رنگ کردم. شب که محمد اومد موهامو دید جا خورد. _اخه این چه وضعشه!!! اینجوری از آرایشگاه تا خونه اومدی؟.


_سکوت کردم تو ذوقم خورده بود


_حالا قهر نکن


جوابی ندادم... میگم نگار میخوای بریم بیرون . بدم نمیومد بادی به سرم بخ‌وره قبول کردم..‌


.


تو ماشین نشستم بودم که محمد پیاده شد نوشیدنی بخره. من اصلا از این عادتها نداشتم ولی نمیدونم چی شد که داشبورد ماشینو بازکردم. یه عکس اونجا بود عکس یه دختر با صورت استخونی و چشمهای آبی و بینی عقابی. بجز بینی ،صورتش خوب بود.پشتش نوشته بود شیما با عشق.... نفسم بند اومده بود.محمد نشست تو ماشین نگاهی بهم کرد و ابمیوه رو بدستم داد. لب نزدم _چیه نگارم دوسش نداری؟ حرفی نزدم اخه چی باید میگفتم!!!

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

با صدایی گرفته ،انگار از ته چاه درمیومد گفتم. میخوام برم خونه خواهرم... _نمیفهمم یعنی چی؟؟


اشکم سرلزیر شد. _چیه چی شده؟؟؟


عکسو کوبیدم تو سینه اش و از ماشین پیاده شدم. هرچقد صدام زد برنگشتم و با تمام وجود دویدم ... ازش دور شدم سوار تاکسی شدم نزدیک خونه خواهرم پیاده شدم‌.گریه کرده بودم چشمام می سوخت. جلو در خونشون وایسادم زنگ درو زدم جواب ندادن‌ . به همراه خواهرم زنگ زدم‌ . بیرون بودن گفت بیست دقیقه دیگه میرسیم . به درخت جلو خانه تکیه دادم با پام با یه سنگ بازی میکردم‌ . در ماشین مدل بالایی که جلو تر پارک بود بازشد و یه پسر کت شلواری بور پیاده شد . نزدیکتر اومد. گفت_خانم شما خواهرخانم علی هستین؟ بلع بفرمایید‌. _ببخشید من توی جشن تولد شمارو دیدم..‌‌ به حرفش اهمیت ندادم. ادامه داد: خیلی طول میکشه بیان؟؟؟میخواین تو ماشین بشینین... با بدخلقی گفتم نه... کنارم وایساده بود. پرسیدم_شما چرا اینجا وایسادین


_خب درست نیست تنها وایسین اینجا منم ایستادم کنارشما ...


لحن آرومی داشت کلا صورتش بالبخند عجین شده بود. نگاه های قیمکیشو میفهمیدم به روی خودم نیاوردم خواهرم اومدو من بدون خداحافظی از اون اقا ،سزیعا خودمپ به اتاق خواهرزاده ام نویان رساندم. گوشیمو خاموش کردمو خابیدم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز