پارت ۵۰
زنگ زدم به فرناز ازش خواستم بیاد دنبالم . دوتیکه لباسو حزوه و کتابایی که امتحان داشتمو برداشتم وآماده رفتن شدم فرناز زنگ زد و گفت نزدیکه لباسمو پوشیدمو منتظرش جلو در وایسادم. داشتم کفشمو میپوشیدم که دربازشد. محمد بود.
_کجا بسلامتی؟
_میرم
_کجا؟
_خونه
_مگه اینجا خونه ات نیست!؟
_محمد بهم دروغ گفتی اون زن کی بود؟!!! من احمقم؟!
با عصبانیت کیفمو از دستم کشید. بسهههه برو بشین ببین چی میگم. لج کرده بودم ازاینکه تو اون موقعیت تنهام گذاشته بود دلخور بودم.صدای زنگ در اومد فرناز بود. درو بازکرد فرناز سلام کرد محمد جوابشو نداد. رو به من گفت:_این اینجا چیکارمیکنه؟!
_،خودش گفت بیام دنبالش چته وا
_من ساکت بودم فرناز و محمد جرو بحث میکردن
محمد با خشونت نگاهی به من کردو گفت این بچه بازیا چیه!؟ نگار بزرگ شو.
_فرناز ب پررویی به محمد گفت بروبابا اسیر که نیاوردی.
_من نمیزارم پاشو از در بزاره بیرون
_چکارشی مثلا؟؟؟ بدو نگار بیا بیشتر از این منو با این دهن به دهن نکن. کیفمو برداشتم که برم .محمد داد زد . اگه بری نگار دیگه هیچوقت منو نمیبینی به تمام مقدسات قسم.
پاهام سست شد. نتو نستم برم جلو در نشستم.
فرناز گفت:نگار خر نشو همشون لنگه ی همن پاشو ببینم پاشو بریم دختر. .
بی توجه به فرناز زانوهامو بغل گرفتمو شروع به گزیه کردم. فرناز گفت:چیه نگار.اذیتت کرده؟پاشو آبجی.
_بروبرو این فیلمارو واسه من در نیار .زنمه حق نداره بیاد بر بیرون تا یقه تو نگرفتم پرتت نکردم بیرون.. فرناز درو محکم بست و فوحشی نثارم کرد.