پارت ۳۹
با صدای گوشیم از خواب پریدم. ناشناس بود جواب دادم. الو_
_سلام نگارم
_طاها دست از سرم بردار
_عزیزم دلم نمی یاد اخه
_من ...من
_چیه؟ کجایی؟ چرا خوابگاه نیستی؟؟؟ هان؟
_دلم نمیخواد جوابتو بدم. گفتی اخرین بار مزاحمم میشی. دست بردار....
_باشه فقط خواستم بگم دارم میرم ترکیه یه مدت شایدم واسه همیشه...
_به من ربطی نداره خدافظ
نذاشتم حرفشو تموم کنه خداحافظی کردم....
رفتم تو آشپزخونه. محمد نبود. یخچال پر بود خرید کرده بود یادم اومد قبلا گفته بود قیمه دوست داره . مشغول آشپزی شدم و تو گوشیم آهنگ خواجه امیری به اسم این حقم نیست رو گذاشتم. ....
این حقم نیست این همه تنهایی وقتی که اینجایی این حقم نیست...........
کارم تموم شد . نشستم رو مبل .تلویزیون رو روشن کردم مشغول عوض کردن کانالا شدم. زنگ زدم به محمد.چندتا بوق خورد
_الو سلام محمد
_سلام
_خوب.... مثل همیشه نذاشت حرفم تموم بشه بلافاصله گفت زنگ میزنم کاردارم...
بهم برخورد ولی خودمو دلداری دادم که لابد کار داره
ساعت ۱۲شب شد نیومد ترسیده بودم. نمیدونستم چیکار کنم گوشیشم خاموش بود. خواستم شماره حامد و بگیرم که قفل در چرخید محمد بود . با لب خندون اومد تو... با ناراحتی گفتم کجابودی ترسیدم... خندید گفت به به خانم خونه... ترس از چی...اینجا امن .... چیزی نگفتم شامو حاضر کردم. ناباورانه به غذام نگام میکرد یهو کودکانه خندید و گفت:_واقعا خودت پختی؟ گفتم اره_
_نکشی منو؟؟؟ بزار بخورم ببینم چیه.
_خودم دارم میخورم ببین. بغض کردم ... حرفش بد نبود من دلم پر بود.
دستشو گذاشت زیرچونه ام و گفت گریه چرا اخه؟؟؟؟
بیا همشو خوردم ببین. دستت درد نکنه خیلی ام خوشمزه اس. دستامو گرفتو کفت _ممنون این دستای کوچولوام سیاسوخته .
خندیدم . عوض شده بود حالش خوب بود . بعد شام چایی و میوه بردم. باشیطنت گفت انقد بهم میرسی خونه نمیرم مامانم دلخور میشه ها... یاد مامانم افتادم .دلم تنگ بود.
دستمو گرفتو گفت نگار یه چیزی ازت بخوام؟؟ اخه محرمیم .... ناراحت شدم .سختم بود . ولی....