2777
2789
عنوان

زندگی نگار

| مشاهده متن کامل بحث + 16018 بازدید | 169 پست

پارت ۳۰



منتظر بودم محمدبیاد . گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود. جواب ندادم. بلافاصله پیام اومد. _ طاهام نگار جواب بده کار واجبی باهات دارم ....


بدنم یخ کرد نمیخواستم جوابشوبدم.... دوباره پیام اومد_ این اخرین باره بیا سر خیابون محل کارت.به جان مادرم آخرین باره .رومو زمین ننداز....



خواستم همه چی تموم بشه. زنگ زدم محمد گفت یکساعت دیگه میاد جایی کارداره... سراسیمه گوشیمو قطع کردم‌. پیام دادم_باشه ولی این اخرین باره.



رفتم سرخیابون همون جا که طاها منتظرم بود. خوشتیپ تر از همیشه.ماشینشو عوض کرده بود نگاهی بهم انداخت و گفت _ سلام خانم خوشگلم....


نمیدونم چرا ولی چندشم شد.


_ناراحت میشی میگم خانمم؟؟؟


_سرتکوندادم یعنی اره ... سرشو اورد نزدیک صورتمو گفت دوستت دارم خوشگلم. رفتم عقب تر . دوباره اومد جلو و گفت نترس کاریت ندارم.. خودت میدونی روابط زیادی داشتم دنبال جسمت نیستم کاش کوتاه میومدی. کاش مال من میشدی... کاش مثل گذشته... حرفشو قطع کردم و با تندی گفتم اینا تکراریه حرفتو بزن کار دارم. با ناراحتی گفت :خیلی سنگدلی. سرمو به اطراف چرخوندم که ببینم یه وقت محمد نیاد که دیدمش..اره خودش بود کنار در دفتر وایساده بود و به ما زل زده بود. با استرس خدافظی کردم طاها صدام زد حرفم تموم نشده.... من اهمیت ندادم و رفتم سمت دفتر

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۱




محمد رفته بود توی دفتر... دل تو دلم نبود دلشوره عجیبی داشتم. رفتم  پشت میزم نشستم صدام کرد رفتم تو اتاق. از اتاقش اومد بیرون و در اصلی رو قفل کرد .دلشوره ام شدید تر میشد. چشماش پر از خون بود هیچ مهربونی تو صداش و چشماش نبود با ترس گفتم:_چرا د در و ق قفل میکنی ...؟


_ساکت شو


دکمه های پیراهنشو در آورد


_اینجوری نباش منو میترسونی


خزید سمتمو با عصبانیت وصف ناپذیری زد تو دهنمو بلند داد زد خفهههه سااااااکت...


خیلی نرسیدم بدنم میلرزید. گرمایی روی لبم احساس کردم. دستمو کشیدم رو لبم خونی بود. لبم پاره شده بود...


گریه کردم خیلی بلند نه بخاطر کتک خوردنم اینو به لطف پدرم عادی میدونستم بخاطر اینکه شبیه اون شده بود بخاطر اینکه مهربون نبود گریه کردم.... زجه زدم که نمیخواستم کار بدی کنم. دست از سرم بردار و .... خیلی حرفا که یادم نیست الان. فقط میدونم بلوزشو در آورد اومد سمتم بغلم کنه من پسش زدم . اونم با عصبانیت کتشو برداشت و درارو باز کرد و رفت

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

پارت ۳۲



نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که من تو همون حالت یه گوشه نشسته بودم و گریه میکردم از شدت بدن درد از جام پاشدم و زنگ زدم فرناز با امیرحسین اومدن دنبالم.کادوهاشو گذاشتم توی کشوی میز کارش.... اونشب تاصبح نخوابیدم...واسه چی لباسشو درآورد.... مگه دوسم نداره چرا زد؟چرا نذاشت حرف بزنم؟؟ اگه ازم بدش میاد و براش مهم نیستم چرا ناراخت میشی با کسی حرف بزنم؟؟؟ چرا اینقد بهم توجه میکنه؟!!؛ حرکاتش پر از تناقض بود



شما بودین چکار میکردین بچه ها؟؟؟؟ من همش ۲۰سالم بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۳



مدتی بود نه زنگ میزد نه کاری به کارم داشت . سرگرم کارای خودش بود...دلم تنگش بود . حالم خوش نبود شبا گریه میکردم و صبحا با چشمهای پفی میرفتم دانشگاه و سرکار.... امتحانای دی ماهم شروع شده بود از حامد اجازه خواستم که یه مدت نیام تا امتحاناتم تموم بشه اونم قبول کرد . تو ایام امتحانات اصلا متوجه نمیشدم چجوری واحدامو پاس میکنم درگیر محمد بودم اینکه کجاس چیکار میکنه بدجور دلم تنگ بود... یه شب تو این گیرو دار حامد بهم پیام دادو گفت خانم ...به محمد نگفتین دارین میرین مرخصی امتحانات؟؟، _ نه چطور؟؟ _ امروز اومده عصبانی که چرا گذاشتم بری... خانم بین شما و محمد مسئله ای هست؟



با دستپاچگی نوشتم _نه چه مسئله ای؟


_ اخه نیومدین پریشون شد فک کردم چیز خاصی بینتونه.



_نه اقاحامد چیز خاصی نیست منم فک کردم از شما اجازه بگیرم کافیه نمیدونستم باید به ایشونم بگم ببخشید


_اختیار دارین عیبی نداره محمد عادتشه همه چیو شلوغ میکنه.


یه کم از امتحاناتم پرسید و بعدش تمام... حس خوبی نداشتم به حامد پیام دادم ولی خب چاره چیه.!!! محمد ازم خواسته بود از روابطمون کسی چیزی نفهمه. منم چیزی نگفتم....



اخر دی ماه شد و امتخانای منم داشت تموم میشد . یه شب گوشیم زنگ خورد حوصله جواب دادن نداشتم ... پیام اومد . نگاه کردم محمد بود. باورم نمیشد بهم زنگ زده بود... پیام داد_ جواب زنگمو نمیدی .چه غلطا!!!!


همیشه حق به جانب بود . پیام دادم : _متوجه نشدم زنگ زدی


_ ساعت ۱۰صبح امتحان داری؟؟؟


_نه ۸امتحان دارم تموم میشه تا ۱۰


_دانشگاه باش میام دنبالت.



دل تو دلم نبود... پالتوی قرمز فرناز که تازه خریده بودو ازش گرفتم. رویا دستی به صورتم کشید . ابروهامو برداشت و یه بندی به صورتم انداخت .


انقدرررر خوشحال بودم نفهمیدم چجوری امتحان دادم

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۴



برف دونه دونه می بارید من عاشق برف بودم . داشتم تو محوطه دانشگاه قدم میزدم تا ساعت ۱۰بشه که اقای دهقان رو دیدم اسمش علیرضا بود چندتا از کلاسای عمومی باهم بودیم خیییلی مذهبی بود سرش همش پایین بود. اومد جلو و احوال پرسی کرد. _ امتحان چطور بود خانم؟؟؟


دستپاچه شدم و تند گفت م عالی بود.‌‌ از وقتی با محمد آشنا شده بودم از سایه هر مردی میترسیدم همش فکر میکردم یه جایی داره نگام میکنه.


سریع خودمو جمع و جور کردمو گفتم ببخشید اقای دهقان من دیرم شده ببخشید باید برم....


_کار واجبی داشتم نمیخوام مزاحم بشم


_خواهش میکنم ببخشید من باید برم. فرناز اومد احوال پرسی کرد با دهقان و من با عجله خداحافظی کردمو رفتم


نزدیک ایستگاه اتو بوس کنار دانشگاه وایسادم محمد اومده بود زودی رفتم تو ماشین. بخاری روشن بود نگاهی بهم انداخت و سلام کرد منم جواب دادم .‌‌..‌ پلیوری که براش خریده بودمو پوشیده بود. دلم قنج رفت نتونستم نگاش نکنم.  زیر لب گفت : خوشتیپم دیگه .... مبارکمه ...



بلند گفتم :مبارک باشه واسه تولدت اونروز.... نذاشت حرفم تموم بشه  گفت خب کجابریم؟؟؟


_نمیدونم.


_نگار خیلی باهات کار دارم خیلی حرف دارم.


کافه شکلات خوبه.؟ سر تکون دادم


بلند گفت من از هیچکس تاحالا نظر نپرسیدما اولین نفری پس بلند نظرتو بگو


_بعلهههعه

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۵




روبه روی هم توی کافه نشستیم. خوشتیپ شده بود معلوم بود موهاشو کوتاه کرده از ته ریش خبری نبود...بهم خیره شد. آروم گفتم خب،؟؟  


خیلی جدی گفت_میدونی این قرارمون چه قراریه؟؟؟


_با خنده و کنایه گفتم قراره کاریه؟؟؟


اروم زد رو میز و با خنده گفت :: اقا به پیر به پیغمبر من باتو قرار کاری نمیزارم هیچوقت...


گفتم اهان پس اونموقع ام... حرفمو قطع کرد :نه نه صبر کن اون موقع  فرق داشت. تو الان واسم چیز دیگه ای.



غمگین نگاهش کردمو گفتم من چی ام؟؟؟اصلا حواست به من هست؟؟!


بی مقدمه گفت _میخوام محرمم بشی حلال.


گیج نگاهش میکردم یعنی خواستگاری؟؟؟


خندید و گفت نه دختر خوب..اروم گفت صیغه... صیغه ام بشو یا صیغه یا تورو بخیر و مارو بسلامت. نگار من دارم اذیت میشم. کنارم هستی ولی نمیتونم نزدیکت بشم ..


نا باورانه نگاهش کردم... اخه من دختر م ...


_کاری به کارت ندارم فقط میخوام خیالم راحت بشه که تا زمانیکه باهامی محرم خودمی و زن موقتمی ...کاری بهت ندارم قسم میخورم...


اشک ریختم سکوت کردم ... منو به خونه رسوند ازم خواست فکر کنم یا صیغه یا تمام... اون فهمیده بود که بدون وجودش دوام نمیارم.میدونس میمیرم نباشه

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۳۶



شب تا صبح نخوابیدم چیزی از گلوم پایین نمیرفت...همش چهره مادرم جلو چشمم بود. ناراحت بودم غم سنگینی روی دلم بود. من باید تصمیم میگرفتم  خسته بودم ارامش میخواستم دلموزدم به دریا که برم و کاری که میخواد بکنم۰ اخه منم ادم بودم دلم میخواست یکی کنارم باشه محبت کنه.‌.میدونستم بااین کارم هیچوقت هیچوقت محمد منو برای همیشه به همسری قبول نمیکنه ولی دلم میخواست برای مدت کوتاهی ام که شده از زندگیم لذت ببرم.... بنابراین قبول کردم که صیغه اش بشم



صبح باهاش قرارگذاشتمو رضایتمو بهش گفتم. خوشحال شد. تابحال اینجوری ندیده بودمش. سوارماشین شدیم نمیدونستم کجا میزیم یعنی برام مهم نبود. ته دلم راضی نبودم ازاینکه این راهو جلو پام گذاشته بود دلخور بودم . نزدیک یه ساختمون تقریبا بیرون از شهر رسیدیم یه مجتمع بود ظاهرش معمولی بود در ماشینو برام مثل همیشه بازکرد وارد آسانسور شدیم واحد ۷ . کلید انداخت حالم خوب نبود احساس خفگی میکردم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۷



خونه اش مبله بود . وسایلش ساده بودن یه خونه دانشجویی.... با تعجب نگاهش کردم اروم زد به پهلوم گفت:آی آی آی فکر بد نکن. خونه خودمه گاهی که دلم از همه پره و حوصله کسی رو ندارم میام اینجا ببخش که ساده اس. مبلمان قهوه ای . میزناهارخوری چهارنفره قهوه ای یخچال نو . گازصفحه ای و هود نو .... صدام کرد رفتم سمتش اشاره به اتاق کرد درشو باز کردم یه تخت دونفره .... انگار میدونست قبول میکنم....فهمید به چی فکر میکنم صورتمو گرفت سمتشو گفت نگار بعله میدونستم قبول میکنی.تختو تازه خریدم دوسش داری؟؟؟ غمگین سرتکون دادم. فهمید به روم نیاورد.


_باید بیام اینجا؟؟؟؟


بیای نه بیایم عزیزم. اره دوست ندارم ازم دورباشی جلو چشمم باشی راحتترم.


_اخه بابام اینا‌....


_هیسسسس اون بامن .  رو حرفم حرف نزن که خودتم اذیت نشی.


کلافه بودم.


_اینجا گردگیری میخواد .


_میدونم


_کی بیام تمیز کنم!؟


_مگه من مردم بزار م تو تمیز کنی برو وسایلاتو جمع کن میام دنبالت. گفتم یکی بیاد تمیزکاری کنه.


سکوت کردم‌.


_بخند دیگه . منصرف که نشدی؟!


صیغه خونده شده بود ولی بازم ازش خجالت میکشیدم و دلم نمیخواست نزدیکش باشم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۸




وسایلمو جمع کردم رویا و فرناز فقط میدونستن جریان چیه. رویا ناراحت بود ولی فرناز میگف عالیه راحت میشی از شلوغی....


وسایلامو بردم همه جارو به کمک یه خانمی که خدمه بود تمیز کردیم. با کار خودمو مشغول میکردم. خدمه ام یکریز از گرونی و بچه و فلان میگفت. طفلی فک میکرد تازه عروس دامادیم نصیحت میکرد زود بچه دار نشو.... تو دلم میگفتم بچه؟!!!! من؟؟!! هعی.


خلاصه محمد اومد و مزد خدمه رو داد‌ _ممنون خانم زحمت کشیدی. _ ماشالله خانمت نذاشت تنها باشم خداخیرش بده کمکم کرد .و دعاگو کنان رفت.


محمد نگاهی بهم کردو گفت قرار نبود کارکنی.... سری تکون دادم و چیزی نگفتم. پاکت غذارو گذاشت رو میز. گفتم اگه میشه برم دوش بگیرم. خیلی جدی گفت اره بریم!!! نگاش کردم خندید و گفت برو جوجه .... شوخی کردم باهات.


انگار از سربه سر گذاشتنم لذت میبرد.


رفتم حموم درو از پشت بستم میترسیدم. یه صدایی تو سرم هی میگفت محرمته از چی میترسی. ولی میترسیدم. بلوز شلوار پوشیدمو شالمو انداختم سرم رفتم تو آشپزخونه. نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت مشغول خوردن شدیم. بعد از کلی سکوت گفت: شبا تنها میترسی؟؟؟ نگاش کردم گفتم:_مگه نمی یای؟؟؟ _ دوست داری بیام؟؟؟ چیزی نگفتم .


میترسیدم از تنهایی از جای خلوتی که کسی رو نمی شناختم.


غذاشو خوردو روی مبل دراز کشید . منم رفتم تو اتاقو دراز کشیدم. گیج بودم. همه چی سریع اتفاق افتاده  بود.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۳۹



با صدای گوشیم از خواب پریدم. ناشناس بود جواب دادم. الو_


_سلام نگارم


_طاها دست از سرم بردار


_عزیزم دلم نمی یاد اخه


_من ...من


_چیه؟ کجایی؟ چرا خوابگاه نیستی؟؟؟ هان؟


_دلم نمیخواد جوابتو بدم. گفتی اخرین بار مزاحمم میشی. دست بردار....


_باشه فقط خواستم بگم دارم میرم ترکیه یه مدت شایدم واسه همیشه...


_به من ربطی نداره خدافظ


نذاشتم حرفشو تموم کنه خداحافظی کردم....


رفتم تو آشپزخونه. محمد نبود. یخچال پر بود خرید کرده بود یادم اومد قبلا گفته بود قیمه دوست داره . مشغول آشپزی شدم و تو گوشیم آهنگ خواجه امیری به اسم این حقم نیست رو گذاشتم. ....


این حقم نیست این همه تنهایی وقتی که اینجایی این حقم نیست...........




کارم تموم شد . نشستم رو مبل .تلویزیون رو روشن کردم مشغول عوض کردن کانالا شدم. زنگ زدم به محمد.چندتا بوق خورد


_الو سلام محمد


_سلام


_خوب.... مثل همیشه نذاشت حرفم تموم بشه بلافاصله گفت زنگ میزنم کاردارم...


بهم برخورد ولی خودمو دلداری دادم که لابد کار داره


ساعت ۱۲شب شد نیومد ترسیده بودم. نمیدونستم چیکار کنم گوشیشم خاموش بود. خواستم شماره حامد و بگیرم که قفل در چرخید محمد بود . با لب خندون اومد تو... با ناراحتی گفتم کجابودی ترسیدم... خندید گفت به به خانم خونه... ترس از چی...اینجا امن .... چیزی نگفتم شامو حاضر کردم. ناباورانه به غذام نگام میکرد یهو کودکانه خندید و گفت:_واقعا خودت پختی؟ گفتم اره_


_نکشی منو؟؟؟ بزار بخورم ببینم چیه.


_خودم دارم میخورم ببین. بغض کردم ... حرفش بد نبود من دلم پر بود.


دستشو گذاشت زیرچونه ام و گفت گریه چرا اخه؟؟؟؟


بیا همشو خوردم ببین. دستت درد نکنه خیلی ام خوشمزه اس. دستامو گرفتو کفت _ممنون این دستای کوچولوام سیاسوخته .


خندیدم . عوض شده بود حالش خوب بود . بعد شام چایی و میوه بردم. باشیطنت گفت انقد بهم میرسی خونه نمیرم مامانم دلخور میشه ها.‌.. یاد مامانم افتادم .دلم تنگ بود.


دستمو گرفتو گفت نگار یه چیزی ازت بخوام؟؟ اخه محرمیم .... ناراحت شدم .سختم بود . ولی....

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

۴۰پارت





اونشب گذشت هم آغوشی با کسی که بارها و بارها از خدا خواسته بودم یا مال خودم کن یا از یادم ببرش...حس عجیبی داشت. رابطه ما در حدی بود که من میخواستم هرگز پایین تنه ام رو ندید تو اون دوسال و هرگز از این لحاظ اذیتم نکرد. نوازشم میکرد موهام همش تو صورتش بوذ و بو میکرد..‌ بعد از هر هم آغوشی غرق گریه میشدم. من فقط ۲۰سالم بود کمبود محبت شدید و نداشتن تکیه گاه.... من قبول دارم که اشتباه کردم ولی عاشقش بودم طوری کور و کر بودم که فقط محمدو میدیدم با همه ی ظلماش دوسش داشتم میترسیدم از تموم شدن  رابطه مون

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۴۱



صبح شده بود از جام پریدم با استرس به ساعت نگاه کردم... _چی شدع؟؟ صدای محمد بود.


_دیرم شده کلاس دارم.


_کلاس کی؟؟


_متون حقوقی استاد بهمنی


_سعید؟؟


_اوهوم. حتی یه بارم نرفتم کلاسشو حذف میشم ....داشتم پالتومو تنم میکردم که اومد جلوم.


_صب کن ببینم.کجا میری . سعید غلط کرده حذفت کنه دوستمه خودم بهش میگم ندید بگیره بمون پیشم من امروز خونه ام . بمون بهم برس



پوفی کردمو قبول کردم. کلاس استاد بهمنی رو حذف کردم هیچوقت ندیدمش.


نمیدونستم که سرنوشت اونو سرراهم قرار میده.



دیگه دفتر نمیرفتم و منشی جدید گرفته بودن هرازگاهی حامد پیام میاد حالمو میپرسید ولی جرعت نمیکردم به محمد بگم....محمد تو درسام کمکم میکرد همه چی خوب بود تااینکه یه شب اومد پیشمو بهم گفت میخواد بره مسافرت. نمیدونم چرا ولی دلشوره داشتم. ناراحت شدم. نگام کردو گفت غصه خوردی؟! اشاره به زانوش کرد و نشستم رو زانوش دستامو حلقه کردم دور گردنش....


_عزیزم میرم یه هفته ای برمیگردم. برو پیش دوستات اینجا تنها نمون.ازش خواهش کردم که بمونم خونه ولی قبول نکرد.شب هیچکدوممون نخوابیدیم تاصبح حرف میزدیم و من گریه میکردم. نمیتونستم نبودشو دوام بیارم. اونم اینو خوب میدونس

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت۴۲



رفتم خوابگاه پیش بچه ها همه خوشحال بودن از دیدنم. کلی گفتیمو خندیدیم.


چندوقتی بود با فرناز ارتباطموکم کرده بودم. فرناز واسم تعریف کرد که امیرحسین، کسی که فرناز عاشقانه دوسش داشت بهش خیانت کرده و با یکی از دخترای دانشگاه که علوم تربیتی میخونه دوست شده. کلی گریه کرد کلی ناراحت شدم .ازم خواست با امیرحسین حرف بزنم منم قبول کردم ولی امیرحسین گوشش به حرفام بدهکار نبود.ادعا میکرد فرناز با چندنفر دیگه بجز امیرحسین در ارتباطه .فرناز گریه میکرد جیغ میزد اما امیر حرفشو باور نمیکرد...کاش همونجا میفهمیدم جریان چیه و برای همیشه از فرناز دست میکشیدم....



سه روزبود که محمد نبود حوصله نداشتم. همش روی هم رفته پنج بارم نتونسته بود باهام تلفنی حرف بزنه‌ . سرش شلوع بود منم بهونه گیر شده بودم. بار اخر که زنگ زد با بی میلی جواب میدادم


_ چیه نگار چته؟؟


_خسته ام


_چیکار کردی خسته ای؟؟؟ منوباش کلی تلاش کردم وقتمو خالی کنم حرف بزنیم.


_ سکوت کرد با تندی گفتم:


_یعنی انقدر سرت شلوغه مگه چیکار داری؟؟؟ نکنه کسی باهاته نمی خوای جلوش باهام حرف بزنی!؟


_بس کن این حرفو چندبار دیگه ام گفتی. أه .


قطع کرد بغضم ترکیدو گریه کردم.... حالم خوش نبود. نزدیک اسفند بود.هوا همچنان سرد بود.همه بچه های کلاس توی باغ تالار  حمع شده بودن و جشن نامزدی دوتا از بچه ها بود.... منو فرنازم دعوت بودیم . چندبار به گوشی محمد زنگ زدم جواب نداد. منم لج کردمو بدون اینکه اطلاع بدم با فرناز رفتیم.کت بلند و شلوار و شال پوشیدم نه آرایشی نه لاکی... برعکس بقیه بچه ها که غرق آرایش بودن و موهاشونو مدل داده بودن .مهمونی اخرش مختلط شد از فرناز خواستم برگردیم خونه ولی قبول نکرد


_یه شبه دیگه مگه چیه...خونه چخبره اخه!!!!


چیزی نگفتم مدام به گوشیم نگاه میکردم خبری از محمد نبود....


تو اون شلوغیا علیرضا دهقانو دیدم اومده بود با همه خداحافظی کنه و برگرده شهرشون. دوترم مهمان دانشگاه مابود. اومد سمتمو با سرپایین بهم گفت :خانم... من یه عرضی داشتم خدمتتون. اگه امکانش هست شمارتونو بدین.


خواستم حواب بدم که نه نمیشه. فرناز پیش دستی کرد و شمارمو داد

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۴۳



۶روز از رفتن محمد گذشته بود ناراحت بودم حالم خوش نبود. شب بارون می اومد و من ساعتها  توی تراس نشستم و به عشقم و زندگیم فکر میکردم.... به محمد پیام دادم : _بیداری ؟!


چنددقیقه بعد زنک زد ._سلام


_به به سیاسوخته ی خودم . خوبی؟


_اوهوم .


_بیداری چرا؟؟کجایی


_تو تراسم همه خوابن.‌.


_باجدیت گفت : لباس مناسب که تنت هست ملت فیض نبرن.


تو اون حالتم دوست داشت کنترلم کنه.


غمگین گفتم کی میای،؟؟


_زود میام چطور؟؟.


_دلم ... نتونستم جملمو تموم کنم و هق هق گریه ام بلند شد. بچه ها سراسیمه لامپارو روشن کردن....


با گریه گفتم :_بیا پیشم منو ببر خونه.


محمدم صداش گرفته شد ،:_باشه عزیزم زود میام دیگه کارام تمومه برمیگردم. کسی پیشت نیست؟!..‌  داشت حرف نیزد و من گریه امانم نمیداد که جواب بدم. رویا گوشیو گرفت و گفت کهحالم خوش نیست و نمیتونم حرف بزنم قطع کرد.


رویا همش میگفت: نگار نگرانش کردی. بدبخت شوکه شده بود پشت تلفن. کلی سفارش کرد پیشت باشم تنها نمونی. چته دختر....


دست خودم نبود. اونشب تا صبح تو بغل رویا گریه کردم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۴۴


صبح با بدن درد عجیبی از خواب پاشدم. سرما خورده بودم و سز درد شدید داشتم به اصرار فرناز رفتیم دکتر. فرناز همش گوشی دستش بود. دکتر آمپول و سرم داد من دوست نداشتم و به اجبار زدم. روی تخت دراز کشیده بودم. به اتفاقا فکر میکردم محمد زنگی نزده بود ناراحت بودم. درد بدی بود هم ازش گلایه داشتم هم نمیخواستم ناراحت بشه. خسته بودم نمیدونم چقدر طول کشید اما چشام بسته شد و با صدای پرستار بلندشدم . سرمم تموم شده بود به سختی از جام بلند شدم. زنگ زدم فرناز معلوم نبود کجا رفته.... _کجایی فرناز نمیبینمت.


_بیرونم الان میام.


_وایسا خودم میام نیا تو دیگه


پالتو مشکیمو پوشیدمو رفتم بیرون .... چشم چرخوندم که ببینم فرناز کجاست وای خدای من محمد بود محمد من کنار فرناز داشتن حرف میزدن.... ذوق زده رفتم سمتش و بغلش کردمو جیغ زدم‌‌‌...‌ چندنفر رد شدن و نگاه تاسف باری بهم انداختن. محمد خندید و اروم گفت . خیلی بچه ای بقرآن. دیوونه‌‌‌‌‌....


دلم قنج میرفت نمیخواستم از بغلش بیام بیرون. نفهمیدم چی شد که فرناز سزیع خداحافظی کردو رفت..‌‌ انگار ناراحت بود ولی به زور میخندید . بعد خذاحافظی با فرناز سوارماشین شدیم تو راه همش بغلش کرده بودم اصلا یادم نبود مریضم. محمدم نفس عمیق میکشیدو آروم بود‌ . ته ریش داشت دستمو گذلشتم روی ریششو قربون صدقه اش رفتم‌ . بهم خندید و بینیمو فشار داد و گفت: بسه شیطونی نکن انقد. کم دلبری کن واسم‌ .‌‌ ببین دوتامون به چه روزی افتادیم!!!!



این یعنی دوسم داشت ؟یعنی اونم دلش تنگم بود؟؟؟ پس جز این چه معنی میده اخه؟؟؟؟

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز