2777
2789
عنوان

زندگی نگار

| مشاهده متن کامل بحث + 16018 بازدید | 169 پست

پارت ۱۵



دو ترم گذشت و از طاها دیگه خبری نبود...دنبال کار بودم اما نمیتونستم کاری که با کلاسام جور دربیاد پیدا کنم. تصمیم گرفتم به  اقای وکیل زنگ بزنم. استرس داشتم نمیدونم چرا ولی دلپیچه و دلشوره تو دلم موج میزد‌ .تماس پاسخ داده نشد‌..‌ قطع کردمو آهی کشیدم. پشیمون شدم از زنگ زدنم‌ . تو دلم گفتم خوب شد جواب نداد.تو همین خیالا بودم که گوشیم زنگ خورد‌ ‌. خودش بود....با یه بسم الله گوشیو جواب دادم


_الو س س لام


_سلام خانم تماس گرفته بودین!؟


_ب بله .ق قبلا ک کارت د د ادبودین بهم توی دفت....‌


نذاشت حرفم تموم بشه گفت:


_اهان بله خانم چقدر دیر تماس گرفتین منتظرتون بودم . الان ۸ماه گذشته !!!!


_ببخشید میخواستم کارکنم


_ترم ششم هستی درسته ؟


_نه متاسفانه،منظورم از کار منشی بودنه!


_باشه فردا بیا کافه شکلات باهم حرف میزنیم.


_کافه؟؟؟؟؟ببخشید قرارتون کاریه دیگه!!!!


_بله خانم فعلا کار دارم خدافظ .


قطع کرد ‌


تو دلم گفتم یعنی تو این همه مدت فقط به من کارت داده چقدر دقیق یادش بود منو!!!، چرا کافه اخه؟؟؟!‌...


قضیه رو برای فرناز تعریف کردم و کلی بهم خندید و گفت خاکتوسرت قرارتون کاریه دیگه چیه اخه؟؟؟؟!!!!




راست میگفت. منم منتظر موندم تا اقای وکیل تماس بگیره

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۶


یه ماهی گذشت اما زنگ نزد منم تماس نگرفتم احساس کردم ادم گنده دماغیه.‌‌.فرناز میگف لابد بهش برخورده گفتی قرارتون کاریه.... بهرحال یک ماه بود که گذشته بود طاها گاهی تماس میگرفت با خطهای مختلف و فقط واسم آواز میخوند. ازحرف و تهدید خبری نبود. دلم واسش میسوخت. ولی باز نمیتونستم به رابطه باهاش ادامه بدم. فقط متمرکز درسم بودم تااینکه یه اگهی دیدم که منشی میخواستن و رفتم به دفتری که تو آگهی بود.... گاهی وقتا انگار خدا میخواد که یکسری اتفاقا بیفته انگار خدا تقدیر من قرار داده که یه اسمی به نام محمد تو سرنوشتم باشه که مایه ی عذابمه. تماس گرفتم و قرارشد ساعت ۶برم دفتر برای مصاحبه. وارد دفتر شدم یه راهروی کوچیک که سه تا در توش بود یکیش آبدارخونه بود خواستم تابلوهارو بخونم که صدایی گفت:


_سلام خانم بفرمایید


دستپاچه شدمو گفتم _ببخشید برای مصاحبه اومدم .


_بله مادوتا وکیلیم به یه منشی نیاز ذاریم که کامپیوتر و نرم افزار بلد باشه ‌. به موقع بیاد و.‌.... همه توضیحات لازم رو داد و من قبول کردم. حقوقش خوب بود متناسب با رشته ام بود وقتی گفتم رشته ام حقوقه اون اقا که اسمش حامد بود خیلی استقبال کرد. خیلی خوشحال بودم این بهترین فرصت برام بود تا هم درس بخونم هم عملی کلی چیز یادبگیرم.تو همین فکرا بودم که قفل در چرخید و ناباورانه اقای وکیل محمدفلانی رو دیدم‌ . (نمیتونم فامیلیشو بگم که شاید کسی بشناسه) اونم منو دید چشاشو ریز کرد و گفت چقدر شما آشنایین!!!! مثلا منو نمی شناخت

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

پارت ۱۷

چیزی  نگفتم. حامد که پسر جوون و خوشتیپ تری نسبت به محمد بود گفت:شما همو میشناسین،؟ من خواستم توضیح بدم که محمد گفت اره حتما استخدامش کن و با لبخند موزیانه رفت تو یکی از اتاقا‌ ‌ .. حامد گفت خب پس مشکلی نیست؟، متوجه همه نکته هام شدی. گفتم بله از کی شروع کنم. حتمد گفت از الان البته اگه اشکالی نداره....‌منم خوشحال شدم و مشغول شدم..... کاراسخت بود نرم افزارا پیچیده اما حامد همه رو مو به مو توضیح میداد. خوشحال بودم با محمد هم خیلی کم هم کلام میشدیم......


تااینکه یه روز حامد نبود و محمد زودتر از همیشه به دفتر اومد.


نگاهی بهم کردو بی مقدمه گفت :کی گفته انقد دلبری کنی،؟؟؟


_من؟؟؟ دلبری کردم؟؟؟؟  _ بله خانم محیط کار جای دلبری نیس‌ اخم ریزی کرد.


_گفتم بخدا من کاری نمیکنم مگه چیکار کردم.


_با خودکار توی دستش زد روی دستمو گفت لاک نزن .خودکارو اورد جلوی صورتمو گفت اگه دست من بود چشماتو خط خطی میکردم. انقدر جدی گفتکه ترسیدم ازش..... گفت ترسیدی؟ چیزی نگفتم. گفت امشب شام مهمون منی..... یه جورایی بود. عجیب بود نمیدونم چرا ولی انگار بلد بود چجوری رو اعصابم بره

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۸


سریع کارامو کردمو خواستم به یه بهونه ای زودتر برم خونه. در زدمو گفتم کارم تمومه با اجازتون من میرم.... نگاهی بهم کرد و گفت مگه نشنیدی گفتم شام مهمون منی!!!گفتم نه ممنون اخه ..... اخه نداره .درضمن نظرتو که نپرسیدم گفتم شام مهمون منی یعنی هستی .پس دخترخوبی باش حرف گوش کن کت و سوویچ ماشینشو برداشت و چشمکی بهم زدو گفت با من بهت خوشمیگذره شک نکن.... جلوی ماشین پرایدش وایسادیم درو برام باز کرد و گفت بفرما بانو.... از کارش شاخ درآوردم... تو ماشین خیلی حرف زد ولی من چیزی نگفتم. از موکلا و پرونده هاش میگف. رسیدیم به رستوران غذا سفارش دادیم من زیاد نخوردم ولی اون هی میخوردو میخندید انگار یه ادم دیگه بود اونیکه تو دفتر دیده بودم نبود. بدون مقدمه بهم خیره شدو گفت تو عاشق منی؟؟؟؟؟

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۱۹



سرفه ای کردمو گفتم من؟؟؟ نه بخدا .... خیلی خندید من من کنان گفتم ش شما ف ف فکر کردین م من عاشق ش شمام دعوتم کردین؟!!!! بخدا نه ....خندید گفت پس باید عاشقت کنم 💓نگار باید یه مدت بیشتر همو بشناسیم. گفتم نه . اخمی کردو گفت نظرتو نخواستم دارم تصمیممو میگم درجریان باشی.... پاشو پاشو بریم قدم بزنیم.... هوا پاییز بود و سرد من لباس نازک پوشیده بودم و روم نشد بگم سردمه و نمیخوام قدم بزنم. مسیر طولانی رو قدم زدیم .اون هی حرف میزد از خانواده اش از سختیاش میگف ازم پرسید پدرت چیکاره اس با صدلی لرزون گفتم فرهنگی...‌تازه متوجه لرزش صدام شد با اخم نگام کردو گفت؛سردته؟؟؟؟خب چرا نمیگی؟؟؟؟سرما بخوری چی؟؟؟کتشو درآورد انداخت روم.با دوتا دستلش شونه هامو گرفتو گفت همینجا وایسا ماشینو بیارم. گفتم نه خوبم ماشین که دور نییت میام باهاتون. اخم کردو گفت صبرررررر کن میگم. وایسادم ماشینو آورد دوباره پیاده شد درو برام بازکرد و من نشستم. رفتاراش عجیب بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۰





سر‌یعا بخاری ماشینو روشن کرد گفت دستاتو بیار جلو گرم بشی. گفتم خوبم.... ولی خوب نبودم سرما تمام بدنمو گرفته بود. منو زسوند خونه وقبل لز خدا حافظی گفت نمیخوام از شام امشب خامد بدونه و سریع رفت‌....رفتاراش عجیب بود یه لحظه مظلوم و مهربون یهو ترسناک و عصبی..... صبح با بدن درد از خواب پاشدم متوجه شدم سزما خوزدم.... بزور حاضر شدم رفتم دفتر . هردو وکیل اومده بودن با صدای سرفه ی من هردو نگاهم کردن خامد گفت:خانم سرما خوردین؟! گفتم بله.... پس چرا لباس گرم نمیپوشین. چیزی نگفتم و لبخند زدم و مشغول کارم شدم تمام مدت محمد درحال نگاه کردن زیرچشمی به من بود ولی حرفی نمیزد.... شبم حامد منو زودتر مرخص کرد تا استراحت کنم.از محمد خبری نبوذ توی اتاقش مشغول بود و داشت با موکلش حرف میزد و بخث میکرد 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۱




از بی توجهیش ناراحت بودم نمیدونم چرا ولی یه حسی داشتم یه حس مبهم که خودمم نمیدونستم چیه.وسایلمو جمع کردم و از دفتر زدم بیرون... داشتم قدم میزدم که ماشینی پشت سرم راه افتاد چندتا بوق زد اهمیت ندادم،صدام کرد نگار!!!! برگشتم .ناباورانه طاهارو پشت فرمون دیدم.


_ هییییس یواش تر‌


._باشه بیا سوارشو.


_نمیخوام .اینجا چیکار میکنی!!؟طاها دست از سرم بردار. _بخدا کاریت ندارم بیاسوارشو سرده


._ برو پی کارت.



ازش دلخور بودم بخاطر اینکه میدونس تنهامو کسی رو‌ندارم و تهدیدم کرده بود‌ . دیگه حس خوبی بهش نداشتم و دلم میخواست بره و هیچوقت پشت سرشو نگاه نکنه..‌‌‌‌.برعکس پدرم و خانواده، این بیرون ادما خصوصا مردا بیش از اندازه  بهم توجه میکردن.!کاش پدرم باهام مهربون بود‌ .کاش محبت دیده بودم. کاش یه کم هوامو داشت تا گرفتار محبت مردای دیگه نمیشدم.....


به راهم ادامه دادم . صداش دوباره اومد این بار نزدیکتر....


_نگار واقعا فکر کردی تحمل این همه بی محلیو دارم؟؟؟؟


اینجا کجاس کارمیکنی؟!،


_اذرس اینجارو از کجا آوردی؟


_خب منم ادمای خودمو دارم‌


.


_خسته ام طاها بس کن.


_بیاسوارشو


_نه خودم با اتوبوس میرم.


_لجبازیو بزار کنار وگرنه..... صدایی حرف طاهارو قطع کرد‌ . _وگرنه چی اقا؟؟،برگشتم محمد بود. استرس گرفتم ترس از دست دادن کارم. آبروم..‌..


محمد رو به من گفت بشین تو ماشین ببینم این چی میگه!


طاها عصبی گفت:جنابعالی؟!


_هرکی. چیکار به این خانم داری من وکیلم امثال تورو خوب میشناسم دنبال چی هستی.


_خفه بابا دنبال چی هستم مثلا؟؟؟


_مودب باش و گرنه میدم از راه قانون چوب تو آستینت کنن.


کل کل و دعوا ادامه داشت‌ ‌ .‌‌ با صدای گرفته  از ترس و لرزون گفتم: توروخدا بحث نکنین من.... محمدنزاشت حرفم تموم بشه و با تحکم گفت. _گفتم برو تو ماشین هنوز که اینجایی نشنیدی حرفمو؟


_من از تن صداش از حرف و اخمش حساب بردم....رفتم سمت ماشین و جرو بحثشون ادامه داشت .نفهمیدم چی گفتن فقط از تو ماشین نگاشون میکردم.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۲



درگیری لفظی شون تموم شد محمد کلافه دستی تو موهاش کشیدو اومد .نشست پشت فرمون و تا مقصد چیزی نگفت. منم سکوت رو بیشتر دوست داشتم.رسیدیم ..‌‌‌.‌تشکر کردم‌. خواستم پیاده بشم که گفت:_بار آخرت باشه بهم اهمیتنمیدی و خداحافظی نمیکنی‌‌‌‌‌.‌فهمیدم از اینکه بدون خداحافظی ازش از دفتر اومدم بیرون ناراحته.‌_ گفتم اخه مشغول بودین نخواستم ....حرفمو قطع کردو گفت.توضیح نخواستم هشدار دادم.فردا درمورد این پسره باهم حرف میزنیم....پیاده شدم و با اخم با سرعت ماشین و به حرکت درآورد و رفت. نمیدونستم چه توضیحی باید بهش بدم. 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۳



رسیدم خوابگاه با فرناز درمورد اتفاقای امشب صحبتی نکردم .فرناز خوشحال بود چون به  پسره مورد علاقه اش  که تو دانشگاه ما بود ابراز عشق کرده بود و جواب مثبت گرفته بود و‌سرگرم صحبت تلفنی با امیرحسین بود...ذهنم مشغول فردا بود که چطور جریانو بگم. فردا صبح راهی دفتر شدم و بین راه حامدو دیدم و ازم خواست تا دفتر همراهیش کنم و منم قبول کردم . حامد پسر آروم و خوش اخلاقی بود وضع مالی خیلی خوبی داشت از خونه تا دفتر کارشو با دوچرخه رفت و آمد میکرد پدرش یکی از قضات معروف شهر بود....تو طول مسیر در مورد خودم و درسم و غیره سوال میپرسیدرسیدیم جلوی دفتر که محمد از ماشینش پیاده شد و مارو باهم دید اخم ریزی کرد و با حامد احوال پرسی کرد ولی با بی اهمیتی از کنارم رد شد. دلخور شدم از بی تفاوتیش.... حامد دادگاه داشت و زودتر پرونده هاشو برداشت و رفت. نزدیک ساعت ۴بعدظهر بود  محمد هنوز از اتاق کارش بیرون نیومده بود. نمیدونم چرا ولی از اینکه بهم بی محلی کنه راضی نبودم ...یه جورایی ازش خوشم میومد وقتی کنارم بود  احساس تکیه گاه داشتن بهم دست میداد احساس اینکه یکی مثل پدر حواسش بهم هست. چیزی که هیچوقت نداشتم.... کارم تموم شد وسایلمو جمع کردم و در اتاقشو زدم .رفتم تو داشت دادخواست تنظیم میکرد خیلی ام جدی بود‌.


_من دارم میرم بااجازتون.


_وایمیستادی حامد جونت ببرتت


_متوجه نمیشم!؟


_دردسرات مال منه. گپ و گفتو خنده هات مال یکی دیگه!؟


فهمیدم صبح منو با حامد دیده ناراحته...._ ببخشید دیرم شده شبتون بخیر خداحافظ.


یهو از جاش بلند شد و با صدای بلند گفت :_همین؟؟؟ خداحافظ؟ مگه الکیه؟توضیحتو نشنیدم؟؟؟؟


_من کاری نکردم 

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۴



ببین خانم من از دخترایی که احساس زرنگی میکنن خیلی بدم میاد. فک نکن با هالو طرفی.

دوباره تکرار کردم

_من کاری نکردم


نگاه موزیانه ای بهم کردو گفت انقد مظلوم نمایی نکن بدم میاد .

نمیدونم چرا ازاینکه گفت بدش میاد قلبم شکست اشک تو چشام جمع شدو گفتم شمام مثل بابامی‌ .فکر میکردم میشه روتون حساب کرد...دیکتاتوری و یه دنده.

_جالب شد!بابات؟؟؟خب دیگه چی ام؟

خواستم از اونجا بیام بیرون که دستمو گرفتو گفت اگه بری و جوابمو ندی دیگه واسه همیشه برو.... احساس خوبی نداشتم ازاینکه دستمو گرفته بود

خیره به دستاش بودم دستشو کشید و معذرت خواهی کرد.... نشستم و دلو زدم به دریا نمیدونم چی شد و چقدر طول کشید تقریبا کل زندگیمو بهش گفتم....احساس سبک بودن میکردم...حالا یکی بود که رازمو میدونست راز اینکه خانواده ام واقعا چجورین....چرا ازشون فراریم... در اخر محمد برام غذا گرفتو منو رسوند خونه....خسته بودم از اتفاقای این چندوقت اخیر. احساس ضعف داشتم ولی نتونستم چیزی بخورم زود خوابیدم.... صبح پاشدم دیدم گوشیم کلی زنگ خورده. محمد بود تماس گرفتم . ازم خواست امروز استراحت کنم و دفتر نرم چون خودش دادگاه داشت و حامد م رفته بود شیراز  کار داشت.


اونروز حسابی استراحت کردم دوش گرفتم . جلو آینه نشسته بودم که رویا یکی از هم اتاقیام بهم گفت._نگار چقدرررر موهات بلنده دختر . همش قلمبه میکنی پشت سرت معلوم نیست اندازه اش‌‌‌‌‌..‌ اولین کسی بود که از موهام تعریف میکرد. موهام بلند و صاف و مشکی بود . _کی حال داره شونه اش کنه!؟ _ خونمون بودم مامانم شونه میکرد...‌‌

یاد مادرم افتادم دلم بزاش تنگ شد هرازگاهی زنگ میزدم و میگفتم همه چی خوبه.... ناخودآگاه گریه ام گرفت‌ . رویا که فهمیده بود دلم تنگ شده نوازشم کردو گفت:_ابجی میخوای موهاتو فر کنم؟ اتوشو دارما.‌.‌‌

با بی میلی قبول کردم.... .

موهای فرفریمو تو اینه نگاه کردم خیلی خوب شده بود .‌‌‌.از رویا تشکر کردم و تو دلم ذوق زده از اینکه محمد منو این شکلی ببینه  چی واکنشی نشون میده تا صبح نخوابیدم.... صبخ دانشگاه رفتم و بعدش رفتم دفتر‌‌‌‌‌‌‌‌‌


دفترو گرد گیری کردم و یه چایی واسع خودم دم کردم. هواسرد بود و بافت زرشکی رنگم تنم بود با موهای فرفریم جالب شده بود از شیشه ی آبدارخونه بیرونو تماشا کردم. نم نم بارون بود. سرد شده بود. دلم میخواست زودتر حقوقمو بگیرمو باهاش یه پالتو بخرم.‌‌‌‌ تو همین فکرا بودم که صدای در اومد‌‌‌‌‌‌


در همیشه نیمه باز بود چون محمد اکثر وقتا کلید نداشت و اصلا دلش نمی خواست پشت در معطل بمونه و منم حوصله غرغراشو نداشتم..... به هوای لینکه محمد اومده با ذوق اینکه موهامو ببینه رفتم تو راه رو...‌‌ با یکی از موکلای محمد که صورتش چندجا ی چاقو بود مواجه شدم ..... نگاش جالب نبود موهامو توی شال مشکی ام فرو کردم و معذب سلام کردم و خواهش کردم بشینه تا اقای وکیل بیان..‌‌‌ .‌‌ یه کم گذشت و محمد اومد با اقا احوال پرسی کرد و از دیدنم جا خورد‌‌‌‌‌. چشم غره ای نثار من کرد و رفتن توی اتاقش.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۵


از نگاهش استرس گرفتم . اخه مگه چیکار کرده بودم. بعد یه ربع طبق روال همیشه براشون چای بردم. در زدم و باسینی چای وارد شدم تا منو دید. بلند و با غضب گفت چای لازم نیست مزاحم نشو خانم!!!! از لحنش ناراحت شدم.اخه مگه چیکار کرده بودم..... کاش همون لحظه همه چیو گذاشته بودمو از اونحا میومدم بیرون کاش از این رفتاراش متنفر میشدم و بهم برمیخورد.... نمیدونم چرا هرچقد پسم میزد بیشتر تمایل داشتم برم سمتش.... بغض کرده بودم ولی جلوی خودمو گرفتم ...



یه چهل دقیقه بعد موکلش رفت ... از اتاق اومد بیرونو نگاهی غضبناک بهم انداخت .سرمو انداختم پایین نمیدونم چی شد،شاید دلش سوخت اومد سمتم و خم شد دسته ای از موهامو گرفت دستش و با لحن آرومی گفت:موهای خودته؟؟؟؟ جواب ندادم.... چیه قهری؟؟؟،.


جواب ندادم.


_نگار خوب نیست تو محیط کار اینجوری باشی .حیف تو نیست!!! نترسیدی از این ادم که اینجا بود؟؟؟ روزی ده تا مث این تو خبابونن یا اینجا رفت و امد دارن. نترسیدی!؟


_سرتکون دادم و تایید کردم


_خب چرا اینجوری اومدی؟!


،نمیدونم چرا ولی از دهنم پرید با بغض گفتم_ بخاطر شما



بلند بلند خندید منم فقط نگاش میکردم. دختر تو چرا اینقد بچه ای.!!!!


راست میگفت من بچه بودم . من اونو تو ذهنم جایگزینی بجای پدرم میدونستم. فکر میکردم اون کسیه که ازم حمایت میکنه. میشه بهش تکیه کرد....



بی مقدمه گفت پس توام ازم بدت نمیاد. درسته؟


سرم پایین بود حرفی نزدم...‌


ببین نگار من شرایط خودمو دارم... من میتونم همه جوره ساپورتت کنم همیشه کنارت باشم ولی دوشرط داره :یکی اینکه از قضیه ما کسی بویی نبره و دوم اینکه فقط و فقط به من متعهد باشی. بفهمم زیرآبی رفتی گردنتو میزنم شوخی ام ندارم....


با لحن مسخره ای که الانم یادم میاد خجالت میکشم گفتم:یعنی میای خواستگاریم،؟؟؟؟


خیلی بهم خندید ..بلند گفت انقدر باهام شوخی نکن و جوک نگو....پاشو چاییتو بیار . خنده کنان رفت تو اتاقش

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۶


حس مبهمی داشتم یک ماهی بود که با محمد رابطه صمیمی تری داشتم. ادم متفاوتی بود یه لحظه طوفانی و یهو اروم ....باهام مهربون بود تو محیط کار انگار منو نمی شناخت ولی خارج از دفتر باهام عاشقانه رفتار میکرد...برعکس طاها اصلا بهم یکبارم ابراز علاقه نکرده بود من ولی عاشقش شده بودم. عاشق کاراش...هیحاناتش.‌.‌ چیزایی که برام مهم بود و معیارم بودو همشو یه جا داشت...دلم میخواست همیشه پیشش باشم. اونم اینو فهمیده بود از رفتارام مشخص بود‌.به قول فرناز تابلو بودم.‌.‌. یه  شب بهم پیام داد: _خانم کوچولو فردا دادگاه دارم میرم کرج دفتر نیستم.... با ناراحتی گفتم: خوشبحالت کی میشه منم مثل تو وکیل بشم...


_میشی عزیزم بهتر از من . آرزومه خانم کوچولو


_کی برمیگردی؟


_غروب .


شب بخیر گفت و خوابید ...‌دلم گرفت اصلاطاقت ندیدنشو نداشتم....


صبح با صدای گوشیم از خواب پریدم:


_الو


_صبح بخیر خانم.هنوز خوابی؟


_سلام مگه ساعت چنده؟


_پاشو پاشو حاضر شو راس ساعت ۷میام دنبالت‌ .


_مگه نمیری کرج ؟


_میخوام ببرمت دادگاه. مگه دوست نداری از نزدیک ببینی زود حاضرشو .


از خوشحالی داشتم پر درمیاوردم.


پالتو بلند مشکی و شلوار لی سرمه ای پوشیدم با مقنعه مشکی ...‌ زودتر از ۷سر فلکه نزدیک آپارتمان وایسادم..‌‌ صبح به اون زودی چندتا ماشین بوق میزدن و مزاحم میشدن ...ماشین محمدو از دور دیدم دلم آروم شد. اومد جلوم ترمز کرد ‌ . خواست پیاده بشه و چیزی به مزاحما بگه که گازشو گرفتن و رفتن.... یه نگاهی با اخم بهم انداخت و گفت: ببینمت.


نگاهش کردم . _ نه خوبه خندید.


گفتم چی ؟ _ هیچی ظاهرت خوبه کرم از اونا بودم‌ .


لب گزیدم نمیدونم چه فکری میکرد. نگاهی به دستام کردو گفت لاک قرمز نزن دوست ندارم‌ . تو خونه که مسئله ای نداره بیرون جالب نیست‌ .


گفتم چشم... بنده و مطیع محمد بودم گوشامو تیز میکردم هرچی میگه همون باشه...‌ باهام مهربون بود میدونست عاشق پفکم . همیشه یه کارتن چیتوز تو ماشینش داشت .... عجیب بود.


بین راه نگه داشت و باقالا خرید . چشمم همش بهش بود. لبخند زدو گفت.... _خانم دارم رانندگی میکنما نگام میکنی حواسم پرت میشه...گفتم خب بشه‌ . من الان اولین باره میتونم یه دل سیر نگات کنم... بی مقدمه گفتم :_کت و شلوار آبی خیلی بهت میاد خوشتیپ شدی ..    خیلی خندید .‌‌ محمد پسر بور و چشم عسلی بود که یه خال گوشتی کوچیک زیر یکی از ابروهاش داشت... همیشه ته ریش داشت.... تو راه انقدر حرف زد و آهنگ خوندو رقصید پشت فرمون که اصلا باورم نمیشداین همون ادمه که من میشناسم‌‌‌..  رسیدیم دادگاه . گفت سیاسوخته بشین یه لحظه تا بیام.... من پوستم گندمی بود همیشه دوست داشت ازم ایرادای جورباجور بگیره بهم گاهی میگفت سیاسوخته منم میخندیدم خب اون خیییلی سفید بود.  از عقب ماشین یه پاکت داد دستم و گفت اینو بپوش. توش چادر بود.... کنجکاو نگاش کردم . _بپوش دیگه دیرمون شد زودباش


_بدون حرفی پیاده شدمو چادرمو سرم کردم.


اولین بار بود دادگاه رو از نزدیک میدیدم خیلی شلوغ بود. جرم های کیفری و قتل و جزایی اکثرا تو این دادگاه بود.‌‌.. یه شش هفت تا مردمسن لباسای راه راه آبی  به تن داشتن که بع دستها و پاهاشون زنجیر سنگین بسته شده بود و به هم متصل بودن. محمد بهم گفت وایسا اینحا من برم بایگانی کار دارم زود برم میگردم..‌‌ ...


محمدرفت و من ناخودآگاه نمیتونستم چشم از اون ادما بردارم....از نگاهشون خوشم نیومد تو همون حالت بازهم ترسناک بودن .یکیشون که مسن بود و موها و ریشش سفید بود واسم زبون درآورد. دلم فرو ریخت خودمو تو چادر جمع و جور کردم.... محمد اومد و من به آستین کتش چسبیدم.  از کنارشون رد شدیم. نگاهی بهم کردو گفت:شاگرد زرنگ کلاس نترس . اینا چیزاییه که بعدن زیاد میبینی

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۷





پارت۲۴


کار دادگاهش تموم شد و من روی یکی از صندلی های راه رو نشستم.... بعد بیست دقیقه اومد .یه بطری آب بهم داد.باناراحتی اشاره کردم به یکی از اتاقا و گفتم کاش تو اون جلسه دادگاه منم میتونستم بشینم ..... نگاهی بهمکرد و چشمکی زد وگفت:غصه خوردی؟ صب کن یه لحظه....



رفت سمت میز مامور و باهاش صحبت کرد و کارتی نشونش دادو بهم اشاره کرد که برم پیشش.... وای خدای من بهترین روز زندگیم بود موضوع دادگاه درمورد این بود که یه اقایی سر قضیه خونه با صاحب خونه دعواش میشه و نزدیک صاحبخانه گاز و پیکنیک روشن بوده .... متهم پیت بنزینو روی صاحبخونه خالی میکنه و آتیش میگیره و میمیره.... متهم هی میگفته من نمیدونستم بنزین توشه فکر میکردم آبه میخواستم بترسونمش.... خلاصه دلایلش کافی نبود و حکم اعدامش صادز شد.... خیلی هیحان داشت . محمد کتشو داد دستمو با دقت نگاه میکرد .... در اخر که ختم حلسه دادگاه گفته شد. یکی از قضات به محمد اشاره کرد. ما رفتیم جلو. احوال پرسی کردو یکیشون که مسن تر بود گفت:خانمتونه؟ محمد گفت نه جناب.


قاضی مسن از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و گفت برو دخترم بشین من با این اقای وکیل کار دارم. شروع به پچ پچ کردن.‌..  از دادگاه خارج شدیم نشستم تو ماشین . پرسیدم اون قاضی چی بهت گفت؟؟؟ خندید و گفت هیچی.


اصرار کردم بگو دیگه....


_هیچی فکر میکرد زنمی


گفتم _نه همسرم نیست


قاضی ام گفت حتما خیلی دوستت داره که انقدر محکم کتتو بغل گرفته ...


قرمز شدم محمد عصبی بود. بعد سکوتی طولانی گفت . مرتیکه بجای اینکه حواسش به رای و دادگاهش باشه نگاهش به تو بود....


خواستم ارومش کنم گفتم نه بنده خدا خواسته بدونه که پرسیده.


یهو بلند گفت غلط میکنه اون بنده خدا‌‌‌... حالا چرا باید حواسش به تو می بود؟! به اون چه که میخولست خصوصی باهاتحرف بزنه؟؟؟ عوضی خواست بدونه چکاره امی تا خیالش راحت بشه از..‌‌‌ ادامه نداد منم چیزی نگفتم


نمیدونم چرا ولی قلبم شکست‌ . بغض کردم. محمدم ادامه نداد....

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۸




بعد از کمی رانندگی خسته شدو رفتیم رستوران و غذا خوردیم. من تا اون موقع سکوت کرده بودم....محمد نگاهی بهم کرد و گفت ناراحتی سیاسوخته؟؟؟


اخمی کردمو گفتم _نه


_ببین من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم خانواده ام خیلی مقید به دین هستن برام این چیزا عادی نیست.


حق با اون بود خواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد فرناز بود با امیرحسین توی یکی از باغهای اطزاف شهر از طرف ساکنین لو رفته بودنو ساکنین زنگ زده بودن پلیس....ازم خواست تا به محمد بگم بره کمکشون... وقتی فهمید کرجم ناامیدشد و تلفنو قطع کرد.محمد از فرناز خوشش نمی اومد یه چندباری اینو بهم گفته بود.... حرفی بینمون رد و بدل نشد ... رسیدیم شهرمون.. محمد منو رسوند خونه و خودش رفت .موقع رفتن کلی نگام کرد نمیدونم چرا ولی عجیب بهم خیره شده بود. وقتی رسیدم تو اتاق، بهم پیام داد :_ سیاسوخنه کاش همیشه پیشم بودی



داشتم پر در میاوردم از همه میپرسیدم. اینو گفته یعنی دوسم داره؟


شما بودین جای من چه برداشتی داشتین؟!!!!!


اونشب تا صبح هزار بار به پیامش نگاه کردمو دلم قنج رفت.

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!

پارت ۲۹



ًنزدیک آذرماه بود تمام حقوقمو پس انداز کرده بودم تا واسه محمد کادو بخرم. اولین بارم بود به یه مرد کادو میدادم‌ . بچه ها هرکدوم یه پیشنهادی میدادن‌ ‌‌‌‌.محمد ادکلن خاصی استفاده میکرد همیشه یه بو رو میداد که من با اون بو مست بودم.تصمیم گرفتم یه پلیور بخرم و یه ادکلن.... کلی گشتم تا یه ادکلن خوب باقیمت مناسب بخرم یه پلیور ساده توسی که بافتش خیلی جدید و شیک بود خریدم.... فروشنده یه نگاهی به ذوق کردن من کرد و یه نکاهی به فرناز ....با آهی گفت خدا شانس بده چه ذوقی کرد. حالا اونی که داری واسش میخری قدرتو میدونه؟؟؟ فرناز با یه عشوه ای گفت:کیه که قدر زنارو بدونه. چه سوالا!!!


فرناز لز وقتی با امیرحسین بود عوض شده بود چندباری به خونه امیرحسین رفته بود و چندبارم مهمونی شبونه.... محمد تا حدودی درجریان کارای فرناز بود چون یکی دوبار بخاطر من تو کلانتری رفته بود دنبالش‌‌‌‌‌‌‌‌. همیشه ازم میخواس از فرناز دور باشم ولی من نمیتونستم .تنها کسی بود که داشتم.



اونروز ۱۲آذر بود کادوهاشو گذاشتم زیر میز محل کارم تا نبینه ‌.‌ ذوق داشتم ببینم چیکار میکنه وقتی بهش کادو میدم.‌‌خودمم اولین بارم بود و تجربه نداشتم. واسه خودم پالتو خردلی خریده بودم با بوت مشکی خز دار با شال و ساپورت مشکی تنم بود‌ .



غروب بود هنوز محمد نیومد بود

چشم آهویی🌹❄❄خوب می‌دانم تحمل کردن من ساده نیست این که پایم مانده‌ای، عاشق نوازی می‌کنی .🌹🌹من تا پایان عمرم به این می‌اندیشم؛"زنی که عشق را می‌پذیرد، تا چه اندازه بی دفاع می‌گردد!!!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز