پارت ۲۶
حس مبهمی داشتم یک ماهی بود که با محمد رابطه صمیمی تری داشتم. ادم متفاوتی بود یه لحظه طوفانی و یهو اروم ....باهام مهربون بود تو محیط کار انگار منو نمی شناخت ولی خارج از دفتر باهام عاشقانه رفتار میکرد...برعکس طاها اصلا بهم یکبارم ابراز علاقه نکرده بود من ولی عاشقش شده بودم. عاشق کاراش...هیحاناتش.. چیزایی که برام مهم بود و معیارم بودو همشو یه جا داشت...دلم میخواست همیشه پیشش باشم. اونم اینو فهمیده بود از رفتارام مشخص بود.به قول فرناز تابلو بودم... یه شب بهم پیام داد: _خانم کوچولو فردا دادگاه دارم میرم کرج دفتر نیستم.... با ناراحتی گفتم: خوشبحالت کی میشه منم مثل تو وکیل بشم...
_میشی عزیزم بهتر از من . آرزومه خانم کوچولو
_کی برمیگردی؟
_غروب .
شب بخیر گفت و خوابید ...دلم گرفت اصلاطاقت ندیدنشو نداشتم....
صبح با صدای گوشیم از خواب پریدم:
_الو
_صبح بخیر خانم.هنوز خوابی؟
_سلام مگه ساعت چنده؟
_پاشو پاشو حاضر شو راس ساعت ۷میام دنبالت .
_مگه نمیری کرج ؟
_میخوام ببرمت دادگاه. مگه دوست نداری از نزدیک ببینی زود حاضرشو .
از خوشحالی داشتم پر درمیاوردم.
پالتو بلند مشکی و شلوار لی سرمه ای پوشیدم با مقنعه مشکی ... زودتر از ۷سر فلکه نزدیک آپارتمان وایسادم.. صبح به اون زودی چندتا ماشین بوق میزدن و مزاحم میشدن ...ماشین محمدو از دور دیدم دلم آروم شد. اومد جلوم ترمز کرد . خواست پیاده بشه و چیزی به مزاحما بگه که گازشو گرفتن و رفتن.... یه نگاهی با اخم بهم انداخت و گفت: ببینمت.
نگاهش کردم . _ نه خوبه خندید.
گفتم چی ؟ _ هیچی ظاهرت خوبه کرم از اونا بودم .
لب گزیدم نمیدونم چه فکری میکرد. نگاهی به دستام کردو گفت لاک قرمز نزن دوست ندارم . تو خونه که مسئله ای نداره بیرون جالب نیست .
گفتم چشم... بنده و مطیع محمد بودم گوشامو تیز میکردم هرچی میگه همون باشه... باهام مهربون بود میدونست عاشق پفکم . همیشه یه کارتن چیتوز تو ماشینش داشت .... عجیب بود.
بین راه نگه داشت و باقالا خرید . چشمم همش بهش بود. لبخند زدو گفت.... _خانم دارم رانندگی میکنما نگام میکنی حواسم پرت میشه...گفتم خب بشه . من الان اولین باره میتونم یه دل سیر نگات کنم... بی مقدمه گفتم :_کت و شلوار آبی خیلی بهت میاد خوشتیپ شدی .. خیلی خندید . محمد پسر بور و چشم عسلی بود که یه خال گوشتی کوچیک زیر یکی از ابروهاش داشت... همیشه ته ریش داشت.... تو راه انقدر حرف زد و آهنگ خوندو رقصید پشت فرمون که اصلا باورم نمیشداین همون ادمه که من میشناسم.. رسیدیم دادگاه . گفت سیاسوخته بشین یه لحظه تا بیام.... من پوستم گندمی بود همیشه دوست داشت ازم ایرادای جورباجور بگیره بهم گاهی میگفت سیاسوخته منم میخندیدم خب اون خیییلی سفید بود. از عقب ماشین یه پاکت داد دستم و گفت اینو بپوش. توش چادر بود.... کنجکاو نگاش کردم . _بپوش دیگه دیرمون شد زودباش
_بدون حرفی پیاده شدمو چادرمو سرم کردم.
اولین بار بود دادگاه رو از نزدیک میدیدم خیلی شلوغ بود. جرم های کیفری و قتل و جزایی اکثرا تو این دادگاه بود... یه شش هفت تا مردمسن لباسای راه راه آبی به تن داشتن که بع دستها و پاهاشون زنجیر سنگین بسته شده بود و به هم متصل بودن. محمد بهم گفت وایسا اینحا من برم بایگانی کار دارم زود برم میگردم.. ...
محمدرفت و من ناخودآگاه نمیتونستم چشم از اون ادما بردارم....از نگاهشون خوشم نیومد تو همون حالت بازهم ترسناک بودن .یکیشون که مسن بود و موها و ریشش سفید بود واسم زبون درآورد. دلم فرو ریخت خودمو تو چادر جمع و جور کردم.... محمد اومد و من به آستین کتش چسبیدم. از کنارشون رد شدیم. نگاهی بهم کردو گفت:شاگرد زرنگ کلاس نترس . اینا چیزاییه که بعدن زیاد میبینی