همسنیم پس
میدونی الان قلبم داره میترکه از این بحثا و اینا یه طرف
از طرفی دخترم اومد گفت نام نام یعنی گرسنع اش بود گفتم برو به بابات بگو
هی به اون گفت مخل نداد اومد بمن گفت هی گفتم برو به اون بگو اخه حرصم گرفت که داشتم گریه میکردمم دخترم چسبید به باباش محلم نداد تا کارش افتاد اون سمتم
بعد باباش گفت نداریم بخواب و با هم رفتن تو اطاق
دلم سوخت پاشدم غذا گرم کردم اومدم ببرمش دیذم خوابیذه
بخدا عذاب وجدان داره خفه ام میکنه