سلام دوستان پیشاپیش ازتون عذرخواهی میکنم سعی میکنم تندتند پارت بذارم ازقبل ننوشتم ک یاداوری خیلی از مسائلش طول میکشه ولی ازتون میخوام اگر موردمشابه دیدین کمک کنین چطور رفتارکنیم
ماهربارمیخوایم مثل خودش رفتارکنیم این دل بی صاحاب طاقت نمیاره وباهاش خوبیم از اوایلش قشنگ میگم
داداشم و زنداداشم دوست بودن باهم میومدن خونه ما شب یلدا عید همش بودن حسابی خودشو تودلمون جاکرد ۳ ۴سالم ازبرادرم بزرگتره ک اوایل ب ما گفتن یکسال و من ازبرگه ازمایش متوجه شدم ۳سال وخورده ای بزرگتره این برامون مهم نبود چون خانوادتا بدنبودن برادرم توسن خیلی کم گف میخوامش وبریم خواستگاری بابام گف نمیشه توهیچی نداری زوده گف گفته باهم زندگیمونو میسازیم و مامانم گف برای اینکه ب جاهای بدنکشه بریم براش خواستگاری حالا تانامزد کنن یکی دوسال طول میکشه رفتیم خواستگاری برادرش وضع مالیش خوبه پدرمادرش لال فقط داداشه حرف میزد ک اره بگین کی میخواین برین سرخونه زندگیتون خانواده عروس میخوادجهاز تهیه کنه برادرم گف یکسال عقد باشیم بعد داداشش گف ن اگر امسال بگیرین من عروسی میگیرم براتون اگر سال بعدبشه خودت باید بدی😑شاید باورتون نشه اصلا عروسمون گف از عروسی متنفرم خداییش عروسی توباغ بود اما ب ما گفتن ۳۰ ۴۰تامهمون بیشتر دعوت نکنین ما ازسر وته مهمونا زدیم خیلی ازمهمونا ناراحت شدن نیومدن ک اصن ب درک مهم نیستن بیشتر شبیه مهمونی داداشه بود چون همش دوستای خودش و زنش بودن
قبل عروسی محضررفتیم دخترخاله زنداداشم ی لیست ازخواسته هانوشته بود و ازقبل گفته بود هیچکس حق نداره بیاد محضرجانیس دفتردار دعوامیکنه گفتم ینی حتی من ک خواهرتم ناراحت شدم نشستم توماشین ک دیدم خانواده زنداداشم اومدن برادرش نبود ولی پسرپسرخالشو باخودش اورده بود ب بهانه هکس گرفتن باگوشی ک گفتم من افلیج بودم عکس بگیرم داداشم دید اونواورده مارو باالتماس برد محضر
بماند چقد غرزد اذون شد زود خطبه بخونین شگون نداره ینی اینقد خرافاتی و مغزپوسیده یعنی ماتازه داشتیم اون روشو میشناختیم