من اینجا غریبم و کسی رو نمیشناسم و فقط با خانواده شوهرم رفت و امد دارم و ۴۰ روزی یبار میرم شهر خودم.
همش دلم برا خانوادش تنگ میشه.با شوهرم دعوا میکنم که مواظب خانوادت باش بشون پول بده(برخلاف همه عروسام)
خواهرم همش میگفت زبونتو بستن این همه با تیکه بات حرف میزنن جواب نمیدی.
بعد ۲ هفته پیش مادرم اینا اومدن خونمون من بش گفتم واسم سیر ترش و زیتون بیاره مادرشوهرمم بود فک کرد مامانم دعا کرده آورده برام به مامانم گفت برگردون ترشیارو.
بعدم تو بالشم دعای ترس دارم خواهرشوهرم اونشب دیدش.
به دو روز بعدش واسم سیرابی آور?ن مخصوووص و هی پیگیر بودن خوردینش؟۲ تاتون خوردین و از این حرفا یکم شک کردم سرکتاب باز کردم گفتن دعا زبون بند براتون کردن که شوهرت به حرفت نباشه و خودت و شوهرت زیر سلطه خانواده شوهرت باشین😭😭😭😭
ببخشید طولانی شد