2777
2789
عنوان

سرنوشت من،،،،،

766 بازدید | 23 پست

سلام دوستای گلم،ـ لطفا داستانمو بخونین وکمکم کنید اگر طول میکشه صبورباشین 

من دوساله ازدواج کردم وشوهرم  انتخاب مامانم بود یعنی خانوادم بجز خودم راضی بودن ،من همزمان با شوهرم یه خاستگار دیگ داشتم ک واقعا از ته دل اونومیخاستم ولی مامانم میگف جلفه خوب نیست،درصورتیکه جلف نبودن و فقط خانواده ی خوشگذرانی بودن،

خلاصه شب نامزدیم رسید ومن باید همچیو فراموش میکردم و تصمیم میگرفتم ک با همسرم ازدواج کنم من شب نامزدی کلا اون ادم رو فراموش کردم و سعی کردم عاشق همسرم بشم ک شدم،


✨خدای منم بزرگـــــــه ✨

خو

یه بیداری دقیقا عین یه کابوس،مثل گشتن تو تاریکی و بی فانوس،میچرخم تو حباب انتظار تو،مثل ماهی و تنگ و وهم اقیانوس....زندگیم سوخت ...جسد آرزوهام مونده روی دستم...خوشبحالت زندگی کردی💔ولی من نه نتونستم😔

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خلاصه گذشت وڴذشت ولی من فهمیدم همسرم خیلی بچه ننه است و زود تحت تاثییر دیگرانه مدام با زنداییشه هرکار بخاد کنه بااون مشورت میکرد و ،،،، همش دنبال حرف مامانش بود هیچوقت طرف منو نمیگرفت تو دعوا وخلاصه فهمیدم ک ای وای چه اشتباهی بود ، اما ب خانوادم نگفتم نمیدونم مثل ی ترسی بود ک میگفتم اگ طلاق بگیرم چی میشه اصن انگارهمچی دست ب دست هم دادن ک سرنوشت من اینجوری بشه

✨خدای منم بزرگـــــــه ✨
خلاصه گذشت وڴذشت ولی من فهمیدم همسرم خیلی بچه ننه است و زود تحت تاثییر دیگرانه مدام با زنداییشه هرکا ...

چیکارکردی

اُمیدکه‌داشته‌باشی، موفقیت‌درثانیه‌آخرهم‌اتفاق‌میوفته!💯🌱🕊️ 

یکسال گذشت و من عقدبودم و مادرشوهرم خیلی اذیتم میکرد و کتکم میزد منم سنم پایین بود یبا دیگ تصمیم گرفتم ب خانوادم بگم پون با شوهرم ومادرش دعوای شدیدی کردم جوری ک دایی شوهرم با شوه م بخاطرمن دعواش شد،،،من ب خانوادم گفتم اونموقع تازه برادرم فوت شده بود و پیراهن مشکی تنمون بود ومادرشوهرم حرمت لباسمم نگه نداشتن ،مامانم اومد رفتم جلوش گفتم ببین ایناهمش تقصییرتوعه مامانم بازم سکوت کرد وچیزی نگفت وبرای اینک زندگیه من خراب نشه نمیدونم اخه چه فکری کرده بود اخه چه زندگی بود؟

✨خدای منم بزرگـــــــه ✨

همش سکوت وسکوت تا یبار زدم ب سیم اخر و دعوای سختی کردم و گفتم طلاق مامانم دیگ فهمیده بود چ خانواده ای  داره شوهرم و خود شوهرم اون پسر مومن و ساکتی ک فکر میکرده نبوده ازش بدش اومد دیگه 

من اما بخاطر دعوایی ک داشتم میگفتم اسمون بیاد زمین زمین بره اسمون من دیگ نمیتونم باش زندگی کنم مامانم اصلا اسم طلاق نمی اورد ولی بابام سفت وسخت حامی من بود ک جدابشم ولی خب  ته دلش از این موضوع غمگین بود

✨خدای منم بزرگـــــــه ✨

۲ماه قهربودم وبعد دوماه دادگاه تشکیل شد ک دیگ میخاستیم جدابشیم ک شوهرم افتاد ب دست وپام وگفت غلط کردم و پشیمونم و ،،،،، منم نمیخاستم جدابشم چون میدونستم بابام سختش میشه برگشتم سرزندگیم وگفتم بابا واسم دعاکن ک زندگیه خوبی دلشته باشگ دیگه 

خداروشکر ک زندگیمون خوب پیش میره ومن الان باردارم و ۴ماه دیگ زایمان میکنم نزدیک ب۸ماهه میرم مشاوره البته این اتفاق خوب ازسمت شوهرم بود و بهترین انتخاب با رفتن ب مشاوره زندگیمون از این رو ب اون رو شد ،اما هنوز دخالتهای مادرشوهرم هست 

من اهمییت نمیدم ولی مامانم همش گذشته هارو تکرارمیکنه همش یادآوری مبکنه برام من میخام فراموش کنم و اهمییت ندم ولی فقز کافیه برم پیش مامانم همش از دعواهای اون موقع میگه منم اعصابم میریزه بام

✨خدای منم بزرگـــــــه ✨
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز