۲ماه قهربودم وبعد دوماه دادگاه تشکیل شد ک دیگ میخاستیم جدابشیم ک شوهرم افتاد ب دست وپام وگفت غلط کردم و پشیمونم و ،،،،، منم نمیخاستم جدابشم چون میدونستم بابام سختش میشه برگشتم سرزندگیم وگفتم بابا واسم دعاکن ک زندگیه خوبی دلشته باشگ دیگه
خداروشکر ک زندگیمون خوب پیش میره ومن الان باردارم و ۴ماه دیگ زایمان میکنم نزدیک ب۸ماهه میرم مشاوره البته این اتفاق خوب ازسمت شوهرم بود و بهترین انتخاب با رفتن ب مشاوره زندگیمون از این رو ب اون رو شد ،اما هنوز دخالتهای مادرشوهرم هست
من اهمییت نمیدم ولی مامانم همش گذشته هارو تکرارمیکنه همش یادآوری مبکنه برام من میخام فراموش کنم و اهمییت ندم ولی فقز کافیه برم پیش مامانم همش از دعواهای اون موقع میگه منم اعصابم میریزه بام