سلام دوستای گلم،ـ لطفا داستانمو بخونین وکمکم کنید اگر طول میکشه صبورباشین
من دوساله ازدواج کردم وشوهرم انتخاب مامانم بود یعنی خانوادم بجز خودم راضی بودن ،من همزمان با شوهرم یه خاستگار دیگ داشتم ک واقعا از ته دل اونومیخاستم ولی مامانم میگف جلفه خوب نیست،درصورتیکه جلف نبودن و فقط خانواده ی خوشگذرانی بودن،
خلاصه شب نامزدیم رسید ومن باید همچیو فراموش میکردم و تصمیم میگرفتم ک با همسرم ازدواج کنم من شب نامزدی کلا اون ادم رو فراموش کردم و سعی کردم عاشق همسرم بشم ک شدم،