روزی روزگاری در زمان های جدید سه تا گراز زندگی میکردن ولی اشتباه نکنین کنار هم نبودن یکیشون تو یه شهر اون یکی تو یه شهر دیگه این سه تا گراز خیلی تنها بودن تا اینکه یروز تصمیم به سفر میگیرنو از قضا به یه مزرعه میرسن به اسم ...نی نی سایت سه تا گراز عضو مزرعه میشن ولی همچنان احساس تنهایی میکنن تا اینکه یروززز از شانس گلو بلبلشون خیلییی کلیشه ای با تنه میخورن به هم و بعد هم عاشق هم میش...نه نه ببخشید بعد اونجا میفهمن اینا رفیقای همدیگن ولی نمیدونن چجوری به همه بفهمونن تا اینکه داستان زندگی خودشونو در قالب سه تا انسان مینویسن و تو امضاهاشون میذارن بدین ترتیب اونا 《ما》 شدن با اسمای نفس و ونوس و نگار یه اکیپ تشکیل دادن و شدن گراز ابادیا😂
اینجا یه سایت عمومی ک توش تبادل نظر میکنیم اگه با نظرممخالفی ، مودبانه منو توجیه کن تا کمک به رشد فکری هم کنیم کاش هممون پولدار و خوشحال و سلامت باشیم
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
بذار من برم ببینم تو امضا جا میشه چنتا جا خالی داره بیام😂😂😂😂
باعش /
نشدم ی تک جملع میزاریم/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/