بچها من پدر خیلی سختگیری داشتم ،خیلی بداخلاق،خیلی عصبی،دوتازن داشت،همش استرس داشتیم کسی میاد خاستگاریم نرن پشت سرم بد بگن. و....بابام بدچشم بود.کلا خدابیامرز یه کلکسیونی بود برا خودش که باورتون نمیشه.
من وقتی مجرد بودم خیلی ارزو میکردم خدایا فقط یه شوهری داشته باشم خوش اخلاق و مهربون و منو دوس داشته باشه بدچشم نباشه هرزه نباشه وخوش اخلاق باشه،بابام خیلی بهم سخت میگرفت دوران عقد باشوهرم میرفتم بیرون میومدم چپ چپ نگام میکرد.اونم تابلووووو.شوهرم میفهمید.ولی هیچی نمیگفت.
گذشت تا میخاستیم عروسی بگیریم،منم تازه لیسانسمو گرقته بودم و اوصاع کاری شوهرم بد بود.یه جورایی بیکار بود.ولی شغل و حرفه شو بلد بود و میتونست مغازه بزنه.ولی شرایطش نبود. از لحاظ مالی،
مادر شوهرم هم یه سره توگوشم میخوند که اره همه چیو ساده بگیرین و شوهرت گناه داره و ....مامانمم دوس داشت شوهرم هوامو داشته باشه به شوهرم اصلا فشار نمیاورد.
منو شوهرم از دو شهر مختلف بودیم کاملا غریبه،
من دانشجوی شهر همسرم بودم.وقتی درسم تموم شد تو عقد بودیم .از بس جاریام به رشتم حسادت کردن همش بهم تیکه مینداختن که اره خودتو گرفتی و...بخدا اینجوری نبودم(.الان بعد پنج سال خودشون اعتراف کردن که اشتباه کردن). بشوهرم گفتم بیا زندگیمونو ببریم شهر ما،و اونم بخاطر من اومد.اوصاع بدنبود.هراز گاهی بابام یه چیزی میگفت و مامانم ماس مالیش میکرد.من از تموم ارزوها و ذوق هایی که یه دختر داشت زدم.دوس داشتم برم سرخونه زندگیم بدون هیچ چیزی.حتی عروسی.از بس تو خونمون بابام بد بود.حتی یه بار شلوارم چسبتر بود نسبت ب قبل.انقد تابلو نگام کرد باورتون نمیشه شوهرم بهم گف برو عوص کن.خداروشکر شوهرم تا موقع مرگ بابامم نفهمید که بابام بدچشمه،هیزه ،و...منم نخاستم اون شلوارو بپوشم انگاری نبود اون لحطه چیز دیگه،....
خلاصه من نمخاستم عروسی بگیریم.چون فامیلای پولداری نداشتیم که پول خوب جم بشه.به اصرار مامانم عروسی گرفتیم،اما توخونه،برعکس همه دوستام و فامیل که همه توتلار بودن.فقط بخاطر اینکه شوهرم تحت فشار مالی بود،رازی شدم از همه چی بزنم ،از همه جور خرجی،حتی فیلمبردار عروسی.حتی چیدن جهزیه توسط فامیل.چون جهازم زیاد نبودانگار ذوقم مرده بود،.فقط رفتم بهترین ارایشگاه و اتلیه،که خداروشکر اونو رفتم و گرنه الان معلوم نبود دق کرده بودم یا نه.
الان بعد چندسال هنوزم که هنوزه میبینم کسی ذوق عروس شدن داره ،ذوق تالار باورتون میشه گریم میگیره،الان ازون فقر بحد معمولی زندگی رسیدیم.و از وقتی که فهمیدم بعدا ممکنه حسرت چیزیو بخورم همین الان بهترین چیزی که بایدو انجام میدم.ولی حسرتای اون موقع هنوزم ولم نمیکنه.تاحالا اینارو هیچ جا نگفتم.
میشه یه چیزی بگین اروم بشم.؟ازتون خاهش میکنم.فک کنین خاهرتونم.
لطفا مسیله مو مسخره یا طنزش نکنین.خیلی دلم شکسته.شوهرم چندسال بعد اون عروسی ساده مون،برام همه چی گرفت کم کم.النگو.طلا.همه چی.ولی همش اون حس بی ارزش بودنم که ناشی از رفتارای بابام بود ولم نمیکنه،انگاری یه جیزی کم دارم تو زندگیم.میگم چرا من حق داشتن یه عروسی شاد از ته دلو نداشتم.همش از بابام میترسیدم که همون عروسی کوچیکو بهم بزنه.تعادل روانی نداشت.هنوزم حسرتش باهامه.چیکار کنم؟