شوهرم میگ چرا پنج ساله ازدواج کردیم بابات ی سر بهت نزده ، چرا هیچوقت نشده یبار سرزده بیاد خونت ببینه اصلا زندگیت چه خبره ؛بابام آخه بهشم میگم نمیاد میگه حوصله ندارم و...اما خواهرم خونش سرکوچه با ما فرق داره میره خونه اون میاد ،میک چرا وقتی به خواهرت سر میزنم ی سر به تو هم نمیزنه ، ما پنج سال شد ازدواج کردیم تا صحبت بچه دار شدنمون میشه بابام میگه خواهرت مگ نبود بعد ده سال بچه دار شد شما چرا انقد هولید ، از طرفی جداگانه میگ من حوصله بچه ندارما ، اما همون موقع زنگ میزنه به بچه خواهرم تلفنی باهاش حرف میزنه و....
من مریض میشم میگ اون شوهرت بگو بره برات خب بخره میوه بخره و....اما برا خواهرم میره ماهیچه و قلم میخره میپزه، خیلی ناراحتم ک این تمایز قایل شدنارو شوهرم فهمیده و بروم میاره ، ما میخواستیم ۲۰۶بخریم چون ماشین خواهرمم ۲۰۶بابام فهمیده بود ، هعی چپوراست زنگ میزد خواهرم ک سریعتر ماشینتون بفروشید ی مدل بالاتر بخرید ، یا همش به ما میگفت بالاتر از ۹۰ک نمیخرید و...