قشنگ هفته ای یه بار با داداشم جرودعوا میکنن، بعدش یه عالمه مسیج برا من میفرسته و گله و شکایت و تهدید و...که داداشت فلانه، بهمانه، مامانت چرا ایجور گفته، بابات چرا اینجور کرده و...
بخدا بابا و مامان من خودشون انقد گرفتاری و مصیبت دارن که یادشون به اینا نیست،،،
منم فقط دلداریش میدمو میگم عیب نداره، حوصله کن، مهدی غلط کرده اینجور گفته و...
و اصلا حرفایی که میزنه رو ب خونوادم نمیگم...راستش خیلی ازش میترسم خیلی... آدم رو درسته درسته قورت میده،،، برا تک تک گله کردناش جواب دارم ولی میترسم باهاش دربیفتم...
امشب دیگه خیلی ناحق گفت خیلی گریه کردم برا بابام. نوشته بود بابای تو زورش میومد موقع تولد بچه من بیاد دیدنیش، درصورتیکه بابام ااز شهرستان اومد و براش یه خروس محلی و گوسفند هم خرید و آورد حتی خود پیرمرد نشست گوشت خرد کرد و بسته بندی کرد براش...
ولی من جوابشو ندادم چون قبلا ی بار جوابشو دادم و بدجور جگرمو خون کرد...
امشب فقط گفتم خدا واگذارش کردم بخودت حالا که اینقدر ناحق میگه...
😢😢😢
دلم خیلی شکسته،یعنی خدایی وجود داره که یه روز حالیش کنه چقد راحت ناحق میگه،،،