بعد 10 سال زندگی تصمیم گرفتیم جدا زندگی کنیم...
و من برگردم شهر زادگاه خودم...
خانواده شوهرم یه زنگ هم نزدند که کجا میری و چرا
من هیچوقت عروس بدی نبودم براشون
به شوهرم گفتنداگه قراره جدا بشید یوقت بهش مهریه ندی!!! بچه روهم ازش بگیر
خیلی بی معرفتند قوم ظالمین همینا هستند نمی بخشمشون
دوسال تو یه اتاق12 متری که کل جهازم توش بود مث دخترخونه با مادرشوهر خسیسم زندگی کردم و شوهرم محل کارش شهر دیگه بود
تموم اون سختی ها و سازگاری ها و صبوری ها به چشم هیچکی نیومد
بچه دار هم شدم اما زندگیم بدتر شد بهتر نشد ...
شاید جدا بشم
باهاش آینده ای ندارم
خیلی هوای پدرومادرشو داره حتی حاضره زندگیمون خراب بشه بخاطر خانوادش