اصحابش گفته اند وقتی از چیزی به خنده می افتادیم، با ما می خندید؛ وقتی تعجب می کردیم. با ما تعجب می کرد. از آخرت حرف می زدیم، با ما درباره ی همان حرف می زد. از دنیا می گفتیم. با ما از همان می گفت. از خوردنی ها و آشامیدنی ها هم حرف می زدیم. او هم از همان حرف می زد.
و روزی مشتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی بر روی آن است. گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت اماده کند
گفت: "اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید"
گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند، گفت: تعليمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود. بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوت نشده ام تا آنها را به زحمت بیاندازم
گفت : مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد، حق ندارید در دل حيوان غصه بیاندازیدو گفت : زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد.
گفت : اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر، خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می بردو می گفت ریش های خود را کوتاه نگه دارید زیرا به تمرکز و حافظه تان می افزاید
..در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طانه، عازم آنجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمینها را مردم خریده اند. نخواست به عنوان حاکم به زور چیزی راو تصاحب کند
و گاهی بر بستر می خوابید، گاهی بر حصیر و گاهی بر زمین، غذایش ساده بود، هرگز از غذائی ایراد نمی گرفت، اگر مورد پسندش نبود از خوردن آن منصرف می شد.
و روایت ها می گویند : وقتی از او کاری می خواستند اگر موافق بود می گفت آري و زود انجام می داد. اگر نمی خواست انجام بدهد. فقط سکوت می کرد. هیچ وقت نمی گفت: نه!
هیچ وقت نمی گفت: نه. تصورش سخت است؟ نه؟ دلمان برای مردانی که بلد باشند روی این لبه های تیز راه بروند تنگ شده آخرین باری که یکی از این ها را دیدیم، کی بود؟