2777
2789
عنوان

داستان زندگی💍❤

| مشاهده متن کامل بحث + 96313 بازدید | 198 پست

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش ششم






یکماه گذاشت و ما با کاری مداوم تلاش می کردیم تا برای مسابقه آماده بشیم ...

بیشتر شب ها همون جا توی اصطبل می مونیم ..

با هم بزم درست می کردیم ..و من عاشق ساز اون و اون عاشق ساز زدن ..ساعتها با هم خوش بودیم ...

ولی من هر چی سعی کردم بفهمم آیا آلا بای به ما خیانت می کنه نفهمیدم ....

چون جلوی چشم من بود که از دل و جون کار می کرد و نمیشد ایرادی ازش گرفت ....

تا کورس تابستونی شروع شد ...

شهر گنبد و اطراف اون شلوغ شده بود و مسافران زیادی اومده بودن ...

این بار قلیچ خان توی سه کورس اسب داشت ..

ترکمن ..دو خون دوساله و دوخون سه تا چهار ساله ....

من و اون مدام مراقب اسب ها بودیم که کسی اونا رو چیز خور نکنه ....

گزل هم یکم بزرگ شده بود و یک جوری منو دوست داشت که نفسم رو بند میاورد .....

گاهی چون قلیچ خان فرصت نداشت خودم یودوش رو به کمک آلا بای زین می کردم و میرفتم سواری ....








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش هفتم






تا روز مسابقه ..گروه ما که نه نفر بودیم ...با سه تا سوار کار ..

راه افتادیم بطرف پیست کورس ....سوار کارا ها و اسب ها آماده و سر حال وارد مسابقه شدن ....

منو قلیچ خان کنار هم دوش به دوش هم دوندگی می کردیم .....و تا لحظه ای که اسب وارد کورس می شد ..

از سوار کار و اسب مراقبت می کردیم .....

کورس اول شروع شد اسب ما جان وان بود  ....

دستم یخ کرده بود ..و دعا می کردم ولی قلیچ خان همچنان دست در شال کمر کرده بود و آروم نگاه می کرد ....

و صدای بلند گو که نام جان وان رو برنده اعلام کرد ...

بی اختیار فریادی از شادی کشیدم ...

اسب دوم رونیکای بود که تو کورس چهارم شرکت می کرد ...

اونم اول شد و اسب ترکمن ما هم مقام اول رو بدست آورد ....

دیگه هر دو از شادی بالا و پایین می پریدیم ..

قلیچ خان پول زیادی برده بود و از اون مهمتر نتیجه ی زحمت های شبانه روزی ما بدست اومده بود ..

همین طور که با هم می خندیدم و اسب ها رو بر می گردوندیم اصطبل ....

یک مرتبه آی جیک و چند نفر زن دیگه که پشت سرش بودن جلوی رومون ظاهر شدن ....

همه ی شادی من تبدیل شد به ترس.....

و یک دلهره به جونم افتاد .

ادامه دارد







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش اول






و خودمم نمی دونستم چرا از اون زن می ترسم ..دوباره تشویش اون شبی رو گرفته بودم که آی جیک به قلیچ خان ابراز علاقه می کرد ..

خیلی برام سخت بود که با اون روبرو بشم ولی چاره ای نداشتم و نباید به روی خودم میاوردم ..

فقط آرزو می کردم دو تا بال داشتم و از اونجا پر می کشیدم و میرفتم ....

قلیچ خان بدون هیچ ملاحظه ای راهشو کج کرد و رفت و اونو نادیده گرفت ..

من موندم و صورت خندان آی جیک که داشت با اشتیاق به طرفم میومد ...

با سه تا دختر جوون که همه به شدت آرایش داشتن و لباس های خوبی تنشون بود ....

از همون دور دستش رو بلند کرد و گفت : سلام .نیلوفر جان ...و من که راه فراری نداشتم ..با یک خنده ی زورکی ..

گفتم : سلام ..خوبین ؟

اومد جلو و به  دخترایی که همراهش بودن گفت : اینم عروس خوشگل ما نیلوفر خانم ..که تعریفش رو براتون کردم ...

طفلک از تهران کوبیده اومده اینجا شوهر کرده ..عروس ما شده ....

من با همه ی اونا دست دادم و احوال پرسی کردم ..

و گفتم : ببخشید چرا من طفلک هستم ؟ من با قلیچ خان ازدواج کردم این یعنی اصلا طفلک نیستم ...

گفت : آره ولی تو دختر تهرانی اومدی اینجا اسب تیمار می کنی ؛؛خنده داره واقعا دلم برات می سوزه ...

گفتم : نمی دونم شاید دل شما از جای دیگه ای می سوزه ..ولی من خوشبختم شما دلت برای من نسوزه لطفا ..

اصلا من باید برم یکم کار دارم ...









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش دوم





گفت : کجا ؟ ما اومدیم تو رو ببینیم تبریک بگیم برنده شدین  ...بریم یک جا بشینیم حرف بزنیم می خوام با دوست های من آشنا بشی ...

گفتم : خیلی ممنون ....اما اگر اجازه بدین یک وقت دیگه با دوست های شما میشم و حرف می زنیم ولی الان متاسفانه نمیشه کار دارم ...

گفت : شنیدم قلیچ خان اینجا یک اتاق داره .. من تا حالا ندیدم میشه ما رو ببرین اسب ها رو هم به دوست هام نشون بدم ؟

با خودم گفتم: این پر رو تر از اونی هست  که جلوش در نیام .. منو نشناخته ...

حالت تعجب به خودم گرفتم و گفتم : ای وای چی دارین میگن شوخی کردین ؟ آی جیک خانم شما مثل اینکه فراموش کردین همین چند وقت پیش اومده بودین اینجا تو اتاق قلیچ خان باهاش تنهایی حرف زدین یادتون نیست ؟

شما خوب اونجا رو بلدین    

گفت : نه ؛ نه ؛ من پامو تا حالا اونجا نذاشتم ..کی گفته؟ همه می دونن من از بوی اصطبل بدم میاد ..حساسیت دارم ...

تازه اصطبل بوی بدی میده من هیچوقت نیومدم اینجا ....

گفتم: اگر نیومدین از کجا می دونین بوی بدی میده ؟ نمی دونم چرا حاشا می کنین ؛؛؛ به هر حال ببخشید من کار دارم باید برم  ...

شما برو خونه نکنه آتا دلواپس بشن بوی اینجا هم ناراحتون نکنه خدای نکرده و بلند خندیدم و ادامه دادم همین که پولاشو خرج کنین کافیه ....... انشاالله یک روز دیگه ؛؛؛خودتون که راه رو بلدین بیان؛؛

فقط روزی باشه که منم باشم ...

و دیگه صبر نکردم عکس العملشو ببینم ...و رو گردوندم و با سرعت رفتم که قلیچ خان رو پیدا کنم ...

مسابقه تموم شده بود ولی محوطه پر از جمعیت بود و نمی دونستم کجا رفته ....







مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش سوم





اون حالا چرا منو با اون زن  تنها گذاشته بود نمی فهمیدم ...ولی یک حس عجیبی داشتم ...

آی جیک به نظرم خار و حقیر اومد ...چقدر اونو بزرگ و  ترسناک جلوه داده بودن و من ازش می ترسیدم که حتی گاهی شب ها کابوس اونو می دیدم ..

ولی اون روز جلوی خودم یک زن بیچاره و در مونده دیدم که می خواد به هر ترتیبی شده  خودشو مطرح کنه ..

ولی هیچوقت نه راهشو بلد بوده نه کسی بهش یاد داده ...همین طور فکر می کردم و راه میرفتم ...

رسیدم به جایگاه اسب ولی قلیچ نبود و گروه ما همه رفته بودن  ..

یکم خسته بودم و انرژی که از بردن مسابقه داشتم رو آی جیک گرفته بود ....

یواش راه افتادم طرف اصطبل ..بازتوی  راه فکر می کردم ....به اون زنی که اصلا قابل فکر کردن نبود ...

و دنبال دلیلی برای کاراش می گشتم ...؛؛   چرا با چند تا دختر جوون اومده بود به دیدن ما؟ چه نقشه ای کشیده بود که می خواست من اونا رو ببرم به اتاق قلیچ خان ؟ ولی هر چی فکر می کردم می دیدم  برام دیگه اهمیتی نداره .....

یادم افتاد که وقتی کوچک بودم و با خواهر و برادرم  سر و صدا می کردیم و یا موقع خواب بود و نمی خوابیدیم ..

خانم جان با صدای بلند فریاد می زد

؛؛گدا لاله بیا ؛؛..بیا ببرش ..این صدا تن ما رو به لرزه میداخت ..و چنان تو دل ما وحشت ایجاد می کرد که دیگه نمی تونستیم نفس بکشیم ..

و گاهی با همون ترس می خوابیدیم ...خواب های بدی می دیدیم ....بدون اینکه مفهموم این کلمه رو بدونیم ؛؛ می ترسیدیم ...

حتی وقتی بزرگ شدیم یک بار به شوخی خانم جان اینو گفت و منو حامد و ندا هر سه رنگ از رومون پرید ...

مامان تازه اونجا متوجه شد و خندید و گفت : چی شده شما ها هنوز از گدا لاله می ترسین ؟ گدایِ لال مگه ترس داره ؟






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش چهارم





انگار دریچه ای تازه جلوی چشم من باز شد و تا چند روز بهش فکر می کردم ...به اینکه ما حتی به مفهوم کلمه دقت نکرده بودیم و هیچوقت با خودمون فکر نکردیم که این گدا لاله کجاست و چرا باید ازش بترسیم ...

اون روز آی جیک برای من همون گدا لاله بود ...

یک زن بیچاره و در مونده و نفهم ...درسته ممکن بود دست به کارای احمقانه و خطرناک زده باشه ..ولی من فکر می کردم همه ی اهل خونه ی آتا ..با مردن آوا صدایی مثل گدا لاله تو وجودشون دلهره انداخته بود در حالیکه می تونستن دست به دست هم این مترسکی که خودشون ساخته بودن رو خراب کنن ...

در واقع ما آدم ها ظالم رو خودمون بزرگ می کنیم و بهشون میدون میدیم در حالیکه اونا دارن از سادگی ما سوءاستفاده می کنن و روز به روز احساس قدرت می کنن ؛؛

قدرت اونا تو دست و دل ترسوی ماست ....

تصمیم گرفتم ..این گدا لاله رو از دامن اون خانواده مخصوصا قلیچ خان و آنه بر دارم ....

همینطور داشتم فکر می کردم میرفتم که یک مرتبه یکی از پشت سر منو گرفت از ترس چندان جیغی کشیدم که قلیچ خان هم که منو گرفته بود ترسید ...

یکم بهش نگاه کردم  ..و شروع کردم قاه قاه بلند خندیدن ...

گفت : چی شده چرا می خندی ؟

گفتم : از گدا لاله ترسیدم ...ولش کن چیزی نیست ..اول تو بگو چرا منو تنها گذاشتی و رفتی ؟

گفت : من بیست متر اونطرف تر منتظرت بودم تا رومو برگردوندم دیدم نیستی ..

همه جا رو دنبالت گشتم ..بالاخره اومدم این طرفی و پیدا ت کردم ..حالا بگو به چی خندیدی ؟ اون زنیکه چی گفت ؟ ..






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش پنجم





گفتم : ولش کن مگه مهمه ؟ بریم زود تر خونه خیلی خسته ام ...ولی سر راه می خوام برم پیش آنه ..باید به مادرت سر بزنیم ..

گفت : بهت که گفتم نمی خوام تو اون خونه بری ...

گفتم : قلیچ خان من می خوام برم ..از کسی هم نمی ترسم ..من باید آنه رو ببینم چون خیلی زیاد دوستش دارم همین ..

منو ببر ..نترس مراقبم ..کسی نمی تونه به من آسیبی بزنه ..به جای اینکه مادرتون رو با اون زن تنها گذاشتین و افتاده زیر دست اون ؛؛برین ازش مراقبت کنین ....

یعنی همه ی شما از اون زن ضعیف می ترسین ؟

گفت تو اشتباه می کنی ما از آتا می ترسیم ....

تو ندیدی چطور  بد دهن و و بد خلق شده ..ما آبرو داریم نمی خوایم کسی متوجه ی اختلاف ما بشه ..

گفتم : خودت می دونی؛؛ من باید آنه رو ببینم ...

اصلا چرا یک خونه براش نمی گیرین راحت و بدون اون زن زندگی کنه ؟

گفت : آخه خودش نمی خواد ..اون زندگی مال اونه ..خونه ای که از جوونی توش زندگی کرده بچه هایی که توش بزرگ شدن و خاطراتش همه اونجاست ...دل به بهش داره ..

میگه چرا من زندگی خودمو به خاطر یک زن ترک کنم ؟...مردم در موردم چی میگن ؟ ..اینطوری حرف و سخن کمتره ...خلاصه تن در نمیده ...

نزدیک غروب بود که با قلیچ خان رفتیم مقداری میوه و گوشت و مرغ خریدیم و سر زده رفتیم به دیدن آنه ...

بعد از عروسی ما این اولین باری بود که دوباره پا توی اون خونه میذاشتم ....

چقدر متفاوت بود این اومدن با روزی که برای اولین بار وارد این خونه شدم و قلیچ خان رو دیدم ...و عاشق شدم اون زمان حتی زمزمه ی آب رو می شنیدم ..

رنگ و بوی همه چیز فرق داشت ..حیاط ساکت و آروم بود ....







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش ششم





قلیچ خان جلو تر رفت و صدا زد آقچه گل ؟

در ساختمون باز شد و آقچه گل از خوشحالی فریاد زد ...قار داش خوش اومدی ...

قلیچ خان گفت : برو با بچه ها از پشت ماشین وسایل رو بیار ...

آقچه گل خودشو به من رسوند و رو بوسی کردیم و با قلیچ خان رفتم تو خونه ..

آنه متوجه ی ما شده بود چون به عادت خودش که کسی رو دوست داشت یک دست رو به بالا و با دست دیگه می زد تو سینه اش و می گفت : الله ..الله ..گلین اومد ..گلینم ..قیز گوزل...

محکم بغلش کردم و بوسیدمش ..

چقدر من این زن رو دوست داشتم ..مثل گل بود ..خوش بو و تمیز ؛ سفید مثل برگ گل ..

ولی پیر و شکسته ..قامتش خم شده بود و همیشه غم تو صورتش موج می زد ...

تو دلم گفتم : من خوشحالت می کنه آنه ی عزیزم ..

آتا هم از اتاقش عصا زنون  اومد بیرون و خوشحال شده بود ..

پیشونی منو بوسید و گفت : چه عجب عروس ؟ تو نباید به دست بوسی ما بیای ؟ این رسم تهرانی هاست ؟

چشم ما به در خشک شد ....

گفتم :ببخشید آتا جبران می کنم ..قول میدم . به خاطر کار زیاد قلیچ خان بوده بعد از این بیشتر میام ..

وظیفه است ...

شاید باور کردنی نباشه من تازه اونجا فهمیدم که بچه ی کوچک آی جیک یک پسر سه ساله است و به جز آقچه گل چهار تا دیگه دختر قد و نیم قد که زیاد اونا رو تو این مدت دیده بودم دور ما جمع شده بودن ..

و گوش تا گوش مادب نشسته بودن و به من نگاه می کردن ....

واقعا  نمی دونستم که اینا خواهرای قلیچ خان هستن ..به نظر مسخره میاد ولی واقعیت داشت ....






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش هفتم






آی جیک هنوز بر نگشته بود ...

آتا پرسید : آقچه گل مادرت کجاست شام درست کنه برای عروس  ؟شما ندیدینش ؟

من  فورا با حالتی که تا اون موقع آتا ازم ندیده بود و می تونم بگم چهار تا کلمه باهاش حرف نزده بودم ...

خودمو به اون نزدیک کردم و با مهربونی گفتم : بله آتا جون ما دیدیم ....

تو باشگاه بود ...

قلیچ خان اشاره کرد ساکت باشم ..ولی من ادامه دادم ....

وای چقدر آی جیک خانم  دلش جوونه با چند تا دختر بچه اومده بود باشگاه ..می گفت دوست های من هستن ...

چقدر هم خوشحال خندون بودن ...

باورتون نمیشه آتا چه دخترایی همه شیک و آرایش کرده چشم همه ی مردا دنبالشون بود عجب دوست هایی داره آی جیک خانم ؛؛ من که باورم نمی شد ...

خیلی خوشحال بودن و بلند با اون دخترا می گفتن و می خندیدن ..

خیالتون راحت باشه الانم فکر کنم تو باشگاه باشن ....حتما دارن  چیزی می خورن چون مسافرا هنوز بودن که ما اومدیم .....

بهشون خوش میگذره نگران نباشین آتا ...

آتا همینطور که سرش پایین بود بلند نکرد .. ولی عصا شو دو بار کوبید زمین ...

و قلیچ خان انگار خشک شده بود مات به من نگاه می کرد ...

گفتم : والله راست میگم ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_یازدهم- بخش هشتم





یکم سکوت شد ..

و بعد آتا از قلیچ خان به ترکی پرسید : تو دیدیش ؟ چیکار می کرد ؟

قلیچ خان گفت : من کار داشتم نموندم پیش آغشام گلین بود ....

آنه پرسید : در مورد کی حرف می زنین ؟ ..همون موقع آقچه گل با یک سینی خوراکی اومد تو و گذاشت جلوی ما و گفت : خیلی خوش اومدین ....

آتا داد زد مادرت کو ؟ کجاست ؟

آقچه گل با ترس گفت : نمی دونم گفت میرم بیرون به نگفت کجا میره ...

من به روی خودم نیاوردم که جو خراب شد ..

شروع کردم با آنه شکسته بسته حرف زدن ..و انگار نه انگار آتا رو تا سر حد مرگ عصبانی کردم ..

مثل این بود که دلم داشت خنک میشد ....

کمی بعد قلیچ خان بلند شد و گفت بریم من خسته ام چند روزه خونه نرفتم ...

آنه ناراحت بود و اصرار می کرد شام بمونیم ..ولی ما قبول نکردیم و  راه افتادیم بطرف در ..

آنه به بدرقه ی ما میومد ولی آتا خون خونشو می خورد و نشسته بود کاملا نطقش کور شده بود ...

مثل اینکه تا اون روز هر کس از آی جیک خبری می داد بعد از مدتی خودش  به دروغ گویی متهم میشد و دشمنی ؛؛؛؛ و شایدم رفته بود زیر شلاق آتا و دیگه کسی  جرات نداشت حرفی بزنه و اونم دروغ های آی جیک رو باور می کرد  ....

حالا کسی نمی تونست به صحت حرفای من شک کنه  ...

هنوز ما تو حیاط بودیم و قلیچ خان با آنه حرف می زد .. که در باز شد و آی جیک اومد تو ....

ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش اول






من دست قلیچ خان رو گرفتم و گفتم زود بریم ..زود باش ..

و به ای جیک یک سلام کردم  در حالیکه دست قلیچ خان رو ول نمی کردم گفتم : ببخشید نتونستیم شما رو هم خوب ببینیم  .....و با عجله رفتم بطرف ماشین ....

قلیچ خان تا نشست پشت ماشین دو تا سرفه کرد و با یکم مکث ...نگاهی به من انداخت  و با شیطنت گفت : پس خودت فهمیدی چیکار کردی ؟ من فکر کردم غیر عمد بوده ...

گفتم ..برو تا صدای شلاق آتا رو نشنویم ...

معلومه که عمدا کردم  ... آی جیک  چند تا دختر تر گل و ور گل برداشته آورده به تو ؛؛ یعنی عشق من نشون بده ..توقع داری منم ساکت تماشا کنم ؟..کور خونده ...

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد و گفت : پس اینکه دلم برای آنه تنگ شده بود و چرا ما نباید بریم اونجا و ...همه بی خودی بود برای آی جیک نقشه کشیده بودی ؟ ...

گفتم : برای آی جیک نقشه نکشیده بودم واقعا می خواستم آنه رو ببینم اگر آی جیک زود تر اومده بود خونه ؛حرفی نمی زدم ...

ولی  اگر باز فرصت دستم بیاد دریغ نمی کنم ..,, دیگه ساکت نمی مونم ...

گفت : نه تو دخالت نکن ..از این جور زن ها باید ترسید یک وقت یک کار احمقانه می کنه و بلایی سرت میاد ؛؛من تحملشو ندارم ..

بزارش به عهده ی من ...

گفتم : قلیچ خان به نظر من این جور زن ها رو باید نشوند سر جاشون ..از بس فکر آبرو تون رو کردین خرشو دراز بسته ..اگر تو می تونی تحمل کنی من نمی تونم ..

آتا به من شک نمی کنه بزار دستشو رو کنم ...

گفت : تو میگی امشب آتا باهاش چیکار می کنه ... وای گلین اگر بفهمه تو بهش چیزی گفتی،، من اونو میشناسم آروم نمی مونه ...










داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش دوم







اونشب تا خونه با هم در این مورد حرف زدیم و قلیچ خان سعی داشت منو قانع کنه که کاری به کار آی جیک نداشته باشم ...

ولی من قبول نداشتم و فکر می کردم یکی باید جلوی این زن در بیاد  ...

و دلم می خواست به خاطر همه ی کارایی که با آنه و آوا مخصوصا با قلیچ خان کرده اونو رو سر جاش بنشونم  ...و تازه یک راه جدید به فکرم رسیده بود واونم وارد شدن به قلب آتا بود ...و من تازه اینو فهمیدم ...

تا وارد خونه شدیم فرخنده به ترکی گفت : مادرتون از صبح ده بار زنگ زده ...

گفتم : وای حتما نگران شده ...مرسی الان زنگ می زنم ...

قلیچ خان گفت:  صبر کن ببینم ..تو واقعا ترکی یاد گرفتی فهمیدی اون چی گفت ؟ امشب دیدم با آنه هم حرف می زنی ...

گفتم : مگه میشه من زبون قلیچ خان  رو یاد نگیریم؟ ..

خیلی سختم بود ولی دیگه الان می تونم بفهمم چی میگین ..همه رو نه ولی از کلماتی که بلدم؛؛  یک طوری جفت و جورش می کنم ...و رفتم سراغ تلفن و به مامان زنگ زدم ...

باز تا گوشی رو برداشت ازمن گله می کرد که چرا اون روز باهاش تماس نگرفتم ..و بعدم گفت می خواستم زود تر بهت خبر بدم که پانزدهم  شهریور عقد کنون حامد و سوگل هست و تو زود تر بیا تا با هم کاراشو بکنیم ...

گفتم خوبه اون موقع  قلیچ خان هم کارش کمتر میشه و  با هم میایم ....










داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش سوم






بعد گوشی رو داد به حامد و با اون حرف زدم و قول دادم تو عروسی اون باشم ..

روز بعد قلیچ خان تنها رفت سر کار و من برای اینکه هدیه ای برای آتا بخرم با فرخنده رفتیم بازار ...

خیلی جا ها رو گشتیم و چیزی به نظرم نمی رسید که توجه آتا رو جلب کنه ..

دلم می خواست هدیه منو  دوست داشته باشه ..

یک دست لباس برای آنه خریدم ..چند تا گیره سر برای دخترا و یک دست لباس برای پسر کوچک آتا ...

بالاخره چشمم افتاد به یک عصای خیلی قشنگ و شیک با دسته ای از سر اسب ؛؛

فروشنده می گفت چوب آبنوسه و خیلی هم گرون بود ...

اونا رو کادو کردم ..و غروب وقتی قلیچ خان از خواب بیدار شد گفتم : یک چیزی ازت می خوام نه نگو ...

نشست رو پشتی و گفت :  نه؛ نمیشه  ..

فرخنده چایی بیار ...

گفتم: تو که نمی دونی من چی می خوام برای چی میگی نه ؟

گفت :  از لحنت پیداس که چیزی که نباید بخوای می خوای ..و من حدس می زنم ..نه عزیز من؛؛ نمیشه ..ما خونه ی آتا نمیریم ... می خوام ببرمت جا های دیدنی گنبد رو نشونت بدم ...

گفتم : وقت زیاده خواهش می کنم ..می خوام ببینم دیشب چه اتفاقی افتاده و یکم دیگه چشم آتا رو روی حقیقت باز کنم ...

اینطوری دل آنه هم خنک میشه ...









نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش چهارم







سکوت کرد و اخمشو کشید تو هم و یکم از چای شو ریخت تو نعلبکی سر کشید ..

این طور مواقع منم دیگه حرفی نمی زدم ...

ولی اخم کردم ...و کنارش نشستم ...

بالاخره به حرف اومد و گفت : ببین من از بازی های زنونه خوشم نمیاد ..این کارا برای مرد مناسب نیست ..تو دیگه منو می شناسی ....

من حتی اجازه ندادم آنه و خواهرام وارد این کار بشن چه برسه به تو ....

گفتم : ولی این بازی زنونه الان واجب شده .. مدام بشینیم و به فتنه های اون زن فکر کنیم؟ ..فردا یک اسب دیگه؟ ...

یک لیوان شیر برای آنه؟ ..و یا حتی من؟ ..

اونوقت حسرت نمی خوری که چرا جلوشو نگرفتی ؟ مرد اینطوریه ؟

گفت : اگر بلایی سر تو بیاره چی ؟

گفتم : اون موقع ما مبارزه کردیم دلمون نمی سوزه و حسرت نمی خوریم که دست روی دست گذاشتیم .. باید کاری کنیم که از اون زن جلو بیفتیم ..

همون کاری که آی جیک کرد منم می کنم یعنی اعتماد آتا رو جلب می کنم همین ؛؛ قول میدم کار دیگه ای نکنم ..منم اهل خاله زنک بازی نیستم ....

ولی نمی تونم بشینم تماشا کنم؛؛ اصلا چرا این کارو بکنم ؟مگه عقل ندارم ؟ اون زن به تو نظر داره ... هر چند تو از اون بدت میاد ولی من ناراحتم ..

غلط می کنه با وجود شوهر و هفت تا بچه این کارو بکنه ..اگر تو نمیای من میرم ....








#


داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش پنجم






خلاصه قلیچ خان که تا اون موقع کسی رو حرفش حرف نزده بود بر خلاف میلش منو برد خونه ی آتا .....

این بار همه تو حیاط نشسته بودن و آتا داشت قلیون کشید ... و من اول به جای آنه رفتم سراغ اون ...

بغلش کردم و بوسیدمش ..

یکم براش عجیب بود ..

ولی احساس می کردم خوشحال شده ...

آی جیک همین طور اخمش تو هم بود ..و از جاش تکون نخورد ..

مخصوصا وقتی کادو ها رو دادم و تنها اون بود که هیچی براش نگرفته بودم بیشتر حالش گرفته شد ...

آتا عصا رو بالا و پایین می برد و می زد به زمین .. باهاش ژست می گرفت ..و با همون خوشحالی گفت : ممنون خیلی خوبه خوشم اومد عروس ...

گفتم : قابلی نداره شما خیلی به گردن ما حق دارین .. وای ببخشید آی جیک خانم ..هر چی گشتم چیزی برای شما پیدا نکردم ..آخه دیدم شما هر روز با دوست هاتون تو شهر خرید می کنین ..

این روزا هر کس منو می ببنه میگه مادر شوهرتون رو تو بازار دیدم .. فکر کردم ماشاالله همه چیز دارین از بهتریش برای خودتون می خرین پس حتما چیزی که من بخرم رو نمی پسندین ..

نیست که گفتن خیلی هم حساس هستین و از بوی اسب بدتون میاد ...فکر کردم در شان شما نمی تونم خرید کنم خلاصه ببخشید ...

آتا به ترکی گفت : تو (..) زیادی خوردی ؟  از بوی اسب بدت میاد ؟ ..و یک فحش بد بهش داد ...

اونم فورا گفت : نه من اینطوری نگفتم اصطبل کثیف بود بو می داد ...

گفتم : نه بابا شما که تو ی باشگاه بودی ..به من گفتین اصلا پا تو اصطبل نذاشتین تا حالا .....آی جیک نذاشت حرف من تموم بشه ..زیر لب غری زد و رفت ...

.










داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش ششم






ما زیاد نموندیم چون قلیچ خان دل تو دلش نبود که من زیاده روی کنم ..

در حالیکه حواسم جمع بود ....با این حال من قدم دوم رو بر داشته بودم ....

اما  تو یک فرصت آنه به قلیچ خان گفته بود دیشب آتا می خواسته آی جیک رو بزنه ولی فرار کرده و دیگه اجازه نمیده از خونه بره بیرون ...

خوب این نشون می داد که قدم اول موفقیت آمیز بوده ....

تا چند روز مونده بود به سفر ما ؛؛ من و قلیچ خان باز  دوش به دوش هم کار می کردیم تا همه چیز مهیا بشه و بریم تهران ...

اون گفته بود که اول با ماشین میریم گرگان خونه ی خواهر و برادراش و از اونجا راهی تهران میشیم و قرار بود یک هفته ای بمونیم ....و بعد از عروسی حامد و سوگل با ما بیان برای ماه عسل ....

از بس ذوق داشتم سوغاتی می خریدم و چمدونم رو هم بسته بودم ...

قلیچ خان داشت یک اسب رو تو میدون سواری می کرد ..خودش وسط می ایستاد و با شلاقی که دستش بود اسب رو وا دار به دویدن می کرد ...

اونقدر این کارو ادامه می داد که اسب خسته میشد و اون زمان می تونست دهنه رو بهش بزنه و زین رو روی پشتش بزاره ...










داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دوازدهم- بخش هفتم






من حوصله ام سر رفت ..

اون روزا خیلی این منظره رو دیده بودم ..به آلای بای گفتم : برو یودوش رو بیار زین کن من یک دوری بزنم...

کمی بعد در حالیکه دهنه ی اسب دستش بود اومد ...قلیچ خان ما رو دید ..همینطور که به کارش ادامه می داد ..خیلی بلند گفت : ..کجا میری ..

گفتم یک دور می زنم ...

گفت : دور نشو ..همین اطراف باش ....

سوار شدم و آهسته ..راه افتادم ...

هنوز من بدون قلیچ خان جرات نمی کردم با سرعت تاخت برم ...یودوش هم اسب پیر و آرومی بود ..وارد دشت که شدم ..یکم سرعتم رو بیشتر کردم ...

هوا گرم بودو آفتاب می تابید ولی نسیم خنکی که به صورتم می خورد جون تازه ای بهم می داد ...

بوته های گلهای زرد بلند شدن بودن و دیگه از شقایق خبری نبود ..غرق در لذت سواری بودم که یک مرتبه زین از روی اسب چرخید و تعادلم رو بهم زد و با کمر افتادم زمین در حالیکه پام تو رکاب گیر کرده بود و یودوش همینطور میرفت ..

فریاد می زدم یودوش وایسا ......و بدنم ؛؛مخصوصا سرم به زمین می خورد یکم گذاشت تا تونستم پامو از تو رکاب

آزاد کنم ..

فقط تونستم اسب رو ببینم در حالیکه با زین کج شده دور می شد ..

ولی اون حیوون با هوش دوباره برگشت بالای سر من ,که خونین و زخمی بی حال روی زمین افتاده بودم ...

دو تا شیهه کشید ..و با سرعت  دور شد ...

من مونده بودم بین علفها یی که  پیدا شدنم به این آسونی نبود ..از درد به خودم می پیچیدم ..

سرم شکسته بود وقدرت حرکت نداشتم ..با هر تکون دردم شدید تر میشد ..

در حالیکه از شدت درد گریه می کردم ....چشمم به آسمون بود و دعا می کردم قلیچ خان پیدام کنه ..ادامه دارد.









نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش اول









نمیدونم چقدر طول کشید ولی برای من زمان طولانی بود درد شدیدی داشتم و آفتاب می خورد تو صورتم و نمی تونستم سرمو تکون بدم ...

اصلا نمی فهمیدم کجام درد می کنه ..فقط مامانم رو صدا می کردم اونو می خواستم و دیگه به هیچی فکر نمی کردم .......

که صدای شیهه ی اسب رو از دور شنیدم که نزدیک می شد  فکر کردم یودوش دوباره برگشته  ..

و بعد صدای ماشین رو شنیدم ....

کمی بعد یودوش رسید کنارم پوزش رو مالید به پهلوم  ..و بالافاصله قلیچ خان صدام کرد ..

گلین ...گلین ..ای خدا ...به من رحم کن ..و خودشو رسوند به  ...

دوباره صدام کرد ..

گفتم : درد دارم تکونم نده ...همه جام درد می کنه ..سرم شکسته داره خون میاد .. کمرم ..مامان ..مامانم رو می خوام  .....

قلیچ خان داد زد آلپ ارسلان برو زود زنگ بزن آمبولانس بیاد ...

چیزی نیست عزیزم نترس من اینجام ؛ نمی زارم چیزت بشه ..خوب میشی ..

با ناله گفتم : به خدا تقصیر من نبود زین باز شد چرخید ... نتونستم خودمو کنترل کنم ...

گفت: باشه می دونم ..می دونم دیدم ..تو به این چیزا فکر نکن ..حرف نزن ...

گفتم : مامانم رو می خوام ...

گفت : باشه چشم هر چی تو بخوای  فقط خودتو اذیت نکن ...و شال کمرشو باز کرد و سر منو باهاش بست ...

گاهی از لای چشمم بهش نگاه می کردم ...

گفتم : خیلی درد دارم کاش بیهوش می شدم ... دستم خیلی درد می کنه ....تکونم نده ...

گفت : می دونم عزیز دلم؛؛ صدمه دیدی ولی زود خوب میشی صبر داشته باش آمبولانس زود میاد ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش دوم






وقتی آمبولانس رسید دو نفر منو در حالیکه فریادهام به آسمون رفته بود بلند کردن و گذاشتن روی برانکارد ..

بردن توی  آمبولانس و قلیچ خان در حالیکه از شدت اضطراب همش داد می زد گفت : تو با ماشین بیا بیمارستان ..من با گلین میرم ...

و نشست کنارم ....

و در حالیکه دست راستم  تو دست قلیچ خان بود و مدام باهام حرف می زد , تا خود بیمارستان از درد فریاد زدم و گریه کردم  ....

اونجا فورا منو بردن اتاق عمل ...و یک آمیول بهم زدن و چند دقیقه بعد دیگه چیزی نفهمیدم ....

وقتی به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم و دست راستم تو دست قلیچ خان بود و دست چپم تا کتف توی گچ ..

دور تا دور  کمرم باند گچی بسته بودن   و سرم پانسمان داشت ...

قلیچ خان فورا صدام کرد اغشام گلین ؟ ..خوبی ؟ صدامو میشنوی ؟

گفتم : چه بلایی سرم اومده ؟ بگو کجام صدمه دیده ؟

گفت : چیزی نیست خوب میشی .....

بزار دوتا  خبر خوب و خوش بهت بدم ..اول اینکه  ما داریم بچه دار میشیم ..و تو این حادثه براش اتفاقی نیفتاده خدا رو صد هزار مرتبه شکر  ..

دکتر می گفت همینطور که استراحت کنی مشکلی پیش نمیاد ...

گفتم : آخ ...راست میگی ؟ من حامله بودم ؟ واقعا چیزیش نشده ؟

گفت : آره عزیزم ..این معجزه ی خدا بود با این شدت جراحاتی که تو بر داشتی میشه گفت معجزه شده ...

فقط خدا به ما رحم کرده ...









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش سوم







بی رمق بودم و دلم نمی خواست چشمم رو باز کنم ...

خوابم می برد و دوباره بیدار میشدم و مثل اینکه هر بار به هوش میومدم از قلیچ خان می پرسیدم من چی شدم ؟مامانم ؛؛ ....

چرا نمی تونم حرکت کنم ؟...ولی دیگه صدای اونو نمی شنیدم و دوباره از هوش میرفتم ...

نمی دونم چه مدت به این حال بودم ولی وقتی یکم اثر بیهوشی رفت احساس کردم یکی داره منو نوازش می کنه و دستم رو گرفته ...

بدون اینکه چشمم رو باز کنم ..گفتم : مامان ..مامان جون ...

گفت : جونم ؛عزیز دلم ؛مادر بمیرم برات ..من اینجام ..

من هستم اومدم ؛ قربونت برم ..نیلوفرم چشمت رو باز کن مادر ..بزار اون چشم قشنگت رو ببینم ...

با شوق دیدن اون حالم بهتر شد و تونستم چشمم رو باز کنم ...

مامان و ندا  اومده بود ..دو طرفم داشتن گریه می کردن ...

نگاه کردم آلماز خانم و آنه و قلیچ خان هم بودن ....

حالا تازه یادم اومده بود که قلیچ خان می خواست دوتا خبر خوب بهم بده ...و یادم اومد که باردارم ...با ناله گفتم ..مامان جون بچه دار شدم ..من حامله ام ...

گفت :  می دونم عزیزم ..خبر دارم مبارکت باشه اشاالله ...

ندا همینطور که چشمش پر از اشک بود گفت : خبر داریم خانم خوشگله قلیچ خانت برای تو و بچه ات گوسفند کشت ....









نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش چهارم






هم اومدن مادر و خواهرم و هم خبر بچه دار شدنم باعث شد جون تازه ای بگیرم و سعی کنم زود تر خوب بشم ..

و  چند روز بعد در حالیکه هنوز دستم تو گچ بود و نمی تونستم درست حرکت کنم منو با آمبولانس بردن خونه ..

مامان اصرار می کرد منو ببرن تهران و اونجا مراقبم باشن ....

ولی قلیچ خان به هیچ وجه زیر بار نمی رفت ... که در این طور مواقع  حرف نمی زد و از معرکه در میرفت ....

مامان و ندا پنج روزی هم تو خونه پیش من موندن و اصرارشون برای بردن من سودی نداشت ...

و همین قدر که تونستم یکم راه برم خیالشون راحت شد و با بغض برگشتن تهران ....

و از اون روز به بعد آنه اومد خونه ی ما و پیش من موند ..

اون زیاد کار نمی کرد ولی می تونست خوب دستور بده و من می دیدم که چقدر قدرت رهبری داره در عین حال خیلی مهربون بود ...

سفره های ما رنگ و بوی تازه ای گرفته بود اغلب آلماز خانم و دخترا و عروس هاش میومدن پیش ما و دور هم جمع می شدیم ...

ولی من درد داشتم و نمی تونستم راه برم و این معذبم کرده بود و خیلی هم از آنه رو درواسی داشتم .....

خوب اوایل این درد ها  عادی به نظر می رسید و فکر می کردم به زودی خوب میشم ....







#

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش پنجم






حالا من بستری و یک عده خونه ی ما و همه به ترکی با هم حرف می زدن و من کلافه میشدم ...

انگار یکی گلومو فشار می داد ...

اما  از حرفا یی که به ترکی بهم می زدن مخصوصا با قلیچ خان فهمیدم که : وقتی قلیچ خان مشغول کار بوده ؛؛ یودوش با هوش یکراست با زین کج شده میره پیش اون..

قلیچ خان  از دور اونو می ببینه می فهمه که اتفاقی برای من افتاده ...

با عجله میره سوار ماشین بشه ...و در یک لحظه به آلابای میگه بیا با من بریم ..ولی به محض اینکه آلابای بهش نزدیک میشه ...

دوتا محکم می کوبه تو صورتش و با یک مشت محکمتر اونو نقش زمین می کنه و داد می زدنه برو وسایلت رو جمع کن از اینجا گمشو برو .. دیگه نمی خوام ببینمت ...

و بعد از اینکه خاطرش از من جمع میشه میره خونه ی آتا و یک لگد می زنه به درو و جلوی چشم آتا هر چی دلش می خواد به آی جیک میگه ...

و شنیدم که اونشب آی جیک کتک مفصلی از آتا می خوره ...طوری که آنه اونو از زیر دست آتا بیرون می کشه ..

چون آلماز خانم می گفت : بد کاری کردی باید می ذاشتی همون جا اونو بکشه  ....









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش ششم







من تازه متوجه شده بودم که این آلا بای بوده که عمدا  زین رو شل بسته..و احتمال می داده که باز بشه ..

پس حدس من در مورد اون بی جا نبود .....ولی اینو نمی فهمیدم که اون چرا حرف های  مادرشو چشم بسته قبول می کنه ...

ولی خوشحال بودم که تونسته بودم این جرات رو به قلیچ خان بدم ..و اینکه اون ماری که تو زندگی اونا هر روز یک فتنه به پا می کرد رو داشتم ضعیف می کردم ...

و این یک حقیقت تو زندگی ماست که  سکوت همیشه علاج درد نیست ....و من قصد داشتم تا آخر این ماجرا برم و دستشو برای همه رو کنم مخصوصا آتا ...

اما مدتی گذشت و من هنوز درست نمی تونستم راه برم ..

حتما باید یکی کمکم می کرد ..کمرم درد می گرفت و نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم که ناله نکنم ...

حتی از عهده ی کارای روز مره خودمم بر نمی اومدم ..

هنوز دستم تو گچ بود ودستشویی رو با فرخنده و حمام رو با قلیچ خان میرفتم .....و  بیشتر استرسم این بود که به عروسی حامد نزدیک میشدیم و من با این حالم محال بود بتونم برم ....

و حالا حالت تهوع هم به دردام اضافه شده بود ...








نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش هفتم







دیگه شور حال سابقم رو نداشتم ..

می ترسیدم از اینکه دیگه نتونم درست راه برم ...اونقدر حالم بد بود که حتی قلیچ خان هم نمی تونست دلداریم بده ..بی حوصله و عصبی شده بودم .....

ولی نمی خواستم آنه رو ناراحت کنم ..همش جلوی خودمو می گرفتم تا اون تو خونه ی ما خوشحال باشه ...

ولی یک روز  که مامان زنگ زده بود این درد دل رو باهاش کردم و از دلتنگی هام و از اینکه نتونم تو عروسی شرکت کنم گفتم ...

و فردا ی  شب که با قلیچ خان و آنه داشتیم شام می خوردیم زنگ در خونه ی ما رو زدن ...

قلیچ خان خودش در باز کرد و من حیرت زده بابا و حامد رو دیدم که اومدن تو ...

از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ..

باز جون تازه ای گرفتم ...اما بابا خیلی قاطع اومده بود که منو ببره و اینطوری که معلوم میشد به هیچ وجه منصرف نمی شد ...و قلیچ خان بالاخره انداخت گردن منو و گفت : من حرفی ندارم اگر خودش می خواد اشکالی نداره ...و قتی نظر منو پرسیدن دیدم دلم می خواد برم می خواستم پیش مادرم باشم دلم می خواست خیلی راحت ناله کنم ..بدون اینکه فکر کنم کسی الان منو قضاوت می کنه ...

پس گفتم : تو رو خدا قلیچ خان ناراحت نشو ولی با حالی که من دارم پیش مادرم راحت ترم اجازه بده برم واقعا حالم خوب نیست ..توام که به زودی برای عروسی میای .....

و اینجا اون  مجبور شد موافقت کنه در حالیکه از صو رتش پیدا بود که نه تنها ناراحته عصبانی هم  هست .









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سیزدهم- بخش هشتم








اونشب وقتی کنار هم خوابیده بودیم و باز قلیچ خان سکوت کرده بود گفتم : به خدا منم دلم نمی خواد برم ولی حالم خوب نیست اینو بفهم اخم نکن بزار با دل درست برم و برای تو ناراحت نباشم ...

در حالیکه بغض کرده بود گفت : آخه قرار نبود از هم جدا بشیم ...

بهم قول دادیم تا نفس آخر با هم باشیم ...قول میدم کارامو که کردم خودم می برمت تو الان  نرو ....

گفتم : عزیزم چند روز که بیشتر نیست من واقعا دیگه نمی تونم اینجا بمونم ..

برم تهران پیش یک  دکتر خوب کمرم رو معالجه کنم  اینطوری که نمی تونم بمونم ؟ فردا بچه مون به دنیا میاد من چطوری ازش مراقبت کنم؟ ...

گفت : می کشمش ....من اون زن رو آخر می کشم ..بهت گفتم سر بسرش نزار گوش نکردی ...

گفتم : ببین دوباره هم برگردیم به عقب من این کارو می کنم ..اگرم خوب بشم بازم زیر بار نمیرم که کسی بهم ظلم کنه ...

فردا بعد ظهر یک ویلچر گرفتن و منو تا فرودگاه بردن ..

قلیچ خان دوباره به صورتم نگاه نمی کرد و غم از سر و  کله اش می بارید ...

ادامه دارد.







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش اول





اینو می فهمیدم ولی  ..نشستن روی ویلچر باعث شد بود که درد کمرم بیشتر بشه و نتونم به ناراحتی قلیچ خان زیاد  فکر کنم ...

اما اون با همه ی حرکاتش نشون می داد که داره رنج می کشه و دلش نمی خواد من برم ...

بالاخره حامد ویلچر رو ازش گرفت و گفت : خوب داداش ما دیگه باید بریم سوار بشیم ..دستم رو به طرفش دراز کردم ...

در حالیکه لبها شو بهم فشار می داد ..با هر دو دست گرفت و سرشو تکون داد و گفت : مراقب خودت باش من زود میام ولی اول باید به حساب اون دونفر برسم ...

گفتم : نه خواهش می کنم بزار من خوب بشم خودم این کارو می کنم صبر داشته باش فکر منو نگران خودت نکن ...

تو فقط زود بیا ....

وقتی چرخ های ویلچر ی که تازه قلیچ خان برای من خریده بود می چرخید ؛ صدای جیر جیرش به من می گفت داری ازش دور میشی ...

و هر چی بیشتر جلو می رفتم می فهمیدم عاشق بودن اصلا کار آسونی نیست ..

دوست داشتن یک بار سنگین رو شونه های آدم می زاره که دیگه نمی تونه مال خودش باشه ...

این عشق با من کاری کرده بود که پا رو همه ی گذشته و علایق خودم گذاشته بودم ..تسلیم محض این عشق بودم ...

می رفتم به جایی که قلیچ خان  می خواست   ...بهش وابسته بودم و انگار قبل اون هیچ هدفی تو زندگی نداشتم ....

حالا فکر می کردم کاش اینقدر دوستش نداشتم ...کاش هرگز به گنبد نمی اومدم ...کاش اینقدر عاشق نبودم ..







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش دوم





چرا ما آدم ها اینطوری هستیم برای من معمایی شده بود ..یک عمر به دنبال کسی می گردیم که از دل و جون دوستمون داشته باشه وبعد این احساس وابستگی اذیتمون می کنه ....

توی مراقب های ویژه ی هواپیما  دراز کشیده بودم و صورت قلیچ خان جلوی نظرم بود ..

بی اختیار چند قطره اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین ...

وقتی که هواپیما  از زمین بلند شد دیگه امیدی به دیدنش نداشتم ....

چون می دونستم قلیچ خان اهل تلفن کردن نیست و ندیده بودم زیاد با کسی تماس بگیره مگر یک کار ضروری براش پیش میومد برای همین  نگران شده بودم که بین مون فاصله بیفته  ..

می خواستم ازش خبر داشته باشم یک وقت کاری نکنه که باعث پشیمونی بشه ...

می دونستم که هزار برابر کینه ای که من از آی جیک به دل گرفته بودم اون به دلش داشت و جدایی ما حتما دیوونه اش خواهد کرد  ..

من اونو خوب میشناختم ....

آرتا و ندا اومده بودن ما رو ببرن خونه ...

با همون ویلچر منو تا کنار ماشین بردن و در حالیکه هنوز درد داشتم سوار شدیم و راه افتادیم بطرف خونه  ...

پیش مادرم جایی که دلم بشدت براش تنگ شده بود ...

جلوی خونه که ایستادیم بغض کردم و همینطور مات و دلتنگ به همه چیز نگاه می کردم ..چیزایی که روزی برام اصلا اهمیتی نداشت و عادی بود حالا برای من نعمتی دیدنی شده بود ..








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش سوم





.مامان اومد به استقبالم ..اونو که بغل کردم بغضم ترکید ..

تو این مدت که آنه ازم مراقبت می کرد صدامو تو گلوم خفه کرده بودم ..و حالا پیش خانواده ام می تونستم هر چی دلم می خوام ناله کنم ...

اون درد داشت منو می کشت و فکر اینکه ممکنه همیشه اینطور بمونم روح و روانم رو بهم ریخته بود ...

اتاق من حالاشده بود برای ندا و آرتا و چون زیر زمین رو برای حامد و سوگل درست کرده  بودن....

اتاق اونو برای من گذاشتن ...

خانم جان هم اومده بود خونه ی ما دلم برای اون و دستوراش و محبت هاش تنگ بود ...

همینطور که حیرون به در و دیوار خونه نگاه می کردم ...

بر خلاف تصور من مامان می گفت قلیچ خان هر دو دقیقه یکبار زنگ می زنه ببینه تو رسیدی یا نه ..

به محض اینکه اینو گفت تلفن زنگ خورد و ندا گوشی رو برداشت و گفت : سلام قلیچ خان نگران نباشین رسیدن همین الان اومدن تو خونه ...

گوشی رو گرفتم ..

در حالیکه ذوق زده شده بودم گفتم: سلام .... جوابی نداد ..دوباره گفتم سلام ..خوبی صدات نمیاد ...

گفت : خوبم تو چطوری راحت رسیدی ؟ درد نداشتی عزیز من ؟

گفتم : یکم داشتم ولی راحت بود نگران نباش ..لطفا دست به کاری نزن تا من بیام خواهش می کنم ..وگرنه از دستت ناراحت میشم ...

گفت: گلینم تو به هیچی فکر نکن  فقط زود خوب شو مراقب بچه مون باش ..تازه  از راه رسیدی استراحت کن دوباره زنگ می زنم ...







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش چهارم






ندا طبق عادتی که داشت با شوخی گفت : وای خدا حالا باید شاهد تلفن های عاشقانه ی این دونفرباشیم ..

تو رو خدا یک قیف برای من بیارین که اگر حالم بهم خورد دم دست باشه ...

گفتم : نه بابا قلیچ خان اهل تلفن کردن نیست ببین حالا چقدر نگران بوده که زنگ زده ...

ندا خندید و گفت : تو رو خدا نیلو پشت سرش اقلا بگو قلیچ ...یکم دلم خنک بشه ...

وقتی اون خان رو می زاری پشت اسمش انگار یک سوزن به من فرو می کنن ...

گفتم : دیوونه ..ولم کن بزار از راه برسم ...بعد شروع کن ..

گفت : به خاطر من چند بار بگو قلیچ ...به خدا عادت می کنی ...

گفتم : نمی خوام عادت کنم ...

اون قلیچ خانِ اصلا طور دیگه ای نمیشه صداش کرد ...

آرتا گفت : راست میگه عمو رو حتی آنه و آتا همینطور صدا می کنن ..از بس ابهت داره ...

البته پدر بزرگ هم همینطوره اونم یک روز یکه تاز سوار کاری گنبد بود .....

حالا من میون خانواده ام بودم و مامان تند و تند ازم پذیرایی می کرد و خانم جان هزاران سئوال در مورد قلیچ خان داشت ..

اذیتت نمی کنه ؟ اصلا باهات حرف می زنه مادر ؟ نکنه کار خودش باشه تو رو زده زمین که بفرسته تهران و از سرش باز کنه؟ ...

کاش طلاهات رو با خودت میاوردی ..به مردا نمیشه اعتماد کرد مخصوصا که دستشون به دهنشون برسه ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش پنجم






خانم جان همینطور  می گفت و مامان با چشم و ابرو منو به آرامش دعوت می کرد و خودش جواب خانم جان رو می داد ....

و من  درد می بردم ...حتی نتونستم برم پایین و جهاز سوگل که هنوز ندیده بودمش رو ببینم ..

و این درد تا صبح شدید تر شد و فکر می کنم به خاطر سفری بود که انجام دادم ..

مامان بالای سرم نشسته بود اشک می ریخت و می گفت : الهی مادرت بمیره تو اینطوری بودی به من نگفتی ؟

جواب دادم نه به خدا قسم وقتی دراز می کشیدم آروم می شدم نمی دونم امشب چرا اینطوری شدم ...

دمدمه های صبح خوابم برد ..

نمی تونستم به خاطر بارداریم مسکن بخورم و همین باعث می شد دردم آروم نگیره ...هر چقدر دردم بیشتر میشد کینه ای که از آی جیک داشتم زیاد تر ؛؛؛و مدام تو ذهنم باهاش در گیر می شدم و براش نقشه می کشیدم ...

وقتی بیدار شدم مامان پیشم بود .

دستی به سرم کشید و گفت : پاشو قربونت برم بهتری ؟

قلیچ خان پاشنه ی تلفن رو بر داشته ...

گفتم : واقعا ؟ فکر نمی کردم زنگ بزنه ...حالا شما بهش چی گفتین ؟

گفت : راستشو گفتم تا صبح نخوابیده گفتم : وای اون حالا غصه می خوره ..

مامان گفت : ولش کن به تو چه اون غصه می خوره می خواست جلوی زن باباش رو بگیره این بلا رو سر تو نیاره ......

حالا پاشو قربونت برم ببرمت دست و صورتت رو بشور صبحانه بخور ..تا جون بگیری اون بچه ی تو شکمت هم اینقدر غصه نده امروز برات وقت گرفتم بعد از ظهر میریم پیش متخصص ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش ششم





خودم زنگ زدم و با قلیچ خان حرف زدم از صداش معلوم بود که زیاد روبراه نیست ...

ولی چیزی نگفت و فقط سفارش کردمراقب خودم باشم  ..و گفت : این اسب هایی که برای سواری شدن قبول کردم راه بیفتن فورا میام ..ولی الان نمی تونم چون بهشون قول دادم ...

دکتر رفتن ما هم فایده ای زیادی نداشت نه می تونستن از من عکس بگیرن که وضعیتم معلوم بشه و نه می تونستم با مسکن آروم بشم ..

همون حرفی که دکتر گنبد زده بود باید تا  بعد از  زایمان  صبر کنم ...

ولی برای من که مدام در حال حرکت و جنب و جوش بودم خیلی سخت بود که نمی تونستم تا دستشویی برم ....

وقتی برگشتیم خونه سوگل نامزد حامد اومده بود به دیدن من ...

تعریف هایی که ازش می کردن درست بود و خیلی به دلم چسبید ..

ظاهرا مهربون و مادب بود ....بعدم پدر و مادر آرتا اومدن و خواهرش ..و از اون روز به بعد یک دست مامان به کارای عروسی بود و یک دستش به مهمون داری و مریض داری ..و می دیدم که از خستگی نای راه رفتن نداره .....

یک هفته گذشت و عروسی نزدیک شد ..

قلیچ خان روزی چند بار از اصطبل به من زنگ می زد و شب ها موقع خواب ..از بس درد می کشیدم نمی تونستم باهاش حرف بزنم و  جواب دلتنگی اونو بدم ....

اینو می فهمید و  گاهی گوشی رو نگه می داشتم  برام ساز می زد و می خوند  تا آروم بشم و بخوابم ..

صدای سوز ناک آواز اون واقعا آرومم می کرد  ...

گاهی خوابم می برد و مامان گوشی رو از دستم می گرفت و باهاش خدا حافظی می کرد .امیدم این بود که تو عروسی می ببینمش ...






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهاردهم - بخش هفتم






تا روز عروسی ..از روز قبل قلیچ خان اصلا بهم زنگ نزده بود ...منم که زنگ می زدم فرخنده می گفت خبر ندارم کجاست .....

نمی دونستم چمدون به ترکی چی میشه تا بپرسم چمدونش رو بر داشته و رفته یا نه .....

کلافه بودم و خوب دردم هم بیشتر شده بود ...همه آماده می شدن برن عروسی و کار زیاد بود ..

و عمه اومده بود و از من مراقبت می کرد ...با دستی که توی گچ بود لباس پوشیدم و سر و صورتم رو ندا درست کرد و با ویلچر منو که چشمم به در و تلفن بود بردن باشگاه نمی خواستم برم دلم می خواست منتظر قلیچ خان می موندم ...

ولی دیگه چاره ای نبود و عقد ساعت چهار بر گزار میشد .....

به محض اینکه خطبه خونده شد بغضم گرفت یاد عروسی خودم افتادم که مثل هیچ کس نبود ..

دلم برای قلیچ خان تنگ شده بودو از اینکه پیشم نبود ناراحت بودم  ...و احساس عجز و نا توانی می کردم ....

همه یکی یکی می رفتن و  کادو هاشون رو می دادن ..

تا نوبت من شد ؛  ندا ویلچر منو برد جلو تا منم هدیه خودمو بدم ....وقتی پیش عروس و داماد رسیدم ...

حامد به جای من  به پشت سرم نگاه می کنه  ...و دستی روی شونه هام احساس کردم ....

برگشتم دیدم قلیچ خان اومده ...

چنان فریادی زدم وگفتم : عزیزم اومدی ؟ و مثل یک بچه لب ورچیدم و  گریه کردم طوری که همه متوجه ی ما شدن و با من چشمشون نمناک شد....

حتی خود قلیچ خان ..

ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش اول




از دیدن قلیچ خان  بیشتر از اونی که فکرشو می کردم خوشحال بودم ولی کمرم اونقدر درد داشت که نمی تونستم این ذوق و شوقم رو نشون بدم ...

قلیچ خان  به عروس و داماد هر کدوم جدا پنج تا سکه داد و منم کادوی خودمو دادم بعد خودش ویلچر رو گرفت و از سالن بیرون برد ...

و یک گوشه ی خلوت پیدا کرد و جلوی روم ایستاد و خم شد و با دو دست صورتم رو گرفت و گفت : بزار خوب نگاهت کنم ..که فکر نمی کنم دلتنگی من با این نگاه بر طرف بشه ..

اومدم با خودم ببرمت بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..

گفتم : قلیچ خان کمرم خیلی درد می کنه نمی تونم راه برم ..و همینطور که زار زار گریه می کردم ادامه دادم ...

باید اول خوب بشم و گرنه اینطوری رو دستت می مونم ..

گفت : آخه چرا گریه می کنی دل من طاقت نداره ؛ خوب میشی عزیزم دکتر می گفت با استراحت خیلی زود  خوب میشی ..حالا بگو پسرم چطوره ؟

گفتم : پسر؟ کی گفته پسره ؟ شاید دختر باشه ...

گفت : خواب دیدم مطمئنم پسره وگرنه برای من فرقی نمی کنه دخترم خوبه ولی درست مثل اینکه تو رو می دیدم اونم دیدم ..خیلی شبیه تو بود ...

دلم می خواست ازش بپرسم آیا با آی جیک و آلا بای کاری کرده یا نه ...

ولی می دونستم که اگر نخواد بگه نمیگه و پرسیدن من فایده ای نداره

ما نیم ساعتی اونجا با هم حرف زدیم و بعد ندا اومد و منو برد تو سالن ..

حالا برای همه فامیل باید توضیح می دادم که چه اتفاقی برام افتاده ...و با درد ی که من داشتم کار طاقت فرسایی بود .







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش دوم




اتفاقاتی  تو زندگی آدم پیش میاد که واقعا قابل پیش بینی نیست ..

نمی تونستم تصور کنم که تو عروسی برادرم اینطوری شرکت کنم ..عاجز از راه رفتن با دستی شکسته ..

و درد وحشتناکی  که حتی عروس و داماد رو نمی دیدم ..

بالاخره صبرم تموم شد و در حالیکه اشک میریختم به مامان گفتم که دیگه نمی تونم تحمل کنم ...

کمی بعد قبل از شام  قلیچ خان با ماشین بابا منو برد خونه ...ویلچر رو از عقب ماشین بر داشت قفل درو باز کرد و بعد اومد و منو بغل کرد و با خودش برد ..

گذاشت روی تخت ...وقتی دراز کشیدم یکم بهتر شدم و یک نفس راحت کشیدم .....

قلیچ خان کنارم نشست و همینطور که کمرم رو ماساژ می داد با هم حرف می زدیم اون باز مقدار زیادی سوغاتی با خودش آورده بود و به من نشون داد ..

حتی این بار برای خانم جان هم چیزایی تهیه کرده بود ...

دیر وقت بود که صدای بوق ماشین ها بلند شد و ما فهمیدیم که عروس و داماد رو آوردن ...

ما در اتاق رو بستیم چون من با وجود اون همه اشتیاقم برای دیدن مراسم برادرم نمی تونستم از تخت برم پایین ...

اول از همه مامان وارد خونه شد و با نگرانی اومد سراغم ...از صورتش معلوم بود که اصلا به خاطر من بهش خوش نمیگذره  ...

فورا یک سفره برای ما پهن کرد و غذاهایی که از باشگاه آورده بودن گذاشت و رفت...

به جز خانم جان و چند نفر دیگه همه رفته بودن پایین ..

قلیچ خان یک هفته پیش من موند و اصرار داشت منو با خودش ببره ..

می گفت قول میدم خودم ازت مراقبت می کنم می برمت پیش بهترین دکترا  تا خوب بشی؛؛ بیا بریم نمی زارم بهت سخت بگذره ...






#


داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش سوم





ولی هر چی فکر می کردم صلاح نمی دونستم با این حالم برگردم

قلیچ خان چند روزی هم صبر کرد تا شاید حالم بهتر بشه .. ولی نشد ..

حالا نه دلش میومد بره و نه می تونست بمونه ...

شبانه روز دعا می کردم و از خدا می خواستم که بتونم یکبار دیگه روی پاهام بدون اینکه درد داشته باشم راه برم ....و با اون برگردم به خونه ی خودم ...ولی روز به روز دردم بیشتر میشد .

یک روز قلیچ خان با آرتا رفتن بیرون و مدت زیادی طول کشید تا برگشتن ...

اون زمان تازه موبایل اومده بود و همه نداشتن و قلیچ خان  برای من و خودش خریده بود که بتونیم هر ثانیه ای که دلش می خواد با من حرف بزنه  ..و گفت برای ساعت  یازده شب بلیط گرفته ...

با شنیدن این خبر انگار جون از تن من رفت ...

و لحظه ای که می خواستیم از هم جدا بشیم تماشایی بود دست منو گرفته بود همینطور با حسرت نگاه میکرد ..

مثل این بود که هر دومون داشتیم جون می کندیم ..قلیچ خان میرفت و من نمی دونستم آیا دیگه می تونم دوباره برگردم سر خونه و زندگیم ؟

وقتی از در بیرون رفت شاید یکساعت گریه کردم اشکم بند نمی اومد ....

اون توی مدتی که تهران بود اونقدر  به من می رسید که ندا برای دلداری من گفت : به خدا تو ناشکری می کنی واقعا شانس داشتی که زن این مرد شدی ...

چرا گریه می کنی ؟ کمر دردداری ؟ خوب میشی همیشه که اینطور نمی مونی ....

ببین  آرتا مثلا برادر زاده ی اونو ولی مثل ماست و خیار سرده ..اصلا هیچی براش تفاوت نمی کنه ..

تازه من که بهش میگم دوستت دارم بِر و بِر منو نگاه می کنه ..درست مثل اینکه با دیوار بودم ...

میگم خوب توام یک چیزی بگو میگه ای بابا ولم کن من از این حرفا بلد نیستم بزنم ....به خدا بهت حسودی می کنم ...

مدام داره قربون صدقت میره در حالیکه آدم باورش نمیشه اصلا از این حرفا بلد باشه ...





#

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792