نوشته های ناهید:
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_پانزدهم- بخش اول
از دیدن قلیچ خان بیشتر از اونی که فکرشو می کردم خوشحال بودم ولی کمرم اونقدر درد داشت که نمی تونستم این ذوق و شوقم رو نشون بدم ...
قلیچ خان به عروس و داماد هر کدوم جدا پنج تا سکه داد و منم کادوی خودمو دادم بعد خودش ویلچر رو گرفت و از سالن بیرون برد ...
و یک گوشه ی خلوت پیدا کرد و جلوی روم ایستاد و خم شد و با دو دست صورتم رو گرفت و گفت : بزار خوب نگاهت کنم ..که فکر نمی کنم دلتنگی من با این نگاه بر طرف بشه ..
اومدم با خودم ببرمت بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..
گفتم : قلیچ خان کمرم خیلی درد می کنه نمی تونم راه برم ..و همینطور که زار زار گریه می کردم ادامه دادم ...
باید اول خوب بشم و گرنه اینطوری رو دستت می مونم ..
گفت : آخه چرا گریه می کنی دل من طاقت نداره ؛ خوب میشی عزیزم دکتر می گفت با استراحت خیلی زود خوب میشی ..حالا بگو پسرم چطوره ؟
گفتم : پسر؟ کی گفته پسره ؟ شاید دختر باشه ...
گفت : خواب دیدم مطمئنم پسره وگرنه برای من فرقی نمی کنه دخترم خوبه ولی درست مثل اینکه تو رو می دیدم اونم دیدم ..خیلی شبیه تو بود ...
دلم می خواست ازش بپرسم آیا با آی جیک و آلا بای کاری کرده یا نه ...
ولی می دونستم که اگر نخواد بگه نمیگه و پرسیدن من فایده ای نداره
ما نیم ساعتی اونجا با هم حرف زدیم و بعد ندا اومد و منو برد تو سالن ..
حالا برای همه فامیل باید توضیح می دادم که چه اتفاقی برام افتاده ...و با درد ی که من داشتم کار طاقت فرسایی بود .
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_پانزدهم- بخش دوم
اتفاقاتی تو زندگی آدم پیش میاد که واقعا قابل پیش بینی نیست ..
نمی تونستم تصور کنم که تو عروسی برادرم اینطوری شرکت کنم ..عاجز از راه رفتن با دستی شکسته ..
و درد وحشتناکی که حتی عروس و داماد رو نمی دیدم ..
بالاخره صبرم تموم شد و در حالیکه اشک میریختم به مامان گفتم که دیگه نمی تونم تحمل کنم ...
کمی بعد قبل از شام قلیچ خان با ماشین بابا منو برد خونه ...ویلچر رو از عقب ماشین بر داشت قفل درو باز کرد و بعد اومد و منو بغل کرد و با خودش برد ..
گذاشت روی تخت ...وقتی دراز کشیدم یکم بهتر شدم و یک نفس راحت کشیدم .....
قلیچ خان کنارم نشست و همینطور که کمرم رو ماساژ می داد با هم حرف می زدیم اون باز مقدار زیادی سوغاتی با خودش آورده بود و به من نشون داد ..
حتی این بار برای خانم جان هم چیزایی تهیه کرده بود ...
دیر وقت بود که صدای بوق ماشین ها بلند شد و ما فهمیدیم که عروس و داماد رو آوردن ...
ما در اتاق رو بستیم چون من با وجود اون همه اشتیاقم برای دیدن مراسم برادرم نمی تونستم از تخت برم پایین ...
اول از همه مامان وارد خونه شد و با نگرانی اومد سراغم ...از صورتش معلوم بود که اصلا به خاطر من بهش خوش نمیگذره ...
فورا یک سفره برای ما پهن کرد و غذاهایی که از باشگاه آورده بودن گذاشت و رفت...
به جز خانم جان و چند نفر دیگه همه رفته بودن پایین ..
قلیچ خان یک هفته پیش من موند و اصرار داشت منو با خودش ببره ..
می گفت قول میدم خودم ازت مراقبت می کنم می برمت پیش بهترین دکترا تا خوب بشی؛؛ بیا بریم نمی زارم بهت سخت بگذره ...
#
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_پانزدهم- بخش سوم
ولی هر چی فکر می کردم صلاح نمی دونستم با این حالم برگردم
قلیچ خان چند روزی هم صبر کرد تا شاید حالم بهتر بشه .. ولی نشد ..
حالا نه دلش میومد بره و نه می تونست بمونه ...
شبانه روز دعا می کردم و از خدا می خواستم که بتونم یکبار دیگه روی پاهام بدون اینکه درد داشته باشم راه برم ....و با اون برگردم به خونه ی خودم ...ولی روز به روز دردم بیشتر میشد .
یک روز قلیچ خان با آرتا رفتن بیرون و مدت زیادی طول کشید تا برگشتن ...
اون زمان تازه موبایل اومده بود و همه نداشتن و قلیچ خان برای من و خودش خریده بود که بتونیم هر ثانیه ای که دلش می خواد با من حرف بزنه ..و گفت برای ساعت یازده شب بلیط گرفته ...
با شنیدن این خبر انگار جون از تن من رفت ...
و لحظه ای که می خواستیم از هم جدا بشیم تماشایی بود دست منو گرفته بود همینطور با حسرت نگاه میکرد ..
مثل این بود که هر دومون داشتیم جون می کندیم ..قلیچ خان میرفت و من نمی دونستم آیا دیگه می تونم دوباره برگردم سر خونه و زندگیم ؟
وقتی از در بیرون رفت شاید یکساعت گریه کردم اشکم بند نمی اومد ....
اون توی مدتی که تهران بود اونقدر به من می رسید که ندا برای دلداری من گفت : به خدا تو ناشکری می کنی واقعا شانس داشتی که زن این مرد شدی ...
چرا گریه می کنی ؟ کمر دردداری ؟ خوب میشی همیشه که اینطور نمی مونی ....
ببین آرتا مثلا برادر زاده ی اونو ولی مثل ماست و خیار سرده ..اصلا هیچی براش تفاوت نمی کنه ..
تازه من که بهش میگم دوستت دارم بِر و بِر منو نگاه می کنه ..درست مثل اینکه با دیوار بودم ...
میگم خوب توام یک چیزی بگو میگه ای بابا ولم کن من از این حرفا بلد نیستم بزنم ....به خدا بهت حسودی می کنم ...
مدام داره قربون صدقت میره در حالیکه آدم باورش نمیشه اصلا از این حرفا بلد باشه ...
#