2777
2789
عنوان

داستان زندگی💍❤

| مشاهده متن کامل بحث + 96313 بازدید | 198 پست

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش چهارم






مامان گفت :  وای نگو تو رو خدا اینقدر تو چشم بود بچه ام که به این روز افتاد ...

خانم جان فورا دست بکار شد و گفت بزار براش تخم بشکنم ..زود باشن یک دونه تخم مرغ بیار عفت خانم ...

با اینکه من اعتقادی نداشتم طی مراسمی برام تخم شکستن و به اسم گلناز در اومد ..خیلی برام عجیب بود نمی دونم واقعیت داره یا نه ولی فکر می کنم تلقین به ذهن و خود باوری باعث شد که کمی حالم بهتره بشه ...

درست کاری که دعا کردن برای ذهن ما می کنه ...اونقدر به خدا اعتقاد داریم که بعد از یک دعای از ته قلب حالمون بهتر میشه انگار حس می کنیم به مراد دلمون رسیدیم و این دقیقا انرژی هست که به خودمون میدیم و نتیجه می گیریم .....

و حالا با رفتن قلیچ خان  کار من شد دعا کردن  و با خدا راز و نیاز گفتن ....

اما زندگی به من نشون داده بود که حوادثی که برامون پیش میاد گذرا هستن, نه خوبی هاش پایدار  و نه بدی ها موندگار؛؛  و این هم  خواهد گذشت ..

و با وجود درد شدیدی که داشتم و کلا زمین گیر شده بودم  امیدم رو از دست ندادم ...

هر صبح به امید خوب شدن از خواب بیدار می شدم و با اینکه هر روز بدتر از روز قبل بودم بازم نا امید نمیشدم زندگی اینو به من نشون داده بود ...

حالا من و قلیچ خان دائم این گوشی دستمون بود وشب با صدای خوندن اون می خوابیدم و صبح با صدای زنگ تلفن اون بیدار می شدم ..

و این تنها کاری بود که می تونستیم بکنیم تا  دلتنگی خودمون رو از بین ببریم ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم





سوگل و حامد اول زندگیشون بود و بیشتر شب ها با ندا و آرتا می رفتن بیرون برنامه داشتن و من فقط تماشا می کردم و از اینکه نمی تونستم تو جمع اونا باشم  غصه می خوردم ....

اولین تکونی که بچه ام خورد قلبم رو لبریز از شوق کرد و تازه وجودش رو احساس کردم ..و توجه ام به اون جلب شد ..

تا اون زمان خیلی جدی بهش فکر نکرده بودم ...چون در شرایط بدی فهمیدم که بار دارم ....

پاییز از راه رسید مهر و آبان گذشت و هیچ اتفاقی برای من نیفتاد جز درد های شدید و کینه ای که از آی جیک گرفته بودم و باز شدن گچ دستم که از دوجا خیلی بد  شکسته بود و نزدیک سه ماه تو گچ مونده بود ؛؛ و خدا می دونه  توی این مدت خوابیدن با اون کمر و دست گچ گرفته چه عذابی داشت و با هر عذاب کینه ی اون زن بیشتر تو دلم جا خوش می کرد  ...

قلیچ خان نصیحتم می کرد که از فکر آی جیک بیام بیرون می گفت بعدا بهت میگم  من به حسابش رسیدم تو دیگه بهش فکر نکن ....

اصلا  من یک چیزی می دونستم که می خواستم تو رو از اون زن دور کنم .....

ولی نمی گفت چیکار کرده و هر بار که می پرسیدم حرف رو عوض می کرد ..و ناراحت می شد و ازم می خواست اصلا به آی جیک فکر نکنم ....

کم کم فاصله ی تلفن ها ی ما هم زیاد شد هر دو خسته بودیم من از ناله کردن و اون از ناله شنیدن ...و حالا هر بار که زنگ می زد التماس می کرد برگردم ...

ولی با وضعی که داشتم مامان و بابا اجازه نمی دادن و خودمم دلم نمی خواست با ویلچر برگردم   ..

می خواستم زمانی برم که بتونم رو پای خودم باشم ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش ششم





دیگه نا امیدی اومده بود سراغم و کمتر از اتاقم بیرون میومدم ..احساس بدی داشتم که اونقدر برای پدر و مادرم و بقیه درد سر درست کرده بودم .....

حتی گاهی جواب تلفن های قلیچ خان رو نمی دادم ..دیگه داشتم فکر می کردم اگر قراره این طوری بمونم ازش جدا میشم ..

و با این فکر ساعتها اشک میریختم ...و ندا سعی می کرد با حرف های بامزه و شوخی منو سر حال بیاره ولی من دیگه حوصله نداشتم و از اتاقم بیرونش می کردم ....

تا یک شب جمعه بچه ها خونه ی مامان بودن دور هم شام می خوردن و من ازتوی اتاقم صدای اونا رو می شنیدم ...

یکی یکی اومدن و ازم خواستن برم پیش اونا ولی دلم سخت گرفته بود و درد امانم رو برده بود.......

و حسرت اینکه فقط چند دقیقه بدون درد یک جا قرار بگیرم ....اونشب    تا صبح نخوابیدم واز درد تو اتاق راه می رفتم و ناله می کردم از پنجره بیرون رو نگاه کردم هوا سخت ابری بود و بارونی ؛؛؛

کف حیاط پر بود از برگ های زرد ....و مامان به خاطر کار زیاد نمی رسید اونا رو جارو کنه ...

بچه ها هم که رفته بودن دنبال زندگی خودشون ....دلم نمی خواست مادرم به خاطر من این همه زحمت بکشه ...تمام روز رو کار می کرد و شب ها بعد از اینکه با قلیچ خان حرف می زدم  کنارم می موند تا خوابم ببره ....

و من برای اینکه زود تر بره و بخوابه خودمو می زدم به خواب تا بیشتر از این اذیت نشه ....






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش هفتم






وسط اتاق ایستاده بودم؛؛ نه می تونستم راه برم نه توی رختخواب بند می شدم ....  اونقدر گریه کردم که چشم هام ورم کرد ..و نزدیک صبح خوابم برد ....

چند ساعتی خواب بودم که  وجود قلیچ خان رو احساس کردم ..

دستم رو کشیدم روی بالش و همون طور که چشمم بسته بود ..

آروم دو قطره اشک از چشمم اومد پایین و گفتم قلیچ خان ...و صدای اونو شنیدم که گفت : جان دلم اینجام گلینم ..

از جام پریدم مثل اینکه برق بهم وصل کرده بودن وقتی دیدم واقعا کنارم ایستاده ...ح

الا با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن و خودمو انداختم تو آغوشش ...

سرشو تو گردنم فرو کرده بود و هر دو زار زار گریه می کردیم ..

گفتم خیلی بدی ...چرا بهم نمیگی داری میای ؟ دارم سکته می کنم ...

گفت : نمی خوام چشم براهت بزارم ...تو به اندازه کافی  می کشی .....

اون بشدت لاغر شده بود و صورتش خراب  و من از اون داغون تر ...

مثل  بچه ای که مدت ها از مادرش دور باشه تو بغلش لم داده بودم و از هم جدا نمی شدیم ...

همین طور که منو نوازش می کرد  خیلی قاطع گفت : اومدم ببرمت دیگه نمی تونم این وضع رو تحمل کنم حتی به خاطر تو ....

به حرفت هم گوش نمی کنم باید بیای با من بریم ؛؛ به  دختر فرخنده سونا  هم گفتم بیاد پیشت بمونه اما قول میدم خودم ازت مراقبت کنم ..

هر دو اونجا راحت تریم نمی دونیم این وضع تا کی ادامه پیدا می کنه درست نیست از هم دور باشیم ..

انشاالله هر چه زودتر  خوب میشی ولی بدون هم نمیشه ما باید کنار هم باشیم  ....

خودمو بیشتر بهش چسبوندم ودستهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم : قلیچ خان میشه منو با خودت ببری ؟ می خوام پیش تو باشم ...

دستشو گذاشت پشت گردن من و به سینه اش فشار داد و سرمو بوسید ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پانزدهم- بخش هشتم






آغوشش اونقدر مهربون و گرم بود که احساس می کردم حالم خیلی بهتره ..دردم هم کم شده بود ...

اون روز من به خاطر قلیچ خان از اتاق اومدم بیرون و سعی کردم دردم رو پنهون کنم تا موقع رفتن, مامان و بابا هم نگرانم نباشن هم اینکه مانع رفتم نشن ...

مامان ناهار مفصلی درست کرده بود و حامد و سوگل و آرتا هم اومده بودن خونه ی ما ....

دلم قرار گرفته بود و از اینکه شوهر منم تو جمع نشسته خوشحال بودم ..و دیگه مراعات کمرم رو نمی کردم ...

قلیچ خان فردا شب با ندا و آرتا  رفت خونه ی بایرام خان و  چند ساعت بعد اومد و گفت بلیط هم گرفتم دوشنبه صبح میریم ....

مامان گفت ..کاش چند روز دیر تر می گرفتی که یک بار دیگه پیش دکتر زنان می بردمش ....

قلیچ خان گفت : اجازه بدین عفت خانم همون جا بره دکتر که تا موقع زایمان تحت نظر باشه ...

همه از عشق منو قلیچ خان خبر داشتن و با اینکه برای من نگران بودن می دونستن پیش اون باشم حال روحیم بهتره و همین باعث میشه اعصابم آروم باشه و شاید زود تر خوب بشم ....

یکشنبه  خیلی حالم بهتر بود قلیچ خان دستم رو می گرفت و راه میرفتم ...حتی تا آشپز خونه تنهایی رفتم و احساس می کردم دارم خوب میشم ..

چمدونم رو بستم و با ذوق و شوق آماده شدم ..

ولی از نیمه های شب فریادم به آسمون رفت ...طوری که حامد و سوگل از پایین اومدن بالا ...

بابا دستپاچه شده بود و با دل نازکی که داشت گریه می کرد و با اعتراض گفت : آخه بابا یک فکری برای این بچه بکنین داره پر پر می زنه دیگه منم تحملم حدی داره .....

تا کی اشک اونو ببینم دم نزنم ..یکی یک کاری بکنه ...

و همون شبونه منو بردن بیمارستان ...

در حالیکه  همینطور فریاد می زدم مادر؟ ...مُردم ؛؛ خدا به دادم برس ؛؛ و اونجا  مجبور شدن  یک مسکن بهم بزنن ...

ولی دکتر می گفت خیلی کم اتفاق میفته با یک آمپول ضرری متوجه ی بچه بشه ...

ادامه دارد






بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش اول





در حالیکه من روی تخت خوابیده بودم و مسکن داشت اثر می کرد حرف های دکتر رو می شنیدم که با قلیچ خان و مامان دعوا می کرد که : شما چطور متوجه نیستین این دختر دردش خیلی زیاده قابل تحمل نیست ؟

چرا تا حالا براش  فکری نکردین ؟

مامان گفت :  چرا آقای دکترمگه میشه فکری نکرده باشیم .. هر کجا می بریم میگن باید تا زایمانش صبر کنیم ..

چیکار باید می کردیم ؟

گفت : نه خانم علم  پیشرفت کرده راه های زیادی داره فیزیوتراپی .. طب سوزنی ..راه رفتن توی آبگرم باید یک طوری دردش رو تسکین می دادین چرا باید یک انسان این همه عذاب بشه ؟  .....

این درد باید یک طوری ساکت بشه یا نه ؟ این زن بیچاره بارداره نه ماه همینطوری بمونه ؟  برای بچه اش هم خوب نیست ..

من همین الان می نویسم طب سوزنی اونو شروع کنین باید برین ساختمون شماره سه پیش دکتر محرم زاده ..

بعدم هر روز باید بره استخر آب گرم  و نیم ساعت تو آب راه بره ...

از بس خوابیده و حرکت نکرده بدنش خشک شده و دردش بیشتر ...

دوره ی طب سوزنی که تموم شد ببینیم حالش چطوره می تونه درد رو تحمل کنه یا نه ؟ اون زمان تا زایمان یک فکری برای تسکین دردش می کنیم ......

من دیگه خواب آلود شده بودم قلیچ خان از روی تخت بلندم کرد و گذاشت رو ویلچر و با مامان منو بردن  ساختمون شماره ی سه ..

هنوز دکتر نیومده بود ....قلیچ خان یک تخت گرفت و منو خوابوند تا دکتر اومد ... و کار رو شروع کردن....

برای من مثل خواب بود می دیدم که  سوزن هایی که  هر کدوم با یک سیم به  یک دستگاه وصل بود به تنم فرو می کنن  بعد  ..

یک لرزش تو تنم حس کردم و خوابم  برد .....و اصلا یادم رفته بود که ما اون ساعت قرار داشتیم بریم فرود گاه ..و اون زمان باید توی هواپیما می بودیم  ....







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش دوم






حتی نفهمیدم منو چطوری بردن خونه بعد از مدت ها راحت خوابیده بودم ...و وقتی چشمم رو باز کردم غروب شده بود ....ولی دردم کم بود و بطور عجیبی بهتر بودم ...قلیچ خان دستم رو گرفت و راه رفتم ..خیلی خوب بود که دوباره می تونستم رو پای خودم راه برم  ...از خوشحالی اونو بغل کردم و اشک شوق ریختم ...

اما قلیچ خان یک طوری صورتش غمگین بود که نمی فهمیدم برای چی ...پرسیدم ولی جواب نداد ..فکر کردم چون من نمی تونم باهاش برم باز غمگین شده ...

قلیچ خان سه روز دیگه پیشم موند و دلش نمی خواست بره  و یکبار دیگه منو برد طب سوزنی ..و بار دوم خودم با پای خودم از بیمارستان اومدم بیرون در حالیکه قلیچ خان فقط دستم رو گرفته بود  ...و اونم وقتی دید که دردم کم شده و می تونم راه برم ..مجبور شد که باز بدون من برگرده گنبد تا من به معالجه م ادامه بدم ...هیچ حرفی نزد و روز آخر خیلی ساکت شده بود و نگاهی داشت که برای من نا آشنا بود ..مدام ازش می پرسیدم به چی فکر می کنی ؟ چرا اینطوری شدی ؟  فقط نگاهم می کرد و سکوت .....اخلاق های خاصی داشت که شاید هر کسی نمی تونست باهاش کنار بیاد ..  قلیچ خان صورتش با فکرش هماهنگ بود و نمی تونست به چیزی تظاهر کنه ...و این حالت اون منو نگران می کرد و دلم می خواست بدونم اما نتونستم از ش حرف بکشم  ..و در حالیکه هر دو بی نهایت ناراحت بودیم ..اون رفت و من دوباره چمدونم رو باز کردم و موندگار شدم به امید اینکه زود تر خوب بشم و با پای خودم برگردم به خونه ام ...






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش سوم





قلیچ خان وقتی رسید گنبد به من زنگ زد ..و گفت : باید یک راست برم اصطبل شاید نتونم تا شب بهت زنگ بزنم نگران نشو اگر کار داشتی خودت بزن ....

بعد از ظهر استخر بودم و حواسم به قلیچ خان نبود ....وقتی هم که برگشتم بچه ها خونه ی ما بودن ..و چون حالا دردم کمتر بود می تونستم با اونا باشم اصلا به تلفنم نگاه نکردم .....آرتا می گفت : اگر بخوای من می تونم توسط یک آشنا کاری کنم که این ترم واحد های آخرت رو پاس  کنی و درست تموم بشه ..منم استقبال کردم دیگه از این بهتر نمیشد ....خیلی دلم می خواست درسم رو تموم کنم .....همینطور گرم حرف زدن بودیم و یک مرتبه دیدم ساعت یازده شب شده ...دلم شور افتاد ..پریدم گوشی رو آوردم و نگاه کردم ..کسی زنگ نزده بود ...بی اختیار یک آه عمیق کشیدم ...خواستم زنگ بزنم ولی فکر کردم نکنه خواب باشه ....گوشی رو گذاشتم زمین که دیدم زنگ می خوره زود جواب دادم ..آلماز خانم بود ...اولین فکری که کردم این بود نکنه برای قلیچ خان اتفاقی افتاده ...اما صدای آلماز خانم نگرانی توش نبود ..احوالم رو پرسید و خیلی گرم و مهربون با من حرف زد و اصرار می کرد برگرد گنبد من خودم ازت مراقبت می کنم ....گوشی رو که قطع کردم خودم به قلیچ خان زنگ زدم ..خاموش بود ...با این حساب که خسته بوده و خوابیده ..بی خیال شدم ...ولی صبح که می دونستم تا از خواب بیدار بشه با من تماس می گیره ..هیچ خبری نشد دوباره نگران شدم ..چند بار زنگ زدم ..ولی هنوز خاموش بود ...از استخر رفتن منصرف شدم و منتظر موندم .





نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش چهارم






اون روز من و مامان تنها بودیم ...هر جا میرفت آهسته دنبالش می رفتم و حرف می زدم که حواسم پرت بشه ..ولی دیگه دلم شور افتاده بود ...که تلفن زنگ خورد ..آی گوزل بود ..حالم رو پرسید و اینکه طب سوزنی جواب داده یا نه ..از دانشگاه های تهران پرسید و می گفت دلم می خواد تهران قبول بشم ..و همینطور پر حرفی  می کرد و من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..نمی دونم چرا دلم نمی خواست اونا متوجه بشن که قلیچ خان به من  زنگ نزده و من ازش خبر ندارم ...اون که قطع کرد زنگ زدم به خونه ..فرخنده جواب داد به ترکی ازش پرسیدم ..قلیچ خان کجاست؟ گفت : رفته ..گفتم : کی رفته ؟ گفت : خانیم بهتر شدی کی بر می گردی ؟ دیدم مثل اینکه این عوض کردن حرف بین اونا رواج داره ...

بعد مادر آرتا زنگ و احوال پرسی کرد ...بعد از ظهر آنه زنگ زد ..و کلی ابراز ناراحتی برای من کرد و حرفی از قلیچ خان نزد ..حتی لحن حرف زدنش طوری بود که معلوم میشد ناراحت هم نیست ....و از اینکه یکی از دخترای آلماز خانم حرف های منو براش می گفت فهمیدم خونه ی اوناست .....






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش پنجم







خوب طبیعی بود که فکر کنم اتفاقی نیفتاده ..چون می دونستم برای آنه دنیا یک طرف و قلیچ خان طرف دیگه است ...و همه اینو می دونستن ...ای خدا پس چرا تلفنش رو خاموش کرده و روشن نمی کنه ...شاید از دستم ناراحته ؛؛ شاید از اینکه باهاش نرفتم دلخور شده ؟ مامان نصیحتم می کرد : که خوب یک هفته اینجا بوده باید به کاراش برسه تو آروم باش ....

روز تموم شد و از قلیچ خان خبری نشد تصمیم گرفتم زنگ بزنم خونه ی آلماز خانم ...ولی پیش از اینکه تصمیم رو عملی کنم خودش زنگ زد ..اولین حرفی که زدم این بود که با نگرانی پرسیدم ..تو رو خدا بهم بگین قلیچ خان کجاست ؟ گفت : وای عزیزم نگران شدی ؟ قلیچ خان اصطبل مونده یکی از اسب ها زاییده و حالش خوب نیست ..گوشی خودشم تو خونه جا گذاشته ..به من گفت به شما بگم حالش خوبه و فردا زنگ می زنه ..نگران نباش ...






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش ششم








گفتم : چرا به خودم زنگ نزد ؟ گفت : برای منم آلپ اسلان پیغام آورد ...گفتم : تو رو خدا اگر اتفاقی براش افتاده به من بگین ..من می تونم الان راه برم خودمو می رسونم ...گفت : نه جانم ..ببین الان آنه هم اینجاست همه دور هم هستیم اگر چیزی بود ما که طاقت نداشتیم ..خیالت راحت فردا بهت زنگ می زنه ....

تا فردا سرمو گرم کردم ولی فکر و خیال راحتم نمی ذاشت یک چیزی این وسط درست نبود ...نزدیک ظهر یک شماره ی ناشناس افتاد رو گوشیم ..جواب دادم و گفتم : بله .....قلیچ خان گفت : گلین خانم  سلام منم ..حال شما خوبه ؟ گفتم : قلیچ خان هیچ معلومه کجایی ؟ دلم هزار راه رفت چرا بهم زنگ نزدی ؟ گفت : از تهران مهمون داشتم ..برای کورس بعدی اومده بودن اسب می خواستن ...راستش سرم شلوغ بود ..تو مراقب خودت باش ...من یادم نیست گوشی مو کجا گذاشتم ..خودم با شما تماس می گیرم ..من سکوت کردم چون می فهمیدم که حرف زدنش با منم عادی نیست ..گفت ..گلین ؟ آروم گفتم : یا الان بگو چی شده یا فورا میام گنبد ..بی خیال معالجه میشم ..حرف بزن ...آلو ...آلو ؟ آلو ...قطع کرده ..

و گوشی رو پرت کردم روی مبل ...





نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش هفتم






حالا که صداشو شنیده بودم آروم تر شدم ..ولی از ضد و نقیضی که تو حرفای اون و آلماز خانم بود فهمیده بودم یک ماجرایی تو کاره ..کمرم دوباره از استرس زیاد درد گرفته بود ..روی مبل افتادم و فکر می کردم چیکار کنم تا از ماجرا سر در بیارم  ...ساعت از دو گذشته بود و مامان داشت ناهار رو آماده می کرد و منتظر بابا و ندا بود ..ولی می فهمیدم زیر چشمی مراقب منه ..مدام میرفت تو آشپز خونه و برمی گشت .....بابا که رسید اومد و دستی به سرم کشید و پرسید دختر من حالش چطوره ؟ گفتم خوبم بابا جون......؛؛ ولی تا بهش نگاه کردم دیدم به مامان اشاره کرد ؛؛ ....منظورشو از این اشاره نفهمیدم اما متوجه شدم که هر خبری هست اونا هم می دونن ......که آرتا و ندا از راه رسیدن ...همین طور که  درد داشتم بدون مقدمه به آرتا یک دستی زدم و پرسیدم ...آرتا زود بهم بگو از گنبد تازه  چه خبر داری ؟ قلیچ خان الان کجاست ؟ ...با تعجب گفت : چرا به شما گفتن ؟ عمو چقدر سفارش کرده که کسی بهتون نگه ....چی بهتون گفتن ؟کی دهنشو باز کرده ؟  گفتم : حالا هرچی تو اصل ماجرا رو برام تعریف کن .....گفت : من نمی دونم به من ربطی نداره ..نمی خوام عمو  رو ناراحت کنم ..از مامانم بپرسین ...از جام بلند شدم و گفتم : باشه منو ببر پیش ایشون ..زود باش همین الان ....مامان که حیرون مونده بود با التماس به آرتا گفت : تو رو خدا هر چی می دونی بهش بگو این نیلوفری که من می شناسم  دست بر دار نیست تا سر از قضیه در نیاره ول کن نمیشه .... دوباره کمرشم درد گرفته ....بگو مادر خلاص ؛؛ خیالشو راحت کن اینطوری زنده بلا ؛مرده بلا بد تره ..بهش بگو.








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش هشتم








گفتم:  پس شما هم می دونستین ...همه می دونن جز من ...گفت : چیکار کنم مادر تو بفهمی کاری از دستت بر نمیاد به جز اینکه خودت رو ناراحت کنی ..بعدم آروم نمیشی که ؛؛ باید یک قول بدی تا بهت بگیم؛ میشینی سر جات ,دکترت رو میری استخر هم میری ...بدون اینکه اعتراض کنی .....در حالیکه از هیجان دستم می لرزید گفتم:  باشه بگین دیگه کشتین منو  ..ندا گفت : نه من نمی زارم بگه ..باید اول قول بدی ...گفتم : آخه من بدونم چی شده بعد قول میدم ..اصلا نمی تونم حدس بزنم ....تو رو خدا اذیتم نکنین من که دیگه می دونم یک چیزی شده پس بگین خودتون رو بزارین جای من اصلا با خودتون فکر می کنین من چه حالی دارم ؟ بهم حق بدین نگران باشم .....بابا گفت : راست میگه بچه آرتا جان بگو بابا دیگه نمیشه بهش نگیم ...

آرتا نشست رو مبل و به منم گفت :خوب شما هم بشین کمرت درد می کنه ..اقلا به من یک قول بده منطقی بر خورد کنی ....خواهش می کنم پشیمونم نکن برات تعریف کردم ...گفتم تو رو خدا زود باش دیگه جون تو تنم نیست..... ندا بغلم کرد و گفت بیا بشین تا برات تعریف کنیم ...

آرتا گفت : باشه ولی جواب عمو رو خودتون بدین اصلا از من نشنیده بگیرین ....




#


داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_شانزدهم- بخش نهم








نمی دونم چرا عمو از اینجا که رفت میره خونه چمدونشو پرت می کنه تو اتاق و ماشین رو بر می داره میره خونه ی آتا ...اتفاقا آی چیک تو حیاط بوده ...اون بدون اینکه حرف بزنه میره توی خونه و شلاق آتا رو بر می داره بعد آلا بای رو صدا می زنه ...از وقتی عمو بیرونش کرده همیشه تو خونه بود ...اونم میاد تو حیاط ..و عمو در حالیکه نعره می زده و خون جلوی چشمش رو گرفته بوده ...یک ستون کنار دیوار بود شما دیده بودی ..با طناب هر دوی اونا رو  می بنده بهش ..و شروع می کنه به زدن ... میگن صدای  فریاد های عمو تا هفت خونه میرفته ..می زده و می گفته  هر دو تای شما باید مثل آغشام گلین بشین ... به آی جیک نسبت های بدی می داده و آتا سراسیمه میاد بیرون ...می خواد جلوشو بگیره زورش نمی رسه ..عمه آلماز می گفت یک شلاق خورده تو صورت آی جیک و خون زیادی اومده ...آلا بای هم بد جوری صدمه دیده ..بعد همون شلاق رو پرت می کنه تو سینه ی آتا و میگه تو این آفت رو به جون ما انداختی اگر وقتی دخترت رو کشت باور می کردی الان  این ضحاک مار دوش هفت تا سر نداشت  ....و از اونجا سوار میشه و میره اصطبل ...یکساعت بعد مامور میاد جلبش می کنه الان عمو باز داشته ..آتا ازش شکایت کرده ....

ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش اول




احساسی که  من با شنیدن این خبر داشتم قابل توصیف نبود ...یک نیروی عجیب و باور نکردی تو وجودم پیدا شده بود چنان از خود بی خود شدم که درد کمرم رو فراموش کردم  ....

می فهمیدم که چقدر به اون مرد فشار روحی اومده که دست به این کار زده ....

به جای هر عکس العملی ساکت مونده بودم و بقیه داشتن به من نگاه می کردن ..

هنوز خودمم نمی دونستم که چه کاری باید بکنم ..ولی راستش ته دلم یک رضایت خاصی بوجود اومده بود ..که اونقدر ی که همه فکر می کردن ناراحت نبودم ....

داشتم فکر می کردم این کار لازم بود برای از بین بردن آدم ظالم و نفهم باید کاری کرد ..

نشستن و تماشا کردن همونی میشه که قلیچ خان گفت  میشه ضحاک مار دوش ....

هر چی زمان بگذره و ما ازش بترسیم قدرت اون بیشتر میشه ..شاید صدمه دیدن من ؛؛و یا باز داشت شدن قلیچ خان برامون کمی سخت بود ولی به نظرم ننگ زیر بار رفتن ظلمِ آدمِ بی ارزشی مثل آی جیک بدتر بود ....

بله چون من و قلیچ خان تنها بودیم صدمه می دیدیم ولی اگر همه ی خواهر ها و برادرای اون اعتراض می کردن و به جای فرار از خونه ی خودشون جلوی اون می ایستادن کار به اینجا نمی رسید ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش دوم






از جام بلند شدم و گفتم می خوام برم گنبد ..اگر کسی می خواد همراهم بیاد وگرنه تنهایی میرم ...

بابا گفت : تو می خوای چیکار کنی با این کمرت بشین سر جات ....

گفتم : لطفا ..لطفا هیچ کس سعی نکنه جلوی منو بگیره ....چون فایده نداره ...

بابا گفت : دخترم بایرام خان و برادر های دیگه شون هم رفتن ..تو می خوای چیکار کنی کسی به حرف تو گوش نمی کنه بالاخره آتا می دونه اون پسرشه نمی زاره اونجا بمونه ...

تازه نه من و نه حامد نمی تونیم باهات بیایم درست هم نیست ما دخالت کنیم  ....

گفتم: اصلا موضوع این نیست؛؛ من نمی خوام برم قلیچ خان رو از باز داشت در بیارم باید کار نیمه تموم اونو تموم کنم ...

اینطور که پیداست  یکی باید ضربه ی آخر رو بزنه ..وگرنه دوباره بر می گردیم سر جای اول ....

آرتا خیلی محکم گفت : من باهاتون میام ....

ندا گفت چی میگی تو؟ ما می خوایم نیلوفر نره تو پیش قدم میشی ؟...

آرتا گفت : شما ها نگران نباشین من خودم می برم و میارم صحیح و سالم شما ها که نمی تونین جلوشو بگیرین ..منم می دونم که چقدر عمو از دیدنش خوشحال میشه ..پس دو روزه میریم و برگردیم ..

نیلوفر قول بده همین کارو بکنی  من سه روز دیگه توی بیمارستان دوره دارم و باید حتما حاضر باشم ...






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش سوم





بطور باور نکردنی راه افتاده بودم ..و با اینکه درد داشتم هیچی برام مهم نبود ...

یک ساک کوچک بر داشتم و چند لقمه به اصرار مامان و به خاطر بچه ام خوردم وآرتا هم زنگ زد به مامانش که می خواد بره گنبد و در میون نارضایتی ندا و مامان و بابا با آرتا  رفتیم فرودگاه  ....

فصل سرما بلیط برای گنبد زود پیدا میشه و بر عکس بهار و تابستون پیدا کردنش چیزی شبیه به معجزه اس  ...

این بود که زیاد معطل نشدیم و منم تونستم جایی بشینم که راحت تر باشه ...

وقتی هواپیما از زمین بلند شد آرتا گفت : نیلوفر می دونی چرا با شما اومدم ؟

گفتم : دلت برام سوخت ؟

گفت : نه بابا   این چه حرفیه ..من تازه فهمیدم جریان چیه نمی دونم چرا خانواده ما اینقدر به آبروشون اهمیت میدن که حتی از ما که بچه هاشون بودیم پنهون می کردن؛؛ هیچ کس  دلیل اینکه از هم جدا شدن در حالیکه هنوز اینقدر بهم وابستن  رو به ما نگفت ...

گفتم : تو  جریان عمه آوا ی خودتو می دونی ؟

گفت: شنیدم خود کشی کرده ولی کسی دلیلش رو نمی دونه ...

گفتم : همین نگفتن حقیقت باعث شده کار به اینجا بکشه ..حالا من همه چیز رو روشن می کنم ..

دیگه باید همه بدونن واقعا چه کسی مقصر این ماجرا هاست  ...

شایدم خودکشی کرده باشه ..ولی همون طور که گفتی دلیلی برای این کار وجود نداشته,,  میگن زیبا بوده ؛ نامزد داشته و مورد توجه برادراش ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش چهارم





یک مرتبه از خواب بیدار میشه و می ببینه یک لیوان سر شیر تازه براش آماده کردن ..می خوره و همون شب تمام می کنه ..

در حالیکه چند شب قبل با چشم خودش دیده که آی جیک رفته سراغ قلیچ خان و ازش خواسته با هم رابطه داشته باشن و تازه چند ساعت تو حال بدی بوده اگر خودش خورده بود به قلیچ خان می گفت یا وصیت می کرد ..

در حالیکه تا آخرین لحظه برای زنده موندن دست و پا زده بود ...حالا نظرت چیه ؟

با تعجب و کنجکاوی گفت : کی اینا رو به شما گفته ؟ عمو ؟ حقیقت داره ؟ این کار آی جیک بوده ؟ اون به عمو نظر داره ؟  چرا کسی حرفی نمی زنه ؟

گفتم : اول اینکه نمی تونن اثبات کنن ..دوم اینکه از آبروشون می ترسن ..

سوم اینکه آتا پشت اونه و نمی خواد از دستش بده ..دوستش داره حرفشو باور می کنه ...

من دیدم بد جوری گریه الکی می کنه و با قیافه ی حق به جانب  از خودش دفاع می کنه و صورت مظلومانه اش هم خیلی بهش کمک می کنه ....

گفت : اصلا فکرشم نمی کردم آی جیک خانم همچین آدمی باشه ...

گفتم : من خیلی در موردش فکر کردم ....شاید یک جایی بهش حق بدم ولی نمی تونم قبول کنم که آدما به بهانه ی خوب نبودن زندگیشون اجازه دارن دیگران رو این طور آزار بدن .... یک دختر بچه فقیر بوده که اومده خونه ی آنه برای اینکه تو اون خونه بمونه مجبور شده به آتا التماس کنه که محرمش بشه و برای به دست آوردن قدرت سعی کرده همخوابه ی خوبی براش باشه ...

و برای نگهداری اونچه که بدست آورده دست به کارای بدی زده ..








نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش پنجم






گفت : من به ذات آدما اعتقاد دارم ..آدمی که بدی تو وجودش نباشه در هر شرایطی نمی تونه بدی بکنه نمی تونه قبول کنه جون یک انسان رو بگیره ..

این شرایطی که شما میگین برای همه ی ما پیش میاد ..اون زمان هست که ذات خودمون رو نشون میدیم ..

به خاطر منفعت خودمون پا روی وجدانمون می زاریم یا نه؟ ..فرق نمی کنه مرد و زن نداره  ..

خیلی دخترا هستن که شرایط بدتر از اون داشتن  ....

این زن اگر پادشاه بود قتل عام می کرد چون رحم نداره ....

گفتم: منم همین طور فکر می کنم ...حالا میگم وقتشه این موضوع تموم بشه و من این کارو می کنم ...

تو می تونی یک ویلچر برای من تهیه کنی ؟

گفت : چیه درد دارین ؟

گفتم : واقعا زیاد نیست می تونم راه برم ..ولی باید آتا ببینه که قلیچ خان رو تو چه شرایطی قرار داده ..

در واقع مقصر اصلی به نظر من خود خواهی آتاست ..اونه که برای عوض نشدن موقعیت خودش ظلم اطرافیانش رو نمی ببینه ..و این گناهش کمتر از ظالم نیست .....

پرسید چیکار می خواین بکنین ؟

گفتم : کنارم بمون و تماشا کن ...فقط کمکم کن ..چون یک دست صدا نداره همه باید با هم باشیم ...

رسیدیم بهت میگم چیکار کنی ..

گفت : تا آخرش باهاتون هستم ....

گفتم ممنونم آقای دکتر ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش ششم





سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی ...از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ..آسمون قرمز شده بود غروب بی نظیری جلوی چشمم بود  ..یاد قلیچ خان افتادم و اسمی که روی من گذاشته بود عروسی که با غروب اومده؛؛ آغشام گلین؛؛ ..و من یکبار بار دیگه داشتم می رفتم پیش مردی که سالها بود منتظرم شده بود ..وقتی به کاری که کرده بود فکر می کردم یادم افتاد از همون لحظه ای که دکتر با لحن بدی اونو شماتت می کرد که چرا به فکر من نبوده احساس کردم یک حال بدی بهش دست داد و خیلی ساکت شده بود  و حرف نمی زد شاید توی اون چند روزی که پیشم بود ده تا جمله از دهنش بیرون نیومد ...حتی شب ها که منو می گرفت توی بغلش فقط موهامو نوازش می کرد و تو فکر بود .. اگر اون تونست به خاطر من این کارو بکنه منم می تونم؛؛ چون به اندازه ی اون عاشق هستم ...

بعد از مدت ها وقتی می خواستم از هواپیما پیاده بشم راحت راه میرفتم درد زیادی نداشتم ..اولش اصلا حواسم نبود ولی وقتی به آرتا گفتم : می تونی از یک بیمارستان برای من ویلچر بگیری ؟ تازه یادم افتاده بود که واقعا احتیاجی بهش نداشتم و این قدرت از کجا اومده بود خودمم نمی دونستم ....

آرتا گفت : بله براتون چند ساعتی اجاره می کنم دیگه چیکار کنم ؟ گفتم به بابا و عمو ها و عمه هات که اینجا هستن خبر بده بیان خونه ی آتا ...می تونی همه رو جمع کنی ؟ گفت : البته خبر دارن شما اومدی شاید الان تو فرودگاه منتظر مون باشن ..گفتم چه بهتر ......








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش هفتم







همین طور هم بود آلماز خانم با بایرام خان اومده بودن ما رو ببرن ..هر دو شون از اینکه من داشتم راه میرفتم تعجب کرده بودن ....و من اصلا سراغ قلیچ خان رو نگرفتم و گفتم : اومدم با آتا حرف بزنم و قال این قضیه رو بکَنم ....بایرام گفت : نیلوفر خانم ولش کنین ..ارزش نداره آتا هم خیلی جدی نیست قلیچ خان هم هنوز تو بازداشت موقت هست ما خودمون باهاش حرف می زنیم شما دخالت نکنی بهتره ...آلماز خانم گفت : نترس عزیزم مشکلی برای قلیچ خان پیش نمیاد فردا می تونه بیاد بیرون وگرنه ما اینقدر خیالمون راحت نبود ..بریم خونه ی ما امشب هم خودش نخواست بیاد لج کرده به آتا وقتی امروز صبح مامور براش فرستاده بود از دست آتا عصبانیه با هیچ کس حرف نمی زنه اگر تو رو ببینه راه میری به خدا حالش خوب میشه ....خیلی قاطع گفتم : میشه با من بیاین بریم پیش آتا ؟ و پشتم باشین خواهش می کنم اگر این موضوع رو اینطوری فیصله بدیم هیچ فایده ای جز اعصاب خورد ی برامون  نداشته ..من باید کار نیمه تموم  قلیچ خان رو تموم کنم ..چیزایی می دونم که شما ها نمی دونین و قلیچ خان جرات گفتنش رو نداره باید همه باشین لطفا کمک کنین ....آلماز خانم رفت تو فکر و گفت : بزار داداش کارشو بکنه من می فهمم اون چی میگه ...می دونم قلیچ خان تو این سالها از دست آتا چی کشیده .....شاید گلین بتونه  اون  زن رو سر جاش بشونه  ...من با تو میام  ببینم چیکار می کنی ؟ ...







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش هشتم





.بایرام خان گفت : نمی دونم به خدا چی بگم والله ...من الان از پیش قلیچ خان میام خیلی برای شما نگرانه ...بهش نگفتم شما داری میای ...ترسیدم بیشتر نگران بشه ..بازم میگم این کارو نکنین اگر  مریضی شما دوباره برگرده؟  تازه حامله هم که هستین ..اون زن قرشماله یک وقت کار دستتون میده ..حالا هم که صورتش زخمی شده و داره برای آتا مظلوم نمایی می کنه ....گفتم : می دونم شگرد آدم های ظالم و ضعیف و بدبخت همینه از احساسات دیگران سوء استفاده می کنن و سواری می گیرن ..ولی این بار نمی تونه ....به امید خدا ....الان قلیچ خان کجاست ؟ گفت : جاش خوبه رئیس کلانتری باهاش دوسته ....

آرتا گفت :نیلوفر نمی خوای عمو رو ببینی ؟ گفتم : نه می دونم مخالفت می کنه و جلوی منو می گیره پس ندونه بهتره ....

این حرفا رو چنان محکم می زدم که خودمم باور شده بود که می تونم کاری بکنم کارستون ..ولی وقتی با ویلچر به طرف خونه ی آتا می رفتم و سه تا خواهر و دوتا از برادرای قلیچ خان پشت سرمون میومدن ترس تو دلم افتاد که یک وقت کاری نکنم که بد از بدتر بشه ..







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش نهم







دم خونه پیاده شدم و آرتا ویلچر رو از صندوق عقب آورد و نشستم روش ...هوا خیلی سرد بود سوز بدی میومد ...ساعت نزدیک نه  شده بود .... شایدم بیشتر ..ولی من نمی تونستم تا فردا صبر کنم ...در خونه ی اونا همیشه باز بود ..آرتا هل داد و منو برد تو و بقیه با تردید  در حالیکه خودشون هم نمی دونستن چیکار می خوان بکنن به امید راضی کردن آتا همراه من اومده بودن ....انگار از قبل همچین قصدی داشتن و به خاطر همین اومده بودن  گنبد ..ولی اومدن من وضع رو عوض کرده بود ....

اتاق بزرگی که ما همیشه واردش می شدیم و پر از نور بود با یکی دوتا مهتابی کم نور روشن بود ...و با دوتا بخاری گرم میشد  ..کنار یکی از بخاری ها آتا روی پشتی نشسته بود و قلیون می کشید ...آلابای و آی جیک و آقچه گل نزدیکش نشسته بودن ....آرتا اول با انگشت چند ضربه زد به در و صدا کرد آتا اجازه ....و قبل از اینکه کسی جواب بده منو با ویلچر برد تو اتاق ..آی جیک برگشت دیدم صورتش از کنار گوش تا زیر گلو بسته شده و کاملا از حال روزِ هر دوشون پیدا بود که حسابی قلیچ خان حالشون رو جا آورده ....سلام کردم ..آتا از جاش بلند شد از اینکه منو اونطوری می دید ناراحت شد اومد بیاد جلو که در باز شد و بقیه اومدن تو ..اون فورا دوباره سر جاش نشست...من صبر نکردم ..گفتم : آتا من عروس شما هستم یا نه ؟ لبشو بهم فشار داد و گفت منظور ؟ ....در حالیکه کسی از اومدن خواهرا و برادرای قلیچ خان استقبال نکرد هر کدوم یک گوشه نشستن ......من بلند تر گفتم هستم یا نه ؟




نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش دهم







گفت هستی ولی نمی تونی رو مردت نفوذ کنی و اونو وادار به کاری هایی بکنی که تا حالا نکرده ؛؛ پسرمن  وحشی نبود تو کردی ؛؛  تو بارش آوردی ؟ گفتم : نه آتا , شما بارش آوردین می دونین کی و چطور ؟ وقتی از نا حق دفاع کردین و چشمتون رو روی واقعیت بستین ....

آی جیک رو سری شو کشید تو صورتش و بلند شد بره ..داد زدم بشین ..با شما کار دارم باید باشین ...نشست اومد حرفی بزنه که بایرام خان به ترکی گفت ..حرف گوش کن .....گفتم : آتا حالا من براتون مدرک آوردم حرفی نمی زنم که رو هوا باشه اگر بشنوین قبول می کنین چون شما مردی صادق و منصف هستین و دلسوز؛؛؛ اینکه تا به حال متوجه نشدین از روی دلسوزی بوده که حق و نا حق نشه  ..و مسلما نمی خواین حق فرزندهاتون نا حق بشه ....

( و قاطع گفتم) آتا گوش شنوا دارین ؟ یا بعد از حرفا یی که زدم و ثابت کردم می خواین  منو به شلاق بکشین ؟ من آماده ام که خودمو و بچه ام همین جا جونمون رو بزاریم ولی حقیقت روشن بشه ...آتا دستشو دوبار برد بالا و آورد پایین و گفت : بگو عروس که حرمت تو رو دارم نگه می دارم ..زیاده گویی کردی ....ببینم چه مدرکی داری ؟ نشون بده اینایی که تو میگی اتهام های بزرگیه که یک عمر به این زن زدن ...آب خوش از گلوش پایین نرفته ..تو رو هم پر کردن ...انداختن به جون این زن بیچاره .......






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش یازدهم






گفتم : هیچ کس با من حرفی نزد ..جز خود آی جیک خانم ..من از قول کسی حرفی نمی زنم .....چیزی که دارم میگم نقل قول نیست...آی جیک خانم هر کجا اشتباه گفتم حق داری اعتراض کنی ..آتا ؟ من از قول خود ایشون براتون تعریف می کنم .. ...یکشب من و قلیچ خان و یک نفر دیگه به جای آلا بای که اومده بود خونه مونده بودیم  اصطبل  توی اتاق قلیچ خان  ...من و یک شاهد دیگه که اگر لازم باشه تو دادگاه میارمش ...داشتیم استکان می شستیم که در زدن ؛؛ به هوای اینکه مرد اومد و با قلیچ خان کار داره درِ دستشویی رو بستم .. ساعت حدود نه شب بود و آی جیک خانم تو دل شب با ماشین یک مرد غریبه اومده بود به دیدن قلیچ خان  ...ازش  پرسید برای چی اومدی؟ ..گفت : چرا سر بسر من می زاری و تهمت می زنی پس دل توام با منه ...این همه سال منو از خودت روندی ..ولی بسه دیگه بیا با هم باشیم ....می خوای توجه منو جلب کنی ...

آتا برافروخته شده بود و خواهرای قلیچ خان داشتن از حال میرفتن ..بایرام خان گفت نگو دخترم بوی خون میده .....گفتم : آتا نمی خوام بقیه ی مکالمه اونو با قلیچ خان بگم ..ولی فهمیدم که زمان زیادیه این زن می خواد زیر پای قلیچ خان بشینه ..و حالا ازش بپرسین من دروغ میگم ؟در حالیکه سه نفر می تونن شهادت بدن؟ .....







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفدهم- بخش دوازدهم







آی جیک شروع کرد به گریه کردن ..و گفت بازم تهمت بازم افترا ....گفتم : فایده نداره من تنها شاهد نبودم یکی دیگه هم بود ...دلیلی نداره که من این حرف رو در بیارم چون برای خودم خیلی بیشتر از تو بدمیشه ....اینو که گفتم آی جیک دوید رفت طرف آشپز خونه ...

.آتا پیر مرد می لرزید و با خشم گفت : چرا زود تر نگفتی این زن بی حیا رو بفرستم سینه ی قبرستون  ؟ گفتم : چون شما گوش شنوا نداشتین ..و قلیچ خان ترسیده بود که همون بلایی رو که سر آوا آوردن سر منم بیارن ..که همین کارم کردن ....آی جیک از تو یکی از اتاق ها شروع کرد خودشو زدن و جیغ کشیدن و به ترکی می گفت دروغه ..من کاری نکردم  ...آلماز خانم دستشو گذاشت رو شونه منو و گفت : دخترم زیاد روی نکن ..تو واقعا داری راست میگی ؟ ..گفتم :بله باید یک روز حقیقت روشن بشه و آتا بدونه که دور اطرافش چی میگذره و متاسفانه آتا  این بار پسر تون رو هم تو این کار شریک کرده بود ...من   از اتاق آلا بای سمی پیدا کردم که به بولوت داده شده و این از همون نوع سمی هست که به آوا دان  دخترتون داده بودن آزمایش شده و می خوام شکایت کنم و همه چیز رو ثابت می کنم  ......و شاهدی دارم که دیده  آلا بای زین رو درست نبسته ....تا منو هم مثل آوا از بین ببرن ..

ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هجدهم- بخش اول





درست مثل آوا  که هیچ کس نتونست در مقابل  تهمت هایی که به آوا  زد به اون شک کنه ....

ولی حالا من اومدم تا یکی یکی همه رو به شما ثابت کنم ...

آتا  لوله ی قلیون تو دستش می لرزید ....و آشکارا رنگ به صورت نداشت بقیه همه منو نگاه می کردن ...

گفتم : آتا به اون قرآن دلم نمی خواد شما ناراحت بشین ولی اگر نگم ممکنه فردا یک اسب دیگه یک آدم دیگه تو این ماجرا جونشون رو از دست بدن و شما پیش خدا جواب گو نباشین که حقیقت رو نمی دونستن ..

عدل و ایمان شما رو قبول دارم ومی دونم آدم با خدایی هستین من همه ی حرفا مو ثابت می کنم وازکسی نقل قول نمی کنم ..

برای حرفام شاهد دارم و مدرک ...قلیچ خان برای اینکه شما ناراحت نشین و آرامش تون بهم نخوره ساکت مونده و بالاخره دق و دلیشو اینطوری خالی کرده ....

ولی من قلیچ خان نیستم ... از آلا بای شکایت می کنم و تا آخرش میرم ..

اون باید به سزای عملش برسه و من می تونم اینو ثابت کنم اما قضاوت در مورد آی جیک خانم باشه به عهده ی شما ما مطیع امر شما هستیم ...... نه شما از قلیچ خان بگذرین که بیست ساله داره از دست آی جیک رنج می بره ,, و  نه من از آلا بای ....آل

ابای از جاش بلند شد و با ترس و التماس  گفت " خانیم داداش به خدا من کاری نکردم  ..

به خدا مادرم گفت کاریش نمیشه ..سم رو که داد به بولوت بدم گفت فقط یکم می خوابه نمی دونستم .. به خدا نمی دونستم میمیره ...

من خودم بولوت رو دوست داشتم ..به جون آتا من نمی دونستم ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هجدهم- بخش دوم






گفتم :برای چی بخوابه؟ مگه قلیچ خان خرج همه ی ما رو نمیده ؟

خودت بهتر از همه می دونی چقدر زحمت کشیده بود بولوت رو آماده کنه ...

تازه اگر اون سوار کار میمُرد چی ؟ می دونی دوماه تو بیمارستان بود؟ گناهش گردن کیه ؟ ..

به خاطر بی عقلی و بی فکری تو ؟ حالا..مادرت بگه تو باید می کردی ؟

گفت : دلش پر بود پیشم گریه کرد می گفت اینطوری دلم خنک میشه ...

گفتم نپرسیدی برای چی دلش پر بود ؟نپرسیدی اگر داداشم  ضرر کنه دودش تو چشم همه میره ؟

آیا پول ِ مادرت کم شده بود ؟ قلیچ خان حرف بدی بهش زده بود؟ ..گیرم که اینطور باشه در عوض اون باید اسب رو می کشت؟  که ممکن بود جون یک آدم هم گرفته بشه به نظرت درسته ؟

گفت : به خدا پشیمونم ..خانیم داداش بگذر از من ...

گفتم :  زین اسب رو هم نمی دونستی شل بستی ؟ تو که می دونستی من خوب سواری بلد نیستم چرا این کار کردی؟ می دونی اگر میمردم دونفر رو کشته بودی ؟

می دونی یک زن حامله رو می خواستی بکشی ؟

بگو ؛؛ اعتراف کن تا ببخشمت همه چیز رو به آتا  بگو ....و گرنه فردا باید بری زندان ...

هم اون سم وجود داره هم شاهد ها هنوز هستن و تو به جرم اقدام به قتل میفتی زندان ....








نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هجدهم- بخش سوم





گفت :من نمیخواستم به شما صدمه ای بزنم به قران نمی خواستم ...

گفتم : به آتا بگو چه کسی ازت خواسته بود این کارو بکنی ؟

گفت : من اشتباه کردم ببخشید ..تقصیر خودم بود ...

گفتم یک کلمه,, کی ازت خواسته بود ؟واضح بگو ,,  

بایرام خان داد زد حرف بزن نامرد ..کی بهت گفته بود ؟

به گریه افتاد و خودشو انداخت  رو دست آتا و تند و تند بوسید و گفت :   آتا ببخشید ... مادر گفت خانیم داداش منو اذیت می کنه یکم گوش مالیش بدیم ...

به خدا خیلی شل نبستم امید داشتم اتفاقی نیفته ..فکر نمی کردم صدمه ی جدی ببینه ..آتا منو ببخش ...

آتا با عصاشو زد تو پشتشو گفت گمشو پسرِ نا خلف ...

خودتو دادی دست یک زن ؟آدم کشی می کنی ؟ بی عقل ,, گمشو ...

بایرام خان رفت جلو و یقه شو گرفت و کشید وسط اتاق و مشتشو پر کرد و برد بالا تو صورتش گرفت و  ....

گفت : کجات بزنم که قلیچ خان نزده باشه نا مرد ؛ اون برای تو پدری کرده خاک بر سر .. نون و نمک اونو خوردی ,, کی بیشتر از اون به تو رسیده ؟

بی چشم رو ...تو مگه قاتلی ؟ چرا باید به حرف مادرت گوش می کردی؟

عقل تو سرت نیست ؟و پرتش کرد روی زمین ,, در همین موقع از پشت سرمون صدای در اومد ..

آی جیک درو باز کرده بود و داشت فرار می کرد .....

آلماز خانم بدو رفت  از پشت پیرهنشو گرفت و کشید تو خونه و پرتش کرد وسط اتاق .....

بلند شد و گریه کنون با آلا بای رفتن تو اتاق عقبی .....

آتا حالش خوب نبود ...آقچه گل که به پهنای صورتش اشک میریخت  یک شربت درست کرد و گذاشت جلوی آتا ..و اون همینطور سینه جلو داده بود وعصا شو با حرص می کوبید زمین ..و سعی می کرد قدرت خودشو با سکوت نشون بده   ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هجدهم- بخش چهارم





برادر بزرگ قلیچ خان دستشو گذاشته بود روی پیشونیش و زانوی غم بغل گرفته بود و خواهرا با افسوس بهم نگاه می کردن .......

احساس کردم دیگه حرفی برای گفتن نیست ...

دلم برای آتا هم سوخت رنگ به صورت نداشت و حالا باید با این واقعیت کنار میومد و می دونستم برای مردی مثل اون کار سختیه ...

داشتم تو اون سکوت سنگین فکر می کردم واقعا دنیا ارزش بدی کردن رو داره؟ ..

وقتی می دونیم که بار کج به منزل نمی رسه و بدی یک جا نه خیلی دیر به خودمون بر می گرده ,,, چرا مرگ رو فراموش می کنیم و از عاقبت بدی نمی ترسیم ؟ ...

که در باز شدو فرشته ی نجات من اومد تو قلیچ خان با اون قامت بلند و همون طور مقتدر تو چهار چوب در ظاهر شد ....

دلم می خواست فریاد می زدم و خودمو مینداختم تو آغوشش ...

با اینکه دو روز پیش از هم جدا شده بودیم دلم بی نهایت براش تنگ شده بود  ...

نمی خواستم از روی ویلچر بلند بشم  ....ولی قلبم برای دیدش تند می زد  ...

آلماز خانم رفت جلو و گفت : سلام داداش اومدی ؟ چی شد ؟ گفت : شما ها اینجا چیکار می کنین ...گلین شما چرا با این کمرت  اومدی  ؟

آلماز خانم آهسته یک چیزایی در گوشش گفت و قلیچ خان نگاهی به آتا و آقچه گل که کنارش داشت گریه می کرد انداخت و ...رفت جلو و خم شد دست آتا رو بوسید ..

آتا در حالیکه خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود ..

دستشو گذاشت  پشت  اونو دو بار آهسته زد ..و همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن بدون اینکه حرفی بزنن ...







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هجدهم- بخش پنجم






قلیچ خان  بغض کرده بود بلند شدو اول آقچه گل رو بغل کرد ..و اونم گریه اش شدید تر شد و دستشو دور کمر برادرش انداخت  و عقده ی دلشو باز کرد .....

بعد  اومد پشت ویلچر منو گرفت وگفت : با اجازه  من گلین رو ببرم خونه,, مریضه حالش بدتر میشه ...اونجا منتظرتون هستم ...

آرتا اگر تو اینجا کار نداری با ما بیا ...

من نگاهی به آتا کردم و اونم داشت به من نگاه می کرد سری با افسوس تکون دادم و گفتم : آتا منو ببخش ولی خودتون می دونین که مجبورم کردن ...

گفت : برو عروس مواظب خودت باش خوب کردی ...

اما تو شکایت نکن من خودم به حساب هر دوشون میرسم ...

گفتم : به روی چشمم امر شما رو اطاعت می کنم ...

من رو صندلی عقب نشستم که راحت تر باشم و قلیچ خان  آرتا جلو ...وبه  محض اینکه راه افتاد پرسید زود تعریف کنین ببینم جریان چی بود ؟

گفتم تو بگو چطوری اومدی بیرون ؟

گفت : همچین تو هم نبودم ..از کجا اومدم بیرون ؟

گفتم مگه باز داشت نبودی ؟

گفت مثلا ..می خواستم آتا رو عذاب وجدان بدم ..مامور آورده منو گرفتن ..خودش یک نفر ور فرستاده بود که آزادم کنن منم لج کردم موندم پیش افسر کلانتری که دوستم بود  ...

گفتم ..دست شما درد نکنه واقعا ممنونم ..آزار دارین آدم رو حرص جوش میدین ؟

برای همین به من زنگ نمی زدی ؟ آرتا آخه یک جور دیگه تعریف کرد ..اصلا هر کس یک حرفی می زد ..

آرتا گفت : والله منم از مادرم شنیدم قلیچ خان که خودش حرف نمی زنه ...

ظهر به مامان زنگ زدم بگم منتظرم نباشه با ندا میرم  به من گفت : بابات رفته گنبد و عمو قلیچ خان رو گرفتن سفارش کرده هیچ کس به نیلوفر حرفی نزنه  ..








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هجدهم- بخش ششم






قلیچ خان گفت : آره خیلی عصبانی بودم  از راه که رسیدم  ساکم رو گذاشتم خونه رفتم سراغ آی جیک .... نبود ..آلای بای هم نبود ..

با آتا حرفم شد, بماند که حرفای بدی بهم زد ..اونقدر عصبی بودم که تو اصطبل هم بند نشدم  دوباره برگشتم خونه ی آتا ..ولی هنوز نیومده بود ..

آلابای هم اگر خونه بود رو نشون نداد ...

آنه رو بر داشتم و رفتیم خونه ی آلماز ..

گوشیمو توی اصطبل جا گذاشته بودم و  ...هر چی فکر می کردم کجاست؟ یادم نمی اومد ...

اونجا گرفتم خوابیدم تا شب ..

وقتی بیدار شدم به آلماز گفتم زنگ بزنه و حالت رو بپرسه ..بعد که خیالم راحت شد رفتم خونه دوش گرفتم و دوباره خوابیدم ..

فکرم مشغول بود و نمی خواستم تو رو ناراحت کنم ...تازه دیر وقت شده بود ...

دیروز صبح رفتم اصطبل و مشغول کار شدم ..نزدیک غروب دوباره برگشتم خونه ی آتا ..

آقچه گل می فهمید که اصلا حال خوبی ندارم ...ازم پرسید ..گفتم : گلین حالش  خوب نیست و نتونستم بیارمش ..معلوم هم نیست کی بر می گرده ...

و اون به گریه افتاد و گفت که شنیدم مادرم با آلا بای جر و بحث می کنه و فهمیدم مادر ازش خواسته و بهش فشار آورده زین رو شل ببنده  ....

اینو که گفت دیگه یقین پیدا کردم کار خودشونه  و آتیش گرفتم ...و گرنه من اهل این کارا نیستم   ...

نمی فهمیدم چیکار می کنم  هر دوشون رو کشیدم تو حیاط و بستم به ستون ..و تا می خوردن زدم ..

آتا هر چی داد و هوار می کرد من بیشتر عصبانی می شدم ....

بعدم شلاق رو پرت کردم تو سینه ی آتا و رفتم خونه ی آلماز .....

امروز صبح که تازه رسیده بودم اصطبل مامور اومد و گفت ازت شکایت شده  .. رفتم کلانتری ..ولی یکساعت بعد آتا یک نفر رو فرستاده بود که یک کاری بکنه برام درد سر نشه ...

آخه تو اون شرایط چطوری بهت زنگ می زدم ؟ شما که می دونی وقتی ناراحتم نمی تونم پنهون کنم نخواستم نگران بشی ...

گفتم این بد تر شد که , دلم هزار  راه رفت ..اقلا می گفتی آی جیک رو زدی دلم قرار می گرفت ...







ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792