نوشته های ناهید:
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_هجدهم- بخش هفتم
.گفت : کار خوبی کردم که تعریف کنم؟ این برای من یعنی ننگ که دست روی زن پدرم بلند کردم ....
گفتم : تو از کجا فهمیدی ما اینجا بودیم ..
گفت:زنگ زدم به گوشی تو خاموش بود ترسیدم تماس گرفتم با تهران عفت خانم گفت : تو و آرتا اومدین گنبد ...
رفتم خونه نبودی...زنگ زدم خونه ی آلماز ,, گوزل گفت همه خونه ی آتا جمع شدین .. .آخه تو چرا با این کمرت اومدی ؟
گفتم : ..وقتی دیدم آتا ازت شکایت کرده نتونستم طاقت بیارم ..
خندید و گفت : نقشه کشیده بودم تو رو بکشم اینجا ..
گفتم بی انصاف اگر بهم زنگ می زدی اینقدر نگرانت نمیشدم ..
گفت : ..وقتی آلماز و آنه با تو حرف می زدن منم اونجا نشسته بودم
گفتم : آره دیدم آنه بی خیال بودمی خندید ..
فکر کردم اگر طوری شده باشه آنه طاقت نمیاره اینطوری با من حرف بزنه درسته تو پیشش بودی ..
گفت :...امروز صبح هم که یکم حالم بهتر بود آتا برام مامور فرستاد ...
گفتم: فکر می کردم از روز قبل تو بازداشت شدی وگرنه اینقدر نگرانت نمی شدم .... حالا بهت سخت گذشت ؟
گفت : نه بابا چه سختی همه ما رو میشناسن ..خودم موندم تا آتا فکر نکنه ازش می ترسم ..
می خواستم تا آخرش برم ..ولی تو اومدی خودت تا آخرش رفتی ...
گفتم : می دونی دلم برای آتا سوخت با اینکه به نظرم مقصر واقعی اونه ...اصلا نباید آی جیک رو می گرفت ..
بعدم هفت تا بچه ؟ آخه یعنی چی ؟ نمی فهمم ..الان اون زن جوونه و آتا پیر,,
برای یک زن خیلی باید سخت باشه ....نمی دونم چرا با اینکه کاری که می خواستم کردم دلم قرار نگرفته خدا کنه حادثه ی بدی برای کسی پیش نیاد ..
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_هجدهم- بخش هشتم
گفت : اون زرنگه نگران نباش ...ولی دیگه نمی تونه از آتا استفاده کنه ...
گفتم : حالا که آتا می دونه دخترشم همین زن مسموم کرده چیکار می کنه ؟ به نظرت باید چیکار کرد ؟اون نباید جواب قانون رو بده ؟
گفت : نمی دونم ولی اینو می دونم که آتا صداشو در نمیاره ..
چون مردم اینجا بد جوری حرف رو بزرگ می کنن همه ما رو می شناسن میشیم نُقل مجلس یاوه گویان ..آتا حالا خودش تصمیم می گیره چیکار کنه ..
گفتم : طفلک آقچه گل داشت گریه می کرد حالا از چشم من می ببینه ....
گفت : نه اون برای تو نگران بود برای همین به من گفت ..
آرتا جریان رو از اول تا آخر برای قلیچ خان تعریف کرد و من همینطور که گوش می دادم غرق در افکار خودم بودم ....
تصمیم داشتم از این به بعد هیچوقت نزارم کسی بهم ظلم کنه و در مقابل نا حق سر خم نکنم ...
تصمیم داشتم هر وقت اتفاقی برام افتاد ... زود اسیر غصه ها نشم ....
تصمیم داشتم برای هر ثانیه ای که با قلیچ خان زندگی می کنم خدا رو شکر کنم ....که تازه فهمیده بودم با اون خانواده ی بزرگ حتما درد سر های بزرگی هم خواهم داشت ...
ادامه دارد