2777
2789
عنوان

داستان زندگی💍❤

| مشاهده متن کامل بحث + 96317 بازدید | 198 پست

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش هفتم






یکساعت بعد ما میرفتیم بطرف باشگاه ....

قلیچ خان با من زبون بسته بود و حرف نمی زد ...

من دیگه معذرت خواهی کرده بودم و دلیلی نداشت که با من حرف نزنه ..دلم گرفت و فکر می کردم نکنه بین ما اختلاف بیفته ..نکنه قلیچ خان هنوز اون روی خودشو به من نشون نداده ؟...

تو سیاهی شب به بیرون و ستاره ها نگاه می کردم ..

شب های گنبد پر از ستاره های درخشان و نورانیه که شاید جای دیگه ای نمی شد این آسمون رو دید ...

سرمو به نگاه کردن به اونا گرم کرده بودم ..و تا ماشین رو جلوی اتاق نگه داشت هر دو سکوت کردیم ....

اونجا با صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفتم : چرا باید شب اینجا بخوابیم ؟

گفت : آلا بای می خواست بره ..من باید بمونم ؛؛بدون تو که نمیشه زنگ زدم بهت بگم ... مشغول بودی ...و همین طور که درو باز می کرد ..

ادامه داد خوش میگذره نگران نباش ...

یکم خودمو لوس کردم و گفتم : فکر کردم با من قهر کردی ..

گفت : نه عزیزم ..گلینم  ..من ترسیده بودم ..نمی دونم امروز دلم خیلی شور می زنه ..به خاطر حس ششمم نگران شدم ...

همش فکر و خیال می کنم ....









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش هشتم






پرده ها رو کشید و یک پتو هم زد پشت پنجره تا سایه ی ما هم از بیرون معلوم نشه ...

شام آماده بود و از خونه آورده بودیم ..من چایی دم کردم اون  قلیون چاق  کرد ...

گفتم : این تخت یک نفره است  چطوری بخوابیم ..

گفت : چه بهتر ..من عمدا تو رو آوردم اینجا ..

نگاهش کردم همینقدر که صورتش خندون شده بود برام کافی بود ..

وضو گرفتیم نماز خوندیم ..در حالیکه قلیچ خان داشت قلیون می کشید ...

چایی ریختم و با هم خوردیم ...

گفتم امشب برام ساز بزن و بخون ...

گفت : چی فکر کردی ؟ همین خیال رو دارم بعد از شام ....و من جریان اون روز براش تعریف کردم ..و اونم با عشق بهم نگاه می کرد ...

گفتم شام بخوریم ؟

گفت : آره منم گرسنه شدم ...استکان ها رو جمع کردم و بردم تا بشورم ..

کنار اتاق ؛؛ یک اتاق یک در دو متر بود که دستشویی و ظرفشویی همون جا بود ...

در نیمه باز بود و من داشتم استکان ها رو میشستم که یکی زد به در ..

فکر کردم یکی از کارکنان اونجاست درو تا اونجایی که ممکن بود پیش کردم ...و گوشم تیز شد ...

قلیچ خان پرسید : کیه ؟ صدای یک زن بود به ترکی گفت منم باز کن و دوباره محکم تر زد به در ...

فورا چراغ دستشویی رو خاموش کردم و از لای در نگاه کردم ...

قلیچ خان از جاش بلند شد و درو باز کرد و با خشم به فارسی گفت : تو اینجا چیکار می کنی ؟ چی می خوای ؟ ..

اون به ترکی چیزی گفت و قلیچ خان باز جواب داد من با تو حرفی ندارم ..از اینجا برو ..آبرو ریزی در نیار ....

ولی اون زن اومد تو و داد زد باید جواب منو بدی ...یکی تو این دنیا جواب منو بده ...من به پای تو سوختم ....

قلبم داشت از سینه ام میومد بیرون ..

آی جیک بود ...باورم نمی شد ....

ادامه دارد







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش اول

اونقدر قلبم تند می زد که نمی تونستم صدای اونا رو خوب بشنوم ..

قلیچ خان فکر می کنم عمدا به فارسی حرف می زد و آی جیک ترکی ولی من شکسته بسته حرفای اونم می فهمیدم ....

اول فکر کردم برم و خودمو نشون بدم تا قال قضیه کنده بشه ..ولی یک حس کنجکاوی بهم دست داد ه بود که بدونم اگر آی جیک فکر کنه قلیچ خان تنهاست ممکنه چیکار کنه؛؛   باعث شد همون جا بمونم ...

این طوری بهتر می تونستم سر از جریان در بیارم .....

قلیچ خان داد زد ..چرا اومدی اینجا ؟ چی می خوای ؟ ...

ای جیک گفت  : اومدم ببینم چرا به من تهمت می زنی ..از بس حرف شنیدم خسته شدم  ؟

اون همه عذابم دادین بس نبود دوباره شروع کردی  ؟

قلیچ خان که معلوم بود عصبانیه ولی داره خودشو کنترل می کنه گفت : از اینجا برو من میام جلوی آتا و بقیه رو در رو حرف می زنیم تو همه چیز رو بگو منم میگم ..

می تونم ثابت کنم  دلیل دارم  اما به تو نمیگم ..حالا برو وگرنه بی آبروت می کنم می دونی که آتا زنده نمی زارتت ...

گفت : نزاره ..بمیرم بهتره از این تهمت هاییه که  شما ها به من می زنین  ..من از هیچی نمی ترسم ...

قلیچ خان گفت : نمی ترسی که این موقع شب بلند شدی اومدی  ...اقلا از خدا بترس ...

گفت : کاری نکردم که بترسم ..دوست داشتن گناه نیست ...

گفت : آی جیک خانم از اینجا برو لطفا ..اگر می خوای ثابت کنی من راهشو گفتم ...برو دیگه ...

گفت : وای ...وای دَدَم ..چی میگی تو ؟ میگم به من تهمت نزن می فهمی ؟تو می خوای با آتا روبرو کنی ؟  

چرا باید من زن تو رو مسموم کنم ؟ چرا تو ی خونه ی خواهرت  جنجال راه انداختی ؟ همه به من نگاه می کردن .. حق ندارم ناراحت بشم ؟ ...من نباید از خودم دفاع کنم ؟ برم به کی بگم ؟..

به اون مادر زبون نفهمت ؟ که یقین داره کار من بوده ؟ من کجا بودم که اسب تو رو زهر بدم ؟  

خدا رو خوش میاد؟ ..تو مسلمونی ؟ نماز می خونی ..من نکردم ؟ ...

قلیچ خان گفت : این وقت شب با کی اومدی اینجا ؟

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش د

گفت : با ماشین آغا بهادر ..اومدم همینو بهت بگم تو باید بدونی من بد تو رو نمی خوام ....

قلیچ خان گفت : خیلی خوب گفتی ؛؛حالا برو ...

آی جیک تا دم در رفت ولی پشیمون شد و برگشت وبا لحن آروم و دلبرانه  گفت : قلیچ خان؟ ... خودت می دونی که من ..من .. خاطر تو رو همیشه می خواستم باور کن اسب تو رو نمی کشم  ...

با من مهربون باش خیلی عذاب کشیدم ..به خاطر تو ..این همه سال تحمل کردم توام کینه ها رو فراموش کن ...

من و تو هر دو قربونی سنت ها شدیم ..به زبون نیاوردی ولی می دونم چرا این همه سال زن نگرفتی ..

می دونم تو دلت منو بی گناه می دونی .. پس دست از این لجاجت چندین ساله بر دار ..

قلیچ خان ..گفت :  تو همینطور تو خیالات چندین ساله ی خودت بمون ...چه وقت گفتم به خاطر تو زن نمی گیرم ؟

چرا این کارو بکنم؟تو زن پدر منی ...تو شرف منو می شناسی منم  تو رو میشناسم کار بدی نبوده که از وقتی پاتو تو زندگی آتا گذاشتی نکرده باشی ...

گفت : کدوم کار ؟هان کدوم کار ؟ جوونیم رو به پای آتا ریختم ...

گفت : همین کار حالات ...چرا این حرفا رو بعد از این همه سال به من می زنی ؟ تو دیگه از هیچ کاری پروا نداری .....

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش سوم

مادرِ برادر و خواهرای منی خجالت بکش حیا کن هفت تا بچه داری بیست و دوساله زن پدر منی برای چی این وقت شب اومدی اینجا ؟

از کجا می دونستی که من تنهام ؟ اگر بهادر بره  جار بزنه چی ؟ تو دیگه حرفی داری بزنی ؟

شروع کرد به گریه کردن و گفت : من بیچارم ..بدبختم ..جز تو امیدی ندارم توام که اینقدر با من نامهربون بودی ..

ولی نتونستم فراموشت کنم ...قلیچ خان من هنوز جوونم آتا هشتاد و هفت سال داره .....

قلیچ خان داد زد ..به من چه ؟ زن ؛؛ به من چه مربوط ..

من گفتم بیای تو خونه ی ما ؟من گفتم زن آتا بشی ؟ کسی زورت کرد ؟ خودت نخواستی ؟ من چرا باید به تو رحم کنم ؟ چیکارم این وسط ؟ برو ...تو رو شناختم ؛؛  از حد گذروندی ...

زن ترکمن به پاکیزگی شهرت داره و تو قانون شکن بودی ...

گفت : من پدر تو رو نمی خواستم به زور منو به اون دادن ..

قلیچ خان گفت : ندیدم مخالفت کنی ..وقتی پول می گیری وقتی برای پدر و مادرت و خواهر برادرات می فرستی آتا خوبه .. وقتی طلا و جواهر می خری آتا خوبه ...پس تاوانش رو باید بدی هر چیزی آسون به دست نمیاد ..الان از من چی می خوای ؟  ...

گفت : تو به من تهمت زدی که بولوت رو کشتم ..چیزی نگفتم ..حالا همه پچ پچ می کنن که می خواستم اون تحفه ؛؛ زن تو رو مسموم کنم ...

پس تو می خوای توجه منو جلب کنی ..جز این چی می تونه باشه  ...

قلیچ خان فریادی از ته دلش کشید ..که من باورم نمی شد این قلیچ خان باشه ...

و در حالیکه از عصبانیت زبونش تو دهنش نمی چرخید گفت : چی داری میگی  ..از اینجا برو خیلی احمقی ,, کثیفی .. دوست نداشتم حتی زن پدرم باشی ...که اون وقت  تو صورتت تف مینداختم ..

ولی افسوس مادر آلا بای و آقچه گل هستی ...حتی آتا هم برای چون تویی زیاده ...

یادت نیست با لباس پاره و دست و پای پینه بسته اومدی خونه ی ما گرسنه و در مونده بودی ؟ ... یادت نیست آنه چقدر بهت محبت کرد ؟ این بود سزای اون زن ؟ من با چشم خودم دیدم که بی پروا برای آتا دلبری کردی ..

دیدم که وا دارش کردی تو رو بگیره دهنم رو باز نکن زن ..

گمشو برو تا خونم به جوش نیومده و کار دستت ندادم ...یادم نرفته چه بلایی سر آوا دان آوردی ؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش چهارم

آی جیک از فریاد های قلیچ خان ترسید و بلندتر کرد گریه می کرد ولی نمی رفت ..

نمی دونم چرا هنوز فکر می کرد اگر بمونه رابطه اش با قلیچ خان خوب میشه ..انگار در انتظار اتفاقی بود که بین و اونو قلیچ خان بیفته ..

در حالیکه صداش رو مظلومانه تر کرده بود ...

با  گریه گفت : چرا تو همه کار منو مقصر می دونی ...من فقط یک گناه دارم اونم دوست داشتن توست ....

قلیچ خان مشتهاشو بهم گره کرد و با هر دو دست کوبید به دیوار ..

من دیگه نمی تونستم برم بیرون چون شده بودم شاهد عینی و شاید یک روز همون بلایی رو که می گفتن سر آوا دان آورده سر منم بیاره ...

نعره  وحشتناک قلیچ خان چهار ستون بدن منو لرزوند و فریاد زد : زن؛؛ نمی خوام دست بهت بزنم خودت گورتو گم کن برو ..بهادر رو چی؟

اونم دوست داری ؟ گناه نداره ؟ زن شوهر دار ؟ تو چند نفر رو دوست داری ؟ من بی غیرتم که نمی تونم جلوی زن بابام رو بگیرم ....

نزار دهنم باز بشه به خاطر آبروی بچه هات حرف نمی زنم ..برو....

و درو باز کرد و کنار شالش رو گرفت و کشید به طرف در و یکی زد تو پشتش و هلش داد بیرون ..و درو زد بهم .....

من در تمام این مدت مثل بید مجنون می لرزیدم ...

قلبم گاهی تند می زد و گاهی احساس می کردم از حرکت افتاده ...زبونم خشک شده بود ...

دیگه رو پام نمی تونستم بمونم ...خودمو سُر دادم و روی زمین نشستم  ....

قلیچ خان زود درو قفل کرد و پرده رو انداخت  و دوید طرف من ..

در باز نمی شد من پشت در بودم ...

خودمو کشیدم کنار ..اومد تو ...در حالیکه نفس نفس می زد ..

گفت : وای ..گلین ...وای بیا بیا بغلم ..

دستهامو باز کردم و منو از زمین بلند کرد تازه بغضم باز شد و زار زار شروع کردم به گریه کردن ...

گفت : چیزی نیست ...تموم شد ...تموم شد ..ناراحت نباش ..تموم شد ....





داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش پنجم



منو رو تخت خوابوند و یکم آب قند درست کرد ...

گفتم : توام بخور ..بزار بهتر بشی ..من خوبم یک لحظه کنترلم از دستم خارج شد .....

کنار تخت نشست و لبهاشو بهم فشار داد .و گفت : حالا فهمیدی من چی میگم ؟ هر کاری از دستش بر میاد ...

این کیه پسر عمه ی منه ..اون کیه ..پسر دایی منه ...بهادر کیه ؟ برادر شیری منه ...

اگر آتا پشتش نبود وسط میدون شهر آتیشش می زدم ....ولی خودت دیدی آتا رو سرش قسم می خوره ....

گفتم : قلیچ خان می دونی اینا اگر راست نباشه چقدر گناه می کنی ؟

گفت : خوب تو بگو اون با برادر شیری ؛؛که تازه  خودش اینطوری میگه این وقت شب اینجا چیکار می کنه ؟..

همین ها رو دور و ورش داره که من میگم هر کاری ازش بر میاد ...

گفتم : تو اتفاقاتی که با چشم خودت دیدی برای من تعریف کن ..

حدس و شک رو نمی خوام بشنوم ...

من دوست ندارم این طور نسبت ها رو که نمی دونم راسته یا دورغ قبول کنم ..تو از اول  جریان رو برای من تعریف کن ....

دیگه این حق منه که بدونم اطرافم چی داره میگذره ...

آخه مگه میشه ؟ باور کردنی نیست یک زن بتونه این طور همه ی شما رو تومشت خودشو بگیره و کسی بهش حرفی نزنه ...





داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش ششم



قلیچ خان ..بلند شد و رفت کنار قلیون نشست و چند پوک محکم بهش زد   و فوت کرد تو هوا ....من همین طور منتظر بودم ...

گفت : دو تا چایی بریز و بیار منم برات تعریف می کنم .....

چای ها رو ریختم و کنارش نشستم ..هنوز بدنم لرزه داشت ..

من از آی جیک نمی ترسیدم ترس من از این بود که نکنه چیزی بین اون و قلیچ خان بوده و من گول خورده باشم ..

خوب زمان زیادی نبود که ازدواج کرده بودم و گاهی به اون شک می کردم ...

قلیچ خان استکان رو بر داشت و قبل از اینکه به دهنش بزاره  گفت : من پونزده  سالم بود ..

اون زمان هنوز آتا رو پا بود و کار می کرد و ما پسراش همه گوش به فرمانش بودیم .. اون موقع سوار کار بودم مسابقه می دادم ..و هر بار برنده می شدم ...

اسب های زیادی داشتیم ...و از راه پرورش اسب ثروتمند بودیم ..تا اینکه یک روز آتا با بایرام خان رفتن برای خرید اسب از کپر نشین ها اونا هنوزم هستن یک روز می برمت تا ببینی ...

مردمانی فقیر و بیچاره ای هستن که کسی به فکر اونا نیست ...یک مردی اونجا از آتا کمک می خواد ..و بهش میگه اگر پسر یا دخترشو ببره برای کارگری بهش لطف کرده ..

بایرام خان که دل خیلی مهربونی داره آتا رو وادار می کنه دختر سیزده ساله ی اونو برای کارکردن تو خونه و کمک به آنه بیاره ...

و آی جیک رو با خودشون آوردن و مقداری پول به پدر و مادرش دادن ...

اونقدر کثیف و ژولیده بود که همه از دیدنش بدمون اومد ..

ولی آنه دلش سوخت ..فورا تمیزش کرد براش لباس گرفت و شکمشو سیر کرد ...و از اون به بعد مثل دختر خودش ازش مراقبت کرد ..حتی زیاد کار بهش نمی گفت و دلش براش می سوخت ..

آلماز اون زمان شوهر کرده بود ..هر وقت میومد خونه ی ما به آی جیک خوندن و نوشتن یاد می داد ....تا سه سال بعد......







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش هفتم






ما رو برادر خطاب می کرد و به دخترا خواهر می گفت ..

ولی یک روز نزدیک غروب که آتا تو حیاط داشت قلیون می کشید ..دیدم آی جیک دور و بر آتا می چرخه و متوجه ی چشم و آبرو اومدن اون شدم ..و توجه ام بهش جلب شد ..

می دیدم که زیادی آتا رو تر وخشک می کنه ..

به اصلاح ؛خوش خدمتی می کنه و داره براش عشوه میاد ...خوب دختر بزرگی بود و نا محرم ...

عصبانی بودم ولی اخلاقم رو که می دونی حرفی نزدم ...

فقط به آنه گفتم یک فکری برای آی جیک بکن که شوهر کنه بره ..

اون زمان یک پسری بود که دو روز یک بار میومد خونه ی ما و نفت  خالی می کرد تو بشکه و میرفت اسمش بهرام بود  ..

پسر خوبی بود و خیلی هم آنه بهش کمک می کرد ...

آنه گفت: اتفاقا بهرام ازش خواستگاری کرده ...به آتا بگم اگر صلاح دونست ...

خلاصه چند روز بعد اومدن برای مراسم خواستگاری ..

ا ی جیک قبول کرد ..ولی رفتن و خبر دادن مادر پسره از اینکه آی جیک تو خونه ی ما کارگر بود رضایت نداده .. به هر حال نخواستن ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_نهم - بخش هشتم





همون شب من و آنه و آوا دان دیدیم که آی جیک وقتی آتا تو حیاط تنها بود رفت و مدتی کنارش بی پروا نشست و باهاش حرف زد ...

و من دست لروزن آنه رو دیدم؛؛ اونم مثل من و آوا دان از قبل احساس خطر کرده بود  ..

تصمیم گرفتیم فردا آی جیک رو  بفرستیم پیش پدر و مادرش ..

ولی آتا سر شام خیلی جدی گفت : می خواد ثواب کنه و آی جیک رو محرم خودش کنه ...

ما نمی تونستیم رو حرفش حرف بزنیم ..می ترسیدیم ..اون زمان یک شلاق داشت که بلند می کرد و بدون هیچ رحمی می کوبید تو سر کسی که باهاش مخالفت می کرد ...و وقتی عصبانی می شد هیچی حالیش نبود ...

و اینطوری آی جیک شد زن آتا ..ومثل برق و باد  سوگلی خونه ی ما ؛؛؛

آتا بطور کلی آنه رو گذاشت کنار و تو خونه ی ما خواسته ی آی جیک از طریق آتا به ما تحمیل می شد ...

و این وسط من و آوا دان بیشتر از همه عذاب می کشیدیم ....

ادامه دارد






لایک لطفا

ما چون دو دریچه روبروی هم..آگاه ز هر بگو مگوی هم....هر روز سلام و پرسش و خنده...هر روز قرار روز آینده..اکنون دل من شکسته و خسته اس...چون یکی از این دریچه ها بسته اس...نه مهر فزون نه ماه جادو کرد..نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد.....

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش اول


و آنه که جای خودشو داشت از غصه مدتی مریض شد ..

جلوی چشمش کارگر خونه اش به اون فخر می فروخت ..و اوضاع بدتر شد وقتی آی جیک  فورا حامله شد و آلا بای رو زایید ..نمی دونم چی بگم آتا انگار بچه ی اولش بود مثل پسر بچه ها ذوق می کرد و آی جیک رو گذاشته بود رو سرشو حلوا حلوا می کرد ...هر چی می خواست براش تهیه می کرد ..پول و طلا می داد ..و بد تر از اون این بود که با ما بد رفتاری می کرد ...دیگه پسرا هر کدوم به هوایی از اینجا رفتن تا این وضع رو نبینن ..تا آوا  نامزد کرد و یکم حواسش از آی جیک پرت شد ..منم روزا  باشگاه بودم و  تو اصطبل کار می کردم  و شب ها دیر وقت میرفتم خونه ..

یکشب که باز دیر رسیده بودم خیلی گرسنه ؛؛  آوا اومد و به من گفت : می خوام باهات حرف بزنم ..در مورد آی جیک یک چیزایی می دونم باید بهت بگم ..پرسیدم : باز چی شده ؟گفت :  ..داره یک کارایی می کنه ..گفتم : بزار یک چیزی بخورم بعد بیا تو اتاق من با هم مفصل حرف بزنیم ...

تو آشپز خونه سر پایی یکم غذا خوردم ....ولی تقریبا می دونستم آوا می خواد چی بگه ...زن های ترکمن خیلی نجیب و آبرو دارن ..و اون کارایی می کردکه ما نمی پسندیدیم و اصلا ندیده بودیم ..برامون عجیب و باور نکردنی بود  ....

وقتی برگشتم تو اتاق مات موندم  ..آی جیک رو دیدم که تو اتاق من منتظره ....خودش پریشون بود و پا ؛پا می کرد ..می ترسید ....پرسیدم بابا کادن (زن بابا ) چی می خوای ؟...اومد جلو و بدون حیا به من گفت : تو رو می خوام ..چرا به من نگاه نمی کنی ؟ نمی فهمی من چقدر دلم پیش توست ؟گفتم : بسه دیگه صدات در نیاد ... من نشنیده می گیرم ..بیا برو بیرون ..اومد جلو ی در رو به من ایستاد و  خودشو به من نزدیک کرد  و با التماس ازم می خواست که یکشب باهاش باشم فقط یکشب ...در حالیکه آوا درو باز کرده بود شاهد قضیه بود و داشت تماشاش می کرد ...

از نگاه من که به آوا بود متوجه شد کسی پشت سرشه ..

برگشت و حالتش عوض شد و گفت : خجالت بکش من زن بابای توام ....

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش دوم

اینطوری خواست گناه رو گردن من بندازه ..و به آوا گفت : منو به زور آورد تو اتاقش ...

از نگاه آوا فهمید که فایده ای نداره ...ونتونست به حرفش ادامه بده ...

چون آوا گفت : خاک بر سرت کنن.... بری زیر گِل انشاالله ؛؛عوضی ؛ بی شعور .....

و اون فورا پا گذاشت به فرار  ...

دوتا یی تا صبح فکر کردیم که چطوری به آتا و بقیه بگیم که آبرو ریزی نشه ...و اینم فهمیدیم که اون می خواست از من آتو بگیره و دهن منو و آوا رو ببنده ....

تصمیم گرفتیم جریان رو به آنه بگیم و با اون مشورت کنیم  ...

آنه سری تکون داد و گفت : نگین ..حرف نزنین ....کسی که گوشش نمی شنوه هر طور شده حتی با لب خونی صدای آدم رو میشنوه ولی کسی که خودشو زده به کری رو نمی شه وادار به شنیدن کرد ...

آتا هم قبول نمی کنه چون نمی خواد همخوابگی  با اونو که جای دختر کوچیک هست ازدست بده پس فایده نداره ..تا می تونین ازش دوری کنین ....اجازه نمیدم چون می ترسم بد جوری پدرتون دل شما رو بشکنه .....من دیگه شب ها هم خونه نمی رفتم ..از هر چی زن بود بدم میومد ...فکر می کردم همه خیانت کار و فاسدن ..می ترسم زنی بگیرم مثل اون از آب در بیاد ....آتا برای من یک قهرمان بود ..سواری رو اون به ما یاد داد ؛  مرد پر قدرتی بود که تو این منطقه رو حرفش حرف نمی زدن ....همیشه دلم می خواست مثل اون باشم .....و حالا در میون یک برزخ گیر کرده بودم ..پدر من زنی داشت بی پروا  که هر کار بدی  از دستش بر میومد می کرد .... و اون نمی خواست اینو قبول کنه  .دیگه خونه نمی رفتم  فقط تو مراسم و مهمونی ها و یا وقتی خواهر و برادر ها میومدن  حاضر میشدم ..ولی آوا دلش طاقت نمی آورد مدام با آی جیک دعواشون می شد ....و اگر به گوش آتا می رسید آوا رو می زد ....

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش سوم

تا اونشب  , اتفاقا چون آنه مریض بود خونه موندم ..

تازه خوابم برده بود که آنه اومد و بیدارم کرد و گفت :آوا حالش بده ..بقیه شو خودت می دونی طوری شد که نزدیک صبح یک طشت خون بالا آورد..

فریاد ها  زد و ناله کرد ..

سم بسرعت اندام داخلی بدنش رو از بین برد چون با آزمایشی که ازش گرفتن  و دکترا گفتن مقدار زیادی سم درخت خورده سم بدی که حتی بوش برای انسان خطرناک بوده ...

و اون بی رحمانه مقداری  به خورد آوا داده بود ...

وقتی دکتر ازش پرسید چی خوردی ..

آوا گفت : ناهار خوردم و سر شب یک لیوان شیر تازه ...

همه تو خونه می دونستن که آوا وقتی شیر تازه میارن  و می جوشونن ؛؛ سر شیر اونو جمع می کنه و  یک لیوان از اون سر شیر می خوره و عاشق این کار بوده ....

اون روز از خواب بعد از ظهر که بیدار میشه میره و می ببینه یک لیوان از سر شیر براش آماده است فکر می کنه آنه این کارو کرده ...

فورا سر می کشه ..بعد دیگه نه کسی اون لیوان رو دید و نه معلوم شد چه کسی توش زهر ریخته ..

ولی مثل برق و باد شایعه شد که خودکشی کرده ....و ما دیگه نتونستیم این موضوع رو جمع کنیم ...

نامزدش از اینجا رفت ....بیچاره مجنون شده بود ..

آنه از بس گریه کرده بود طاقتش تموم شد و چون یقین داشت کار آی جیکه یک روز  بهش حمله کرد و همینطور که اونو می زد فریاد می کشید تو بچه ی منو کشتی ..می کشمت هرزه ... .؛؛

.

تو فکر می کنی آتا چیکار کرد ؟

توی همون عزای بچه اش شلاق بر داشت و آنه رو زد..باورت میشه ؟  من خونه نبودم اگر بودم شاید او روز شلاق رو می گرفتم و آتا رو می زدم ....

پشت آنه سیاه و زخم شدو بعدم خوب شد ولی دلش همچنان سیاه و زخم باقی مونده ..

چون آتا بعد از اینکه اونو زد بهش   گفت : کسی حق نداره به زن من توهین کنه ..و اینطوری من فهمیدم که آنه اون زمان چرا به ما می گفت ساکت باشین ..

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش چهارم






آوا رفت و من سوختم و دم نزدم ..

دیگه اصلا خونه نمی رفتم شدم یک مرد تنها ..و اینطوری یواش یواش همه ی کارا افتاد گردن من ..

فقط تونستم دیپلم بگیرم ....از هر چی زن بود بیزار بودم ..دلم نمی خواست  به هیچ زنی فکر کنم ...

این ساز و این اتاق شد همه ی زندگی من ..و پول در آوردن ....

ولی دورا دور می شنیدم ..چه کارایی می کنه چطور اونو تو گنبد با کسی دیدن ..

به هوای دیدن پدر و مادرش می رفت ...

یکی پسر دایی یکی داماد خواهر ...و یکی برادر شیری ..ما که نمیشناختیم ..

ولی آبرومون رو حفظ می کردم و صداشو در نمیاوردیم آنه می گفت : نباید مردم بفهمن و آتا رو سر شکسته کنین  ...

خوب آی جیک پول زیادی داشت و خیلی کارا از دستش بر میومد ...

و تنها  آتا رو راضی نگه می داشت ...

این جریان ها تموم نشد ..

هر وقت هر جا منو می دید با نگاه های بد و شهوت آمیز می خواست منو از راه بِدَر کنه ..

اونقدر من ازاین  زن منتفرم که گاهی از خودمم بدم میاد ...اون زندگی پاک ما رو دچار فتنه و آشوب کرد ..و هرگز نه آب خوش از گلوی خودش پایین رفت نه گذاشت آرامشی برای ما بمونه ...

قلیچ خان ساکت شد ..

نمی دونستم چی بگم ..خودم با چشم خودم دیده بودم که آتا اومد خونه ی ما بدون ملاحظه با اون چیکار کرد ...

داشتم فکر می کردم حالا تکلیف من چیه ؟ باید با این مرد حساس و مهربون که قوی و محکم به نظر می رسید ؛   ولی دلی شکسته داره چه می کردم؟ ...

اون حتی شیر هایی رو که به خونه ی ما میاوردن اول خودش تست می کرد بعد اجازه می داد من بخورم ؛؛

پس می دونست که ممکنه خطری منو تهدید کنه .....







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_دهم - بخش پنجم





با اینکه خیلی فکرم آشفته شده بود به خاطر قلیچ خان ..سعی کردم فعلا موضوع رو عوض کنم ...

ازش خواستم برام ساز بزنه ..و اون با اشتیاق این کارو کرد ...

هنوز می ترسیدم ..آی جیک نرفته باش و دوباره برگرده ..ولی دیگه یقین داشتم که آلابای خبر های اینجا رو برای مادرش می بره ..

حالا  به عمد بود یا از روی سادگی و اعتمادی که به مادرش داشت نمی دونستم ..

باید سر در میاوردم تا خطری متوجه ی منو و قلیچ خان نباشه ...

سوزی که توی ساز و صدای قلیچ خان بود منو به گریه انداخت انگار از دردی می گفت که سالها تو سینه اش نگه داشته بود  ....

اون در حال خوندن چشمهاشو می بست .و من هر بار به این نوا گوش می دادم عاشقتر و واله تر از قبل می شدم ...

اونشب در حالیکه منو تو بغلش گرفته بود و تا صبح؛؛ بالش من بازوی اون بود روی اون تخت یک نفر خوابیدیم ...

و قلیچ خان حتی یک کلمه دیگه حرف نزد فقط گاهی آه می کشید ...

از فردا من یک لحظه تنهاش نمی ذاشتم هر جا میرفت دنبالش بودم و سعی می کردم یار و یاورش باشم ...

می خواستم زخم های اونو مرهم بزارم و بهش شادی  بدم ....






ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز