2777
2789
عنوان

داستان زندگی💍❤

| مشاهده متن کامل بحث + 96317 بازدید | 198 پست

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سوم- بخش هفتم






و اونروز قلیچ خان همه جا منو با خودش می بردو اصلا از هم جدا نشدیم انگار ترسی تو وجودش بود که پنهون می کرد ...و می دیدم که چقدر کار سختی داره ؛؛

و برای هر کورس چقدر زحمت می کشه  ..و حالا دل سپرده بود به همین یک دونه اسب ...و مسابقه شروع شد ...

قلیچ خان منو با خودش برد به جایگاه مخصوص و از اونجا می تونستیم خوب مسابقه رو تماشا کنیم  ....

باختی اولش جلو بود ولی تو لحظات آخر عقب موند و چهارم شد ..یعنی در واقع رتبه ای نیاورد ..

مایوس شدم ولی می ترسیدم به قلیچ خان نگاه کنم ....

ولی اون دست منو گرفت و گفت : بیا بریم ما دیگه اینجا کاری نداریم ..بچه ها اسب ها رو میارن .....

همینطور که دستم تو دستش بود منو برد پیش باللی خودش سوار شد و دستشو دراز کرد و گفت بیا بالا ..

گفتم:  نه اینطوری نمی تونم ...

خم شد با هر دو دست منو گرفت و مثل پر کاه بلند کرد و نشوند رو اسب ..باشگاه شلوغ بود مردم زیادی اونجا جمع شده بودن و همه ما رو تماشا می کردن .....

قلیچ خان راه افتاد ..

گفتم : از حرف مردم نمی ترسی ؟

گفت : نه باید عادت کنن که ما رو اینطوری ببینن ..و به تاخت رفت طرف اصطبل ......

این بار جام راحت نبود ..ولی به خاطر اون حرفی نزدم و تحمل کردم ....بعد پیاده شدیم ...به من گفت : با من بیا ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_سوم- بخش هشتم






جلوی باکس یکی از اسب ها ایستاد ...و با نگاهی عاشقانه گفت :  آغشام گلین اینو بدون که خدا همیشه همراه آدم های خوبه ..

ببین امروز خدا چی به ما  داده ...و درِ باکس رو باز کرد ...

یک اسب طلایی یک کره خیلی قشنگ و ناز به دنیا آورده بود ...

از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ..رفتیم تو باکس ؛؛ مادرش بیقراری می کرد و دلش نمی خواست کسی به کره نزدیک بشه ..

قلیچ خان  سر اونو گرفت بین دوستش و مهار کرد و به من گفت : خودتو بهش نزدیک کن ..باهاش حرف بزن ...

گردنش رو با دست ماساژ بده ....اون باید به تو عادت کنه ..این اسب مال توست ..و تو به زودی با اون سواری می کنی ......

چشمم از خوشحالی پر از اشک شد ..

نگاهی به اون مرد با خدا کردم ..نه ناراحتِ از دست دادن بولوت بود و نه از اینکه  تو مسابقه برنده نشده غمی داشت ...

اون با ایمانی که تو وجودش بود ؛؛  خوشحال و شاکر اسبی بود که تازه به دنیا اومده  ...

آهسته رفتم جلو و گردن کره رو نوازش کردم و گفتم : سلام کوچولو ..سلام عزیزم ..خوش اومدی آقای خوشگل به این دنیا ....

قلیچ خان گفت : اسمشو صدا کن ؛؛ آلیتن گزل ؛؛

گفتم : معنی اون چیه ؟

گفت یعنی زیبای طلایی؛؛ که برای ما خوش قدم باشه انشاالله ..

ادامه دارد







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش اول





احساس عجیبی داشتم انگار اون کره واقعا برای من به دنیا اومده بود ..

دلم براش ضعف میرفت ..و حالا می فهمیدم که چرا اینقدر ارزش اسب برای قلیچ خان زیاده ..حتی می ترسیدم تنهاش بزارم و بلایی سر اون بیارن ...

کمی بعد با هم از باکس اومدیم بیرون در حالیکه دل کندن از آلیتن گزل برام سخت بود ...

پرسیدم : میشه من فقط گزل صداش کنم ؟

گفت : بله که میشه هر چی تو بخوای ...

با هم  رفتیم تو اتاق قلیچ خان ..دیدم دستور داده برامون سفره پهن کردن و پلوی مخلوطی که منم خیلی دوست داشتم و غذای ترکمن ها بود داغ و هوس انگیز به منو اون که خیلی گرسنه بودیم چشمک می زد  ....آل

ا بای اونجا مونده بود تا ما برسیم بعد بره ..

گفت : آرمانگ ...

قلیچ خان گفت باربول ..تو دیگه برو

گفتم : دستت درد نکنه چرا تو نمی مونی با ما غذا بخوری ؟

گفت: خانیم داداش من خوردم سلامت باشین و از در رفت بیرون ..

پرسیدم اون به تو چی گفت ؟  

قلیچ خان درو از تو فقل کرد و با خنده گفت : می خوای چیکارفضول ؟

گفت آغشام گلین چقدر زیباست ..

گفتم شوخی نکن بگو آرمانگ معنیش چی میشه ؟

گفت خسته نباشی ...

گفتم : بار بول یعنی چی ؟

گفت : یعنی بشین سر غذا سرد میشه ؛؛ سلامت باشی ...

گفتم این دوتا رو یاد گرفتم ...

قلیچ خان اصرار داشت همیشه توی یک ظرف غذا بخوریم و من خیلی معذب می شدم ..ولی دلم می خواست منم به دل اون رفتار کنم   ..

اولین قاشق روکه گذاشتم تو دهنم گفتم : قیز غان ..و اون که هیچوقت عادت نداشت به اون بلندی بخنده ..طوری خندید که نمی تونست لقمه شو قورت بده و من چند بار زدم تو پشتش ..و با همون حال پرسید منظورت چیه ؟

گفتم : یعنی گرمه ..

باز ریسه رفت و همینطور که می خندید گفت : قیزغین یعنی گرم ...تو ترکی حرف نزن اصلا بهت نمیاد ....






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش دوم





گفتم : باشه حالا میرسه وقتی که تو فارسی رو غلط بگی و من بهت بخندم ...

گفت : ناراحت نشو با مزه بودی که بهت خندیدم ولی جلوی کسی نگو که بهت می خندن ...

و تمام غذا شو با اون خنده که من داشتم براش ضعف می کردم خورد ...

بعد گفت : چرا اینطوری منو نگاه می کنی ؟

گفتم برای اینکه خیلی کم؛ صورت خندون تو رو می ببینم ..همش اخم داری ..تو با خنده خیلی جذاب تر میشی ...

گفت : باید یک روز برات درد دل کنم ..دنیا برای من خیلی سخت بوده تا تو اومدی ...

دیگه چیزی برام مهم نیست ..وقتی فکر می کنم که از اون سر دنیا خدا تو رو برای من فرستاد و مهر منو تو دل تو انداخت دیگه ازش هیچی نمی خوام ..

اگرم ازم چیزی بگیره بازم دلگیر نمی شم وفقط می خوام تو کنارم باشی ...

گفتم : خوب اینم میشه؛؛.... تو از دیدگاه خودت به زندگی نگاه می کنی و من از نظر خودم .. منم فکر می کنم ..بعد از یک انتظار طولانی خدا منو نگه داشته بود که تو رو به من بده ..عشقی به بزرگی تمام دنیا تو قلبم بزاره و مردی ندیده عاشق من باشه ..

گفت : نه این درست نیست من تو رو هر شب می دیدم ..و روزا ها مجسم می کردم ...

باهات حرف می زدم و با بولوت دردِ دلتنگی می گفتم ..حیوون زبون بسته گوش می داد و راز نگهدار خوبی بود .....

گفتم : قلیچ خان ؟

گفت : جان قلیچ خان ؛؛...

گفتم : تو فکر می کنی آی جیک بولوت رو مسموم کرده ؟ اگر اینطوره به آلا بای اعتماد داری ؟ اون که خودش نمی تونسته بیاد اینجا یکی براش این کارو کرده ....

اصلا چرا اون باید همچین کاری بکنه   ؟







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش سوم





گفت : تو فکرت رو با این چیزای بد مشغول نکن ..من تا حالا از پسش بر اومدم بعد از این هم بر میام ....

گفتم : تو اونقدر ها هم که میگی منو دوست نداری چرا که زن و شوهر محرم راز هم هستن ...

من باید بدونم اطرافم چی میگذره با کی خوب باشم و از کی دوری کنم .....

از سر سفره بلند شد و رفت روی تخت نشست ..

یک فکری کرد و با همون لحن محکم و قاطع  خودش گفت : تو فقط از آی جیک و دختراش دوری کن ...

دیگه کاری نداشته باش قلیچ خان بهتر می دونه ....

و در این طور مواقع می دونستم باید ساکت باشم ....

ولی یک حسی بهم می گفت که پشت پرده باید جریان مهمی باشه و اینو فهمیده بودم که ترکمن ها بسیار به آبروشون اهمیت می دادن و برای حفظ اون می تونستن روزها و شب های متوالی تظاهر کنن و جلوی جمع کاری نمی کردن که کسی از اختلاف اونا با خبر بشه .. و به اصطلاح اختیار دهنشون با خودشون بود و راز نگه دار ...





#

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش چهارم




یک هفته گذشت و مدام  من توخونه بودم و قلیچ خان هر روز  سحربعد از نماز  میرفت و شب دیر وقت بر می گشت ...

اون باید برای تابستون اسب ها رو آماده می کرد  ....و منو نمی برد چون می ترسید حوصله ام سر بره ....

ولی وقتی میومد با وجود خستگی زیاد با من حرف می زد و بهم می رسید ..و از حالم جویا می شد ولی مرتب سفارش می کرد فعلا با کسی تماس نگیر ....

و من توی شهر غریب و نا آشنا هیچکدوم از فامیل های اونو نمی دیدم ...

اون همه آدمی که تو عروسی بودن با خوشحالی زدن و رقصیدن کی بودن و الان کجان ؟

در حالیکه من فکر می کردم باید با اونا یک زندگی دسته جمعی داشته باشم تنها هم صحبت من فرخنده بود که داشتم ازش ترکی یاد می گرفتم ..

حالا بیشتر حرفا رو می فهمیدم ..

هم اون به من عادت کرده بود هم من به اون ...

مثل یک مادر برام دل می سوزوند و ازم مراقبت می کرد ..شیری که از بیرون میاوردن حسابی می جوشوند و اول خودش می خورد ..

همه چیز رو کنترل می کرد و من نمی دونستم اینا به سفارش قلیچ خان بوده ..

اون می ترسید یکی بلایی سرم بیاره حالا برای چی سر در نمیاوردم ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش پنجم




و تقریبا هر روز با مامان و بابام و ندا و گاهی هم حامد حرف می زدم ...

تا یک روز مامان گفت می خواد بره برای حامد خواستگاری تا دختری رو که خودش انتخاب کرده رو ببینن ..

و با افسوس می گفت : نیلوفر خیلی جای تو خالیه ..آخه مادر دارم دق می کنم می خوام ببینمت ..پاشو چند روز بیا تو خواستگاری باشی ..

گفتم خیلی دلم می خواد امشب به قلیچ خان میگم شاید اجازه داد ..

ندا گوشی رو از مامان گرفت و در حالیکه با صدای بلند می خندید گفت : دارم از دست تو دیوونه میشم نیلوفر  ..

قلیچ خان چیه بهش بگو قلیچ ..به خدا بیشتر خوشش میاد ..اجازه بگیرم یعنی چی ..

تو دیگه با این شوهر کردنت سور زدی ..برو بلیط بگیر بگو می خوام برم تهران  ..

اون دوستت داره نترس از دستش نمیدی ...

گفتم : تو که چیزی نمی دونی حرف نزن ...من احمق نیستم که خودمو بدم دست یک نفر ...ولی قلیچ خان لیاقتش بیشتر از این حرفاست ....

گفت : از من بشنو مردا هیچکدوم قدر زن خیلی خوب رو نمی دونن حالا ببین کی گفتم هر روز توقعش بیشتر میشه ...

گفتم : ببخشید بچه ی آخرتون چند سالشه مادر بزرگ؟ ....

و اون همینطور به من می خندید و می گفت راه تو رو ادامه نمیدم ....

با اینکه حرفای ندا رو قبول نداشتم ..

تصمیم گرفتم قاطع از قلیچ خان بخوام که برام بلیط بگیره و چند روزی برم تهران ....





#

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش ششم





تا شب فکر می کردم چطوری و چه وقت بهش بگم که مخالفت نکنه ...

موقعی که شام می خوردیم ...یک مرتبه هر دو با هم گفتیم یک چیزی می خواستم بگم ....

و کلی خندیدیم ..

اون می گفت تو اول بگو من اصرار داشتم اون اول بگه ..و  ظاهرا من پیروز شدم؛؛

اون گفت : می خواستم بگم یودوش رو بردم اصطبل تیمارش کردم خوب تمیز و قشو شده  آماده است که فردا با هم بریم سواری ؛؛خوشحال شدی ؟ ...

فکرشو بکن میریم تو دشت اونقدر میریم تا تو یاد بگیری ..

من می دونم یک روز بیشتر لازم نداری ..

بقیه اش تمرین باید بکنی ...چی شد ؟ رفتی تو فکر ؟

گفتم : نه خوشحال شدم چیزی نیست ..

گفت : اگر چشم آغشام گلین من غمگین بشه من بد شوهری هستم ....

بگو چی می خواستی بگی ؟

از ذهنم گذشت اشکالی نداره چند روز دیگه میرم الانم بهش نمیگم فکر و خیال می کنه ...

گفتم : راستش می خواستم ازت بپرسم کی خواهرت ما رو پاگشا می کنه که من تنها نباشم ....

اینطوری عاطل و باطل موندم تو خونه .....

گفت : هنوز اول راهیم من نمی زارم تو کسل بشی؛؛ قول میدم ؛ حواسم فقط پیش توست .... چی میگی فردا بریم ؟

گفتم بریم خیلی هم عالی ....

فورا از جاش بلند شد و از اتاقش یک کوله پشتی آورد که همه چیز توش بود ...

فرخنده  یک جور کتلت درست کرد که از گوشت چرخ کرده و ماش درست شده بود برامون میوه و تنقلات  و آب رو به کمک قلیچ خان درست کرد ...و من تماشا می کردم ...

همین طور که اون مثل بچه ها ذوق می کرد و وسایل رو جمع و جور می کرد .. من تو دلم قربون صدقه اش می رفتم ....و به ندا که اون حرفا رو به من زده بود فحش می دادم ...






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش هفتم




صبح اول وقت با ماشین رفتیم اصطبل و قلیچ خان اسب ها رو آورد و به کمک آلا بای  زین کردن و این بار وقتی منو سوار کرد به اسب  نبست ...

فقط بهم گفت : پاتو تو رکاب محکم نگه دار و اجازه نده رکاب در بره ...

دهنه رو نکش و با کنار پات گاهی بزن به پهلوی یودوش ...و خودتو روی زین سبک نگه دار تا بدنت کوفت نره ...

کمی بعد قلیچ خان جلو و من پشت سرش راه افتادیم ..

به اندازه ی یک کیلو متر که رفتیم ..وارد اون دشتی که اعجازی از قدرت خدا بود شدیم ...

هنوز گلهای نزدیک کوه تازه در اومده بودن ..محوطه ای از گلهای بنفش و شیپوری لا بلای گلهای قرمز لاله ..و کوههای پر از برفی که ما بطرفش می رفتیم ....

یودوش واقعا رفیق بود .. وقتی تند میرفتم  انگار مراقب بود من نیفتم ..

قلیچ خان مدام سرعتشو کم و زیاد می کرد و به من می گفت : سینه عقب ... پا تو توی رکاب شل نکن ...بدنت رو رها کن ..بزار اسب بره ..

دهنه رو نکش ...باورم نمی شد ...داشتم یاد می گرفتم و این خیلی قشنگ بود ....

تا به یک آبشار که از دل کوه بیرون میومد رسیدیم ..خیلی بزرگ نبود ولی بی اندازه زیبا و دلنشین بود...

آبی زلال از روی سنگ ها سرازیر میشد و با صدای دلنوازی توی یک گودال میریخت ...

اونجا پیاده شدیم و زیر انداز رو پهن کردیم ..تا من غذا رو آماده می کردم ..

قلیچ خان وسط برکه شنا می کرد و داد می زد توام بیا ..

گفتم سردمه اینجا خیلی هوا سرده سرما می خوری ....کمی بعد اومد بیرون و حتی حاضر نشد پیراهنش رو بپوشه ...

و در مقابل اعتراض من فقط می خندید ....








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_چهارم- بخش هشتم





کمی بعد ناهار خوردیم ...کنار هم دراز کشیدیم ...

قلیچ خان سر منو گرفت تو بغلشو خوابش برد ...

من به صورت اون نگاه می کردم  واقعا مرد خوش قیافه ای بود . از اینکه شوهر منه خیلی خوشحال بودم ....

دوباره سوار اسب شدیم و اون راه رو برگشتیم ..

در حالیکه من تقریبا می تونستم از عهده ی سواری بر بیام .. می گفت حالا باید خودت تمرین کنی ....

ساعت حدود هشت شب بود که با ماشین رسیدیم خونه ...

من جلوتر رفتم تو تا قلیچ خان ماشین رو پارک کنه ...

تا وارد شدم آتا رو دیدم اون روبرو نشسته ..

اول معلوم نمی شد که چقدر عصبانیه ..

سلام کردم رفتم جلو و دستش رو بوسیدم ...

گفت : زنده باشی دختر ...و همین طور عصا به دست نشست و به در نگاه کرد ...

گفتم : خوش اومدین چرا آنه رو نیاوردین ؟

جواب نداد ..و تا قلیچ خان وارد شد ..

با خشم عصاشو کوبید زمین و داد زد و شروع کرد به ترکی با قلیچ خان دعوا کردن ...و من حالا می تونستم کلمات رو کنار هم بزارم و تقریبا بفهمم در مورد چی حرف می زنن و قلیچ خان اینو نمی دونست ...ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش اول





من فورا رفتم تو آشپزخونه پیش فرخنده ..اون دست منو که استرس گرفته بودم و فکر می کردم الان دعوای مفصلی اینجا راه میفته گرفت و با اشاره منو به آرامش دعوت کرد ...

ولی قلبم تند می زد و دستم می لرزید ..

می ترسیدم ؛؛چون نمی دونستم بر خورد قلیچ خان چی می تونه باشه ....و از اونجا صداشون رو می شنیدم و قلیچ خان رو می دیدم ..

هیچ عکس العملی نشون نداد و به ترکی گفت : خوش اومدین ...

آتا همینطور با عصبانیت به ترکی با اون دعوا می کرد و من از گذاشتن کلماتی که بلد بودم کنار هم و حدس هایی که می زدم  می فهمیدم بطور کلی تقریبا چی گفته ....

با خشم گفت  : تو چه حقی داشتی آی جیک رو ناراحت کنی چرا بهش تهمت زدی ؟ به اون چه مربوط که اسب تو مرده ؟

زن بیچاره کور شد از بس گریه کرد ...

قلیچ خان خونسرد رفت جلو و گفت : خوش اومدین کاش برای دیدن بود ....

آتا داد زد حرف بزن ببینم چرا بهش این تهمت رو زدی ؟

گفت : به شما نمیگم چون نه فایده ای داره نه شما قبول می کنین پس خودم حساب رسی می کنم ...

شما مهمون خونه ی منی و پدرم؛؛ هر چی می خواین به من بگین جواب نمیدم ..

ولی شما هم دارین جلوی زن من آبرو می برین ...

گفت : تو آبروی ما رو می بری خوبه ؟ منم کار تو رو کردم ...بگو چه دلیلی داشتی که گفتی آی جیک اسب تو رو کشته ؟

حرف بزن تا بیشتر عصبانی نشدم ...

اون زن از صبح تا شب تو اون خونه زحمت می کشه اون همه برای عروسی تو کار کرده حالا این دستمزدشه ؟

قلیچ خان سکوت کرد ..







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش دوم





آتا باز داد زد بگو اگر حرفی داری الان بزن که منم بدونم ...

قلیچ خان گفت : حرفی ندارم ..؛؛به شما ندارم ؛؛..چون بارها شنیدین و اثری ندادین ..

حالا نمی خوام چیزی بگم ..خودم سر از قضیه در میارم ..شما دخالت نکن .

آتا از جاش بلند شد و با خشم چیزایی گفت که من چند کلمه شو بیشتر نفهمیدم ..

زنت ..آبروی ترکمن ؛ و سواری تو دشت رو شنیدم و اینطوری حدس زدم که به قلیچ خان می گفت زنت رو برای سواری بردی تو دشت و آبروی هر چی ترکمن بوده بردی ...

چون قلیچ خان سینه جلو داد و گردنشو راست کرد و ؛ جواب داد .من با زنم هر کجا بخوام میرم و هر کاری خواستم می کنم ..

آغشام گلین سوار اسب میشه؛؛ همه بدونین من اینو می خوام ....

آتا عصاشو دو بار کوبید زمین و چیزی گفت که من اصلا سر در نیاوردم ... و رفت به طرف در ..

فورا اومدم بیرون وگفتم : آتا خواهش می کنم بمونین ...

اینطوری از اینجا نرین گفت : کار دارم بابا؛؛ شما کمی قلیچ خان رو نصیحت کن که اینقدر مغرور نباشه ..

بهش بگو توام روزی پیر میشی و پسرت برات گردن راست می کنه ...

و از در رفت بیرون من به قلیچ خان نگاه کردم انگار اتفاقی نیفتاده دنبالش رفت و به من گفت : آتا رو برسونم و برگردم ...

گفتم : باشه عزیزم ..برو ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش سوم




یکساعت طول کشید تا برگشت و منو فرخنده همینطور با اشاره و شکسته بسته همدیگر رو دلداری می دادیم اونم مثل من نگران بود و برای اولین بار فهمیدم دل پر خونی از دست آی جیک داره ..

قلیچ خان وقتی برگشت تازه عصبانی بود و خونسردی خودشو از دست داده بود بدون شام و بی اینکه یک کلام حرف بزنه رفت خوابید ...

منم خسته بودم ..

فورا کنارش دراز کشیدم ...ولی جرات هیچ حرکتی رو نداشتم می ترسیدم دق و دلشو سر من خالی کنه .....

اون دراز کشیده بود و به سقف نگاه می کرد ...

منم دستم رو تا کردم و گذاشتم زیر سرم و بهش خیره شدم ...

ولی متوجه من بود؛چون کمی بعد یک لبخند زد و برگشت طرف من ؛

دستشو باز کرد و منو گرفت تو آغوشش ..

همینطور که سرم رو سینه اش بود ..

گفتم : می خوام برم تهران ..انگار شوک بهش داده بودم ..پرسید چرا ؟

گفتم : من برای تو غریبه ام ..برم تا مشکلت رو حل کنی جلوی من بد میشه آبروت میره ...

زن نباید راز دل مرد رو بدونه ....

محکم تر منو گرفت و گفت : نزن گلین ..این حرفا رو نزن ...تو غریبه نیستی جون منی .. من ازت مراقبت می کنم که فکرت خراب نشه تو ی این شهر جز من کسی رو نداری ..

نمی خوام فکرت رو در گیر کنم ..اگر بهت بگم خیلی روحت آزار می ببینه ....بد بین میشی ؛؛  وسواس می گیری؛؛

گفتم : قبول داری که الان بیشتر دارم فکر و خیال می کنم ؟هر چیزی هست مال هر دوی ماست ..یا می تونم کمکت کنم یا همدلت میشم ...

واقعا دیگه دلم می خواد بدونم آی جیک با تو چیکار کرده ؟ که اینقدر ازش دلتنگی ...






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش چهارم





گفت : یک روز بهت میگم ..شایدم مجبور نباشم ولی دردی تو سینه ی منه که درمون نداره ...

نباید از این لب بیرون بیاد ..وگرنه خون به پا میشه .....

گفتم : بمیرم برای دلت ..کاش می دونستم ...ولی قلیچ خان؛؛ عزیزم کی امروز به آتا خبر داده که ما رفتیم دشت ....

گفت : هر کس بوده منظور بدی نداشته تو به آلا بای شک کردی ؟ ولی من ندارم اون از دل و جون برای من کار می کنه و حقوق زیادی هم نمی گیره ..

فقط به عشق من میاد سر کار ..

اگر اون نبود من نمی تونستم به کارام برسم امینِ منه ....

گفتم : پس فقط یک چیزی بهم بگو خواهش می کنم ممکنه آی جیک به من صدمه ای بزنه ؟

گفت : نه جان دلم ..من به تو حساس شدم احتیاط می کنم ..مرگ بولوت منو ترسونده .. فردا با من میای ؟

گفتم : میام کار یاد می گیرم خودم کمکت می کنم ...

میشم یار و یاورت ..تو دیگه منو داری ..

گفت : روز جمعه  خونه ی خواهرم دعوت شدیم خودش بهت زنگ می زنه ..آنه دلش برات تنگ شده می خواد تو رو ببینه امشب ازم می خواست تو رو ببرم پیشش ..

ولی من نمی زارم تنها بری اونجا ...

گفتم : من هنوز گیجم نمی دونم کی به کیه ..بیشتر خانم ها شکل هم بودن ...

زبونم که نمی دونم درست بگو چند تا خواهر و برادر داری و کجان ؟..تو گنبد چند تا فامیل داری ؟اینا رو که باید بدونم

گفت : سه تا برادر دارم که تو دیدی یکی تهرانه یکی بندر ترکمن و یکی گرگان با دوتا خواهرم اونجا زندگی می کنن یک خواهرم گنبد ولی برادر زاده ها و خواهر زاده ی زیادی اینجا ازدواج کردن و هستن ولی خیلی ها هم تو روستا زندگی می کنن ...

آی جیک هم دو تا پسر داره و پنج تا دختر ... که پسر بزرگش آلای بای هست و دخترش آقچه گل بقیه همه کوچیک هستن و مدرسه میرن .....

خلاصه ما از دو مادر شش تا برادر هستیم و هشت تا خواهر ...خوب شد ، فهمیدی ؟







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش پنجم




پرسیدم : اون پسر آی جیک که می خواست از غیر ترکمن زن بگیره و آتا اجازه نداد همین آلا بای بوده ؟

گفت : آره ؛؛ولی آی جیک این حرف رو درست کرده که من زن نگیرم ..

اون می خواست با یک زن که پنج سال از خودش بزرگتر بود و تو باشگاه  دیده بود ازدواج کنه ..اونم تو سن نوزده سالگی ..خوب معلومه که صلاحش نبود ...

قلیچ خان بر خلاف همیشه که دلش نمی خواست حرف بزنه ..

اونشب تا ساعتها منو تو بغلش گرفته بود و از خودش می گفت ..

پیدا بود که آشوبی تو دلش به پا شده و تو قلبش شعله می کشه ومی خواست به این ترتیب خاموشش کنه برای همین در حالیکه منو همینطور محکم گرفته بود خوابش برد  ...

و من فکر می کردم چرا آی جیک نمی خواسته قلیچ خان ازدواج کنه ...

فردا نتونستم از جام بلند بشم ... بدنم از سواری روز قبل کاملا بسته بود و نمی تونستم باهاش برم ...

سفارش های لازم رو به فرخنده کرد و رفت ...

و  من دوباره خوابم برد ..و با صدای فرخنده بیدار شدم که می گفت : گلین خانیم  تلفن  ....

فورا گوشی رو بر داشتم ...مامان با نگرانی گفت : خوب مادرمن یک نفر رو بیار که زبون ما رو بلد باشه مُردم از نگرانی تو دیروز کجا بودی ؟ فکر کردم اومدی تهران ؟

بهت نگفت من چند بار  زنگ زدم ؟

گفتم : نه مامان جون چی شده ؟دیشب پدر قلیچ خان اومده بود شلوغ شد یادش رفت ..

گفت هیچی رفتیم خواستگاری ..چه دختر خوبی بود,,  ما که پسندیدم ..حالا کی قرار بزارم تو اینجا باشی ؟ شب همین جمعه خوبه ؟







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش ششم





گفتم : نمی دونم والله ..من که هر وقت از تهران اومدن حرف می زنم قلیچ خان حرف رو عوض می کنه ...

گفت یعنی چی ؟ تو مگه بی کس و کار بودی ؟ یک دونه برادر داری باید باشی وگرنه حامد خیلی ناراحت میشه ... دیشب همش می گفت جای نیلوفر خالی ...

ندا هم به شوخی می گفت آغشام گلین قلیچ خان رو ول نمی کنه  ...

راستی قلیچ خان تو رو چی صدا می کنه ؟...

گفتم : مامان میشه خودت به قلیچ خان بگی بزاره من بیام ؟ گفت باشه وقتی خونه بود یک تک زنگ بزن .. من خودم باهاش حرف می زنم ..جرات داره بگه نه ....

ولی وقتی گوشی رو قطع کردم با خودم گفتم چرا خودم نگم ؟ من باید تو مراسم برادرم باشم ..

همین امشب این کارو می کنم ...

و همین کارو کردم ..و بعد از شام وقتی داشت اخبار گوش می داد  نشستم کنارش و دستشو گرفتم و گفتم خبر خوش دارم برات ..حامد می خواد زن بگیره ..

دختر رو دیدن و خوششون اومده ..حالا من باید برم تا بله برون و نامزدی رو برگزار کنن .. انشاالله که توام میای .....

اخمش چنان رفت تو هم که فکر کردم الان یک حرف بد بهم می زنه ..

پرسید : کی باید بریم ؟

گفتم : اونا برنامه شون رو با ما تنظیم می کنن شما بگو کی بریم ...

گفت :دو شب دیگه که خونه ی خواهرم هستیم ...

تا دوشنبه من گرفتارم ..برای آخر اون هفته قول بده ....






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش هفتم





من همینشم فکر نمی کردم ، با اینکه تا اون موقع خیلی مونده بود بازم خوشحال شدم و بوسیدمش و رفتم به مامان زنگ زدم و گفتم : برای شب جمعه ی دیگه قرار بزارین ...

گفت : وای از دست تو نیلوفر وقتی ندا بهت یک حرفی می زنه بدت میاد .. تو عرضه نداشتی بگی شب همین جمعه قرار گذاشته بودن ؟ پاشو بیا دختر ..اینقدر خودتو نده دست شوهرت ..

اگر می تونه بیاد وگرنه تو بیا ما دیگه نمی تونیم قرار مون رو بهم بزنیم ....

گفتم: ولی شما چیز دیگه ای به من گفتین ...مگه قرار نبود با برنامه های من هماهنگ کنین ؟ حالا باشه ببینم چی میشه ..فکر نکنم بتونم بیام ... ولی چشم یک کاریش می کنم.....

وقتی  گوشی رو قطع کردم نمی خواستم قلیچ خان بفهمه مامان  داره به من چی میگه ....

ولی اون از حالت صورت من فهمید و پرسید : چی شد بهم بگو ..گفتم شب جمعه قرار گذاشتن و نمی تونن بهم بزنن ... می خوام برم قلیچ خان اجازه بده یک دونه برادر دارم ..

گفت : البته ..حق باتوست فردا برات بلیط می گیرم و به خواهرم هم میگم چی شده هنوز که به تو زنگ نزده ...

و از جاش بلند شد و با اینکه قبلا نمازش رو خونده بود وضو گرفت و به نماز ایستاد اون هر وقت از خدا صبر می خواست نماز می خوند ...

بعد در حالیکه اخمش تو هم بود رفت به اتاقش و شروع کرد به ساز زدن ....

ولی خودش نخوند ...من به فرخنده کمک می کردم که اومد بیرون و رفت تو رختخواب و دراز کشید ..

پشت سرش رفتم و گفتم ببین اگر می خوای اخم و تخم کنی از الان بدونم نمیرم ؛؛ طاقت اخم تو رو ندارم ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش هشتم





گفت : بیا اینجا جانم ...اخم می کنم نه برای تو برای دل خودم ..از الان دلم برات تنگ شده ...

ولی این روز رو پیش بینی می کردم دختر تهرانی ...

گفتم : می دونستی تو بهترین مرد روی زمینی ؟

گفت بله می دونستم و به زور خندید ....

صبح قلیچ خان نرفت سر کارش و اول رفت برای بعد از ظهر برای من بلیط گرفت ..

از خوشحالی روی پام بند نبودم ...بلیط رو دادبه منو رفت ... من به مامان زنگ زدم و قرار شد بیان دنبالم ...

بعد ساکم رو بستم و آماده  شدم .

نزدیک ساعت دو بود که اومد  تا منو ببره فرود گاه ..

یک بسته بزرگ عقب ماشین بود که سوغاتی خریده بود . ولی یک کلمه حرف نمی زد ...

احساس می کردم گناه بزرگی دارم انجام میدم ..هر چی می گفتم با یک کلمه و یا با سر جواب میداد ...

انگار بغض کرده بود ..از صورتش غمی می ریخت که نمی تونستم تحمل کنم ..

شادی رفتن رو از دست داده بودم و یک حس بدی داشتم و فکر می کردم بار آخره اونو می بینم ...

خودش برام کارت پرواز گرفت ولی تو صورتم نگاه نمی کرد ..

تا لحظه ی آخر گفتم : قلیچ خان اگر دلت نمی خواد برم بگو؛؛ واقعا نمی رم ... سکوت کرد ...

گفتم؛  پس خدا حافظ ...

سرشو دوبار تکون داد گفتم : دلمو خون نکن؛؛ بزار با دل درست برم ...

گفت : خدا نکنه دل تو خون بشه برو دیگه  ....با همون حال رفتم برای سوار شدن ... یکبار برگشتم دیدم با یک حسرت منو نگاه می کنه ؛؛که دلم فرو ریخت ... تا نزدیک درِ خروجی رسیدم ..







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_پنجم- بخش نهم





حال خودم بدتر اون بود..فکر می کردم ؛؛نکنه برم و دیگه نبینمش ؛؛نکنه تا برگشتن من غصه بخوره  ...

نمی خواستم ازش جدا بشم ...مثل دیوونه ها با سرعت برگشتم ...دیدم هنوز ایستاده ....

دیگه نمی تونم بگم چیکار کرد انگار خدا دنیا رو به هر دومون داده بود ..اصلا یادمون رفت که ساک منو و کارتون سوغاتی ها تو بارهواپیما بوده ..

وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم ...تازه یادمون اومد و قلیچ خان همینطور که از شادی رو پاش بند نبود رفت و گزارش داد تا سوغاتی ها رو بدن به بابام و ساک رو بر گردوندن ...

و منو قلیچ خان مثل اینکه تازه بهم رسیده باشیم برگشتیم خونه ...

و من تو بله برون حامد شرکت نداشتم و لی شب جمعه همه رفتیم خونه ی خواهر قلیچ خان ....

یک خونه ی بزرگ و اعیونی بود قدیمی ولی زیبا ...

ترکمن ها برای پاگشایی هم مراسمی داشتن جالب ولی به محض اینکه پا تو اتاق گذاشتم در میون هلهله و دست زدن بقیه ..آی جیک رو دیدم که وانمود کرد منو ندیده و رو ازم برگردوند ..

ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش اول









ولی آنه وسط اتاق ایستاده بود و مشتاقانه دستشو برای به آغوش کشیدن من باز کرده بود ...

فورا رفتم جلو و دستش رو بوسیدم و بغلش کردم  و اون چند بار پیشونی منو بوسید ...

حالا  باید دور اتاق راه میرفتم و با همه رو بوسی می کردم ..

ترکمن ها رسم داشتن در پاگشایی همه ی اقوام نزدیک رو دعوت می کردن و خوب من فهمیدم برای اختلافی که با آی جیک داشتن این کارو عقب انداخته بودن ...

خواهر قلیچ خان که تازه فهمیده بودم اسمش آلماز هست یعنی الماس زن مهربونی بود و چقدر به قلیچ خان شباهت داشت ..

اون روزای نامزدی و عروسی اونقدر دور برم شلوغ بود و زن ها همه شبیه هم بودن که نمی فهمیدم کی به کیه ..و حالا کم کم داشتم اونا رو میشناختم ...

خونه ی آلماز یک حیاط بزرگ داشت که دور تا دورش ساختمون  بود ..

با طاقه های گنبدی شکل ...جایی که ما وارد اون شدیم دوتا اتاق تو در تو بود که هر کدوم اقلا پنجاه متر بود؛؛ پنجره ها همه با شیشه های مستطیلِ رنگی کوچک پوشیده شده بود ...

اتاق ها پر بود از قالیچه های گرونقیمت و اشیاء ترئینی زیبا ...و دور تا دور پشتی گذاشته بودن .....

اتاق سمت چپ مردونه بود سمت راست زنونه  ؛؛ طوری که همه همدیگر رو می دیدن ولی جدا نشسته بودن ...

وقتی دور اتاق گشتم با همه رو بوسی کردم .. کنار آنه جایی رو برای من درست کرده بودن ... اونجا نشستم و یک پارچه ی دست دوزدی شده ی سفید انداختن جلوم ..و هر کدوم هدیه ای خودشون رو  آوردن و روی اون گذاشتن ...







#ناهید_گلکار



داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش دوم








چیزایی مثل پارچه روسری ..بلوز ..پیرهن ترکمنی ... شال هایی که دست دوزی شده بود و مخصوص بستن کمر بود ..و حتی ظرفهایی مثل لیوان و گلدون ..

این مراسم مثل پاتختی ما تهرانی ها بود ...

وقتی  قلیچ خان اومد و کنار من نشست کادو ها رو دخترا بردن تا بزارن تو ماشین ما ...و سفره انداختن و حالا  باید من و قلیچ خان  توی یک سینی بزرگ با هم ؛ جلوی همه غذا می خوردیم .....

و این یعنی از این به بعد همه جا عروس و داماد می تونن با هم دیده بشن  ...و معمولا این مراسم رو یکی دو روز بعد از عروسی می گرفتن ....

قلیچ خان همون طور با صلابت خودش کنار من نشسته بود ..و در حالیکه اخمش تو هم بود ..

یواش دستشو از پشت گذاشت تو کمر من و زیر لب و آهسته گفت : تو این همه زن می درخشی .. و من احساس غرور می کنم که زن منی ...

گفتم : نکن یک مرتبه ازجام می پرم و همه متوجه میشن آبروت میره ؛؛

قلیچ خان ،،گفت : جایی که پای تو در میون باشه هیچی برام مهم نیست ....و باز دستشو توکمرم فشار داد ...

داشتم سرخ می شدم ..گفتم : به خدا بلند میشم میرم ها ..

در حالیکه با همون اخم سینه اش رو جلو داده بود گفت : کجا گلین ؟ منم میام ....

خنده ام گرفت ..شاید هیچکدوم از اونا نمی دونستن پشت اون چهره ی خشن؛؛ یک مرد مهرون و با احساس وجود داره ...









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش سوم







اما من تمام حواسم به آی جیک و آقچه گل بود که اونا هم ازم دوری می کردن ..

گوزل دختر آلماز و چند تا زن جوون دیگه که دخترای برادر قلیچ خان بودن بعد از ناهار دور من جمع شده بودن با هم حرف می زدیم ..

در حالیکه آنه مدام ازم می خواست ازش جدا نشم ...

نمی دونم چطور ی بود که اون زن منو اونقدر دوست داشت من فقط می تونم بگم همه ی اینا کار خدا بود و دستی منو تا اینجا کشونده بود .

حالا اونا نمی دونستن که من بعضی حرفای اونا رو می فهمم ...

خیلی هاشون به ترکی ازم تعریف می کردن ..و نگاه اغلبشون مهربون بود

دقت کردم آی جیک زن جوونی بود که فکر می کنم بیشتر از سی و پنج شش سال نداشت؛؛ با اینکه ظرف مدت کوتاهی هفت تا بچه آورده بود ؛  

قد بلند و باریک بود و زیبایی خاص خودشو داشت با طراوت و سفید بود با چشمانی پف کرده و ابرو های باریک که مدام یک لنگه ی اونو به علامت افاده بالا نگه داشته بود ...

اون روز بلوز دامن صورتی به تن کرده بود و یک روسری ساتن صورتی سرش ؛؛...حتی جوراب های صورتی پاش بود ...و آرایش غلیظی هم داشت ..

با موهایی که معلوم بود آرایشگر براش درست کرده و برای این مهمونی حسابی به خودش رسیده ....

با خودم فکر می کردم من از این مهمونی باید یک چیزایی سر در بیارم ..برای همین با دخترا ی برادر قلیچ خان گرم گرفته بودم ..






#

نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش چهارم







که گوزل از راه رسید و کنار ما نشست ..

بهش گفتم : تو قرار بود بیای من بهت ریاضی یاد بدم چی شد پس ؟

گفت : پلنگ صورتی رو داری ؟ برو تو نخش ...

گفتم : کی رو میگی ....

همه دخترا خندیدن و من تازه متوجه شدم ... خندم گرفت ..

یکی از دخترا به ترکی که من متوجه نشم گفت : بدم میاد ازش ...

یکی دیگه به فارسی گفت : از دماغ فیل افتاده خوبه که هنوز پدر و مادرش رو می ببینه وگرنه از ما ادعای پاداشی می کرد ...

اون یکی گفت : دیدی مامانم محل سگ بهش نذاشت ؟ ..

و من فهمیدم که اون زن اصلا طرفداری نداره ...

گفتم  : بچه ها آی جیک خانم چقدر جوونه؛؛  چند ساله ازدواج کرده ؟..خوب آتا خیلی پیره ....

یکی گفت : آره بابا ی من الان شصت و پنج سالشه ...آتا باید نود سال داشته باشه ...

گوزل گفت : اون شانزده سالش بود که اومد  برای کمک به آنه ...

بعد آتا اونو گرفت  ....و کم کم شد  سوگلی  .. تازه پدر مادرش خیلی فقیرن ..

آتا به اونا هم می رسه ...

گفتم آلا بای الان بیست و یک سال داره و بچه ی اولش هست پس باید سی و نه سالش باشه درسته ؟  

گفت : فکر کنم ..اونقدر برامون مهم نیست که به سن اون فکر کنیم .....









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش پنجم







یک خانمی شربت آورد و تعارف کرد ...و همه بر داشتیم همون موقع  آقچه گل اومد تو  جمع ما و بحث تموم شد و من بازم سر در نیاوردم قضیه چیه ؟  

در حالیکه دهن دخترا گرم شده بود و داشتن یک چیزایی می گفتن ....

اون روز اولین نفری که مهمونی رو ترک کرد ما بودیم ، قلیچ خان گفت من کار دارم و باید زود برم ..

از آنه خواهش کردم پیش من بیاد نمی دونم متوجه شد که چی بهش گفتم یا نه ولی منو بوسید و چند بار سرشو به علامت رضایت تکون داد ... و راه افتادیم حالا باید با همه رو بوسی می کردیم ..و این بار آی جیک تو صف ایستاده بود ....

و وقتی من به اون رسیدم آشکارا می دیدم که یک لرزی بدنش داره و حالش خوب نیست ..

با من روبوسی کرد ولی سرد و زود از اونجا دور شد ....

تا نشستم تو ماشین و راه افتادیم ..

احساس کردم سرم گیج میره و حالا تهوع بهم دست داد ...

اول ساکت بودم و گفتم خوب میشم ...ولی نشد ..

بدنم بی حس می شد و دلم می خواست بالا بیارم ....

گفتم : قلیچ خان یکم یواش برو ..دستپاچه شد و گفت چی شدی ؟چی شدی ؟ بریم دکتر ؟ الان چته ؟

گفتم : اینطوری نکن تو رو خدا یکم حال تهوع دارم چرا شلوغ می کنی ؟

گفت : وای ..وای کار خودشو کرد چی خوردی ؟ از دست کی خوردی ؟

گفتم : قلیچ خان تو رو خدا آروم باش ..کجا داری میری ؟

گفت: بیمارستان ...تو رو مسموم کردن ..من می دونستم ....

گفتم : بابا این چه حرفیه خون آشام که نیست ... چرا اینطوری می کنی ؟









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش ششم






اما قلیچ خان اونقدر  استرس گرفته بود و  بی قراری می کرد که فراموش کردم حالم بد بود ..

هر چی التماس می کنم  که به خدا یکم حالم بهم خورد ولی الان خوبم...  به خرجش نرفت که نرفت و منو رسوند بیمارستان ....

طوری که وقتی دکتر از من پرسید چی شده ؟ مونده بودم اصلا حالم بد هست یا نه ؟

قلیچ خان همون طور پریشون منو گذاشت پیش دکتر رو رفت ....

گفتم : آقای دکتر یکم سر گیجه داشتم و حالم بهم می خورد ...ولی الان خوبم به خدا ...فشارم رو گرفت و گفت یازده رو هفت ، بد نیست ..

گلومو نگاه کرد و پلکم رو کشید بالا  و پرسید:  چند وقته ازدواج کردین ..

گفتم : تازه خیلی وقت نیست هنوز یکماه نشده ....

گفت : پس یک آزمایش خون ازتون بگیرم منتظر باشین .. جوابش بیاد ..

پرسیدم برای چی ؟ نمی خواد آقای دکتر خوبم بابا یکم حالم بخورد شوهرم شلوغش کرده ...

گفت : احتمال میدم باردار باشین ولی به این زودی حال تهوع بهتون دست نمیده بزارین ببینم تو خونتون مسمومیت نباشه ...

حالا محض احتیاط بعضی ها مثل شما وقتی باردار میشن زود حال تهوع می گیرن بعد همینطور که سرنگ رو آماده می کرد








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_ششم- بخش هفتم






پرسید :..شماتهرانی هستی ؟

گفتم بله ...

گفت : این قلیچ خان ما از اون مردای شریف و درستکار روزگاره ..ما با هم یک فامیلی هم داریم .... نوه ی عمه ی منه .....

گفتم : خوشبختم ..ولی آقای دکتر اصلا امکان نداره من باردار باشم ..اجازه بدین برم آزمایش نمی خواد ..

گفت : چیزی نیست نترسین یکم خون می گیرم دیگه ترس نداره ...

کمی بعد من تواتاق تنها موندم ..

می فهمیدم که قلیچ خان از چی ترسیده و اینم می دونستم که بی جهت این کارو می کنه چنین چیزی امکان نداشت ...

زن بیچاره کاری با من نکرد   ...

که در اتاق باز شد و آلماز خانم با شوهرش و یک خانم دیگه که فهمیدم عروس برادر قلیچ خان هست اومدن تو ...

فورا گفتم : وای قلیچ خان چیکار کردی؟ ....

آلماز خانم به خدا یک کلام گفتم حالم بهم می خوره ؛ این کارا رو نداره که ؛؛ چرا مزاحم شده  ؟...اون که رنگ به صورت نداشت ..

گفت : الان خوبی ؟ به من بگو چطوری بودی؟ کامل برام توضیح بده کامل ها ؛؛ ...

گفتم یکم سرم گیج رفت و حال تهوع داشتم پرسید : شربت خوردی ؟

گفتم: خوب بله همه خوردن ..

گفت :کی بهت داد ؟

گفتم آی گوزل ..نه نه یک خانم دیگه بود نمی دونم ول کنین تو رو خدا بسه دیگه میگم خوبم ....

برگشت به قلیچ خان به ترکی گفت : وای دَدَم وای ...اونم اولش همین طور بود ...تا خاطرت جمع نشده از اینجا نبرش مثل آوا دان نشه ؛؛...

من که مراقب بودم به خدا دست به هیچی نزد از بس تو سفارش کردی ولی احتیاط می کنیم ...

به دکتر بگو بستریش کنه امشب تحت نظر باشه اگر یکم دیگه تب کنه خدا به دادمون برسه ....

گفتم : قلیچ خان تو رو خدا شلوغ نکن من خوبم هر چی شما خوردی منم خوردم ..ولی یک مرتبه شروع کردم به عق زدن و دویدم تو دستشویی ......

ادامه دارد








نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش اول




آلماز خانم دنبالم اومد و دوتا دستمال دستش بود ..و مرتب می پرسید ..چی شدی ؟ حالت رو به من بگو ..

بالا بیار انگشت کن هر چی خوردی بیاد بیرون ..یادت نیست کی برات شربت آورد؟ ..

چیز دیگه نخوردی ؟

صورتم رو شستم و دستمال ها رو گرفتم و گفتم : ممنون ببخشید ..آلماز خانم تو رو خدا بگین شما به چی شک دارین ؟..

من غذا زیاد خوردم ..آنه اصرار می کردن منم به حرفشون گوش دادم چیزیم نیست به خدا الان خوب میشم ...

گفت : دکتر میگه ممکنه حامله باشی خدا کنه چشممون روشن بشه ..و تو بار دار باشی ..با من بیا...

قلیچ خان مضطرب و پریشون پشت در بود چشمش دو دو می زد ..

فقط به من نگاه می کرد و صورتش رو می مالید انگار من یک مرض لاعلاج گرفته بودم حسابی ترسیده بود ....

هنوز آزمایش آماده نشده بود ..آلماز خانم قلیچ خان رو دلداری می داد و به ترکی چیزایی می گفت که من نمی فهمیدم ...

من لب تخت نشسته بودم و قلیچ خان دست منو محکم تو دستش گرفته بود و حرص می خورد ..

گفت : میشه دکتر بیاد و بگه ما بچه دار شدیم به خدا تا خونه بغلت می کنم و می برمت ..

گفتم : عزیزم نیستم من خودم می دونم ...مریض هم نیستم ..الان هیچیم نیست گوش کن به حرفم بیا از اینجا بریم ...







#


داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش دوم





اون خانمی که همراه آلماز بود شالشو آورد و انداخت رو شونه های من ..

گفتم سرد نیست ...

گفت : ولی رنگت پریده ..

گفتم : شما چه نسبتی با قلیچ خان دارین ؟

گفت : من عروس برادرشون  هستم ولی نوه ی عمه ی قلیچ خان هم هستم تمام بچگیم با اونا بزرگ شدم ...اسمم گلنازه ...

گفتم : تو رو خدا شما حرفم رو قبول کن من چیزیم نیست الانم بهتر شدم ...

قلیچ خان با اخم و قاطع گفت : گلین جان  صبر داشته باش بزار ما کارمون رو بکنیم ....

گفتم : ای بابا دارین منو ناراحت می کنین میگم خوبم ...

گلناز گفت : ببین عزیزم ما یک چیزی می دونیم که انقدر نگرانیم اگر اشتباه کرده باشیم که چه بهتر ولی خدای نکرده چیزیت شده باشه دیگه عمه و قلیچ خان نمی تونن خودشون رو ببخشن یکم صبر کنین ...

گلناز همسن و سال من بود... و مثل اینکه رابطه ی خوبی با همه داشت خوش سر زبون بود و خونگرم  و اینطور که معلوم بود از جریان خبر داشت و برای همین اونو با خودشون آورده بودن و من داشتم فکر می کردم بهترین راه برای سر در آوردن از قضیه اینه که با اون از در دوستی در بیام و ازش جدا نشم تا بفهمم موضوع چیه ....








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش سوم




که در باز شد و دکتر اومد تو ..و پشت میزش نشست ...

آلمازخانم  زود تر از همه پرسید : چی شد دکتر خبر خوب برامون دارین ؟

گفت : ایشون بار دار که نیست ..ولی یک مسمویت تو خونش هست هنوز باید آزمایش بده تا ببینم از غذا بود یا چیز دیگه ای اذیتشون کرده ....

قلیچ خان رنگش مثل گچ سفید شده بود ..

دستپاچه به دکتر ترکی و فارسی گفت : شما هر کاری لازمه بکنین ..من می دونم مسموم شده ...زود باشین ..خواهش می کنم تا دیر نشده آقای دکتر ... الان از دست میره ...

راستش من خودمم ترسیده بودم ..یعنی واقعا راسته ؟ یکی می خواسته منو از بین ببره ؟

گفتم : آقای دکتر اگر مسموم شده باشم الان باید چه حالی باشم ؟ گفت : شما بگو الان چه حالی هستی ؟ گفتم : یکم بالا آوردم و لی حس می کنم حالم خوبه ...خودم می دونم امروز من پر خوری کردم ...شیرینی خورده بودم بعدم غذای چرب خوردم ...فکر کنم از این باشه ...گفت : بازم برای احتیاط امشب رو بستری بشین خیالمون راحت تره ....

گفتم : من کلا معده ام ضعیفه زود بهم می ریزم ...

دیگه فایده ای نداشت قلیچ خان و آلماز خانم قَدَر بودن و زورشون به من می رسید در حالیکه  خیلی زیاد از دست قلیچ خان عصبانی بودم؛؛ از اینکه نمی خواست به من بگه چی در اطرافم میگذره ؛؛

من حق داشتم بدونم ؛ و تصمیم گرفتم خیلی جدی باهاش حرف بزنم ...







نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش چهارم




منو که بستری کردن قلیچ خان و آلماز خانم و شوهرش رفتن بیرون اتاق و به ترکی تند و تند حرف زدن و گلناز کنار من بود ...

تنها کاری که کردم فورا با اون گرم گرفتم ..

بهش گفتم : قیافه شما برای من خیلی آشناست ..انگار از قدیم شما رو میشناسم ..

اونم گفت : آره شما هم برای من همینطورین خیلی هم قیافه ی صمیمی و مهربونی دارین ...

خوش به حال قلیچ خان ...

همه دارن از شما حرف می زنن تو گنبد هر کس به من میرسه می پرسه چطوری شد که شما رو برای قلیچ خان گرفتن ...

کلی باید توضیح بدم ...

گفتم شما تو عروسی من بودین ؟جریان رو می دونین ؟

گفت : آره بابا چند بار با هم روبوسی کردیم ..من خودمو معرفی کردم ...

در حالیکه خودمو مشتاق نشون می دادم که خیلی از تو خوشم اومده گفتم : عجیبه ولی من اونجا رو یادم نیست اما امروز همش توجه منو جلب کرده بودین با خودم گفتم چه خانم با شخصیتی ؛؛ خیلی خوشحالم که تو شهر غریب با شما آشنا شدم ..

تو رو خدا بیاین پیش من خیلی تنهام ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش پنجم





گفت : از خدا می خوام شماره منو یاد داشت کن و شماره تون رو به من بده ..

بعد از این هر روز بهت زنگ می زنم ...

گفتم : آره مرسی بزن اصلا ..حالا که اینطور شد یک چیزی بین منو قلیچ خان هست که اگر صمیمی شدیم بهتون میگم ...

گفت : واقعا ؟ خوب بگین کنجکاو شدم ....

پرسیدم : شما چند ساله ازدواج کردین ؟

گفت : سه سال؛؛ یک دونه بچه ام دارم یک پسر ..

گفتم : می دونین چرا آی جیک می خواد به من صدمه بزنه ؟

گفت : والله من درست نمی دونم ولی فکر می کنم با بچه های آنه سر لج افتاده ؟

گفتم آوا دان کیه ؟

گفت : خواهر قلیچ خان و عمه آلماز بود ..

گفتم : بود ؟ مرده ؟

گفت : من بهت میگم ولی نگو از من شنیدی ...اون همسن و سال آی جیک بود ولی مثل کارد و پنیر بودن ...

نوزده سالش بود که یکشب بی خودی به استفراغ افتاد و سر گیجه گرفت ,,

بردنش دکتر دارو داد ولی یکم بعد تب کرد و بالاخره خون بالا آورد و همون شبی فوت کرد ...

دکتر گفته بود سم خورده ..بعضی ها می گفتن خودکشی کرده و بعضی ها می گفتن چیز خورش کردن اون تو بغل قلیچ خان فوت کرد ..و همه می دونستن که چقدر اونو دوست داره با هم سواری می رفتن ...

و خواهر مهربونی براش بود ..آوا کلا دختر با عاطفه ای بود و برای آنه خیلی حرص و جوش می خورد ...

اما عمرش به دنیا نبود ...







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش ششم





از اون به بعد کسی با آجیک خوب نشد با اینکه چیزی ثابت نشد ..ولی هیچ کس به روش نگاه نمی کنه ...

فقط آتا که دین و ایمونش این زنه ....

گفتم : حالا چرا فکر می کنین می خواد منو هم مسموم کنه ؟ گفت : اینو به خدا نمی دونم قلیچ خان به عمه آلماز گفته ..من خبر نداشتم .. اینجا فهمیدم ...

خودم به اصرار اومدم ..آخه من یکم فضولم می خواستم ببینم شما چی شدی همین اینکه با عمه باشم ...

دو ساعت گذشت و گلناز  با شوهر آلماز خانم رفت و ما موندیم تا جواب آزمایش بیاد ...

ولی من کاملا حالم خوب بود ..حتی دیگه حالت تهوع هم نداشتم ...

بالاخره جواب حاضر شد و دکتر گفت یک مسمومیت ساده بوده و غذا اذیتش کرده چیز سمی تو خونش نیست ....

من صبر کردم تا آلماز خانم رو در خونه شون پیاده کنیم تا اونجا حرفی نزدم ..

ولی به محض اینکه پیاده شد ..گفتم : قلیچ خان عزیزم قربونت برم ببین چطوری مهمونی رو از دماغمون در آوردی این شک برای چیه ؟ آخه تو باورت میشه اون زن اونقدر پست باشه که جلوی اون همه مهمون منو مسموم کنه ؟

اونم جایی که تو آشپز خونه پا نذاشته ؟

گفت : می دونم اذیت شدی ...ولی من باید احتیاط کنم ..ضرر نداره ... بهم حق بده که نگران عزیز ترین موجود زندگیم باشم ...تو عشق منی نمی تونم ریسک کنم ...






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش هفتم





پرسیدم :آوا دان خواهرت بود ؟

با تعجب گفت : آره عزیزم چطور مگه ؟

گفتم : رو راست بگو چی به سرش اومد ؟

با افسوس آهی از سر درد کشید و گفت : ...یکشب نیمه های شب در اتاقم رو زد و ناله کرد ...

همینطور مثل تو دور از جون گفت حال تهوع داره و سر گیجه ؛؛ بعدم بالا آورد ..بردمش دکتر ..

سرم زدیم و برگشتیم ولی اون بازم بالا آورد ...این بار تب کرده بود و عق های بدی می زد ..

تا به دکتر رسوندیم خون بالا میاورد ...

و اینجا قلیچ خان زار زار گریه کرد و گفت : گلین ؛؛جیگرش بالا اومد لخته لخته ..و من مثل بُز تماشا کردم وتو بغل خودم تو راه بیمارستان جون داد .. حالا نباید بترسم؟

قلیچ خان کار احمقانه ای نمی کنه بهت قول میدم ..بزار مراقبت باشم و از اون زن دورت کنم ..می دونم کار اون بوده ...

آوا نامزد داشت چرا باید سم بخوره ؟ اون چیزی دیده بود که نباید می دید ....و من هرچی بهش می گفتم دست از سر آی جیک بر دار به خرجش نمی رفت ..







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش هشتم





از دستش عصبانی بود و می خواست کاری کنه که ماهیت اونو آتا ببینه ولی جونشو تو این راه گذاشت ...

از اون به بعد من تو اصطبل موندم تا گنبد خونه خریدم ..

فقط در مواقع ضروری اونجا میرفتم و با دلی که خون بود ...حرفی نزدم ...

گفتم : الهی بمیرم برات ...عزیز دلم ببخشید خوب اگر به من اینا رو زود تر می گفتی که اینقدر منم ناراحت نمی شدم ..

فکر می کنم آی جیک به تو نظر بد داشته درسته ؟

بگو ناراحت نمیشم تو رو میشناسم ..که چقدر آقایی ....

گفت : شرم داره ...چطوری بگم ؟ دلم نمی خواد به زبون بیارم ...

گفتم : آوا دیده که اون به تو گیر داده درسته ؟

گفت : الان دیگه چیزی نگو خواهش می کنم ..حالم بد شده ولی به زودی برات تعریف می کنم ......

همه چیز رو میگم ...تو حق داری خیلی هم عاقلی چرا نگم ؟







داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هفتم - بخش نهم





روز بعد من با قلیچ خان دوباره رفتم اصطبل ..

هر جا میرفت دنبالش بودم کارای اونو یاد می گرفتم کمکش می کردم ...وقتی اسبی رو برای رام کردن  تو میدون دور می داد تا سواری کنه کنارش ایستاده بودم و تشویقش می کردم ....

به اسبم گزل رسیدگی کردم کلی  با هاش حرف زدم ...

بعد تو محوطه ناهار خوردیم و دیگه اونجا برام غریبه نبود ...

ولی در تمام مدت حواسم به آلا بای بود که به هیچ وجه نمی تونستم بهش اعتماد کنم ...

بعد از اینکه کارای قلیچ خان  تموم شد دوباره اسب ها رو زین کردم و یکساعتی توی دشت تاخت زدیم ..

من خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم سواری رو یاد گرفتم البته سواری با یودوش کاری نداشت و با اون اسب ها که قلیچ خان سوار می شد زمین تا آسمون فرق داشت ..

اما احساس می کردم باید لیاقت قلیچ خان رو داشته باشم ....تو مهمونی نگاه حسرت بار دخترا رو می دیدم ....

و از اون مهم تر خودم بودم که می دونستم قلیچ خان زن با عرضه و با لیاقتی می خواد که همپاش باشه ....

می خواستم دوش به دوش اون تلاش کنم و تو زندگیش سهم چشم گیری داشته باشم ....

با هم می تاختیم و بلند می خندیدیم ...

اون فریاد می زد آغشام گلین؛؛ قلیچ خان عاشقته  ...

و من فریاد می زدم قلیچ خان من بیشتر.....دوستت دارم  ...

ادامه دارد






نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش اول







توی اون دشت زیبا میرفتیم و بر می گشتیم ...تا من خسته شدم و یک جای سر سبز  دهنه رو کشیدم و یودوش ایستاد ..

اما قلیچ خان همینطور میرفت ...تا پشت سرشو نگاه کرد و به تاخت برگشت طرف من  و  کنار م ایستادو پرسید :چی شده ؟

گفتم : خسته شدم من مثل تو نمی تونم این همه مدت رو اسب دوام بیارم ...می خوام پیاده بشم ..

گفت : خوب پیاده شو ..

گفتم : حرفا می زنی ها ؛؛ چطوری پیاده بشم ؟ نمی تونم می ترسم اسب بره ...

خندید و گفت : پس همون جا رو اسب بمون ...

گفتم :اذیت نکن بلد نیستم ..قلیچ خان تو رو خدا بیا خسته شدم ...

گفت : منو ببین توام همین کارو بکن ...و پیاده شد ..

و دوباره سوار شد و پیاده شد ...من سعی کردم مثل اون رفتار کنم ولی نتونستم از جام تکون بخورم ...و به نظرم رسید سخت ترین قسمت سواری رو اسب همین پیاده و سوار شدنه ...

اون قاه قاه به من می خندید ...

و اونقدر قربون صدقه اش رفتم که اومد و کمک کرد پیاده بشم ولی شروع کرد به آموزش دادن من برای اینکه خودم به تنهایی از عهده ی این کار بر بیام ....

بعد اومد جلو و گفت زود باش پای چپ تو رکاب اینجای زین رو بگیر و با یک ضرب خودتو بکش بالا در حالیکه پاتو برای روی زین نشستن باز می کنی .....

حالا به همین ترتیب پیاده میشی ...دستت روی زین خودتو روی اسب بلند می کنی و پای راست رو میاری می زاری زمین بعد پای چپ رو از رکاب در میاری ... و اونقدر تمرین کردیم تا یاد گرفتم ..

شاید سی بار منو مجبور کرد این کارو بکنم ....

دیگه داشتم از حال میرفتم روی زمین لای عفلها دراز کشیدم و اونم کنارم نشست ...






داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش دوم






علفهایی که تو صورتم بود با انگشت کنار زد و تو صورتم خم شد و گونه ی منو بوسید وگفت : تا حالا اینقدر از کارم لذت نبرده بودم ...

گفتم منم تا حالا استادی به خوبی تو نداشتم ...

چند تا از علفهای کنارش رو بی هدف کند و به دور دست نگاه کرد ...

و آروم گفت : می دونی یکشب خواب این روز رو دیده بودم ...

گفتم: قشنگ برام تعریف می کنی ؟ ...

گفت : من داشتم با یک اسب تاخت میرفتم ... یک مرتبه بولوت رو دیدم که داره از دور میاد طرف من ..لخت بود زین و دهنه نداشت ...

نزدیک شد ..مثل این بود که تو خواب فکر می کردم تو رو داره با خودش میاره ..ولی کسی نبود و از کنار من رد شد و رفت و تو افق نا پدید شد ...

خیلی غصه می خوردم هر چی تاخت می زدم بهش نمی رسیدم ...که یک مرتبه تو رو دیدم ...

داد زدم بولوت رو دیدی ؟ اما تو سوار یک اسب دیگه بودی ....و اصلا برات مهم نبود که اون رفته ..

با هم راه افتادیم توی دشت ..منم یادم رفت ...

وقتی بیدار شدم چند روز به این موضوع فکر کردم ..خدایش اون زمان خواب عجیبی بود .....

گفتم : پس شاید تقدیر این بوده ..و کسی این وسط گناهی نداره ....شاید جز این نباید می بوده ...

خیلی چیزا دست ماست و خیلی چیزا هم جبر زندگی ... خلاصه مسیری جلوی ما آدماست که مجبوریم بریم ..مثل این که من اومدم اینجا ..

مثل مردن بولوت ..و یا شاید نرفتنم به تهران ...

ما سعی و تلاش خودمون رو می کنیم ولی با جبر نمی تونیم در بیفتیم ....دیگه از فکرش بیا بیرون ...

می دونم سخته ..ولی از روزی که بولوت مرده تو یک جور دیگه ای شدی ..همش اضطراب داری ؛نگرانی ...








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش سوم








گفت : می دونی چرا من خواب تو رو می دیدم ؟ چون حس ششم قوی و پر قدرتی دارم ..

من خطر رو احساس می کنم ...موضوع بولوت نیست می ترسم به تو آسیب بزنه ....

بلند شدم و نشستم و گفتم : قربونت برم میشه برام تعریف کنی ؟

گفت : پاشو بریم الان شب میشه ...طولانیه ....و خودش بلند شد و پرید رو اسب ...و منم برای اولین بار بدون کمک کسی سوار شدم و رفتیم بطرف اصطبل ...

آلا بای  دوید جلو و اسب ها رو گرفت و به ترکی گفت : شام آماده کنم ؟

قلیچ خان گفت : نه ما میریم خونه تو مراقب اسب ها باش صبح زود میام ...و به من گفت برم سویچ ماشین رو بیارم ....

به محض اینکه با آلا بای تنها شدیم ..

گفتم : داداشت خیلی برای بولوت ناراحته ..داره تحقیق می کنه ببینه کار کیه ..می دونم که سزای بدی در انتظارشه ..تو به کسی شک نداری ؟ گفت : نه ...

گفتم ولی به نظرم باید داشته باشی چون تو مسئول اینجایی ..در ضمن یک چیزی بهت میگم به قلیچ خان نگو یکی داره گزارش کار ما رو می بره خونه ..

پس حتما یک نفر بد خواه داریم ...تو برای من پیداش کن ...بفهمم کی این کارو می کنه ....هنوز منو نشناختن ...

کاری می کنم از این منطقه که هیچی از گنبد بره ...روزگار بهش نمی زارم ...ولی به کمک تو نیاز دارم ...








نوشته های ناهید:

داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش چهارم







اینا رو می گفتم و تو کوک رفتار و تغییر حالت اون بودم ...

دستپاچه شده بود و پشت سر هم می گفت به روی چشم ...بله حتما ..درست می فرمایید ....

و شک منو به خودش بیشتر کرد ...

از اونجا یکراست رفتیم فرود گاه و ساک منو گرفتیم و برگشتم خونه .....

روز بعد قلیچ خان تنها رفت ..

همون سر صبح مامان زنگ زد و با صدایی که مثل جیغ بود گفت : به خدا از دست تو نیلوفر یعنی ما دیگه تو رو از دست دادیم ؟

خدا بگم چیکارت کنه دختر  دل منو شکستی ... دل بابا از دستت خونه ...

حامد چند بار بغض کرد ....

گفتم چرا دیگه مامان جان من که توضیح دادم چرا نیومدم قبول کردین ...

گفت : همین ؟ بگم تف به روت بیاد با این عاطفه ای که داری ؟

گفتم : عزیز دلم بله برون بود من برای عروسی و عقدش میام .....

گفت : تو اصلا کنجکاو نشدی ببینی چی شد ؟ چیکار کردیم ؟ چطوری گذشت ؟ یک دونه برادر داری ..من تو رو اینطوری بزرگ کردم؟ ..

حتی بایرام خان هم تعجب کرده بود تو نیستی ....








داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش پنجم






گفتم : آخه من نمی خواستم شما رو نگران کنم ..دیشب یکم سر گیجه داشتم و حالت تهوع ..قلیچ خان منو برد بیمارستان ...

گفت : برای سر گیجه و حالت تهوع تا حالا کی رو بردن بیمارستان؟ که تو رو برده ؟ حتما چیز دیگه ای بوده راستشو بگو؛؛؛؛

تو رو امام زمان راست بگو چه بلایی سرت اومده بود ...

گفتم : نه به خدا همین بود قلیچ خان بزرگش کرده بود ...دیر وقت اومدیم خونه صبح زودم رفته بودیم اصطبل بازم دیر وقت اومدیم ...

والله می خواستم الان بهتون زنگ بزنم ....

گفت مادر الهی فدات بشم تست حامگی گرفتی ؟ گفتم بله مامان جان گرفتم حامله نیستم ..فقط غذا اذیتم کرده بود ...

به خدا دلم پیش شما بود ولی وقت نشد زنگ بزنم تازه قلیچ خان هم اهل تلفن نیست و  مدام پیشم بود ....

گفت : مراقب خودت باش مادرت بمیره تو مریض شدی من نبودم کنارت ...  تو شهر غریب یک بلایی سرت نیاد؟ ...

ای وای اصلا فکر نمی کردم دختر به راه دور بدم ...باور کن آب خوش از گلوی هیچ کدوم ما پایین نمیره بدون تو ....









داستان #اغشام_گلین💕💕

#قسمت_هشتم - بخش ششم






حالا اون گریه کن من گریه کن ...

می گفت من نمی دونستم خانم جانت اینقدر دوستت داره ..اونم تا اسم تو میاد شروع می کنه به گریه کردن .....

خلاصه یکساعت که با اون حرف زدم و قطع کردم تازه تلفن ها شروع شد

نمی دونم مامان به همه چی گفته بود که این مکالمه باعث شد که من تا بعد ظهر با بابا ؛؛خانم جان ؛؛عمه ؛؛..خاله ؛؛..ندا؛؛ حامد و آرتا کلی حرف زدم و توضیح دادم که حالم خوبه....

تازه وقتی اونا تموم شد گلناز زنگ زد و داشتم از زیر زبونش حرف می کشیدم ...

و گرم صحبت بودیم و فرخنده مدام برام چایی میاورد و خوراکی و من روی پشتی لم داده بودم و با تلفن حرف می زدم ..که در باز شد و قلیچ خان سراسیمه و پریشون وارد شد ...

ترسیدم از جام بلند شد و گفتم : گلناز جون خودم بهت زنگ می زنم ...

اون همینطور منو خیره نگاه کرد پرسیدم چیزی شده؟ ..اتفاقی افتاده ؟

یک نفس بلند کشید و با عصبانیت گفت : چی می خواستی بشه ؟ از صبح تا حالا زنگ زدم مشغول بودی ..دیگه از کارم افتادم ..حواسم جمع نبود ..

تو از صبح تا حالا با گلناز حرف می زنی ؟

گفتم : وای ..وای ببخشید عزیزم شرمنده ..نه گلناز همین  الان زنگ زد ...

منو ببخش مامان فهمید من مریض شدم به همه گفت یکی یکی زنگ زدن حالم رو بپرسن ...چون نرفته بودم تهران مجبور شدم توضیح بدم .....

قلیچ خان اخم کرده بود و به فرخنده گفت :یک لیوان برام آب بیار ..و همینطور سر پا خورد و به من گفت : شما هم حاضر شو با هم بریم اصطبل ...

وسیله و شام بر دار من میرم خرید تا میام آماده باش ...

با ترس گفتم چشم ...








ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز