نوشته های ناهید:
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_پنجم- بخش چهارم
گفت : یک روز بهت میگم ..شایدم مجبور نباشم ولی دردی تو سینه ی منه که درمون نداره ...
نباید از این لب بیرون بیاد ..وگرنه خون به پا میشه .....
گفتم : بمیرم برای دلت ..کاش می دونستم ...ولی قلیچ خان؛؛ عزیزم کی امروز به آتا خبر داده که ما رفتیم دشت ....
گفت : هر کس بوده منظور بدی نداشته تو به آلا بای شک کردی ؟ ولی من ندارم اون از دل و جون برای من کار می کنه و حقوق زیادی هم نمی گیره ..
فقط به عشق من میاد سر کار ..
اگر اون نبود من نمی تونستم به کارام برسم امینِ منه ....
گفتم : پس فقط یک چیزی بهم بگو خواهش می کنم ممکنه آی جیک به من صدمه ای بزنه ؟
گفت : نه جان دلم ..من به تو حساس شدم احتیاط می کنم ..مرگ بولوت منو ترسونده .. فردا با من میای ؟
گفتم : میام کار یاد می گیرم خودم کمکت می کنم ...
میشم یار و یاورت ..تو دیگه منو داری ..
گفت : روز جمعه خونه ی خواهرم دعوت شدیم خودش بهت زنگ می زنه ..آنه دلش برات تنگ شده می خواد تو رو ببینه امشب ازم می خواست تو رو ببرم پیشش ..
ولی من نمی زارم تنها بری اونجا ...
گفتم : من هنوز گیجم نمی دونم کی به کیه ..بیشتر خانم ها شکل هم بودن ...
زبونم که نمی دونم درست بگو چند تا خواهر و برادر داری و کجان ؟..تو گنبد چند تا فامیل داری ؟اینا رو که باید بدونم
گفت : سه تا برادر دارم که تو دیدی یکی تهرانه یکی بندر ترکمن و یکی گرگان با دوتا خواهرم اونجا زندگی می کنن یک خواهرم گنبد ولی برادر زاده ها و خواهر زاده ی زیادی اینجا ازدواج کردن و هستن ولی خیلی ها هم تو روستا زندگی می کنن ...
آی جیک هم دو تا پسر داره و پنج تا دختر ... که پسر بزرگش آلای بای هست و دخترش آقچه گل بقیه همه کوچیک هستن و مدرسه میرن .....
خلاصه ما از دو مادر شش تا برادر هستیم و هشت تا خواهر ...خوب شد ، فهمیدی ؟
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_پنجم- بخش پنجم
پرسیدم : اون پسر آی جیک که می خواست از غیر ترکمن زن بگیره و آتا اجازه نداد همین آلا بای بوده ؟
گفت : آره ؛؛ولی آی جیک این حرف رو درست کرده که من زن نگیرم ..
اون می خواست با یک زن که پنج سال از خودش بزرگتر بود و تو باشگاه دیده بود ازدواج کنه ..اونم تو سن نوزده سالگی ..خوب معلومه که صلاحش نبود ...
قلیچ خان بر خلاف همیشه که دلش نمی خواست حرف بزنه ..
اونشب تا ساعتها منو تو بغلش گرفته بود و از خودش می گفت ..
پیدا بود که آشوبی تو دلش به پا شده و تو قلبش شعله می کشه ومی خواست به این ترتیب خاموشش کنه برای همین در حالیکه منو همینطور محکم گرفته بود خوابش برد ...
و من فکر می کردم چرا آی جیک نمی خواسته قلیچ خان ازدواج کنه ...
فردا نتونستم از جام بلند بشم ... بدنم از سواری روز قبل کاملا بسته بود و نمی تونستم باهاش برم ...
سفارش های لازم رو به فرخنده کرد و رفت ...
و من دوباره خوابم برد ..و با صدای فرخنده بیدار شدم که می گفت : گلین خانیم تلفن ....
فورا گوشی رو بر داشتم ...مامان با نگرانی گفت : خوب مادرمن یک نفر رو بیار که زبون ما رو بلد باشه مُردم از نگرانی تو دیروز کجا بودی ؟ فکر کردم اومدی تهران ؟
بهت نگفت من چند بار زنگ زدم ؟
گفتم : نه مامان جون چی شده ؟دیشب پدر قلیچ خان اومده بود شلوغ شد یادش رفت ..
گفت هیچی رفتیم خواستگاری ..چه دختر خوبی بود,, ما که پسندیدم ..حالا کی قرار بزارم تو اینجا باشی ؟ شب همین جمعه خوبه ؟
داستان #اغشام_گلین💕💕
#قسمت_پنجم- بخش ششم
گفتم : نمی دونم والله ..من که هر وقت از تهران اومدن حرف می زنم قلیچ خان حرف رو عوض می کنه ...
گفت یعنی چی ؟ تو مگه بی کس و کار بودی ؟ یک دونه برادر داری باید باشی وگرنه حامد خیلی ناراحت میشه ... دیشب همش می گفت جای نیلوفر خالی ...
ندا هم به شوخی می گفت آغشام گلین قلیچ خان رو ول نمی کنه ...
راستی قلیچ خان تو رو چی صدا می کنه ؟...
گفتم : مامان میشه خودت به قلیچ خان بگی بزاره من بیام ؟ گفت باشه وقتی خونه بود یک تک زنگ بزن .. من خودم باهاش حرف می زنم ..جرات داره بگه نه ....
ولی وقتی گوشی رو قطع کردم با خودم گفتم چرا خودم نگم ؟ من باید تو مراسم برادرم باشم ..
همین امشب این کارو می کنم ...
و همین کارو کردم ..و بعد از شام وقتی داشت اخبار گوش می داد نشستم کنارش و دستشو گرفتم و گفتم خبر خوش دارم برات ..حامد می خواد زن بگیره ..
دختر رو دیدن و خوششون اومده ..حالا من باید برم تا بله برون و نامزدی رو برگزار کنن .. انشاالله که توام میای .....
اخمش چنان رفت تو هم که فکر کردم الان یک حرف بد بهم می زنه ..
پرسید : کی باید بریم ؟
گفتم : اونا برنامه شون رو با ما تنظیم می کنن شما بگو کی بریم ...
گفت :دو شب دیگه که خونه ی خواهرم هستیم ...
تا دوشنبه من گرفتارم ..برای آخر اون هفته قول بده ....