#قسمت_دوم- بخش اول❤
گفتم : خیلی دوست دارم سواری یاد بگیرم ولی اول باید درسم رو تموم کنم ...می دونی که من یک ترم دیگه درس دارم اگر نخونم مدرکی در کار نیست ..
اقلا باید یک طوری درستش کنم که امتحانم رو بدم ..مخالف که نیستی ؟
بدون تامل گفت : چرا مخالفم ..من نمی زارم حتی برای یک روز ازم جدا بشی ...
گفتم : حالا اولشه خوب این ترم رو مرخصی می گیرم تا اونموقع هم خدا بزرگه ...
ولی فکر کنم دل قلیچ خان من خیلی کوچک باشه ....چند روز میرم و بر می گردم دیگه تو قول داده بودی ....
خنده ی قشنگی کرد و گفت : به این زودی دستم رو شد ؟ ..
و محکم تر بغلم کرد و گفت : فعلا حرفشو نزن من چطوری از تو جدا بشم ؟ تو دلت میاد منو بزاری بری ؟ ...
گفتم : مگه قول ندادی ؟دلم نمیاد ولی درسمو باید بخودنم
گفت : چرا اما میرم و بر می گردم نداریم میریم و بر می گردیم .....
گفتم : من امتحان بدم؛؛ چه بهتر که توام باشی ...؛؛
حالا داشتم قلیچ خان رو می شناختم ...
اون مثل یک بچه پاک و بی ریا بود ، خشونتی که تو رفتارش داشت اصلا به روحش آسیبی نزده بود ....
کاش میشد درون آدم ها رو می دیدیم ....و من چون از اول اونو با همین رفتار دیده بودم قبولش کردم و سعی داشتم عشقی که بین ما بوجود اومده بود برای همیشه نگه دارم ...
#قسمت_دوم- بخش دوم❤
فردا صبح خیلی زود بیدار شد ....و دستشو انداخت روی سینه ی من و بیدارم کرد و گفت :گلین ؟ لطیف ؟ پاشو می خوایم بریم اصطبل ...
خودمو لوس کردم و رفتم تو بغلش و گفتم : هنوز خیلی زوده خوابم میاد تو رو خدا بزار بخوابم ...
گفت : من باید شش اونجا باشم سه روز دیگه کورس شروع میشه ...تو اگر خوابت اومد برو تو اتاق من بخواب ...
گفتم نمیشه فردا بیام ؟امروز استراحت کنم .....
با نوک انگشت کشید رو صورتم و گفت : قلیچ خان دلش می خواد تو رو ببره ولی اگر نمی خوای حرفی نیست ....
گفتم :باشه ؛؛آخه مگه من دلم میاد قلیچ خان مهربون رو منتظر بزارم ....خندید و از تخت رفت پایین .....فرخنده عادت اونو می دونست صبحانه رو آماده کرده بود ..بوی چایی دم کشیده همه فضا رو پر کرده بود ...باللی تو خونه بود .. قلیچ خان از پنجره نگاهی بهش کرد و گفت : خوب بود با اسب میرفتیم ..ولی از همین امروز درست نیست بعدا این کارو می کنیم ...گفتم : ما اصلا برای چی تو گنبد بمونیم ..کار تو اونجاست یک خونه همون طرفا بگیریم که راحت باشیم هم من می تونم به آنه سر بزنم هم خودم تنها نیستم
سکوت کرد و از اتاق رفت تو حیاط کمی دست سر و گوش باللی کشید و مرتبش کرد بعد از دستشویی کنار حیاط که توش کاه و جو نگهداری می کرد براش آذوقه و آب گذاشت و برگشت ...گفتم : تو اگر می خوای با اسب بری من می تونم با ماشین تا روستا بیام ...پرسید : گواهیناهه داری ؟گفتم : آره ولی زیاد پشت ماشین نشستم ...اما باید بشینم تا یاد بگیرم ...باز جواب نداد ...من دیگه داشتم به رفتار های اون عادت می کردم ..
می دونستم بعضی از سئوال هام پاسخی نداره ....ولی اون خودش به موقع جواب میده ....
#قسمت_دوم- بخش سوم❤
بالاخره با ماشین راه افتادیم ..وقتی وارد جاده شدیم ..
زد کنارو پیاده شد و به من گفت: تو بشین ..چند بار با خودم بشینی بهتره ...و تا نزدیک اصطبل من رانندگی کردم و اونجا گفت : حالا بزن کنار تا کسی نبینه زن منو آورده ..و دوباره جامون رو عوض کردیم .
گفتم : مگه چی میشه زن تو رو بیاره ؟
گفت : امان ..امان از حرف مردم ...
دشت هنوز سر سبز و پر گل بود و من از اینکه توی اون جاده رانندگی می کردم خیلی خوشم اومده بود ....
سر حال شده بودم ..ولی قلیچ خان کاملا ذهنش مشغول بود و نمی دونستم داره به چی فکر می کنه ....
سئوالی هم نکردم چون ممکن بود جواب نده .....
آلا بای برادر نا تنی قلیچ خان که جوونی ریز نقش و عاشق برادر بود از صبح تا شب گوش به فرمان اون این طرف و اون طرف می دوید ...
اغلب خونه نمی رفت و وظیفه اش این بود که تو اصطبل بمونه مگر اینکه قلیچ خان جای اون می موند ....
سه تا دیگه کارگر م داشتن که از دل و جون برای قلیچ خان کار می کردن ....همه با دیدن اون اومدن جلو ..
قلیچ خان همینطور که تو ماشین نشسته بود به ترکی با اونا حرف زد معلوم می شد دستورهایی داده که همه به سرعت دویدن برای انجامش ...
بعدمنو برد جلوی اتاقشو کلید رو داد به من و گفت : تو برو تو استراحت کن ..هر وقت حوصله داشتی بیا ما تو محوطه اسب آماده می کنیم ....
دوست دارم توام باشی و یاد بگیری ...و رفت .
#قسمت_دوم- بخش چهارم❤
درو باز کردم رفتم تو ...ولی اوضاع اونجا خیلی بهم ریخته بود و همه جا رو خاک گرفته بود ...
تصمیم گرفتم اول همه چیز رو مرتب کنم ....و شروع کردم ظرف ها و استکان ها رو خوب سابیدم ..اتاق رو جارو و گرد گیری کردم ...بعد سمارو رو روشن کردم و چایی دم کردم تا اگر قلیچ خان اومد حاضر باشه ..خسته بودم یکم نشستم ..
حوصله ام سر رفت ؛؛ درو از تو فقل کردم سمارو روخاموش و روی تخت دراز کشیدم ...دیگه نفهمیدم چند ساعت خوابیدم .....وقتی بیدار شدم ساعت دو نیم بعد از ظهر بود ..
نه صدایی بود نه کسی اونطرفا .....تو ی یخچال کوچیکی که کنار اتاق بود نگاه کردم ...دو تیکه نونِ خشک شده ؛ کمی پنیر و چند تا ظرف که معلوم می شد مال خیلی وقت پیشه
رغبتی نکردم درشو باز کنم ....
روسری مو سرم کردم از اتاق رفتم بیرون ...کسی نبود ..