نوشته های ناهید:
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_یازدهم- بخش چهارم
مامان گفت : حامد جان یک نفر ..نه عموی آرتا یک مرد ثروتمند و پولدار نمی دونی چه برو و بیایی داره .. یک عالمه اسب داره و خونه و زمین .....
خوب عموی آرتا هم بود؛ شناس هم که بود ..از نیلوفر خواستگاری کرد ..خوب اونم قبول کرد .....
حامد صورتش قرمز شد و رگ غیرتش حسابی جوش اومد..بلند شده بود و پاشو کوبید به زمین و با حرص گفت : شما هم به همین آسونی اونو دادی به یک ترکمن آره؟
دست شما و بابا درد نکنه ....ای بابا شما ها دیگه هستین ؟ چقدر ساده و زود باورین ...
ولی کور خوندین من بزارم نیلوفر این کارو بکنه .......
آخه مگه دختر تون چغندره همینطوری قبول کردین بدینش بره گنبد ..
نکنه از سرراه آورده بودین ؟
و رو کرد به منو و گفت : تو می خوای با زندگیت چیکار کنی ؟اَبله بری گنبد ؟ زن یک اسب سوار بشی .. بدبخت چهار روزم دوام نمیاری ....
گفتم : مثل آدم بشین حرف بزنیم یک بارم داد نزن و گوش کن ...تو که نمی دونی چه اتفاقی افتاد و اون مرد کیه ؟
گفت : هر کس می خواد باشه من نمی زارم ... بگو تا کجا پیش رفتین؟ ...
مامان گفت : هیچی بابا فقط خواستگاری کردن ..هنوز جواب ندادیم ...
گفتم : چرا دروغ میگین مامان ؟ من چرا باید از حامد بترسم ؟ جواب دادم ...
آقا حامد خودم می خوام؛؛ بابا و مامان مخالفت کردن ولی بعدا که دیدن من می خوام راضی شدن ...باز تو به کار من دخالت کردی ؟ .....
طرف من خم شد و دستشو گرفت تو صورت منو بالا و پایین برد و با غیظ طوری که یعنی می زنمت گفت : ده تو غلط زیادی کردی..(...) می خوری می کشمت ولی نمی زارم بری گنبد ...
شوهر می خوای من خودم برات پیدا می کنم ..لازم نیست بری اون سر دنیا و زن یک ترکمن بشی ....
گفتم : دستت رو بکش منو تهدید نکن حامد .. بهت میگم حرفم رو گوش کن اول ببین کیه و چیه بعد حرف بزن ....
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_یازدهم- بخش پنجم
دستشو کوبید به دیوار و فریاد زد ..
نمی زارم از این شهر بری ..تو حق نداری از ما دور بشی ..و کفشش رو پاش کرد و درو زد بهم و رفت ....
مامان میز رو چیده بود و می خواست غذا رو بکشه ..
حالا همه مونده بودیم که چیکار کنیم ...
بعد از ظهر خانم جان و عمه از راه رسیدن ..حالا باید اونا رو راضی می کردیم ...و من اصلا حوصله نداشتم ..
حامد هنوز برنگشته بود و هیچکدوم ناهار نخورده بودیم ...
بابا نمی دونم چه فرصتی گیر آورده بود که همه چیز رو کف دست اونا گذاشته بود ... ..داشتن منو سئوال و جواب می کردن که حامد برگشت ..
یک نفس راحت کشیدم دلم نمی خواست ناراحت ببینمش ..از در که اومد تو یک سلام کرد و با حرص به من گفت : با من بیا ....
با هم رفتیم به اتاقش ...نشست رو لبه ی تخت و لبشو گاز گرفت تا آروم بشه ...
رفتم جلو و برای اولین بار دلم براش سوخت ...
گفتم: داداش جونم ..عزیز دلم بزار بهت بگم چه جور آدمیه ..
بعد تو هر چی بگی گوش می کنم قربونت برم ...
با بغض گفت : موضوع این نیست ..اون بهترین آدم دنیا ؛؛ من نمی خوام تو بری شهرستان .....
سرشو گرفتم تو بغلم و بغض کردم ..اونم بغضش ترکید و مرد به اون گندگی اشکش ریخت ..
منو بغل کرد ..محکم ..طوری که انگار دلش نمی خواست هرگز ولم کنه ....
بعد موهامو نوازش کرد و گفت : نرو ..نیلوفر نرو خواهر ..من نمی تونم دوری تو رو تحمل کنم ...
گفتم : منم نمی تونم ؛؛ این مدت که سربازی بودی فهمیدم چقدر دوستت دارم ..
ولی بزار یک داستان برات بگم ...بعد خودت قضاوت کن ...اینو فقط منو و مامان می دونیم ....
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_یازدهم- بخش ششم
و براش از قلیچ خان گفتم از خواب های اون و از انتظارش برای رفتن من ... و از خودم که چطور در گیر عشق اون شدم ...و آخرم گفتم من حاضرم برای اینکه تو ناراحت نشی ازش بگذرم ..
ولی توام اینو بدون فردا زن می گیری میری سر زندگی خودت ..اون زمان ممکنه پشیمون بشم و از تو دلگیر ؛؛ که چرا نزاشتی برم دنبال سر نوشت خودم و کاری که دلم می خواست بکنم ....
حامد کمی کوتاه اومد ولی می فهمیدم که نسبت به من یک طوری دیگه ای رفتار می کنه ...
همش مراقبم بود و انگار می خواستن چند روز دیگه اعدامم کنن دلش برام می سوخت ...و بشدت باهام مهربون شده بود .
وقتی از اتاق اومدیم بیرون مامان بسته ها و بقچه های ترمه ای که برای من گذاشته بودن آورد تا به خانم جان و عمه نشون بده در حالیکه خودمون هم هنوز ندیده بودیم ...
تا درشو باز کردیم روی یکی از بقچه ها زنجیر طلایی بود حدود یک متر و یک انگشتر طلای بزرگ که اصلا من همچین چیزی دستم نمی کردم ...
اونا رسم داشتن که این چیز ها رو تو پیشکش ها میذاشتن و ما باید اونا رو باز می کردیم و برای داماد پیشکش می گرفتیم و تشکر می کردیم ...
ولی ما همینطوری سرمون رو انداختیم پایین و برگشته بودیم ...
با دیدن این همه طلا دهن عمه و خانم جان بسته شد و در بست موافق این وصلت شدن .....