2777
2789
عنوان

داستان زندگی💍❤

| مشاهده متن کامل بحث + 97017 بازدید | 198 پست

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_هشتم- بخش هفتم






که در باز شد ندا دوباره ما رو صدا کرد ..میوه و آجیل گذاشته بودن ومنتظر ما ؛؛؛ این بود که رفتیم حیاط ..آرتا اومد در گوش من گفت : نیلوفر خانم نکنه راست گفته باشی کبک عمو خروس می خونه ....

گفتم : حالا تو باور نکن ...راستی تو می دونی عموت چند سال داره ؟

گفت: فکر کنم چهل سال داشته باشه ..نمی دونم ..می خوای از آنه بپرسم ؟

گفتم بپرس ...

و اینطوری من فهمیدم قلیچ خان سی و هشت سال داره ولی خیلی بیشتر معلوم می شد ...

شاید به خاطر زحمت زیاد بود ولی خیلی خوش تیپ و قوی و مردی بود که هر زنی آرزوش رو داشت .... تا وارد حیاط شدیم ..

باز آنه صدا کرد من برم پیشش بشینم .. این بار دست انداخت دور گردن منو صورت و پیشونی منو بوسید ..

منم دستش رو بوسیدم ..و بلند به ترکی چیزی گفت ...

آتا و بقیه به من نگاه کردن ...آنه باز چند جمله دیگه به اونا گفت و دوباره منو بوسید  ..(من بعدا فهمیدم که اول گفته بود من عروسم رو پیدا کردم ...و بعد وقتی دید همه نگاه می کنن گفته بود ...سه عروس آتا پسندیده ..

حق داره برای پسر کوچیکش خودش عروس بگیره ..) که آتا در جواب با ناراحتی به ترکی گفت :  این حرف رو تو جمع نمی زنن بی عقل ...و ما نفهمیدیم چی میگه ...

همه شروع کردن به حرف زدن و ما این وسط مونده بودیم ...بابا که یکم ترکی بلد بود ..

به مامان نگاه کرد ...و قلیچ خان انگار نه انگار دارن در مورد ما بحث می کنن ..کمی بعد آتا  قلیچ خان رو برد به ساختمون و آنه هم دنبالش رفت ...و مادر شوهر ندا و بایرام خان هم رفتن ....

بابا هم به منو و مامان گفت با من بیاین ...

ندا و آرتا هم اومدن ..توی دو اتاق بحث در مورد ما شروع شد ..حرف زدن؛؛

مخالفت کردن ؛؛دلیل شنیدن ؛؛ ولی من مست عشق بودم و قلیچ خان رو می خواستم ...و می دونستم که قدرت عشق ماورای این حرفاست و خدا آدم هایی رو که عاشق واقعی هستن دوست داره ...

می دونستم این خدا بود که  همه ی اون خواستگارا رو از دورم فراری داد تا من به قلیچ خان برسم ...خودشم ما رو از هم جدا نمی کنه ...

ادامه دارد






نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_نهم- بخش اول


داشتم لحظه ای رو که آنه می خواست منو عروس خودش اعلام بکنه را مجسم می کردم ...

قلیچ خان مرد خیلی عاقلی بود و بهترین راه رو برای آگاهی همه پیدا کرده بود آنه رو جلو انداخته بود و خودش آروم بود ...

و وقتی آنه با قاطعیت به پشتیبانی قلیچ خان گفته بود برای پسر کوچکم خودم انتخاب می کنم .... درست مثل آبی که یک مرتبه به جوش بیاد همه به جوش و خروش افتادن ...

قلیچ خان خونسرد بود و داشت چایی می خورد ..

ما هم وانمود می کردیم نفهمیدیم موضوع چیه .....

اما حواسمون بود که  همه با هم به ترکی در این مورد حرف می زدن و خدا می دونه چی می گفتن ..مخصوصا زن دوم آتا....

ای جیک ,, علنا چشم و ابرو میومد ؛ اون بیشتر تو آشپز خونه بود و زیاد دور و بر ما نیومده بود....

مامان و بابا هنوز داشتن بحث می کردن و معلوم بود بیرون از این اتاق هم همینطوره ..

چون راضی کردن آتا  ظاهرا خیلی کار آسونی نبود ...

ولی نمی دونستم در مقابل خواست قلیچ خان چقدر مقاومت می کنه .....ندا خوشحال بود و با همون حالت شیطنت خودش ذوق می کرد اومد کنار منو دستشو انداخت دور کمرم و گفت : ای موذی ..می دونستم داری یک کارایی می کنی ..

دختر تو دیگه کی هستی فکر می کردم بی دست وپا یی ..ولی ببین تو رو خدا ؛؛ قلیچ خان رو تور کرده ...

فکر کن  تو زن عموی شوهر من میشی ..نیلو ؛؛ مثل اینکه  اومدن ؛؛

گفتم : تو که منو میشناسی ؛؛ به خدا من اونو تور نکردم ... جریان چیز دیگه ای ...

گفت : هر چی هست خیلی خوبه اگر من زن آرتا نشده بودم قلیچ خان رو تور می کردم مگه چیه ؟

گفتم خفه شو پسر به اون خوبی از سرت هم زیاده ...

زد تو پهلوی منو گفت شوخی می کنم می دونم یک وقت به آرتا نگی طلاقم میده ...



#


داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_نهم- بخش دوم





ولی بابا عصبانی بود و می گفت پس به خاطر همین ما رو نگه داشتن اگر زود تر به من گفته بودین قبول نمی کردم و صبح راه میفتادیم ... من دختر به اینا نمیدم ..

ندا گفت : بابا منو که دادی چه فرقی می کنه ؟

گفت : چرا فرق نمی کنه ؟ آرتا تو تهران بزرگ شده فردا دکتر میشه ...

نیلوفر می خواد اینجا چطوری زندگی کنه؟ من که باباشم باید بفهمم ؛؛ بهش اجازه ندم ..اون الان خام این صلابت قلیچ خان شده .....

گفتم : بابا جون خودتون هم گفتین که مرد خوبیه ؛؛  من اینطوری می پسندم ..فکر می کنم باهاش خوشبخت میشم ...تو رو خدا سنگ نندازین ...

گفت : بی صدا باش مگه از روی جنازه ی من رد بشین ..عفت بهت گفته باشم من دختر بده به اینا نیستم ....

مامان گفت : حالا بحث نکنین آنه یک حرفی زده مگه ندیدن  آتا مخالف بود میگن با ازدواج آرتا و ندا هم موافق نبوده ..

تازه چند وقت پیش پسر ای جیک عاشق یک دختر تو دانشگاه میشه نمی زارن وصلت سر بگیره ...شاید آتا اصلا  جلوشون رو بگیره ....این طور که من فهمیدم زیاد به حرف آنه گوش نمی کنه  ..اینجا حرف حرف آتاست ..ما که نمی دونیم شاید خواست خود قلیچ خان هم نباشه اصلا بگه نه من این دختر رو نمی خوام ...ندیدی مادرش که گفت هیچ عکس العملی نشون نداد ؟ ...بابا یک نگاه بدی بهش کرد و گفت : عفت خانم؛؛ تو مثل اینکه با بچه طرفی ...داری منو گول می زنی ؟ یا خودتو ؟ این دخترت اگر خاطرش جمع نبود که نمی گفت من زنش میشم ...بهت گفته باشم نیلوفر اگر پیشنهاد کنن من از اون در میرم و پشت سرمم نگاه نمی کنم ..معنی نداره ...آدم ناموس شو بر داره بره جایی بهش نظر داشته باشن ..






#


داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_نهم- بخش سوم






مامان با لحن بدی گفت : بس کن احمد ..بیچاره همش سر کار بود روز اول اومد و امروز؛ کجا بود که به ناموس تو چشم داشته باشه ؟  

شما هم که شورش رو در میاری ...بیچاره ها چند روز شیر مرغ و جون آمیزاد رو به خورد ما دادن ..حالا این عوض تشکرته ؟  فوقش دختر مون رو خواسته باشن میگیم نمیدیم زور که نمی تونن بهمون بگن ...

آرتا ساکت نگاه می کرد یکی دوبار رفت بیرون و بر گشت ..

می گفت : همه دارن از این موضوع حرف می زنن ..صدای آتا و عمو قلیچ از تو اتاق میاد ..بحث می کنن ...تا حالا رو حرف عمو کسی حرف نزده نمی دونم این بار چی میشه ...

مامانم میگه آنه پاشو کرده تو یک کفش که از نیلوفر خانم قبل از رفتن خواستگاری کنه ...

بابا یک مرتبه شورش گرفت و گفت : خانم جمع کن بریم زود باش همین شبونه راه میفتیم ..قبل از اینکه کسی به ما حرف بزنه ..

مامان گفت : چشم هر طوری شما صلاح می دونی ...

منو و ندا با هم گفتیم ..مامان ؟

یک چشمک یواشکی به ما زد و گفت : زهر مار و مامان ؛؛ هر چی بابات صلاح بدونه ..

آرتا جان برو مادر از مامانت بپرس شما ها هم با ما میاین یا نه ...

و یک چشمک هم به اون زد ...

آرتا نگاه با تردیدی کرد و رفت ولی انگار حواسش جمع بود برگشت و گفت : مامان میگه ما بمونیم ولی ماشین اونا جا نداره ...که باهاش برگردیم ...

مامان با مهربونی گفت :احمد جان آقای من تو درست میگی ولی فکر کنم جلوی بایرام خان خوب نباشه ما هم به این شکل از اینجا بریم فردا برای ندا بد میشه میگن ما آدم های بی عقلی هستیم ..نمی دونن که شما برای دخترت ناراحتی ....







نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_نهم- بخش چهارم



بابا  عصبانی گوشه ی اتاق نشست و زانوی غم بغل گرفت ..و  گفت : نیلوفر بابا بیا اینجا ببینم ..تو می خوای زن این قلیچ خان بشی ؟

گفتم :  بابا جون اگر شما اجازه بدین فکر می کنم مرد خوبی باشه  ...

گفت : نکن عزیزم این کارو با خودت نکن ..اینا فرهنگ و آداب رسوم دیگه ای دارن ..مثل ما نیستن ...ببین همه کارشون با قاعده و از روی عقایدشون انجام میشه .. تو برات مشکل پیش میاد اینطوری بزرگ نشدی بابا به حرفم گوش کن ..

خودت می دونی من با هیچ کار شما دخترا مخالفت نکردم ..ولی این فرق می کنه ...این بار منو ببخش نمی تونم بزارم تو اینجا زندگی کنی .. حامد هم اگر بفهمه قیامت به پا می کنه ...حساب اونو کردی که جون وعمرش تویی ؟ می دونی چقدر دوستت داره ؟

گفتم : آره جون خودش ..کی و کجا حامد منو دوست داشت ؟

بابا ول کنین یک عمر منو عذاب داده اونوقت شما میگی منو دوست داشته ؟ حالا من اصلا به اون چیکار دارم ؟فردا زن می گیره میره سر خونه و زندگی خودش ..

می خوام با این فرهنگ آشنا بشم ..خوشم اومده ...اینجا همه چیز شفاف و روشنه ....آدما مهربون و ساده هستن ...

بابا گفت: دخترم ما الان مهمون بودیم همیشه اینطور نمی مونه ..زندگی چیز دیگه ای اونم با یک مرد ترکمن مثل قلیچ خان ...

مردای اینجا مغرور و فرمان بده هستن ...یک وقت چشم باز می کنی می ببینی داری از هفت ؛ هشت نفر پذایرایی می کنی که شوهرت توش نیست ... من اجازه نمیدم ..گفته باشم بهت بی خودی اصرار نکنین که محال ممکنه ...

کم کم سر و صدا های بیرون کم شد ..و همه خوابیدن ولی مامان و بابا تا نیمه های شب حرف می زدن و خوابشون نمی برد ..

مثل من که تو رویای قلیچ خان از این دنده به اون دنده می شدم .....

به فکر حرفای بابا بودم و اینکه ممکن بود همینطور بشه ..در این صورت با دست خودم زندگیم رو خراب کرده بودم ..ولی محبتی که از قلیچ خان به دلم افتاده بود چیزی نبود که بتونم جلوی خودمو بگیرم ....

من راه برگشتی نداشتم .هنوز بیدار بودم  و انگار داشت صبح میشد که از توی حیاط صداهایی  شنیدم ..بعد از صدای پای اسب و شیهه ی باللی ؛ فهمیدم قلیچ خان داره میره ... و بعد خوابم برد ...




داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_نهم- بخش پنجم





خیلی زود بیدار شدیم که ناشتایی بخوریم بریم باشگاه سوار کاری ..

از اتاق که اومدم بیرون همه به یک چشم دیگه نگاهم می کردن توجه اونا به من جلب شده بود ...دخترا با هم پچ ,پچ می کردن و می خندیدن ....

به آرتا گفتم میشه زود تر بریم ..نمی تونم نگاه های اینا رو تحمل کنم ...

ولی بابا سر سختانه اصرار داشت که خدا حافظی کنیم و بریم طرف تهران ..و بیچاره مامان داشت با روش خودش اونو مجبور می کرد که بایرام خان به دادمون رسید و اونو با خودش برد ...

وقتی آماده شدم از اتاق اومدم بیرون آی گوزل صدام کرد و گفت آنه باهاتون کار داره ..

مامان فورا آهسته در گوشم گفت : اگر ازت پرسید نظرت چیه بگو نه ..خودتو کوچیک نکن ..

گفتم چشم ...و رفتم پیش آنه که تو اتاق خودش نشسته بود دستشو با محبت دراز کرد طرف من ...

فورا گرفتم و جلوی پاش نشستم ...یک چیزی گفت و سرشو به علامت سئوال تکون داد ..

آی گوزل گفت : نیلوفر خانم آنه می پرسه تو دلت با پسرش هست یا نه ...

تو صورتش نگاه کردم ..در حالیکه خجالت هم می کشیدم ..گفتم : به آنه بگو دلم با پسرشه ....

آنه متوجه شد من چی گفتم ..

دستهای نرمش رو دور گردنم حلقه کرد و باز پیشونی منو بوسید ..و  گفت : گلین ..عروس ؛ منم لبخندی زدم و گفتم : بله آنه ..دوباره به ترکی چیزی گفت و آی گوزل ترجمه کرد  : آنه میگه تو خوبی؛؛ چون پسر من اینو می دونه اون اشتباه نمی کنه ....

برو دیرت نشه ..دست آنه رو بوسیدم و رفتم که دم درهمه منتظر من بودن ...

به آی گوزل گفتم : شما ها نمیاین ؟

گفت : همه خیلی کار داریم ....کورس زیاد دیدیم شما راحت باش ...








داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_نهم- بخش ششم






و فقط ما سه ماشینی که از تهران اومده بودیم رفتیم بطرف باشگاه سوار کاری ...

وقتی تو جاده افتادیم باز دشتی پر شقایق جلوی چشمون بود ..

آسمون روشن و آبی  با ابر های تکه ؛تکه ی سفید ...و سبزی خاصی که علف های اون دشت داشت چشم رو خیره می کرد ..

خدایا چقدر این سرزمین زیباست ....دریا دریا شقایقِ سرخ داشت منو بیهوش می کرد ..دلم می خواست پیاده بشم و بین اون گلها گم بشم ....

از آرتا پرسیدم : قلیچ خان خودش مسابقه میده ؟

خندید و گفت : نه بابا؛ عمو با اون قد و هیکل ؟ سوار کار باید چثه اش سبک باشه تا اسب بتونه سریع تر بره ...

اون امروز صاحب دو اسب تو مسابقه است  ..تا اونجا که می دونم .. تو این دور دواسب داره و تو دوره ی دوم که  بیست و چهارم  فروردین هست سه اسب  آماده داره ....

جاده بر خلاف چند روز قبل بشدت شلوغ بود همه میرفتن بطرف باشگاه .

...به اونجا که رسیدیم قلیچ خان رو ندیدیم ولی یک نفر رو فرستاده بود تا ما رو ببره به جایگاه جایی که برامون نگه داشته بود ..

جمعیت زیادی اومده بودن ..برای من واقعا دیدنی بود هرگز تصور چنین چیزی رو تو ایران نداشتم .....

همه روی صندلی نشستن و چهار نفرمون بی جا موندیم  ..من به آرتا گفتم می خوام برم جلو,

اونجا که میله کشیدن ....ندا هم گفت منم میام ..



نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش اول



مامان و بابا هم درست مثل اینکه تو منگنه قرار گرفته بودن تو اتاق بست نشسته بودن ...

هیچ کدوم حرفی نمی زدن و اینطوری من بیشتر معذب میشدم ....

از اینکه می فهمیدم هر دوشون دل به این وصلت ندارن؛؛ ...

بابا که از وقتی فهمیده بود نطقش کور شده بود صورتش در هم بود و غم از سر تا پاش می ریخت ...و من که خیلی به اونا وابسته بودم دلم نمی خواست بر خلاف میلشون کاری بکنم ..

ولی گذشتن از قلیچ خان هم برای من کاری محال بود .....

مدتی بعد ندا اومد وگفت : آتا رضایت داده ، نیلوفر ؛ می خوان با مراسم از تو خواستگاری کنن باورت میشه ؟

آتا رضایت داده به خدا ..آنه لباس مخصوص پوشیده ..

مامان آرتا داره سینی درست می کنه ...

بیا ببین چه خبره ؟ دارن تدارک می ببین قلیچ خان دستور داده  اگر تو جواب بدی شب دوتا گوسفند  قربونی کنن و تو روستا پخش کنن ...

آی گوزل میگه تا حالا قلیچ خان رو اینطوری ندیده ...

بابا با عصبانیت گفت : قلیچ خان غلط کرده با هفت جد و آبادش که فکر کرده من قبول می کنم دخترم زن اون بشه ..

آتا کیه که رضایت بده این منم که اجازه نمیدم ..

عفت جمع کن همین شبی میریم من زیر بار نمیرم ...

گفتم بابا تو رو خدا چرا سر سختی می کنی .. بزار حرفشون رو بزنن بعد شما مخالفت کن ..

من دوست دارم اینجا زندگی کنم ...خواهش می کنم ..الان چیزی نگو بابا تو رو خدا التماس می کنم آروم باش ...

مامان گفت : راست میگه اونا می خوان خواستگاری کنن تو قبول نکن ..چیزی نمیشه که ....

گفت : نمی خوام رو در رو  بشم ..بهتون میگم جمع کنین بریم ...

زود باشین اگر نیان خودم تنها میرم ...دیگه موندمون اینجا و سر سفره ی اونا نشستن برای ما جایزنیست ..

همین که گفتم شنیدین ؟ با همه ی شما هستم خدا رو شاهد می گیرم رو حرفم حرف بزنین بد می بینین ....

اما ندا گفت : بابا نمیشه که فقط به فکر نیلوفر باشی حساب آبروی منم بکن ...

مثل اینکه یادتون رفته من عروس این خانواده ام ..حالا نیلوفرم مثل من چه فرقی می کنه ؟

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش دوم

حال بابا طوری بود که منم ترسیدم تا اون موقع

هیچوقت اونقدر ناراحت ندیده بودمش ...که یکی زد به در؛؛

ندا که نزدیک بود درو باز کرد ..

مادر آرتا بود و پشت سرشم بایرام خان ...

اومدن تو ....و به دادمون رسیدن ...

مامان گفت : بفرمایید ..ما داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم تا زحمت رو کم کنیم ؛مثل اینکه رفیق نیمه راه شدیم ....

بایرام خان گفت : احمد آقا اجازه بده امشب یک دور همی داشته باشیم ..حتما تا حالا متوجه شدین که قلیچ خان می خواد از نیلوفر خانم خواستگاری کنه ..البته که نظر شما مهمه ؛؛ پدرش هستین و اختیار دار ..

فکر کنین اینجا خونه ی شماست بزارین  طبق سنت ما این خواستگاری انجام بشه ...

بعد شما حق دارین نظرتون رو بگین ....بابا که همیشه زود قانع می شد نتونست رو حرف بایرام خان نه بگه ...

گفت : چشم تو مراسم شما حاضر میشم ولی امشب باید بریم ..

اگر شما هم میاین که بسم الله وگرنه ما میریم ....

در حالیکه از شدت استرس بدنم یخ کرده بود و رنگ به صورت نداشتم ..همراه   بایرام خان و مادر آرتا که اونم عروس این خانواده می شد راه افتادیم ..

از در که اومدم بیرون قلیچ خان رو دیدم ...اومد جلو و به بابا و مامان سلام و احوال پرسی کرد ...

مامان برای اینکه حرفی زده باشه گفت : تبریک میگم اسب تون امروز برنده شد ..به ما هم خیلی خوش گذشت ... مبارک باشه ..

قلیچ خان که حالا برای دیدنش دلم پر می زد ..و به چیزی جز اون فکر نمی کردم نگاه یواشکی به من کرد و من یک لبخند بهش زدم ..و اون فورا صورتش رو با دو دست گرفت و تا نوک دماغش کشید ..وقتی از کنارش رد می شدم صدای نفس های اونو می شنیدم ...



داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش سوم



بعد ما رو بردن تو یک اتاق که هیچکس اونجا نبود و از قبل آماده کرده بودن ..

سماور کنار اتاق می جوشید و بوی چای دم کشیده میومد ..

دو تا سینی بزرگ پر بود از پیش کش های خانواده ی داماد ...کله قند و نان روغنی ..که بهش می گفتن قاتلاما و بشمه ..

روسری گلدار و چارقدهای زیبای ترکمن ...و پارچه ...

ما رو جای مخصوص نشوندن و بعد درست مثل اینکه اونا دارن میان خونه ی ما در زدن و آتا و آنه و برادر بزرگ و دوتا از خواهرا ؛؛؛ و پشت سرشون هم قلیچ خان وارد اتاق شدن ما همه بلند شدیم ..

سلام و احوال پرسی کردیم ....

از قیافه ی قلیچ خان نمی تونستم بفهمم چه حسی داره ..

ولی لرزش بدن منو همه می دیدن ...وروبروی هم نشستیم ...

قلیچ خان آخر از همه دو زانو نزدیک بایرام خان نشست سینه عقب داد و دستشو کرد تو شال کمرش ...آتا اول سوره ی حمد رو خوند و بعد دعا کرد..

دستهاشون رو به صورتشون کشیدن بعد همه امین گفتن ..

مامان و بابا هم همین کارو کردن ....

مادر آرتا چایی ریخت و به من گفت : نیلوفر جان شما تعارف کن ....

بعد آتا سینه ای صاف کرد و  گفت : پدر و مادر اختیار دار دختر هستن ..

پسر ما دختر شما رو دیده و پسندیده ..من پدر ؛؛ شما پدر؛؛ ..هر دو خیر خواه فرزند ..

ما آمدیم به خواستگاری هنوز نمک شما نخوریم نمک ما چشم شما رو نگیره و بدون رو دروایسی نظر بدین ..که پسر ما رو دیدین ,, پس گفتی تمام است  ..و دختر شما رو دیدیم و خواستیم عروس پسر ما بشه ...؛؛  گلمه دیکدن خبر آل دییپ دیرلار ؛؛( به معنی  خوب چه خبر بفرمایید ... و جواب خواستن هست )

نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش چهار


بابا گفت :والله آتا ؛  اینجا در این مدت خیلی به شما زحمت دادیم و نون و نمک خوردیم ..البته که چشم مارو می گیره ..

این همه پذیرایی و احترام و محبت چیزی نیست که جلوی چشم ما نباشه ..ولی خودتون می دونین دختر شوهر دادن به این سادگی نیست ...

من قصد ندارم دختر به راه دور بدم ..نمی تونم از بچه ام جدا بشم ...

قلیچ خان دستپاچه شد و فورا گفت : من جدا نمی کنم ..می دونم سخته ..ولی راه زیاد نیست یکساعت با هواپیما ..

هر وقت دلتنگ بودین کافیه به من بگین این مشکلی نیست ...

بابا گفت : بله خوب من تازه این موضوع رو فهمیدم باید یکم فکر کنم بهتون خبر میدیم ما که دیگه فامیل هستیم هم جای همدیگر رو بلدیم هم شماره ی تلفن داریم ...

پس اجازه بدین ما به شما خبر میدیم هر چی خواست خدا باشه همون بشه ...

آتا گفت : احمد خان برای ما هم مثل شما سنت شکنی کار ساده ای نیست ..ولی همون طور که گفتین اگر خواست خدا  در میون باشه ..ما کاره ای نیستیم ....و باید قبول کنیم دور وزمانه عوض شده ...

بابا گفت : بله درست می فرمایید ..ما به شما خبر میدیم با اجازه  دیگه باید زحمت رو کم کنیم ..

خیلی خوش گذشت و عالی بود خدا به سفره های شما برکت بده و انشاالله شما هم تشریف بیارین تهران تا ما پذیرای شما باشیم ....


داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش پنجم

قلیچ خان گفت : احمد خان بزارین خاطرتون رو جمع کنم ..دلواپس دختر تون شدید ..

ولی من مردانه وبا شرف یک ترکمن قول میدم هرگز دختر تون رو ناراحت نکنم ...

گنبد خونه ای دارم اگر پسند کردین همون جا و اگر نه می فروشم و خونه ای مطابق میل شما می خرم ...و قول میدم حتی یکشب تنها نزارم ..

بایرام خان گفت : احمد خان به رسم خودتون از نیلوفر خانم هم نظر بخواین ...

آخه نه قلیچ خان بچه است نه نیلوفر خانم این مراسم برای زمانی بود که دختر نه سال و پسر هفده ساله رو عقد می کردن ..

خوب عقل رس نبودن ..ولی در این مورد صدق نمی کنه ..اجازه می فرمایید ؟ ...

بابا که ، ما همیشه بهش می گفتیم سریع الرضا ..خیلی نرم شده بود ..

گفت : بله من تا الان خلاف میل بچه هام کاری نکردم ..به عنوان یک پدر نمی تونم قبول کنم بچه ام ازم دور باشه .... ولی خوب این زندگی اونه ...

حرفی نیست بگو بابا نظرت رو هر چی که هست بگو ......

حالا گلوی من اونقدر خشک شده بودکه نمی تونستم حرف بزنم تازه خجالت هم می کشیدم ....

با زحمت همین طور که سرم پایین بود گفتم : منو ببخشید که می خوام صادق باشم ..آنه قبلا از من جواب گرفتن ...اگر بابا و مامانم اجازه بدن ..من قبول می کنم ....

آتا گفت :احمد خان و خانم شما هم موافقت کنین و بزارین دو جوون بهم برسن ...

به امید خدا ..شاید تا اینجا برای همین خدا شما رو فرستاد ...

آنه متوجه بود و مادر آرتا تند و تند براش می گفت که چی شده ..شروع کرد به خندیدن و دست زدن ....و به من گفت بیا ...و دستش رو داد به من که ببوسم ...



داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش ششم



بابا در مقابل کار انجام شده قرار گرفت ....

همه دست زدن ..به محض اینکه صدای دست بلند شد ...

بیرونِ  اتاق شلوغ شدو صدای دست و هلهله به ما فهموند که همه با خبر شدن  ..انگار همه پشت در ایستاده بودن ....

صدای یک موسیقی شاد ترکی و پایکوبی از بیرون میومد ...تا مادر آرتا نون روغنی رو تعارف می کرد و باید همه می خوردن  ..

گوسفند ها رو سر بریدن و خواهر بزرگ قلیچ خان آی جمال گلین ..سر من روسری انداخت و پارچه های رنگارنگ رو باز می کرد و دور من می پیچید ..

بعد در اتاق رو باز کردن..مرد ها از اتاق رفتن و دخترا دورم رو گرفتن ..دست می زدن به ترکی چیزی می خوندن ....

بعد سینی های پر از گوشت رو آوردن و دور سرم گردوندن و همینطور که هر سینی روی سر یکی بود دور خونه راه می رفتن ....و بعد بردن برای پخش کردن و تا اون زمان به من اجازه ی بلند شدن ندادن .....

اونقدر هیجان داشتم و اتفاقات پست سر و هم میفتاد که هنوز فکر می کردم نکنه خواب باشه و بیدار بشم ...

راستی من زن قلیچ خان می شدم ؟ منو با اون روسری سفید گلدار و پارچه هایی که دورم بود از اتاق آوردن بیرون ..

اول دنبال بابا گشتم ببینم چه حالی داره ..

وقتی دیدم می خنده و خوشحاله خیالم راحت شد  ..









نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش هفتم

ندا از منم بیشتر ذوق می کرد ..

دست می زد و خودشو با اون آهنگ تکون می داد ..و گاهی سرشو میاورد دم گوش منو می گفت : کوفتت بشه قلیچ خان ..خیلی نامردی شوهر نکردی نکردی ببین چی گیرش اومد عنتر .....

و بلند می خندید وبا تمام محبت  بغلم می کرد...

حالا من باید کاری رو که ندا کرده بود یعنی با یکی یکی اون زن ها رو بوسی می کردم و آشنا می شدم ....

مردها رفته بودن به حیاط بساط قلیون و چای و شیرینی بر قرار بود ....و قرار مدار مهر و بقیه چیزا ها رو می ذاشتن و اینطور که من فهمیدم حالا اونا باید نون و نمک ما رو می خوردن ..پس رفتن منتفی شده بود ...

بعد منو بردن به همون اتاق و قرار شد قلیچ خان بیاد و با هم حرف بزنیم .. و چقدر من از این قسمش خوشم اومده بود ...

تنها نشسته بودم و قلبم تلاپ تلاپ تو سینه ام می کوبید ...

نمی دونستم وقتی اون بیاد با اون همه غرورش چی می خواد به من بگه ...که در باز شد و قلیچ خان با اون قد بلند و سینه ای ستبر وارد شد ...

اومد جلو و همونطور دو زانو جلوی من نشست ...

و گفت : ممنونم که دنیای منو روشن کردی ..می دونستم میای ..

ولی نمی دونستم به این شیرینی هستی ...نرم با صفا ساده و مهربون ؛ دلم بد جور برای تو رفته .. عاشقی دیوانه شدم ...

کاش می شد امشب تو رو با خودم می بردم ... چون برای من خیلی عزیزی ..مثل یک گل


داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش هشتم





آقا منو میگی اصلا انتظار چنین حرفایی رو نداشتم که از دهن قلیچ خان در بیاد یعنی اون می تونست این طور ابراز علاقه کنه ؟ ..

سرم پایین بود خیس عرق شده بودم ..

می ترسیدم بهش نگاه کنم و ببینم به جای قلیچ خان کس دیگه ای نشسته ...ادامه داد ...

اغشام گلین..رسم اینو که به دختر و پسر وقت کمی میدن که از شرط هاشون با هم بگن ..الان زن ها میان ..

شرط بگو ...اینجا برای همین هستیم ..منم شرط دارم ...

خودمو جمع و جور کردم و گفتم : بیشتر شرط منو شما به بابا قول دادین می خوام مستقل باشم با جمع زندگی کردن برای من سخته ...

گفت منت ..

گفتم رفتارت با من عوض نشه قول بده همیشه برات عزیز بمونم ....

با صدای آهسته و مهربون و نجوا کنان سرشو به طرف من خم کرد و  گفت : در این مورد شک نکن ..آسون به دستت نیاوردم؛؛ اینو بدون تا آخر عمرم همینطور می مونم ..

قلیچ خان حرفی بزنه پاش می ایسته ....در حالیکه مثل کوره ی آتیش داغ بودم و همینطور عرق می ریختم یاد اون خواستگارم افتادم که به همین حال و روز من افتاده بود ...

پرسیدم شرط شما چیه ؟

گفت : قول بده تا لحظه ی آخر عمر یک نفس از هم جدا نشیم .....

هر دو می دونیم که تو دختر تهرانی و من یک اسب سوار بیابونم ...باید گذشت داشته باشیم که بتونیم همدیگر رو خوشحال نگه داریم ...

احساس می کردم هر لحظه و هر ثانیه بیشتر عاشقش می شدم ....

خدایا من به درگاه تو چه کرده بودم که قلیچ خان رو نصبیم کردی ؟

که یکی  زد به درو اومدن تو انگار وقت ما تموم شده بود قلیچ خان بلند شد و رفت ...

سفره ی اونشب از همیشه رنگین تر بود ..و حالا دو عروس سر اون سفره نشسته بودن ....








نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش نهم






فردا بابا با بایرام خان رفتن گنبد و برای ناهار چلو کباب و شیشلیک گرفتن ...

و ماست و زیتون و خیار شور و کره ی تازه ....

چون حتما باید اونا هم نون و نمک ما رو می خوردن ...

قلیچ خان ...مدام دستور می داد و من می دیدم که کل اون دخترا و زن ها گوش بفرمانش هستن ...

قرار شده بود ماه بعد قلیچ خان بیاد تهران عقد کنیم با یک مراسم ساده و همه با  هم برگردیم اینجا و عروسی بگیریم ...و این خواست خودم بود ...

تازه نمی تونستیم از این همه آدم تهران پذیرایی کنیم ..و برای آتا و آنه محال بود دوست نداشتن به سفر برن .....

آنه یکی دیگه از عشق های من شده بود ..

هر کجا منو می دید دستشو دراز می کرد و من فورا خودمو مینداختم تو بغلش و صورت نرمش رو می بوسیدم ...

و با خودم می گفتم باید خیلی زود ترکی یاد بگیرم تا بتونم به راحتی با آنه حرف بزنم ....

نزدیک غروب همه ی ما عازم شدیم ...

بدون اینکه من دیگه بتونم با قلیچ خان تنها بشم و حرف بزنم ...

راستش خودمم زیاد سعی نمی کردم با حرفایی که تو جلسه ی اول به من زده بود هنوز عرق شرم به پیشونیم می نشست ..











داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_دهم- بخش دهم







ولی موقعی که همه داشتن ساک ها را می بردن تو ماشین .. قلیچ خان بلند و بی ملاحظه گفت : اغشام گلین از یودوش خدا حافظی نمی کنین ؟ من به مامان نگاه کردم ...

سرشو به علامت رضایت تکون داد ...

گفتم باشه بریم ...

قلیچ خان راه افتاد و من پشت سرش بودم انتهای حیاط  یک اصطبل کوچک بود ..و باللی و یو دوش اونجا بودن ...

همینطور که میرفت ..

گفت : من چه کنم با دوری تو ؟که دل از من  بردی ؛ و بی دل سخت میشه زندگی کرد  ...

گفتم : اگر دل بردم دلمو سپردم به قلیچ خان ... با دل من زندگی کن منم با دل تو ....

دستی به صورت یودوش کشیدم و گفتم : تو پیری و رفیقی ..مراقب دل من باش ....و دستی هم به گردن باللی کشیدم و با هم برگشتیم ...

احساس می کردم برای اولین بار صدای قلیچ خان می لرزه .....

گفت : روزی که تو رو بیارم گلین من باشی دیگه ازت جدا نمیشیم بعدا گله نکنی که طاقت ندارم .. قلیچ خان اسیر تو شده ...

ماشین راه افتاد و من برای آخرین بار به اون نگاه کردم ولی همون طور که سینه جلو داده بود و دست در شال کمر داشت به آسمون نگاه می کرد ،  انگار می ترسید بغضش باز بشه من اینو تو صورتش دیدم .....

و تا ماشین دور شد به همون حالت موند .

ادامه دارد









نوشته های ناهید:

داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_یازدهم- بخش اول



هر چی از قلیچ خان دور میشدیم دلم  بیشتر می گرفت ....

سرمو گذاشته بودم به شیشه ی ماشین و اشکم بی اختیار میومد پایین ...

می ترسیدم دیگه نبینمش .....کمی بعد آرتا خوابش برد و ندا هم سرشو گذاشت رو شونه ی من...و آهسته  گفت : توام بخواب خیلی خسته شدی ..چرا غمگینی دم بریده ؟دلت تنگ شد ؟ بهت قول میدم زود این مدت تموم بشه و اونا بیان تو رو ببرن ...

خیلی یواش طوری که فقط خودمون می شنیدیم  گفتم : ندا تو چقدر آرتا رو دوست داری ؟

گفت : چطور مگه ؟ ده تا ..

گفتم شوخی نکن ..

گفت : خوب بیست تا ؛؛

گفتم : ولی من یک عالمه قد تموم آسمون .. از همین الان دلم براش تنگ شده ...

گفت : وای چه قشنگ؛؛ چه رویایی ..آدم باورش نمیشه .... تو چطور فهمیدی که قلیچ خان تو رو دوست داره  ؟ اون که روش نمیشه با یک زن حرف بزنه ...

گفتم : نه بابا اینطورم نیست ..تو اتاق یک حرفایی به من  زد که دلم می خواست آب بشم برم تو زمین فرو ...

ولی خدایش یک جوری با من حرف می زنه که منم مجبور میشم مثل خودش جواب بدم ...انگار داره شعر میگه ..روحم رو با خودش می بره ...

اگر دو روز دیگه دیدی شاعر شدم تعجب نکن .....

گفت : خوب تو کی فهمیدی دوستش داری ؟

گفتم : نمی دونم ..شایدم چون بهار بود ..شقایق بود آسمون آبی با کوه های برف گرفته از دور بود ... و مردی که می دونستی از دل و جون دوستت داره ... نمی دونم ..الان که ازش دور میشم احساس می کنم هیچ کدوم اینا نبود فقط تقدیرم بود من این همه سال سعی کردم همه چیز رو به زور مطابق اون چیزی که فکر می کردم  بخوام  ..

و اصرار هم داشتم دنیا به خواست من بگذره  .. در حالیکه نمی دونستم ...چی در انتظارمه ....و اینجا ارزش امید رو تو زندگی می فهمه ..اگر من یکم ..

فقط یکم به خدا ایمان واقعی داشتم و بهش توکل می کردم اون همه خودمو عذاب نمی دادم ...





داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_یازدهم- بخش دوم







ندا گفت : خواهر جان حالا تو مطمئنی با قلیچ خان خوشبخت میشی ؟

گفتم : نمی دونم ولی این اتفاق به من یاد داد که هر چی برام پیش بیاد چه خوب و چه بد اونو بپذیرم و باهاش کنار بیام ..

شاید خیر و شاید شر ولی زندگی همینه ..مدام در حال تغییره و این ما هستیم که باید با جنبه های مثبت و منفی باهاش تا اونجایی که می تونیم  بسازیم ...

حالا که مردی رو تا این حد دوست دارم چرا این کارو نکنم ؟  ..

ولی اینو می دونم که کسی اون بالا دستش روی سر منه ..دیگه به این ایمان دارم ......

الان نمی تونم بهت بگم ولی بعد از عروسی حتما میگم چون بیشتر از هر کس دلم می خواد تو بدونی ..و دستم رو گذاشتم رو صورتش ..و نوازشش کردم ..

با خنده گفت : مهربون شدی خواهری ؟ کاش زود تر عاشق می شدی ...

بابا از اون جلو گفت : نیلوفر همیشه تو رو دوست داشت خواهر خوبی برای تو بود ...منو ندا با هم زدیم به پهلوی هم ؛؛ بابا داشت حرفای ما رو گوش می داد .

تمام شب رو بابا رانندگی کرد و فردا نزدیک ساعت نه صبح رسیدیم تهران اول آرتا رو رسوندیم و بعد رفتیم خونه ...

تا ماشین رفت  تو پارگینک  اومدیم پیاده بشیم حامد رو جلوی رومون دیدیم ... مامان در حالیکه ذوق زده شده بود به ما گفت : به حامد چیزی نگین تا خودم بهش بگم ... اینطوری بهتره ....

خوشحالی دیدن اون رخوت راه رو از تنمون برد ..

من زود تر از همه خودمو به آغوشش انداختم که خیلی زیاد دلم براش تنگ شده بود ....






داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁

#قسمت_یازدهم- بخش سوم


اون روز مامان با شوق دیدن پسرش تند و تند غذا های مورد علاقه ی اونو درست می کرد و من و ندا و بابا  به حرفای حامد با اشتیاق گوش می دادیم ..

حامد گفت : یک بار باید بریم بیرجند شهر خیلی جالبیه با مردمی مهربون و غریب نواز ...

باورتون نمیشه ولی کافیه بفهمن یک نفر غریبه  هر کاری از دستش بر میاد برای آدم می کنن  ...

گاهی منو شرمنده می کردن ...حتی اگر ازشون بخوای بری تو خونه شون و بمونی یک کارییش می کنن و روی آدم رو زمین نمیدازن  ....

ندا گفت : گنبدی ها  هم خیلی مهمون نوازن ..ما هم که از این به بعد باید مرتب بریم اونجا  به دیدن نیلوفر .....

حامد پرسید برای چی بریم گنبد به دیدن نیلوفر ؟

بابا گفت : میگم بهت بابا جان ..ندا ؟ ..

مامان دستپاچه چشم غره ای به ندا رفت و گفت : خوب اونجا رو خیلی دوست داره .. خوشش اومده ... میگه ..اسب سواری دوست داره ... می خواد بره اونجا زندگی کنه ....ولی حامد از قیافه ی های ما فهمیده بود که یک موضوعی در کار هست ...

از من پرسید:  خودت بگو چی شده ؟..

گفتم : خوب چیز شد ..یک چیزی اونجا پیش اومد ..که من چیز کردم .. حامد ..بزار از اول برات بگم ..ما وقتی چیز کردیم ..

داد زد زود باش بگو چه غلطی کردی اونجا ؟ گفتم: غلط نکردم؛؛  صداتو بیار پایین ...





ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2846
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز