نوشته های ناهید:
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_دهم- بخش اول
مامان و بابا هم درست مثل اینکه تو منگنه قرار گرفته بودن تو اتاق بست نشسته بودن ...
هیچ کدوم حرفی نمی زدن و اینطوری من بیشتر معذب میشدم ....
از اینکه می فهمیدم هر دوشون دل به این وصلت ندارن؛؛ ...
بابا که از وقتی فهمیده بود نطقش کور شده بود صورتش در هم بود و غم از سر تا پاش می ریخت ...و من که خیلی به اونا وابسته بودم دلم نمی خواست بر خلاف میلشون کاری بکنم ..
ولی گذشتن از قلیچ خان هم برای من کاری محال بود .....
مدتی بعد ندا اومد وگفت : آتا رضایت داده ، نیلوفر ؛ می خوان با مراسم از تو خواستگاری کنن باورت میشه ؟
آتا رضایت داده به خدا ..آنه لباس مخصوص پوشیده ..
مامان آرتا داره سینی درست می کنه ...
بیا ببین چه خبره ؟ دارن تدارک می ببین قلیچ خان دستور داده اگر تو جواب بدی شب دوتا گوسفند قربونی کنن و تو روستا پخش کنن ...
آی گوزل میگه تا حالا قلیچ خان رو اینطوری ندیده ...
بابا با عصبانیت گفت : قلیچ خان غلط کرده با هفت جد و آبادش که فکر کرده من قبول می کنم دخترم زن اون بشه ..
آتا کیه که رضایت بده این منم که اجازه نمیدم ..
عفت جمع کن همین شبی میریم من زیر بار نمیرم ...
گفتم بابا تو رو خدا چرا سر سختی می کنی .. بزار حرفشون رو بزنن بعد شما مخالفت کن ..
من دوست دارم اینجا زندگی کنم ...خواهش می کنم ..الان چیزی نگو بابا تو رو خدا التماس می کنم آروم باش ...
مامان گفت : راست میگه اونا می خوان خواستگاری کنن تو قبول نکن ..چیزی نمیشه که ....
گفت : نمی خوام رو در رو بشم ..بهتون میگم جمع کنین بریم ...
زود باشین اگر نیان خودم تنها میرم ...دیگه موندمون اینجا و سر سفره ی اونا نشستن برای ما جایزنیست ..
همین که گفتم شنیدین ؟ با همه ی شما هستم خدا رو شاهد می گیرم رو حرفم حرف بزنین بد می بینین ....
اما ندا گفت : بابا نمیشه که فقط به فکر نیلوفر باشی حساب آبروی منم بکن ...
مثل اینکه یادتون رفته من عروس این خانواده ام ..حالا نیلوفرم مثل من چه فرقی می کنه ؟
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_دهم- بخش دوم
حال بابا طوری بود که منم ترسیدم تا اون موقع
هیچوقت اونقدر ناراحت ندیده بودمش ...که یکی زد به در؛؛
ندا که نزدیک بود درو باز کرد ..
مادر آرتا بود و پشت سرشم بایرام خان ...
اومدن تو ....و به دادمون رسیدن ...
مامان گفت : بفرمایید ..ما داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم تا زحمت رو کم کنیم ؛مثل اینکه رفیق نیمه راه شدیم ....
بایرام خان گفت : احمد آقا اجازه بده امشب یک دور همی داشته باشیم ..حتما تا حالا متوجه شدین که قلیچ خان می خواد از نیلوفر خانم خواستگاری کنه ..البته که نظر شما مهمه ؛؛ پدرش هستین و اختیار دار ..
فکر کنین اینجا خونه ی شماست بزارین طبق سنت ما این خواستگاری انجام بشه ...
بعد شما حق دارین نظرتون رو بگین ....بابا که همیشه زود قانع می شد نتونست رو حرف بایرام خان نه بگه ...
گفت : چشم تو مراسم شما حاضر میشم ولی امشب باید بریم ..
اگر شما هم میاین که بسم الله وگرنه ما میریم ....
در حالیکه از شدت استرس بدنم یخ کرده بود و رنگ به صورت نداشتم ..همراه بایرام خان و مادر آرتا که اونم عروس این خانواده می شد راه افتادیم ..
از در که اومدم بیرون قلیچ خان رو دیدم ...اومد جلو و به بابا و مامان سلام و احوال پرسی کرد ...
مامان برای اینکه حرفی زده باشه گفت : تبریک میگم اسب تون امروز برنده شد ..به ما هم خیلی خوش گذشت ... مبارک باشه ..
قلیچ خان که حالا برای دیدنش دلم پر می زد ..و به چیزی جز اون فکر نمی کردم نگاه یواشکی به من کرد و من یک لبخند بهش زدم ..و اون فورا صورتش رو با دو دست گرفت و تا نوک دماغش کشید ..وقتی از کنارش رد می شدم صدای نفس های اونو می شنیدم ...
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_دهم- بخش سوم
بعد ما رو بردن تو یک اتاق که هیچکس اونجا نبود و از قبل آماده کرده بودن ..
سماور کنار اتاق می جوشید و بوی چای دم کشیده میومد ..
دو تا سینی بزرگ پر بود از پیش کش های خانواده ی داماد ...کله قند و نان روغنی ..که بهش می گفتن قاتلاما و بشمه ..
روسری گلدار و چارقدهای زیبای ترکمن ...و پارچه ...
ما رو جای مخصوص نشوندن و بعد درست مثل اینکه اونا دارن میان خونه ی ما در زدن و آتا و آنه و برادر بزرگ و دوتا از خواهرا ؛؛؛ و پشت سرشون هم قلیچ خان وارد اتاق شدن ما همه بلند شدیم ..
سلام و احوال پرسی کردیم ....
از قیافه ی قلیچ خان نمی تونستم بفهمم چه حسی داره ..
ولی لرزش بدن منو همه می دیدن ...وروبروی هم نشستیم ...
قلیچ خان آخر از همه دو زانو نزدیک بایرام خان نشست سینه عقب داد و دستشو کرد تو شال کمرش ...آتا اول سوره ی حمد رو خوند و بعد دعا کرد..
دستهاشون رو به صورتشون کشیدن بعد همه امین گفتن ..
مامان و بابا هم همین کارو کردن ....
مادر آرتا چایی ریخت و به من گفت : نیلوفر جان شما تعارف کن ....
بعد آتا سینه ای صاف کرد و گفت : پدر و مادر اختیار دار دختر هستن ..
پسر ما دختر شما رو دیده و پسندیده ..من پدر ؛؛ شما پدر؛؛ ..هر دو خیر خواه فرزند ..
ما آمدیم به خواستگاری هنوز نمک شما نخوریم نمک ما چشم شما رو نگیره و بدون رو دروایسی نظر بدین ..که پسر ما رو دیدین ,, پس گفتی تمام است ..و دختر شما رو دیدیم و خواستیم عروس پسر ما بشه ...؛؛ گلمه دیکدن خبر آل دییپ دیرلار ؛؛( به معنی خوب چه خبر بفرمایید ... و جواب خواستن هست )