نوشته های ناهید:
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_هشتم- بخش سوم
گفت : اغشام گلین من ..خدایی که عشق تو رو تو دل من انداخت به پاکی و زلالی آب و تو رو تا اینجا آورد اونا رو هم راضی می کنه ..
شاید از همه سخت تر آتا باشه .ولی اونم رضا میده چون ما می خوایم ...تو مطمئنی که از نظرت بر نمی گردی ؟ من باید از تو قول بگیرم ؛؛؛..هنوز می ترسم ...
تو دختر شهر تهران اینجا می تونی زندگی کنی ؟ ..
سرمو انداختم پایین ...
گفت : بگو آره من نمی زارم تو سختی بکشی به حرفت گوش میدم ..
آزادی که بگردی و سواری کنی ....
گفتم : اگر خدا منو به خواب تو آورده خودشم منو نگه می داره ..باکی ندارم ....
که آرتا کنجکاوانه زد به درو اومد تو ..حیرت زده به من نگاه می کرد و گفت : سلام عمو چیزی شده ..ببخشید نگران شدم اومدم دنبالتون .....
قلیچ خان خوشحال بود ..دستشو برد جلو و با آرتا دست داد و اونو کشید تو بغلش و محکم گرفت و چند بار زد تو پشتش و سمارو شو خاموش کرد ..
وسایلشو جمع کرد و گفت : بریم خیلی کار داریم آرتا تو و اغشام گلین جلو برین من دارم میام ...از اتاق اومدیم بیرون ...
هنوز نمی دونستم می خواد چیکار کنه ...
ولی وجودم سر شار از عشق اون مرد ترکمن شده بود . من و آرتا راه افتادیم قلیچ خان رفت به اصطبل ....
وقتی افتادیم تو جاده ...و یکم رفتیم ..یک چیزی مثل برق از کنار ما رد شد ..
قلیچ خان چنان می تاخت که از ما جلو افتاد و تو نور چراغ گم شد ....
آرتا پرسید : تو رو خدا جون ندا به من بگین چی شده که عمو اینقدر خوشحاله ؟
گفتم : به کسی نمیگی ؟ من می خوام زن عمو قلیچ تو بشم اومدم امشب ازش خواستگاری کردم ..
گفت : شوخی نکنین تو رو خدا راست بگین چی شده ؟
گفتم : چرا فکر می کنی دروغ میگم ؟
گفت : آخه عمو قصد نداره ازدواج کنه ...
گفته می خوام خودمو وقف کارم بکنه زن بگیرم اذیت میشه ...
گفتم : پس سئوال نکن به زودی روشن میشه چه اتفاقی افتاده ..
داستان #مثل_اینکه_اومدن☺️🍁
#قسمت_هشتم- بخش چهارم
وقتی ما رسیدیم سفره رو به همون زیبایی شب اول پهن کرده بودن باز مامان و ندا معترض من شدن که تو کجا رفته بودی ... و از حرفای ضد و نقیض من و آرتا بهمون شک کردن ..
و اوقات ندا سخت تلخ شده بود ...
همه دور سفره نشستن ...
آتا دعا خوند و امین گفتیم و قلیچ خان با حالتی که معلوم بود کاملا فرق کرده بلند رو به بابا گفت : همه بسم الله بفرمایید ....
وقتی غذا خوردن شروع شد ادامه داد :منو ببخشید که چند روز نتونستم بیام ..
حالا از شما دعوت می کنم به خاطر من دو روز دیگه اینجا بمونین ...
فردا کورس بهاره شروع میشه و اسب ما مسابقه میده دلم می خواد شما هم باشین و به پدر آرتا بایرام خان گفت: نگه داشتن مهمون ها با شما قار داش ..
بایرام خان گفت : راستش من خودم باید برم سرکار؛؛
احمد آقا رو نمی دونم ولی اگر ایشون بمونن منم یک کاری می کنم ...
بابا گفت:به اندازه کافی زحمت دادیم ..چند روزه اینجایم و خیلی خوش گذشت مهمون نوازی کردین ..
دیگه زحمت رو کم می کنیم ...با اجازه میریم ..
قلیچ خان گفت : حالا این راه دراز رو اومدین اقلا مسابقه رو هم ببنین که صفای خاص خودشو داره ..
واقعا حیف میشه چون الان همه دارن برای مسابقه میان گنبد ...بمونین لطفا ....
بابا نگاهی به مامان کرد ..
اون مردد بود و ندا مخالف ولی مادر شوهرش دلش می خواست بمونه و کورس رو تماشا کنه ..
می گفت : واقعا جالبه حیفه که از دست بدین ..... و بالاخره تا پایان شام قرار شد دو روز دیگه بمونیم .....
دلم می خواست بدونم قلیچ خان چی تو فکرش میگذره ....
حالا نمی دونستم به مامان بگم یا نه ....