دیدنش حال مرا یک جور دیگر می کند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر می کند
در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این
جنگ بین ما دو تا را نا برابر می کند
حالت پیچیده مویش شبیه سرنوشت
عشق را بر بروی پیشانی مقدر می کند
آنقدر دل بسته ام بر دکمه ی پیراهنش
فکر آغوشش لباسم را معطر می کند
رنگ مویش را تمام شهر می دانند ، حیف
پیش چشم عاشق من روسری سر می کند
با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین را هم شناگر می کند
…
دوستش دارم ولی این راز باشد بین ما
هرکسی را دوست دارم زود شوهر می کند