من مجرد بودم هر وقت میرفتیم مهمونی مامانم همش منو بلند میکرد میگفت برو به میزبان کمک کن بعد همه با هم حرف میزدن منم مثل اسکولا ظرف میشستم.انقدر این موضوع ادامه پیدا کرد که تبدیل به عادت شد.هر جا برم اتوماتیک میرم پای ظرفشویی.خونه مادرشوهرم هیچ کاری نمیکنم ولی از اول تا آخر پای ظرفشویی ام .الان این عکسو دیدم یاد خودم افتادم😂
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
هیچی به اندازه جاری زشت به آدم اعتماد بنفس نمیده با خودمعهد بستمبه هیچعنوان داخل تاپیک های ناراحتی و انرژی - نرم، هیچی مهم تر از آرامش ذهنِ عزیزم نیست آخهجدیدا مد شده میرید بیرون جشن تفریح مهمونی و مسافرت ، کرونارو این ور اون ور جابجا میکنید توجیه همتونم اینه که ما با رعایت پرتوکل های بهداشتی رفتیم تفریح آره جون عمتون کاش نسل انسان های بیشعور زودتر منقرض میشد🤣
وای منم هر جا برم حتی تو خونه ظرف شستن با منه متنفرررررم😭
در کنار ساحل قدم میزدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است. ولی آیا اگر به سمت آن شی بی ارزش نمیرفتم واقعا میفهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم...؟