رفقا دلم خیلی پُره از تلاش هایی که کردم و ثمر نداد ، از خواسته هایی که داشتم و دست رد به سینه ام زده شد ، از کسانی که به وقت نیازشون ، یاریشون کردی و در موقعی که ازشون خواسته ای داشتی و توانایی رفعش رو داشتن ، ولی کاری برات انجام ندادن ، از خودم ؛ که نمیگم مؤمن هستم ولی به حسین قسم ، آدم بدی هم نیستم و ... چرا به هر دری زدم ، بسته شد . چرا هر چی تلاش کردم ، به خواستم نرسیدم . شاید بگین صلاح ، حکمت و مصلحت نبوده ! خُب نبوده ! برای یک خواسته ، دو خواسته ، نه هر خواسته ای که خواستی ، ولی نشد که نشد که نشد !!! الآن چه جوابی میتونم به خودم بدم و قانع بشم ؟ داری میبینی شخصی رو که بدی کرده ، ولی روزگار بر وفق مرادش هست ! داری میبینی اطرافیانت رو که وقتی لب تر کنن ، به خواستشون ، بهتر از اون چیزی که می خواستن ، رسیدن و تو با نگاه حسرت ، لبخند میزنی و سؤال باز هم در ذهنت خطور میکنه ، که چرا هر چه در خدا و دستگاه ائمه رو زدم ، ولی دریغ از یک جواب ...