از بس گریه کردم سرم داره میترکه ..مادر شوهرم دعوتشون کرد برا شام .دختر خاله شوهرم 7 سال پیش به مدت دو تا 3 ماه نامزد شوهرم بود که به جز دست دادن هم هیچی بینشون نبوده که شوهرم یه چیزی درمورد گذشتش فهمید بهمش زد گفت نمیخوامش .اینا امدن دختره همین که رسید کرم ریختنش شروع شد گفت مهراد جان(مهرادشوهرم)ریش اصلا بهت نمیاد شوهرم گفت خانمم دوست داره خالش گفت چقدر زن ذلیل شدی شوهرمم گفت مدل جدیده .خلاصه شام خوردن برن شوهر خالش رفت بیرون خالش با شوهرم روبوسی کردیه مرتبه دختر نچسب و اشغالش خودشو انداخت وسط شوهرمو بوسید اصلا شوهرم خودش جام کرد من گفتم یاسمین جانم لاست رو زدی کرمت هم ریختی حالا برو.مآدرش گفت دلش خواست بوسید ش به تو چه پسرخالشه پسر مجرد گیرت آمده زبون ت هم خوب درازه ولا شوهرمم گفت خاله بفهمم چی میگی مادرشوهرمم گفت ساناز رو سرما جا داره این چه حرفیه میزنی ...اخه من این ازدواج دومم هست خواهر بدجنسم شب عروسیم به فامیل شوهرم گفت من ازدواج دوممه .اینقدر گریه کردم سرم داره میترکه .شوهرمم گفت از حرف یه آدم احمق وحرکت دختر عوضیش نشسته ای گریه میکنی ولشون کن.منم هیچی نگفتم تا خوابید ولی دارم دق میکنم😭😭