چندماه پیش شوهرم وام کلان برداشت که تریلی بخره حالا شوهرخالمم چون بیکار بود بدجور طمع کار و زرنگه شصتش خبردار میشه ک شوهرم یه مقدار پول دستشه .من وقتی تو بیمارستان بودم داشتم زایمان میکردم 4روز بستری بودم .به شوهرم زنگ میزنن دعوت میکنن خونشون اونجا مخشو میخورن ک اره بیا باهم شریکی بخرم بقران حتی یه میلیون هم اون پول نداشت حالا شوهرم میگه گف یه میلیون از پولها بده خرج خونم کنم چون بیکاره خیلی وقته😐 بااین وضع حالا شریک هم شد .اصلا نفهمیدم روزای بدو تولد بچم چطور گذشت باافسردگی زایمانم تنهایی سرکردم چون شوهرم همش دنبال ماشین بود ک بخرن کل ایرانو زیرو رو کردن حتی شبا هم خونه نمیومد تو راه بود .بالاخره بعد یکماه گشتن ماشینو خریدن شوهرخالم پایه یک داره قرار بود اون ماشینو برونه حالا یه سرویس رف مشهد بار بود اومد گف دیگه نمیرم ماشینو بفروشیم 😐 حالا هی از شوهرم اصرار از اون انکار ک اخه چرا بفروشیم مگه اینهمه دنبال ماشین نبودیم مگه خودت نگفتی من میرونم ........