2777
2789
عنوان

داستان من

748 بازدید | 36 پست

میخام داستان خودمو بگم 

یجورایی واسه تخلیه روانی شاید 

ادمی نیستم که در مورد مشکلاتم صحبت کنم با بقیه با اطرافیانم اینجا میتونم بنویسم 

شاید یه چیز بدرد بخوری داشت برای دیگران 

بچه‌ها اگه امرور خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تا ۹۹٪ تخفیف داره، هم یه کد تخفیف ۵۰۰ هزارتومنی داره.

کد: ATP5

ارسالشم انگار رایگانه

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

بگو

چند شبه دلم گرفته،، دلم هوای حرم کرده،، ولی گمون نکنم اقا دیگه منو بطلبه.اگه خوبی یا بدی دیدین ازم حلال کنین،، یه صلوات واسه حاجت روایی خودمو خودت:الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. خدایا،،چنین کن سرانجام کار،،، که تو خشنود باشی و ما رستگار...

از ۱۶سالگیم شروع شد ی روز همسایه اومد با مامانم صحبت کرد مشکوک شدم یخورده

عصری مامانم باهام صحبت کرد که برای پسرشون تورو خواستگاری کردن 

من اصلا باورم نمیشد که پدرو مادرم بخوان حتی فکر کن به پیشنهاد اونا 

ا زمن انکار که گفتم نمیخوام ولی مامانم کار خودشو کرد و با اونا یه جلسه قرارگذاشت 

جواب من منفی بود برای شب اول 

دیگه کلا قضبه رو کنسل میدونستم از جانب خودم 

تا اینکه مامانم گفت من بهشون گفتم جواب تو منفیه 

ولی خواستن ی جلسه دیگه هم باهم صحبت کنید 

من هر کاری میتونستم انجام دادم که پسره رو دست به سر کتم که منصرف بشه از بداخلاقی بی محلی ...

نمیدونم چی شد که مجبورم کردن که بگم بلهه 

اجبار بود بابام گفت ذیگه حق درس خوندن ندارم ...

خلاصه بخودم اومدم دیدم دارم خونه رو حاضر میکنیم برای مراسم خواستکاری رسمی 

اصلا انگار مجلس من نبود 

بخودم اومدم دیدم یه عالمع ادم  اومدن منم دارم بهشون معرفی میشم 

تو شک بودم واقعا 

اون شب حلقه دادن. و قرار شد یکماه نامزد بمونیم 

شب که همه رفتن کلی گریه کردم گفتم نمیخوام 

کلی گریه کردم

بابام گفت ابرومون میبری با این کار ازین شهر میریم و نامزدی تورو هم بهم میزنیم

خب از قبل تایپ میکرپی

چند شبه دلم گرفته،، دلم هوای حرم کرده،، ولی گمون نکنم اقا دیگه منو بطلبه.اگه خوبی یا بدی دیدین ازم حلال کنین،، یه صلوات واسه حاجت روایی خودمو خودت:الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. خدایا،،چنین کن سرانجام کار،،، که تو خشنود باشی و ما رستگار...

یکماه هم گذشت دریغ از مهر و محبت من 

دوسش نداشتم یعنی تا اون موقع به فکر دوس داشتن کسی نبودم

یکماه هم تموم شد رفتیم حرم عقد کردیم 

عقذ محضری نمیشد چون شناسنامم عکس دار نبود باید صبر میکردم 

ازش بدم میومد دوس نداشتم بهم دست بزنه حتی

پسره خیلی تو مسجد و هیئت و ... بود 

کم کم شروع کردم دوسش داشته باشم دلم بحالش سوخت یعنی یجورایی 

مهربون بود خیلی 

اون ک گناهی نداشت من اجباری بودم اون که نه 

چیزی نداشت اون اوایل 

این ۵_۶سال خلاصه کنم که 

هیچی نداشتیم باهم ساختیم 

خونه ماشین کار 

حمایتش کردم خودمو فراموش کردم که اون پیشرفت کنه

پیشرفت کرد بجاهای خوبی رسید 

نمیگم رسیدیم چون از یجایی ب بعد راهشو از من جدا کرد 

منم متوجه نبودم سنم کم بود بی تجربه 

تمام کارایی که بعنوان خوبی انجام دادم الان که بهشون فکز میکنم میبینم حماقت بودن

پیشرفت کرد بجاهای خوبی رسید  نمیگم رسیدیم چون از یجایی ب بعد راهشو از من جدا کرد  منم مت ...


تمام شد ؟؟

چند شبه دلم گرفته،، دلم هوای حرم کرده،، ولی گمون نکنم اقا دیگه منو بطلبه.اگه خوبی یا بدی دیدین ازم حلال کنین،، یه صلوات واسه حاجت روایی خودمو خودت:الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. خدایا،،چنین کن سرانجام کار،،، که تو خشنود باشی و ما رستگار...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108