دوشنبه هفته قبل با شوهرم دعوام شد طلاهامو گذاشتم تو کیفم وقتی خواب بود زدم بیرون اما با ماشن اومد دنبالم گفتم بزار یکم قدم بزنم بر میگردم وقتی برگشتم کیفمو گذاشتم تو راهرو یکی دوساعت بعدش راهی شدیم رفتیم تهران خونه مامانم ماشینو با وسایل نیم ساعت گذاشتیم دم ددر پارکینگ ولی همسایه ها دم در نشسته بودن چنتا پیرزن بودن بعدم ماشینو گذاشتیم داخل کیفنو اوردم بالا دیدم طلاهام نیست😭😭😭جعبه هاش بود یه دسبند بدلم بود ولی هیچیچی از طلاها نبود ب شوهرم گفتم تو برداشتی گفت نه ولی من اصرار کروم ک نو برداشتی گفت بعد بهت میگم کجاست
سبک زندگی خودت را داشته باش و از متفاوت بودن نترس و حتی اگرنتیجه اش تنهایی بود، بدان که تنهایی، بهتر از بودن در میان کسانی ست که تورا درصورتی دوست دارند که مانند آنها رفتارکنی.
از خونه برداشته همسایه ها ک نمیدونستن کدومش بدله فقط شوهرت میدونست
سبک زندگی خودت را داشته باش و از متفاوت بودن نترس و حتی اگرنتیجه اش تنهایی بود، بدان که تنهایی، بهتر از بودن در میان کسانی ست که تورا درصورتی دوست دارند که مانند آنها رفتارکنی.
خداوندا به کدامین ثواب مرا لایق زیباترین احساس، بزرگترین نعمت و با شکوه ترین لحظات دانستی...خداوندا بگذار در این احساس زیبا بمانم، بگذار شاهد تولد دوباره خویش باشم... بگذار آرام باشم، به کدامین ثواب مرا اینگونه عاشق کردی... فاش میگویم این حس را تاکنون لمس نکرده بودم...اینگونه عاشقی کردن را خودت به من آموختی احساس خودت به تمام بنده هایت...آری حس مادری را میگویم 😍😍