2777
2789
عنوان

دلتنگی ،تنهایی و شاید انتظار...

| مشاهده متن کامل بحث + 1882 بازدید | 118 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

‍ ✍💎 زندگی ات را منوط به بودن و نبودن آدمها نکن... روی پاهای خودت بایست تا تنهایی ات را بیهوده نیاب ...

درگیرم 

درگیر غربت کوچه هایی که نشانی از کودکی هایم 

در آن نیست 

درگیر یک شهر به این بزرگی 

که هیچ جایش جای من نیست 

درگیر یک خانه 

پر از خاطره 

که حتی یکیش یاد من نیست 

درگیر یک تخت که بعد از این همه سال 

اندازه ی تن خسته ام نیست 

درگیر آسمان پشت پنجره ام 

که حتی ماهش با ماه من یکی نیست 

درگیر شعرهایی از حال و روز خودم 

که هر چه می نویسم باز کامل نیست 

درگیر آدم گوشه گیری که جز عینک سیاهش 

هیچ چیزش شبیه من نیست 

درگیر دنیایی که خود ساخته ام 

خود کرده را هم که تدبیری نیست... 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 
اینم برف تابستونی بفرما عزیزم☺

خیلی عالیهه

با هم مهربون باشیم زندگی کوتاهه شاید فردایی نباشه به همین راحتی!!!❤دلمرنجان که زهر دل به خدا راهی هستهرکه را هیچ به کف نیست به دل اهی هست،
درگیرم  درگیر غربت کوچه هایی که نشانی از کودکی هایم  در آن نیست  درگیر یک شهر به ا ...


پاییز را دوست دارم !
بویِ "مهر" می دهد ...
شبیه دخترکِ شاعری ست ؛
با موهایی بلند و موج دار ...
دختری که دیوانه وار ، عاشقِ کسی شده
و با شعرهایِ نارنجی اش ؛
برایِ یک شهر ، دلبری می کند ...
دختری با چشم هایی عسلی ... و لب هایی انار گونه ...
حیف از این همه زیبایی ؛
که بادها به تاراج می برند ... !
هر بار که از پشتِ پنجره ، صدایِ آوازش به گوش می رسد ؛
تمام جانِ آدم ، می سوزد ...
مگر می شود برایِ معصومیتش اشک نریخت ؟!
برای دخترکی که از بی مهریِ آدم ها ؛
هر سال همین موقع ؛
موهایش را کوتاه می کند ،
و آن ها را دانه دانه ؛
زیرِ پایِ عابرانِ بی انصافِ شهر می ریزد ...
کسی توجهی نمی کند ،
دخترک دلش می گیرد ،
روی بلند ترین ابرها می ایستد ،
و دردهایِ هزار ساله اش را ،
از دریچه ی چشم هایِ معصوم و بی پناهش ، به زمین می ریزد ...
هیچ دستی برای پاک کردنِ اشک هایش نیست !
تمام داراییِ این مردم ؛
چتری ست که رویِ سرشان می گیرند
تا مبادا خیس شوند و خوابِ شیرینِ بی تفاوتی ، از سرشان بپرد !
دلم برایش می سوزد ...
چقدر دوستش دارم !!!
و چقدر ناتوانم ؛
وقتی برایِ چشم هایِ خیس و باران خورده اش ؛
کاری از دستم بر نمی آید ...


پاییز را دوست دارم ! بویِ "مهر" می دهد ... شبیه دخترکِ شاعری ست ؛ با موهایی بلند و موج دار ... دختری ...

  هر چه قدر فردا به فراق تهدیدم کند 

  و آینده در کمینم بایستد 

  و وعیدم دهد به زمستان اندوه های دیرگذر 

 همچنان تو را دوست خواهم داشت 

 و هر روز به تو می گویم 

من از آن توام... 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 
 هر چه قدر فردا به فراق تهدیدم کند    و آینده در کمینم بایستد    و وعیدم ...


" زمستان " فصلِ درخت هایِ بی بار و برگ و خیابان هایِ خلوت و بی حاشیه ...
فصلِ سرد و ساکتی ، که سالهاست دیگر شبیهِ گذشته ، بغض های فرو خورده اش را نمی بارد ، مدتهاست که خاطراتِ سفیدِ عاشقی اش را ، روی سرِ عابران خسته ی شهر ، نمی ریزد .
دیگر ، شبیهِ قبل نیست !
از تمامِ فصل ها کناره می گیرد و حوصله ای برایِ خودنمایی و عرضِ اندام ندارد .
کجاست غرورِ سفید و بلورینِ او میانِ شکوهِ دست نیافتنیِ ابرها ؟!
کجاست برف هایِ یکریز ،
و کجاست لبخندِ زمینی که از مهرِ بی بدیلِ زمستان ، جوانه زده ؟!
شبیهِ قبل باش فصلِ خوبِ دلتنگی ، شبیهِ قبل باش ...
شبیهِ خاطراتِ خوبِ کودکی و روزهایی که سفیدی ات ، چشم را می زد و دل را نمی زد ،
روزهایی که در دلِ سرمایِ تو ، گرمِ بازی و دلخوشی هایِ ساده ی خودمان بودیم ...
آن روزها که تو شبیهِ خودت بودی و روزگار ما شبیهِ بهار بود .
میانِ این فصلِ بی فصلی ، دلمان می گیرد !
از لاکِ تنهایی ات بیرون بیا ،
ببار ...
تمامِ بغضِ تلنبار شده ات را ببار ،
که ما دلمان بدجور برای آرامش ،
و برایِ قدم زدن در انبوهِ برف های تو ، تنگ شده ...


" زمستان " فصلِ درخت هایِ بی بار و برگ و خیابان هایِ خلوت و بی حاشیه ... فصلِ سرد و ساکتی ، که سالها ...

   عبورم ده 

  از ازدحام خیابانی 

که بی تفاوتی سایه ها و آدم ها 

مرا به وسعت سالیان دراز 

پیر می کند 

و خسته... 

عبورم ده 

مرا به گوشه ای امن برسان 

تا چشمان همیشه مشتاق من به زندگی 

زوال آفتاب و آینه را 

در چشمان خواب آلوده ی این شهر نبیند 

عبورم ده 

حضوری باصداقت 

آغوشی بی هراس 

دست هایی مهربان نشانم بده 

بگذار در زیستن های رخوتناک ما 

عشق دوباره فوران کند... 🍃🍃🍃 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

گفتم که دلتنگی همش گفتی بذار به پای من 

گفتم بیا تا ته عشق گفتی برو به جای من 

گفتم که از دوری تو میمیره حس و حال من 

گفتی که این فاصله نیست بین تو و خیال من 


من با تو فهمیدم خدا چه مهربون و ساده بود 

که رنگ و بوی گندمو به چهره ی تو داده بود 

برگرد ببین حال منو من عاشقم بی من نرو

با من بمون تنهام نذار دوست دارم ای بیقرار 


به کوچه ها نفس بده از شهر من سفر نکن 

اینهمه طاقت منو یک شبه بی اثر نکن 

نباشی توی واژه هام من از دلت نمیگذرم 

من از نبودنت بازم شعرو به گریه میسپرم ... 


تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 

زمستان با تو یعنی،قرار است...

روبرویم بایستی و با چشمهای لعنتی ات گولم بزنی که بگویم

باشد،برو،فقط وای به حالت سرما بخوری!

زمستان یعنی سرفه کنی و بگویم من هم دوستت دارم!

زمستان یعنی تماشای بینی سرخ شده از سرمایت را با دنیا عوض نکنم♥️

زمستان یعنی سرما هم،تماشا کردنت را از دهان نمی اندازد!

زمستان یعنی تا چشمهایت میگوید مرا ببوس لبهایم شکوفه دهد!

زمستان یعنی تو و چشم هایی شیرین تر از عسل.

زمستان یعنی...

باید چیزی در گوشت بگویم

سرت را که نزدیک آوردی

با اولین نفس

عطر تنت گیجم کند و به جای دوستت دارم بگویم برایت میمیرم!

زمستان یعنی

مرا بپوش،هوا سرد است!

زمستان با تو یعنی،قرار است... روبرویم بایستی و با چشمهای لعنتی ات گولم بزنی که بگویم باشد،برو،فقط ...

  و کاش پشت انبوه خاکستری پنجره 

  زنی را می دید 

ایستاده بر آستانه ی فصلی سرد 

که مثل فروغ 

بوسه می طلبید 

و باران 

و آغوشی بیقرار 

و کاش خاطره ی باغ  

از هجوم هیچ کلاغی نمی ترسید 

کاش هیچکس نمی ترسید... 

تبسمی از تو مرا کافیست تا از هیچ به همه چیز برسم🌟 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792