سلام.بله من از دیشب درگیر فکر کردن هستم اما ب این نتیجه ک شما رسیدین رسیدم جالبه
این ک من یه سری کار هارو از اول انجام ندادم الانم چیزی نمیگن اما بقیه کارا اگ یکم زود بلند شدم رفتم پشتش گله بود
من اومدم اینجا مطرح کردم ک اشتباه خودمو بفهم
اینو ک دارم مینویسم نمیخوام ماسمالی کنم بلکه میخوام شرایط رو کامل بگم
من واقعا خالم دیگ خاله نشد خودش اول شروع کرد توی زمان عقد با من دعواهای بدی میکرد ولی بازم من میرفتم میگفتم تقصیر منه
پارسال گزارش منو ب شوهرش میداد ک این برا من کار نمیکنه...من نمیدونم اگ میخواد ابروش حفظ شه جلو شوهرش چرا ابروی منو میبده؟؟
با غدا خوب نمبشد چندین بار میگعت فلانی درست کرده یعنی من
کلا جلسه های متعدد با دخترش هم بماند...
این ک من ایشون رو ب چشم خالم و خونه خالم میدیدم اما ایشون معترض شدن چ وقت اومدنه چ وقت رفتنه!!!!
پارسال بهم گفت هرکی کار خودشو انجام بده اما من گفتم عصبی ی چیزی گفته
اما واقعا اینو میخواد حتما دیگه
الانم میدونم بازنده نهایی در نهایت منم چون مادرشوهر خیلی قدرت داره
اما حس میکنم اگ ب روال قبلی ادامه بدم و بازم برم برا هر کاری کمک واقعا در حق خودم ظلم کردم..این ک خودمو نادیده گرفتم
منم دوست دارم صمیمی باشم باهاشون چرا که نه اما واقعا ضربه اش رو خوردم قبلا ....این ک مزاحم اسایش مبشدن و باید دایم در باز میکردم براشون!!!
ولی خب نمیخوامم اونعروسی باشم ک قطع رابطه کرده و خیری بهشون نمیرسونه
البته کاربر با ارزش ترین شاید شرایط اینطوری ایجاب کرده اخه مگمیشه تو ی خونه باشی و صمیمت نباشه ادم خودش سختش میشه اذیت میشه