2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 394982 بازدید | 1784 پست
ممنون لیا جان که برامون نوشتی. خیلی نکات خوبی داشت نوشته هات. اینکه بتونیم روی پای خودمون بایستیم ...

سلامت باشید بانوی عزیز و دوست داشتنی

بزرگوارید

ان شاءالله همه ی انسان ها چه مرد چه زن متوجه بشن چه گوهر نابی هستن و خودشون رو مفت از دست ندن.

من ممنونم از شما بانوی عزیز

سلام عزیزم.منم عروس خالم هستم و باهم حتی تو یه خونه زندگی میکنیم.معمولا خاله ها اینکه حس کنند خواهرز ...

اخه من کمکش میدادم حتی بیشتر از دخترش اما این اصلا ب چشمش نبومد

بیشتر ازین ناراحتم ک پشت سرم میشینن حرف میزنن و جلسه میزارن

ازین ناراحتم ک چ حرفایی ک ب من نزد

از خیلی چیزا دلگیر شدم ک دیگ جایی برای صمبمت نمیزاره

درثانی ایشون ادمی نیست ک صمیمی شه بتونم من تحمل کنم ی برهه ای صمیمی شده بودم ولی واقعا مراعات نمیکردن

من ازین دلگیرم ک اینقد کار کردم اگ یکم زود پامیشدم میرفتم و تنهاشون مبزاشتم میگف چرا تا اخر کمک ندادی 


خودش منو پیش پدرشوهرم خراب کرد

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام دوستان. دقیقا همینطور هست. شرایط شما با دیگران متفاوت هست. انتظار دیگه ای از شما هست. همون ...

چ تسهیلاتی مثلا اخه؟؟

این ک مثلا منو جلو پدرشوهرم خراب کرد و جلوی همه ؟؟

درصورتی ک پدرشوهرم از هیچی خبر نداشت


البته من دیگ هیچی برام مهم نیست بانو

کاملا خنثی شدم

دروغ نمیگم چون هنوز مهمه این ک خواستنی باشم اما دیگ خودمو نمیکشم برای کار


شایدم کارم غلط باشه نمیدونم

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
سلام عزیزم.منم عروس خالم هستم و باهم حتی تو یه خونه زندگی میکنیم.معمولا خاله ها اینکه حس کنند خواهرز ...

اخه پدرشوهر من خرفش خیلی سرده وقتی احساس راحتی کنه هر حرفی ب ادم میزنه

مثلا میگ فلانی مگ زن نداره کفشش اینقد کثیفه برو بشور خستگی از تنمون دربیاد

یا میگ چقد حقه بازی


منم ادم با جنبه ای نیستم ک ناراحت نشم


قبول دارم این کم سر زدن هام در حد یه عروس نبوده اما من توانم همین بوده...


ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون

سلام 

خوشحالم با تاپیک تون آشنا شدم . من از اول زندگی دقیقا صمیمیت ممنوع بودم البته در کنار احترام و کمک حال بودن خیر خواهانه در مواقع لزوم. بعد پانزده سال واقعا راضی هستم از زندگی خداروشکر.

سوالم برای مادر م هست در جایگاه مادرشوهر چطور باید رفتار کرد که این صمیمیت ممنوع بودن باعث برداشت بد از سمت عروس نشه . البته هنوز داداشم مجرده  

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هـــــنر دارد توکل بایدش
اخه پدرشوهر من خرفش خیلی سرده وقتی احساس راحتی کنه هر حرفی ب ادم میزنه مثلا میگ فلانی مگ زن نداره ک ...

خب خانمی. الان پدر شوهر من هم زود عصبی میشه و یه کاری رواگه خلاف میلش باشه داغ میکنه و باید بعد توضیح دادن بهش یه کاری رو انجام داد.مثلا میرم یجایی باید امارمو داشته باشه ولی در عین حال مهربون و خیلی حمایتگر.دل آدم رو بزرگ میکنه.پشت ادم میمونه تعریف ادمو جلو بقیه میکنه و من میدونم از چیا خوشش میاد همون کارو میکنم. قلقش دستم اومده مثلا اونم دوس داره خونه تمیز باشه نون رو حتما حتما برش بدم بزار تو جاش.غذاذتزیین کرده رو سفره باشه.و منم الان ک اونا خونه دخترش رفتن مهمونی یه شهر دیگه.غذاهای تزیین کرده خودمو براش میفرستم تا ببینه و پایینش مینویسم نگران ما بچه ها نباشید باباجونم [ برادر شوهرمم باهامون هست].من یه بار تو جمعی از فامیلاشون نیومدم بیرون و تو اتاق خودم موندم وبعد رفتنشون اومدم.و وقتی اومدم باهام جلو بقیه دعوا کرد ک چرا نیومدی.منم گفتم اخه بابایی خسته بودم امروز فلان کارو کردم...نمیخواستم جلوشون خسته و کوفته باشم. بعد اونم گفت اخه ما دوس داریم با شما پوز بدیم. ماهم میخوایم عروسمون رو بقیه ببینن.در صورتی ک من نه از خانواده آنچنانی ام نه از پسرشون خوشکل ترم ن هیچی فقط بخاطر ادب و احترامم بهم مینازن.اینارو گفتم تا بدوني این مشکلات برای منم هست یه جاهایی ک من اونارو به فال نیک میگیرم و همین باعث محبت بیشتر بینمون میشن

عزیزم من به نظرم تو یه کاری میکنی تا تهش بکن مثلا بحث سبزی پاک کردن پاک کن بشور خخرد کن تا تهش برو. بعد رو بقیه کارها مث ظرف شستن کمتر مایه بزار یا نکن

یا راه دوم کلا بزاری کنارشون و تو فکرشونم نباشی ک من به نظرم اصلا کار درستی نیس.به مرور سعی کن کدورت های قبلی رو حل کنی.به نظرمن ک شرایط تورو دارم کار های اونا  تا یه جاهایی طبیعیه.و انتظارتشون بخاطر نسبتیه ک داریم.  

به لطف خدا زندگیم مملو از اتفاقات خوبه 😘
اخه من کمکش میدادم حتی بیشتر از دخترش اما این اصلا ب چشمش نبومد بیشتر ازین ناراحتم ک پشت سرم میشینن ...

خاله منم با شوهرش خیلی خیلی راحته و هر چی باشه میگه.

ببین منم بهت گفتم یه کاری کردم ک اگه اگه اگه خالم بخواد بره از دست من گله کنه پیش پدر شوهرم، پدرشوهرم رو جوری برخورد کردم باهاش  ک اون میاد پشتم.چون مجبورم به این طرز برخورد با خانواده شوهرم چون دارم باهاشون زندگی میکنم. چون برای راحتی خودم باید یکم صبور تر از همیشه باشم پیششون.دلتو گنده کن خواهر جان. به اینده فک کن ک همه چیز خیلی زود میگذره.

از هر کی ک داره این پست رو میخونه میخوام ک برای پدر شوهر عزیزم دعا کنه چون چند سال درگیر مریضی هست ک هنوز درست تشخيصش ندادن.   

به لطف خدا زندگیم مملو از اتفاقات خوبه 😘
خاله منم با شوهرش خیلی خیلی راحته و هر چی باشه میگه. ببین منم بهت گفتم یه کاری کردم ک اگه اگه اگه خ ...

وای شما چقد پر صبری 

تو یه خونه ..

من اگ دعوام کنه سریع اخمام میره توهم دست خودم نیست

امیدوارم زودتر خوب بشن

خوشبحالت ک اینقد راحت با قضیه برخورد میکنی


پدرشوهر من یکی میخاد دقیقا مثل شما ک باهاشون زندگی کنم

ولی من نمیتونم

شخصیتم واقعا اینطوریه

ادم خیلی درون گراییم

ممنون از حرفات دوستم


سعی میکنم صبور بودن رو تمرین کنم

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون
وای شما چقد پر صبری  تو یه خونه .. من اگ دعوام کنه سریع اخمام میره توهم دست خودم نیست امیدوا ...

ملکه جان من دقیقاااااااا شرایط شما رو درک میکنم و خانواده شوهرم کاملا فرهنگشون مثل خانواده همسر شماست اما با کمال احترام با حرفای دوستمون اصلا موافق نیستم.من اگه یکبار رفتم بیست کیلو سبزی براشون پاک کردم خورد کردم و...بعد از اون وظیفه م میشه و دیگ بهونه درس و کار و ... تو کتشون نمیره .پس بهتر ک از همون اول بیش از حد مایه نذارم .البته این دوستمون بنا ب شرایطشون این راه رو انتخاب کردن و صبرشون واقعا قابل تحسینه اما اینی ک بخوایم مادرشوهرو مادر خودمون بدونیم حتی اگ رابطه نزدیکی مثل خاله باهامون داشته باشه ،اصلا درست نمیدونم .ازوقتی ک پسر خاله همسر ما میشه دیگ بنظرم‌نقش خاله و شوهر خاله و دخترخاله دیگ معنایی نداره و میشن مادرشوهر و پدرشوهر و خواهر شوهر!!!

من هم اوایل خییلی مادرشوهرمو دوست داشتم اونم بظاهر خیلی باهام خوب بود و چندبار گفت تو مثل دخترخودمی!!!😏

اما تو عمل دیدم واقعا اینطور نیست .آخه کی پشت سر دختر خودش حرف میزنه؟!!! یا کی زورش میاد که دخترش لباس مارک و گرون بپوشه؟؟؟!

من هم الان اصلا باهاشون صمیمی نیستم و کاری ب کارشون ندارم.هرچند اونا دارن همه تلاششونو میکنن تا شوهرمو پر کنند و بگن زنت با ما مثل قبل نیست .من هم شاید بخاط شوهرم و پیش شوهرم حفظ ظاهر کنم اما دیگ ابداااا هر حرفی رو پیششون‌نمیزنم و بیش از حد براشون‌مایه نمیذارم.

ملکه جان من دقیقاااااااا شرایط شما رو درک میکنم و خانواده شوهرم کاملا فرهنگشون مثل خانواده همسر شماس ...

و تازه اینا در حالیه ک هیچ چیزی از سمت اونا به ما نمیرسه بجز خونه ای ک الان توش نشستیم و مال اوناس و تا چندوقت دیگ میریم خونه خودمون .همسرم‌کارش کاملا مستقله .یجاهایی پول بصورت قرض به همسرم دادن ک حتما بهشون برمیگردونه و البته بارهاااا تو دعوا همون پول رو ک بصورت قرضه به رومون اوردن و منتشو سرمون‌گذاشتن!!! اما نمیدونم چرا همسرم متوجه نیست ک اونا اگ کمکی هم میکنن فقط واس اینه ک با این کمکها ما رو کنترل کنن و مارو ببرن زیر دین خودشون..

دوستان کسی راه حلی داره واس اینکه من همسرمو متوجه این‌موضوع بکنم؟؟؟

ملکه جان من دقیقاااااااا شرایط شما رو درک میکنم و خانواده شوهرم کاملا فرهنگشون مثل خانواده همسر شماس ...

سلام.بله من از دیشب درگیر فکر کردن هستم اما ب این نتیجه ک شما رسیدین رسیدم جالبه

این ک من یه سری کار هارو از اول انجام ندادم الانم چیزی نمیگن اما بقیه کارا اگ یکم زود بلند شدم رفتم پشتش گله بود

من اومدم اینجا مطرح کردم ک اشتباه خودمو بفهم

اینو ک دارم مینویسم نمیخوام ماسمالی کنم بلکه میخوام شرایط رو کامل بگم

من واقعا خالم دیگ خاله نشد خودش اول شروع کرد توی زمان عقد با من دعواهای بدی میکرد ولی بازم من میرفتم میگفتم تقصیر منه

پارسال گزارش منو ب شوهرش میداد ک این برا من کار نمیکنه...من نمیدونم اگ میخواد ابروش حفظ شه جلو شوهرش چرا ابروی منو میبده؟؟

با غدا خوب نمبشد چندین بار میگعت فلانی درست کرده یعنی من

کلا جلسه های متعدد با دخترش هم بماند...

این ک من ایشون رو ب چشم خالم و خونه خالم میدیدم اما ایشون معترض شدن چ وقت اومدنه چ وقت رفتنه!!!!


پارسال بهم گفت هرکی کار خودشو انجام بده اما من گفتم عصبی ی چیزی گفته

اما واقعا اینو میخواد حتما دیگه


الانم میدونم بازنده نهایی در نهایت منم چون مادرشوهر خیلی قدرت داره

اما حس میکنم اگ ب روال قبلی ادامه بدم و بازم برم برا هر کاری کمک واقعا در حق خودم ظلم کردم..این ک خودمو نادیده گرفتم


منم دوست دارم صمیمی باشم باهاشون چرا که نه اما واقعا ضربه اش رو خوردم قبلا ....این ک مزاحم اسایش  مبشدن و باید دایم در باز میکردم براشون!!!

ولی خب نمیخوامم اون‌عروسی باشم ک قطع رابطه کرده و خیری بهشون نمیرسونه


البته کاربر با ارزش ترین شاید شرایط اینطوری ایجاب کرده اخه مگ‌میشه تو ی خونه باشی و صمیمت نباشه ادم خودش سختش میشه اذیت میشه

ی صلوات‌برای حاجتم‌میفرستی ممنون

سلام روزتون بخیر . از خودم بگم فردی ساده و بی سیاست بودم( الان یادم میافته که چقدر حماقت می کردم) و وارد یک خانواده با سیاست شدید شدم .شوهری که اولویت اولش خانوادش بود و حساب میبرد .از من و راحتیم و غرورم میگذشت تا نگن عوض شده . دعوا و اختلاف زیاد و بی سیاستی های من 😓 حتی چند بار از خونه بیرونم کرد. با بابام دعوا کرد خلاصه با صبوری زیاد و دعای شبانه و آشنایی با شما و چند تا از دوستان این سایت آشنا شدم الان خیلی خیلی بهتر شده اوضاع . دارم به خود فراموش شده خودم بر میگردم از سکوت ها و گذشت هایی که می کردم تا شوهرم از من راضی باشه و چقدر اجازه دادم که منو تحقیر کنن و خودم رو آدم بی ارزشی میدیم که منو به حساب نمیارن . به خاطر تحقیر های شوهرم و وقتی گله ای هم می کردم ازشون دفاع می کرد و میگفت اونا که تو رو اصلا به حساب نمیارن  .الان همه چیز برام مثل روز روشن شده که کمبود ها و عقده هاشون روی من پیاده می کردن . وقتی شوهرم یه موردی از قضایای پشت پرده حرفای خواهر شوهرمو بهم گفت انگار مثل پرنده سبکبال شدم  . یه باری از روی دوشم برداشته شد . خیلی فکر کردم  منی که تحصیلات داشتم و خونه داری عالی زرنگ همه جور هنرم بلدم چرا انقدر ضعیف و مهر طلب بودم . در حالیکه نه هنری دارن و نه تحصیلاتی البته هنر متن سازی و شوهراشون برده کنن خوب بلدن. چرا تو دامشون افتادم؟ و چراهای دیگه .. لطف کرونا هم شامل حالم شده و دیگه رفت و اومد باهاشون ندارم. فقط چند مشکل حل نشده دارم . از یکسال پیش شوهر یکی از خواهر شوهرام که چشم دیدن منو نداره یه چیزی تو گوشیش به من و شوهرم نشون داد و به من هم گفت ببین .یه دفعه هم خونه خودشون مهمون بودیم داشت راه میرفت حرف میزد همه داشتن گوش میدادن زیر چشمی دیدم زنش داره نگاهم می کنه . دیگه همون شد جوری رفتار کرد انگار من به شوهرش نظر دارم . اومدن خونمون مهمونی نمیذاشت از شوهرش پذیرایی کنم خودش میداد به مادر شوهرم هم گفته بود اونم باهاش همراهی میکرد یه جوری صندلی میذاشت جلوی دومادش که من نبینمش . یا شوهرش میومد سر سفره بهش میگفت اونور بشین نزدیک ما نباشه خلاصه کلافم کرده بود به شوهرم گفتم البته پشیمونم که گفتم .نمیدونم بهشون گفته بود یا نه آخه بعدش بهم گفت حتما کاری کردی فلان مهمونی دیدم داری یکی دیگه رو بدجور نگاه می کنی با اینکه منو میشناسه حاضر نشد اشتباه خواهرش قبول کنه البته اینکارش تازگی هم نداره . دیگه تو مهمونیا معذب بودم . سرم پایین بود طرف راه میرفت یه طرف دیگه رو نگاه میکردم .جالب اینه شوهر اونم همین جور شده میاد تو با من حال و احوال نمیکنه انگار من نیستم . با خواهر شوهرم که اصلا نمیشه حرف زد نه من از پسش بر میام هم اینکه خیلی کولیه و راحت دروغ میگه و تهمت میزنه . حالا بعدا که رفت و آمدا شد من چکار کنم؟ می خوام خیلی قوی بشم مثل یک زنه با جذبه و محترم . آخریا تو ظاهرم شاد بودم خوشتیپ می رفتم میدیم خوهراش حواسشون بهم هست . مواردی که تو رابطه باهشون گفته بودید رعایت می کردم . الان هم گاهی جلوی شوهرم تماس میگیرم . در حد احوال پرسی.

سختی های زندگی بی حکمت نیست و پشت مشکلات و سختی های زندگی حکمتی الهی نهفته است که شاید بر ما پوشیده باشد
وای شما چقد پر صبری  تو یه خونه .. من اگ دعوام کنه سریع اخمام میره توهم دست خودم نیست امیدوا ...

اگه بگم این صبوری از اول بوده دروغ گفتم.منم اوایل خیلی کله ام باد داشت. خیلی درونگرا بودم پیششون حرف اضافه نمیزدم و خیلی کارای عروسانه دیگه...اما مادرم باعث بهتر شدن رابطمون شد. اون منو اروم کرد.اون همه ی کاراشون رو جوری دیگه برام تعبیر کرد.توهم از یه بزرگتر کمک بگیر از مادرت.بعد اون فهمیدم ک چقدررررر اونا دوستم داشتن. و فلان کارو بخاطر خودم کردن.یا فلان حرفو بخاطر من زدن و به من ثابت شد خوبی هاشون. 

من نتونستم با درونگرا بودنم وقبول کردن اونا به عنوان اقوام شوهر به خواسته هام برسم. ولی با صبر و از جنس خودشون بودن به مرور دارم به خواسته هام میرسم.نمی دونم به نظرم بهترین کارو کردم هیچی بالا تز از ارامش روح و روان نیست..البته جنبه اونا خیلی بالاتر از اقوام شوهر شما بوده.و کارای منو وظیفه ندونستن هیچ وقت شاید خودم باعث این قضیه شدم چون اوایل خیلی کار میکردم و اونا جلو دست منو میکشیدنو میگفتن ول کن کارو تروخدا بیا بشین. و من کم کم پامو کشیدم بیرون... منم به شما گفتم دو راه دارید.یا اونجوری ک اونا میخوان باش بعد صمیمی شدن کم کم پاتو بکش بیرون ک برای من جواب داد.یا ظرفیتت رو ببر بالا همونجوری ک میخوای باش و  به حرف اونا بی توجه باش.به نظرت غیر این دوراه، راه دیگه ای وجود داره عزیزم؟والبته ک بهترین راه برای شما اینه ک از اون خونه پاشید.برین یه خونه دیگه. تو این شرایط تو یه نفره نمیتونی باهاشون بجنگی حرمت ها کمی شکسته شدن.عزیزم به نظرم نی نی سایت به شما نمیتونه کمک کنه.شماباید از یکی ک کاملا به شرایطتون اگاه و در دسترس تونه برای بهتر کردن رابطتون یا عوض کردن خونتون کمک بگیری. امیدوارم ک مشکلتون به زودی حل شه...

به لطف خدا زندگیم مملو از اتفاقات خوبه 😘
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز