2777
2789
عنوان

صمیمیت ممنوع

| مشاهده متن کامل بحث + 394982 بازدید | 1784 پست
سلام.خیلی وقته ننوشتم نتونستم منطورم کامل و در یک پیام برسونم.معذرت میخوام.چون صفحه نینی سایتم یجوری ...

سلام عزیزم.منم عروس خالم هستم و باهم حتی تو یه خونه زندگی میکنیم.معمولا خاله ها اینکه حس کنند خواهرزادشون به چشم مادرشوهر نگاهشون میکنه خیلی ناراحت میشن.ودوس دارن ک ما به چشم همون خاله ی قبلی بهشون نگاه کنیم. همون خاله ای ک میگن بعد صدو بیست سال ک سایه مادر بالاسرمون نباشه اونا میتونن جای مادر رو پر کنند وکارایی ک باید در حق مادر میکردیم ولی نتونستیم می تونیم در حق اونا بکنیم و خدا برامون قبول میکنه.درسته خیلی جاها میگن با مادر شوهر نباید صمیمی شد نباید زیاد کارکرد تو خونشون و...این برای من و شما ک خاله هامون نادرشوهرمونن صدق نمیکنه باید به چشم همون خاله ی قبلی یا اصلا به چشم مادر نگاه کرد.باید بوسش کنی باید وقتی پاهاش درد میکنه براش ماساژ بدی وخیلی کارای دیگه ک بسته به شرایط خودت و اون تو اون لحظه داره.خاله ها چون ما فامیلشونیم پیش پدر شوهرهامون میخوان پوز مارو بدن. ک نگاه کن چقد مودبه. نگاه کن چقد کار میکنه نگاه کن... تو باید برای یه مدت این حس هارو به خالت بدی باید یه مدت زیاد کار کنی 

به لطف خدا زندگیم مملو از اتفاقات خوبه 😘

باید یه مدت به چشمشون اونجوری ک اونا میخوان بشی بعد ک با خالت صمیمی شدی در دلاتو بگو. بگو من خیلی درسو دوس دارم بگی خیلی دلم میخواد فلان کارو کنم بهخاطر اینکه....[ نمیدونم یه جوری خودت بسته شرایطت جور کن بگو]خالتو بزار جای مادرت و فک کن داری با مادرت صحبت میکنی.بعد یه مدت عین اونچیزی ک میخوان عمل کنی کم کم پاتو اروم بکش بیرون و با حسرت بگو درس درس درس...بدون اوناهم قبول میکنن.خاله ها خیلی مهربونن. 

به لطف خدا زندگیم مملو از اتفاقات خوبه 😘

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

و اینو هم بهت بگم عزیزم با پدر شوهرت خیلی صمیمی باش.من و پدر شوهرم خیلی باهم دوستیم در حدی ک خالمبعضی وقتا ب شوخی میگه دخترا اومدن زیاد باهم مچ نباشین.ببین در چه حده ک میگه کاری نکن بچه ها عروسمون رو عین یوزارسیف تو چاه بندازن.الان منی ک انقدر پیش پدر شوهر عزیزم محاله ک یه چیز بخوام نکنه حتی دیدم بعضی وقتا از من پیش خالم دفاع کرده  . باهاشون دوست باش.بیشتر از قبل. اوناقبل وصلت ما فامیلمون بودن. اونا یه حساب دیگه ای رومون وا کردن

به لطف خدا زندگیم مملو از اتفاقات خوبه 😘
و اینو هم بهت بگم عزیزم با پدر شوهرت خیلی صمیمی باش.من و پدر شوهرم خیلی باهم دوستیم در حدی ک خالمبعض ...

سلام دوستان.

دقیقا همینطور هست.

شرایط شما با دیگران متفاوت هست.

انتظار دیگه ای از شما هست.

همون طور که تسهیلات ویژه ای برای شما وجود داره و برای ما نه.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...
بانوارتمیس جان سلام.میدونم که شماتوحوزه ی تحصیل موفق عمل کردی.من دارم برای ازمون استخدامی میخونم ولی ...

یک پسر روستایی بود، توی کنکور پزشکی همه رو صد و نود و خورده ای زده بود.

بهش گفتند تقلب کردی و باید دوباره آزمون بدی.

این دفعه همه رو صد زد.

بهش گفتند چطوری تونستی هم کار کنی و هم درس بخونی و رتبه یک بشی؟

گفت مجبور بودم.راه دیگه ای نداشتم...

باید به جایی برسی که تشنه رسیدن باشی.

اون موقع خودت راهش رو پیدا میکنی.

باید راهی به جز موفقیت نداشته باشی.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

سلام بانو ارتمیس.چقدر حضورتون گرمی میبخشه به این تاپیک.چقد خوب مدیریت میکنید تو عرض چند دقیقه اینجارو.منم در باب مخالفت با همسر سوالی داشتم.با همسری که تحمل هیچ گونه مخالفتی رو نداره چیکار باید کرد!.یه چند ماهه دقت میکنم و یادداشت که بیشتر دعواهای بیخودیمون به خاطرچی هست.میبینم هر ماه یه بار به خاطر سفرو دعوتی های که تو موقعیت نامناسب هست دعوامون میشه.مثلا اگه چند بار باهاش راه بیای و بری خونه اقوام یه بارش رو بگی نمیشه کاردارم یا بعدا...حتما دعوا میشه.از ده تا دیدنی رفتنمون هشت تاش پیش اقوام همسر هست.بارها پیش اومده بهش گفتم بریم فلان جا فهمیدم نمیتونه گفتم اشکال نداره ما نمیریم.یا خانوادم گفتن بیاید گفتم خستم همسرم کار داره یا هرچیزی که بفهمه سفر و دیدنی رفتن از اوضاع و احوال خودمون مهمتر نیست!ولی امان از وقتی که بخواهیم با خانوادش بریم جایی یا دعوت کنن.دیروز هشت کیلو سبزی پاک نشده اوردم تمیز میکردم مادرش زنگ زد میریم خونه خواهرش که دو ساعتی راه هست.گفتم تو باهاشون برو میبینی که واقعا کاردارم نمیشه بزارمش برم خراب میشه.میکفت بیارش اونجا !!!!!تمیز کن و خوردش کن و بیارش خونه.عصبی و‌بهونه گیر فقط به خاطر یه سفر. برای بقیه ی کارها اینطور نیست بفهمه کاردارم دعوا نمیشه.ولی مادرش جایی بره انگار رو ابو اتیشه حتما باید بره.دخترمون مریض باشه خودم بیحال باشم خواب باشیم!!!اصلا مهم نیست براش..نصفی بیشتر بحثهامون به خاطر همینه.تازه تا براش مثال میارم که فلان وقت منم خواستم بریم جایی نتونستیم بحثم نکردم سریع میگه پس میخوای تلافی کنی .!!!!میگم فقط مثال بود سریع تا بگم نمیشه میگه صبرداشته باش این موقعیت واسه توهم پیش میاد !منظورش اینه تلافیشو دقیق سرت در میارم.بانو ارتمیس میدونم این نشون دهنده ذات وابسته با مادرش و بدجنسی و بی مسئولیتیش هست .و با یه دستور العمل سریع خوب نمیشه.ولی ممنون میشم راهنمایی کنید تو چه راهی قدم بردارم برای کمتر شدنش.وقتی میبینم خوشی و سرحالی و رابطمون رو فدای یک سفر یا دعوتی میکنه واقعا ازش ناامید میشم.مثل یه بچه ای که نبرنش جایی دعوا میکنه.البته بهشم گفتم باید صبرکنی جمعو جورش کنم تمیز بشه بقیشو تحویل یکی بدم.!اگرم دلت دعوا میخواد اختیارش با خودت.میگه نمیتونیم بریم دعوا نمیخواد .ولی کامل بهانه گیر شده.وسایلشو پرت میکنه.ببینه جمع میکنم یا نه!!جمع کنم میگم میگه ازم میترسه.اگرم نه دعوا ... این مدت مدت بعد فوت پدرش و ماجراهای سختی که برام پیش اومد خیلی ازش دلسرد شدم خیلی و کامل حس کرده.تا یه بار گفت باید فکری بکنیم معلومه چقد دلمرده شدی و دور ازم.انقدم مرموزی نمیدونم به خاطر چی ناراحتی. بهم گفت زندگی رو باید با دستای خودمون  به زور خوب کنیم و گرنه بهانه برای بی حالی و بی انگیزگی زیاده‌.براش خیلی مثال اوردم که ادم نباید تا جایی پیش بره که برگشت نداشته باشه حرفی نزنه که نشه پس گرفت کاری نکنه که فراموش نشه.ولی تموم اون بحثای وحشتناک براش چیزی نیست.بارها بهش گفتم چقدر اذیت و ناامیدم میکنی ولی انگار وقتی عصبی میشه هیچ کدوم ازون حرف یادش نیست .ضمن اینکه وقتی درد دل میکنم در مورد خودش با خودش!میفهمه مقصره.از ارومی من سواستفاده میکنه.هر بار میخواد توی چند روز خودشو تخلیه ی روانی کنه غافل ازینکه سخته برام هضم و فراموش کردنش

بانو ارتمیس اینم بگم شدیدا از واکنش مادرش میترسه.چندین بار وقتی اتفاقی برای دخترم پیش میومد میگفت به مادرم نگو عصبی میشه ناراحت میشه میگفتم باشه معلومه نمیگم ولی ازخودم که بیشتر نگرانش نیست از قصد این اتفاق نیفتاده نگران نباش!.یا یه بار که وقت مناسبی برای رفتن به خونه مامانش نبود گفتم واقعا کاردارم مادر خودمم گفت بیاید نمیشه جوابشون کردم.میگفت چیکار کنم ناراحت میشن  خانوادم گفتم از قصد که نیست توضیح بده براشون!میگفت درک اینو ندارن.ما برای دل اونا باید از وقتمون بزنیم.چون میخواستم بحث پیش نیاد چیزی نگفتم چون هرچیم میگفتم جوابی داشت!

اینها رو که دارم می نویسم حس نمی کنم که کم کاری کردم حس نمی کنم که کاری از من بر میومد و نکردم. &nbs ...

ممنون لیا جان که برامون نوشتی.

خیلی نکات خوبی داشت نوشته هات.

اینکه بتونیم روی پای خودمون بایستیم و مقهور شرایط نشیم.

موفق باشی عزیزم.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

میدونین ابنا دقیقا رفتارایی که خونواده همسرم دارن! و من بدم میاد😐 ولی دیدم که باید اینطور باشه..به اینکه متنفرم از این رفتارها..

💗میشه اسم خوشگل موشگل برای دخترم پیشنهاد بدین؟🌸 😍🙏🏻  خودم نظرم رو آنیسا، آوینا، آنیا و کمی نیکا هست اما شوهرم میگه بارانا🤔 کدوم بهتره!؟ چقد تصمیم گرفتن سخته🥴
سلام بانو ارتمیس.چقدر حضورتون گرمی میبخشه به این تاپیک.چقد خوب مدیریت میکنید تو عرض چند دقیقه اینجار ...

سلام عزیزم.

همسرت نه بدجنسه و نه بی مسئولیت.

فقط تحت تاثیر مادرش هست زیاد.

حتما خیلی متن سازی میکنن جلوش.

شما هم حتما در این زمینه کار نکردی روش.

پس طبیعیه که میدون دست مادرشه و بازیگردان این زندگی هست.

شما هم ابراز کن که ناراحت میشی از این کارش.

اینکه شما یک خانواده مستقل هستید.

حرف، حرف شما و همسرت هست و اولویت زندگی شما هستید.

بهت پیشنهاد میکنم مقاله منظومه زناشویی گیس گلابتون رو بخونی.

تو گوگل سرچ کنی میاره برات.

سعی کن اولویت هاش رو عوض کنی و متوجه اش کنی که کسی نباید جز شما دو نفر تصمیم بگیره برای زندگی.

روی حرف حقت هم بمون تا یاد بگیره.

خوشا راهی که پایانش تو باشی...

قرار بود امشب  بریم خونه ی مادرم یه ماهه باهام نیومده .گفت هیچ جا نمیریم.توهم اگه رفتی برنگرد .برای تلافی دیروز که کلی سبزی روم اوار بود نتونستم باهاشون برم..رو در رو که نمیتونم با هاش بحث کنم پیام دادم که تا به کارها و ادا هات نگا میکنم بیشتر عقده ی درونت رو میبینم من  مثل تو با یه بار دیدنی نرفتن چیزیم نمیشه ولی منم مثل خودت منتظرمیشم بعد یه ماه بری جایی اونوقت همراهیت میکنم!!!! بانو ارتمیس سلام این پست صفحه های قبل بود باز فرستادم وقت کنید ....اون شب که با من نیومد و نزاشت منم برم خونه موندم خودش از قصد بعدشام رفت خونه مادرش دخترمم برد.فقط برای نشون دادن قدرت و زور گویی البته به قول خودش تلافی. من تا سه چهارروز باهاش خیلی سرسنگین بودم تا خودش به حرف اومد و از طریق شوخی و حرف سعی میکرد جو خونه رو عوض کنه و باهاش حرف بزنم.نشد از ون قضیه حرف بزنیم کرونا گرفت و مجبور شدم حرفی نزنم .الانم یه هفته میشه خونه ی مادرم هستم همسرم کرونا گرفته خودشو قرنطینه کرده.امروز که براش غذا گزاشتم بردم بحثو برد به دلتنگی دخترم.گفت از دور بیار نگاش کنم.گفت انتظار داشتم الان که یه هفتست خونه مادرتی یکی دوشبم بری پیش مادرم و ...گفتم خوب که شدی باهم میریم.تعجب کرد گفت اونوقت که بله میریم ولی دلتنگ دخترمن  نوشونه توهم عروسشونی.گفتم خب داداشت بیاد دنبال دخترمون.من دوست دارم با خودم برم وقتی خوب شدی.وقتی گله کرد باز گفتم انقد بعد این ماجرا ازت ناراحت شدم میکفتم جایی دیگه باهاش نمیرم بعد یه ماه که نرفتی خونه مادرم اونشب که دعوتمون کردن از قصد و بی دلیل با دخترم رفتی پیش خانوادت در حالی که هرروز میبینیشون‌.بانو ارتمیس میخوام تنهایی نرم و تو ذهنشون جا بیفته بدون همسرم دلیل نداره برم.از طرفی میترسم.هردونا خانوادمون تو ی یک شهرن.میدونم مادرشم دایم میگه دلتنگ دخترتم و عروسم نیومد بی فکر ه و ......نمیدونم توی این شرایط چیکارکنم لطفا راهنماییم کنید.خیلی از گله های مادرش وحشت داره خیلی. 

سلام عزیزم. همسرت نه بدجنسه و نه بی مسئولیت. فقط تحت تاثیر مادرش هست زیاد. حتما خیلی متن سازی میک ...

.بله شما راست میگید متن سازی های مادرش واقعا هم تو قلبش هم دلش نفوذ کرده.منتها تا میام غیرمستقیم حرفی بزنم همسرم سریع هدفمو میفهمه سریع بحث عوض میکنه.مثلا  بی هدف یه جا بحث مادرشوهر بد بیاد وسط بحثو عوض میکنه.یا دایم میگه عروس این دورو زمونه اینطورن و اونطورن.خیلی فرض هست و متوجه متن سازی میشه.راستش میدونه توان مقابله با مادرش رو ابدا نداره میفته به جون من

وقتی خونه ی مادر خودم هستم دائم میکه بشین .میدونم دلش میخواد دست به سیاهو سفید نزنم.همش میگه مراقب خودت باش مراقب بچمون باش .خسته شدی .ولی پیش مادرش میخواد خونه رو به دوش بکشم که راضی باشن یا میخواد هوای فامیل خودم دوستام یا کسی رو نداشته باشم مثلا کاری کنم هی میگه و تکرارش میکنه .ولی با مادرش جایی برم پیش اقوامشون حتی جلوی جمع میگه کمک کن حتی اگه تازه نشسته باشم همش میخواداون تعریفای که هیچ وقت مادرش از من نکرده و نخواهد کرد روبشنوه لااقل از بقیه.میخواد جلو چشم باشم معروف بشم به خوب بودن به کاری بودن و بساز بودن. یک عمر تو ذهنش نهادینه شده این حرفا.دیشب که گفت حوصلم سررفته یکم بشین تو حیاط سریع دلم خبرداد که میشه به خانوادم سربزن دلتنگن.فقط تو‌مدت یه هفته .بانوارتمیس و دوستان میدونم سرتون دردمیارم با این مشکل تکراری .ولی وقتی به هر دری میزنم و موفق نمیشم پناه میارم اینجا که وقتی میام حس میکنم با خواهرم حرف میزنم.جز اینجا نمیتونم حرفامو پیش کسی بزنم.خانوادم که اصلا نمیشه از بس غصه میخورن و همش میگن اشکال نداره تحمل کن مراقب شوهرت و خانوادش باش دلشون نشکنه.ساکت باش و....

ممنون عزیزم از وقتی ک گزاشتی من حقیقت یک نون هم بیارم از خونشون حس بدی دارم با اینک بقیه اطرافیان خ ...

سلامت باشی عزیزم

ببین عقد برادرشوهرم بود ما شب رسیدیم و فردا ظهرش مراسم بود. من همه چی رو زیر نظر داشتم دیدم جاریم اومد. مادرشوهر من میشه خاله ی جاری من. هیچی دیدم اول گله کرد که چرا دیر اومدی دوم بهش گفت مبلا رو جابه جا کن. و جاری بیچاره ی من داشت تنهایی مبل جا به جا می کرد. خیلی ناراحت شدم براش‌. راستش نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم این مواقع. به جاریم توی خلوت گفتم این همه مرد نشستن تو چرا داری مبل جا به جا می کنی . بنده خدا گفت چی کار کنم فقط از من انتظار داره. جاری من هم دیگه کار دستش اومده از وقتی من هم اضافه شدم خیلی تغییر کرده و قدر خودش رو بیشتر می دونه. ببین عزیزم مهم شوهرته اگه شوهرت رو همراهت کنی دیگه بقیه رو بیخیال بذار گله کنن اصلا مهم نیست. خدایی من خونه ی مامانم هم کار نمی کردم چون همش سرکار بودم حالا بیام کار سنگین کنم برای مادر شوهرم. مگه چه گلی به سرم زدن.

سلام عزیزم. همسرت نه بدجنسه و نه بی مسئولیت. فقط تحت تاثیر مادرش هست زیاد. حتما خیلی متن سازی میک ...


چشم حتما میخونم.راستش این حرفای شمارو خیلی وقتا خودش هم میگه.البته منظورش اینه من اولیتم خودش و دخترم باشه.تموم این مطالبو از برمیگه ولی دریغ از یکم عملی کردنش از طرف خودش. خانواده من دوماهی مشغول بنا کاری بودن فقط واسه شام میرفت و برمیگشت چند باری گفتم ببین نرو واسه کمک من انتظار ندارم ولی میدونم اگه تو بودی تا حالا صدبار میکفتی که نرفتی و کاری نکردی.گفتم‌درست نیست انقدر جو خونرو بد کنیم به خاطرکسی.با زرنگی تمام وقتی باهاش کاری دارن خودشو مشغول میکنه.و اگه کوچکترین کاری بکنه مثلا از اداره به خاطر بابام بره بانک یا شماره پیدا کردنی یا ...حتما به گوش خودم میرسونه،😐 ولی نوبت من بشه  مثل مجسمه وایمیسته حاظرشم و باهاش برم.یا میگه انتظار داشتم خودت بدون گفتن من فلان کارو انجام بدی حتی اگه منم نگم و نخوام .گاهی با شوخی میگم خودتم جدا مادرشوهری شدی واسم..!!

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792