منه خنگ فقط از ترس میلرزیدم . وقتی رفتم اتاق عمل . خانومه ازم میپرسید سابقه بیماری داشتین یا نه از شدت ترس زبونم بند اومده بود😐😐😐😐😐😐 با دست اشاره کردم نه😐😐 انقد کپ کرده بودم ک یکی دو نفر هی باهام حرف میزدنارومشم
بعد ک یهههههههههه ذره اروم شدم گفتن دراز بکش!
بعدم نشوندنم و امپول بی حسی رو زدن
بعد درازم کردن و دستامو بستن. و پرده کشیدن جلوم
بعدم شروع کردن عمل . کلا ۱۵ دقییه طول کشید
و من ک اولش شوکه بودم و ب زور نفس میگشیدم بعدم ک صدای پسرمو شنیدم زاااااار زاااااااار اشک میریختم 😭😭😭😭😭 بعدم ک رفتم ریکاوری و بعدم بردنم اتاقم
من هی منتظر بودم درد بکشم ولی دردا شروع نمیشد😐
بعدم ک حس دسشویی داشتم سوند رو کندن و گفتن بلند شو وقتی پاشدم از تخت بیام پایین خیلی دردم گرفت و یکم بعد خوب شدم و تا صبح راه رفتم.
در کل درد زیادی نداشت
ک پشیمون بودم تمام بارداریمو با ترس گذروندم🤦♀️