من 16 سالگی فقط فکر مدرسه بودم. آرزوای بسیار داشتم از 25 به بعد حس میکردم لزمه ازدواج کنم. خیلی کوچو ...
من مامانم دلیل اعصاب نداشتن بابا هم من میدونه میگه تو هستی ما کاری نمیکنیم این اعصاب ندارم اما نمیدونم عمه هام که همه دختر مجرد دارن اونا چکار میکنن
من چون درس میخونم حق عقد ندارم الان صیغه باید تا سال بعد صبر کنم که وقتی ثبت نام دوازدهم کردم بعد عقد کنم که دیگه مجبور نشم برم مدرسه شبانه بابام خودش این شرط رو گذاشت حالا اینجوری بازی در اوردن
نزدیکی هم میکنن دقیقا هرشب خودم متوجه میشم اما میگه ما راحت نیستیم از سروکول هم بالا نمیریم میگه اضا ...
وا؟ بذار بگن خودتو بزن به بی خیالی! تورو اونا دعوت کردن به زندگی تا 18 سالگیت که قانونا باید تو خونه نگهت دارن. بقیه شو خدا کریمه! همون جنگولک بازیارو کردن که تو دنیا اومدی از یهو تو خونه شون که سبز نشدی! اصلا محل نده وظیفه شونه. درستو بخون بعد ی فرد مناسب پیدا کن آدرم درست حسابی ازدواج کن. اینا پدر و مادرتن از گوشت و پوستشونی شوهرت ولی غریبه س آدم نفهمی باشه میشه یه گاه له و لورده ت میکنه (چه جسمی چه روانی) اینارم هرگز به شوهرت نگو تو خونه اضافی بودمو اینا