خیلی حالم بده
دلم عجیب گرفته
توضیحش طولانیه
اما گفتم شاید اینجا بگم دعای یکیتون بگیره بهتر شم😔
از دیشب اومدیم خونه مادر شوهرم
هر وقت میایم شوهرم اصلا بهم توجه نمیکنه
گاهیم یه چیزایی میگه بخدا حالم بد میشه ...
یه گوسفند گرفته بودیم بعد مدتها دیروز آوردیم اینجا قربونی کنن چون حیاط دارن تمیز کنیم تقسیم کنیم ...
بخدا از هفت شب تا ۲ شب یه سره کار میکردم
حتی یه خسته نباشید بهم نگفت که هیچ اصلا بهم اهمیتم نمیداد .... 😞
تا دختر خاله ها و پسر خاله ههاشو خواهر برادر عمه دایی دوستاش بسته بندی کردم ببره من اصلا دخالت نمیکردم با مامانش تقسیم میکردن حتی نگفت خب خانوم شما برا کیا میخای بزارم ببری...
ابدا خساست ندارم تو این چیزا بیشتر از این خرجام خودم پیشنهاد دادم برا خانوادش انجام بده
توقعم و منظورم چیز دیگه
منم خودم چند تا فقط برای پدرمو برادرم و مادربزرگم برداشتم خیلی بسته بندی کوچکتر از اونا ... کلا دلم میخاست همشو بدیم نیازمند همشو اما همرو گذاشت برا خودشون که نادارم نیستن خداروشکر .. بعد
آخر کار اومدم یه تیکشو برا خودمون بردارم جلو همه گفت نترس میرسه بهت😐😔😭😭
حالم بد شد خیلی ... زبونش نمیفهمه ...
باز یه جا داشت از خرید خونه و پس انداز یه نفری ... میگفت منم یه گوشه گوش میکردم بعد جلو خواهرش گفت اصلا نباید تو اینجور چیزا عقلتو بدی دست زنت😕😔😭 انقد خجالت کشیدم😟😭
بعدم الان پاشد رفت سر کارش نه خداحافظی کرد نه هیچی یهو رفت .
اصلا انگار اینجا زندانه همه خوابن طاقت ندارم ...
دلم داره میترکه