شعر یکی از کاربرهاست که رفتن:
خبرت هست که هر شب دل من میگیرد
غم تنهایی من در بغلم ,میمیرد
...
خبرت هست که من هم شده ام مثل خودت
بی تفاوت چون درختی که خزان میگیرد
خبرت هست که باغ دل من اتش دید
مثل ان شعله سرکش که فغان میگیرد
خبرت هست خدا هم ز دلم بیخبر است
گله بردم به خدایی که دعا میگیرد
خبرت هست...بماند حرفم
مصرع اخر من,اشک ز من میگیرد!
...نیما...