نمیدونم اینجوری بگم ک خانوادش مخالف بودن و خیلی اذیتمون میکردن اونم میموند خوابگاه دانشجو بود
منم بخاطر حرف و حدیث های پیش اومده باشوهرم ب خواست و انتخاب مامانم ازدواج کردم و خودمو بدبخت کردم و اونم بعد عقدم تازه فهمید چیشده و خانوادشم بهش خبر نداده بودن تو اون بازه ی زمانی ارتباط تلفنی هم نداشتیم و ما از مادربزرگم ک مادربزرگ اونم میشد شنیدیم چیکارا کرده و خانوادش پشیمون شدن
الکی الکی جدا شدیم.ب همین راحتی ۱۸سالم بود ایشون ۱۹