2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من دختر اخری یه خونواده مذهبی ک از نظر مالی هم وضعیت چندان خوبی نداشتیم هستم

تو خونواده ما کلا دختر جماعت باید حرف گوش کن و محجبه باشه و از نظر ازدواج هرچی گفتن بگه چشم....

خب با گذر از دوران کودکی و فاکتور گرفتن سختیا و تمسخر اطرافیان و ... برسیم ب سن نوجوانی( من مجبورم یسری چیزا رو نگم حوصله خوندن مخاطب رو از بین میبره)

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

من از دوران نوجوانی وقتی سیزده سالم بود واسم خواستگار پیدا میشد...

با اینکه خواهرم ازم پنج سال بزرگتر بود من ازش درشت تر و زیباتر بودم... جوریکه خواستگاراش با دیدن من، منو انتخاب میکردن 

و حتی همسایه ها ب خواهربزرگترم ک دخترش همسن من بود ،منو خواستگاری میکردن و دخترخواهربزرگم خواستگار چندانی نداشت

و من همیشه ناراحت بودم چرا واسه من میگن ب خواهرم درحالیکه خودش دختر داره....

رسیدم ب چهارده سالگی ک دوتا پسرخاله ها واسه منو خواهرم اومدن و خواهرم بله گفت و من گفتم نه...

هدف این حرفام این نیست بگم زیاد خواستگار میومد هدفم اینه بگم از بچگی استرس داشتم و خونوادم اذیتم میکردن و خسته شدم....

فقط از ازدواج فرار میکردم و بهونه میاوردم و اختلافات خواهرم دوران عقد ب من کمک کرد تا مدتی راحت باشم...

کنکورمو دادم و رتبه و رشته خوبی قبول شدم هیشکی از خونواده باورش نمیشد!

 و بهونه من ک درسمو بخونم با خیال راحت کنکور بدم تموم شد... و روزای سختم رونمایی کرد

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

من ترم یک با یک پسر اشنا شدم از شهر دیگه و بیشتر ارتباطمون تلفنی بود ک بعد مدتی کات کردم و با محبتاش خیلی سخت بود اون دوران جدایی

یکبار فقط دیدمش اما حسم بهش قوی بود... 

حالت افسردگی داشتم موقع امتحانات و متاسفانه تو همون دوران چهارتا خواستگار طی ۱۵ روز اومد که من با تمام وجودم حس می کردم  خدا هم علیه من داره زندگی رو پیش میبره

خونوادم اصرار داشتن با پسر پولدار ک نمیخواستمش ازدواج کنم و من ازش بیزار بودم

تا اینکه نفر بعدی اومد خواستگاری و فشارای عصبی باعث شد با این فرد ازدواج کنم...ـ

بعد از جلسه اول برای ازمایش ژنتیک هماهنگ شد و من خداخدا میکردم ک خونم نخوره و تموم شه ولی دعاهام بیخودی بود!

ب مادرم گفتم من یکی دیگه رو دوست داشتم یباردیدمش دلم پیش اونه ... ولی حالش خیلی بدشد و از درد معده داشت دیوونه میشد، تا اینکه گفتم باشه ازدواج میکنم و قرار کاغذ نویسی و عقد گذاشته شد

قبل ازدواجم ب دوستم گفتم دلم پیش اونه بهش فکر میکنم.... اما چون خطمو عوض کردم نمیتونم زنگ بزنم

پسره از دوستم میخواست بگه برگردم و دوستم گفته بود تو ارزشی نداری ک الهه برگرده و ب من هم چیزی نگفت دوستم!

وقتی دوستم اینو گفت اتیش گرفتم چرا گفتی بهش بی ارزشه!!

دوستم گفت الهه فراموشش کن خونواده خودت و خواستگارت درگیرن میخوای ابروریزی کنی؟! کاش قبل جدی شدن همه چی حرفای اونو بهم میرسوند ولی دیگه دیرشده بود

زنگ زدم از تلفن عمومی گریه کردم و گفت برو دیگه الهه، حتما فکراتو کردی ک رفتی برو خوشبخت بشی و با گریش قطع کرد

من اون لحظه ها فقط مثل روانیا شده بودم

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

و من مثل یک جسد بی روح خودمو داخل ماشین دیدم ک داشتم میرفتم برای عقدم...

توی ماشین ب آسمون با بغض خیره شده بودم و با حس خلسه خودمو کنارش دیدم ک توی حرم قرار بود خطبه خونده بشه.

حالت تهوع داشتم و داشتم میمردم. من حتی خوب ب چهرش نگاه نکرده بودم فقط گفتم خدایا کمکم کن دوسش داشته باشم!

 اون شب سرد و پرسوز ک عقد کردیم و صدای بی امون کلاغا مسیری ک پیاده کنارش قدم میزدم و اومدیم خونمون.

اون شب و شب های بعدی عقدم میرفتم داخل اتاقم و یا سرویس بهداشتی اشک میریختم و گریه میکردم و کلی لاغرشدم

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

از همه بدم میومد از شوهرم ک ن تحصیلات داشت ن پول ن قیافه ن اخلاق و شب بعد مراسم جشن ب من گفت این همه قرض موند روی دستم واسه ۲۵۰ گرم....

و من اون شب تا صبح دعا میکردم همش خواب باشه ک این نادون همسرمه....

کاش فقط بی حس بودم روز ب روز حس انزجار داشتم و از خونواده مادرم بابام خواهرام همسراشون ک ب طریقی اذیتم کرده بودن و فشار اورده بودن از همه و همه متنفربودم... 

ب طلاق فکر میکردم که وقتی بهش گفتم کلی خونوادش دورم کردن و خونوادمم بهم فحش دادن....

اما واقعا گناه من چی بود.... دعاهام براورده نمیشد و من نمیتونستم عاشقش بشم و اون هرروز میپرسید چرا اخه تو با من ازدواج کردی؟!  حیف تو واسه من..ـ

و من میگفتم نمیدونم چیشد!

 حرفاش جوری شد ک تهدید میکرد ب طلاق فکر نکنم وگرنه زهرشو میریزه! 

منم روانی شده بودم

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

یکسال و نیم عقدم گذشت و من هیچ خبری از اون پسره نداشتم و خودمو متعهد میدیدم ب همسرم با اینکه حالم ازش بهم میخورد

خونمون ک میومد میرفتم تو اتاق بیرون نمیومدم باهاش حرف نمیزدم و حوصلشو نداشتم 

مادرم و بابام خوب میدونستن من نمیخوامش اما میبردنم جهیزیه می خریدن ، خواهرام هم میومدن ولی من میگفتم خودتون انتخاب کنین من اصن این زندگیو نمی خوام ک وسایل بخوام

پدرشوهرم کاملا یهویی تاریخ عروسی و تالار و غذا تعیین کرد و منو برای هیچی ادم حساب نکرد و خونه ای ک قراربود بریم رو اجاره داد و من با اون همه جهیزیه تو خونه ۴۰متری رفتم ک پنجره نداشت

حالم از همه بهم میخورد

قبل عروسی ب خونوادم گفتم منکه نمی خوامش طلاق میخوام نزار عروسی بگیرن

گفتن خودت برو بهشون بگو....

و من بی پناه ترین و تنهاترین دختر دنیا خودمو میدیدم!

 روز عروسی توی ارایشگاه انقد حالم بد بود سه بار بالا اوردم و ارایشگر نمیتونست ارایشم کنه...

اون شب ک تموم شد موقع عروس کشون مثل روانیا فقط میخندیدم و  دسته گلمو از شیشه ماشین بیرون گرفته بودم و با همون حس خلسه ب گلای رز توی باد نگاه میکردم

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز