من ترم یک با یک پسر اشنا شدم از شهر دیگه و بیشتر ارتباطمون تلفنی بود ک بعد مدتی کات کردم و با محبتاش خیلی سخت بود اون دوران جدایی
یکبار فقط دیدمش اما حسم بهش قوی بود...
حالت افسردگی داشتم موقع امتحانات و متاسفانه تو همون دوران چهارتا خواستگار طی ۱۵ روز اومد که من با تمام وجودم حس می کردم خدا هم علیه من داره زندگی رو پیش میبره
خونوادم اصرار داشتن با پسر پولدار ک نمیخواستمش ازدواج کنم و من ازش بیزار بودم
تا اینکه نفر بعدی اومد خواستگاری و فشارای عصبی باعث شد با این فرد ازدواج کنم...ـ
بعد از جلسه اول برای ازمایش ژنتیک هماهنگ شد و من خداخدا میکردم ک خونم نخوره و تموم شه ولی دعاهام بیخودی بود!
ب مادرم گفتم من یکی دیگه رو دوست داشتم یباردیدمش دلم پیش اونه ... ولی حالش خیلی بدشد و از درد معده داشت دیوونه میشد، تا اینکه گفتم باشه ازدواج میکنم و قرار کاغذ نویسی و عقد گذاشته شد
قبل ازدواجم ب دوستم گفتم دلم پیش اونه بهش فکر میکنم.... اما چون خطمو عوض کردم نمیتونم زنگ بزنم
پسره از دوستم میخواست بگه برگردم و دوستم گفته بود تو ارزشی نداری ک الهه برگرده و ب من هم چیزی نگفت دوستم!
وقتی دوستم اینو گفت اتیش گرفتم چرا گفتی بهش بی ارزشه!!
دوستم گفت الهه فراموشش کن خونواده خودت و خواستگارت درگیرن میخوای ابروریزی کنی؟! کاش قبل جدی شدن همه چی حرفای اونو بهم میرسوند ولی دیگه دیرشده بود
زنگ زدم از تلفن عمومی گریه کردم و گفت برو دیگه الهه، حتما فکراتو کردی ک رفتی برو خوشبخت بشی و با گریش قطع کرد
من اون لحظه ها فقط مثل روانیا شده بودم