2777
2789

از روابط جنسی هم ب مشکل خوردیم و خونوادش دخالت میکردن

تا جاییکه خالش به من گفت تو ک نمیتونستی ب... غلط کردی شوهر کردی

واژینیسموس داشتم و دست خودم نبود و پدرشوهرم همه چیو درجریان بود

از شوهرم ک پشتم نبود و خاله هاش اشکمو در میاوردن پدرش تو مسائل جنسی دخالت میکرد و مادرش ک میگفت پسرمو دعا گرفتن تا از مادرش دل بکنه در حالیکه انقد بداخلاق بود ک خودش نمیرفت سمت مادرش و من اصلا واسم مهم نبود ....

از بی فرهنگ بودنشون... خسته شده بودم و با همه وجودم خدارو مقصر میدونستم

دانشگاه دیگه انگیزه نداشتم رشتمو تغییر دادم تا سخت نباشه و اونم میرفتم نمیرفتم....

از صب تا شب میرفت سرکار و من توی خونه با گوشی و گروهای تلگرام سرگرم میشدم و چندباری دید ک اومدن پیوی و میگفت نرو اینجور گپا و لفت بده

دلم از همه گرفته بود و واقعا هیچ کسی تو زندگیم نبود

افسردگی شدید گرفته بودم و نه تفریح و ن هیچ عشقی...

کمتر خونه بابام میرفتم و ب اونا زنگ نمیزدم میخواستن عروس بشم ک شدم....

دیگه همه گیرداده بودن بچه دار بشین و بااینکه جلوگیری نداشتم و یدونه قرصم نخورده بودم حامله نمیشدم ب شکرانه لطفی ک اینجا خدا در حقم کرد و یه کیست داشتم

....

اختلافاتمون روز ب روز بیشتر میشد و من کتک میخوردم و میومد میگفت ب بابام و خونوادم اره تو گوشیش مردا پی ام دادن درحالیکه من اصلا حتی پیوی اونارو باز نمیکردم 

تهمت زد بهم کسی میبرم خونه شاید وقتی سرکاره... و بابام همونجا کتکم زد و شوهرخواهرم گفت اگه طلاق میخوای مث سگ ته آغل میندازیمت هفته ای یبار غذا جلوت پرت میکنیم .....

و من اصلا نمیفهمیدم چرا تهمت زد بهم! مگه چکار کرده بودم!!!! خودش ک هشتا سیمکارت داشت و بیخودی عوض میکرد و من فقط ب یک گروه مجازی دلم خوش بود ک خودش واسم تایم نمیداشت...

شوهرخواهرم هیچ حقی نداشت اون حرفارو بزنه و من فقط به همشون نگاه میکردم

پهلوم درد میکرد بلند شدم باهاش رفتم خونم و بعد چندماه مشاوره و اوج اختلافات و دوادرمون واسه بچه ....

بهش گفتم چرا طلاقم نمیدی؟؟؟ مگه نمیفهمی من نمیخوامت کثافت

چرا ب زور باهام س...س میکنی حالم ازت بهم میخوره هیچوقت هوامو تداشتی همه بهم توهین کردن برو گمشو دیگه از زندگیم

کتک کاری بدی شد اون شب

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

ولی تصمیمم واسه طلاق قطعی شد...

مشاوری ک میرفتیم بیشتر خوردم میکرد میگفت چرا طلاقت نمیده بری دیگه... چیه تورومیخواد!

و من حتی از مشاور هم شانس نیاوردم

کاملا توافقی کارارو کردیم و تیکه های خودمو اوردم

روزی ک وسایلمو جمع میکردم گفتن تیکه های میلادو هم ببر گفتم نه... من کلی خساست دیدم تو این زندگی منت چارتا تیکه رو نمیخوام روسرم

روزای کلاسای مشاور طلاق برمیگشتیم مامانم توراه میگفت بهم میخواستی ب حرف ما نکنی شوهر نکنی میخواستی پاتو بکنی تو ی کفش تو عقد طلاقتو بگیری اصن میخواستی بچه بیاری تا زندگیت درست بشه

ب میلاد میگفت خودم میرم واست زن میگیرم اصنـ..

و من فقط میگفتم خدایا خودت شاهد باش! 

خدایا خودت شاهد باش چقد تنهام

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

روز دادگاه قاضی پرسید مهریه رو بخشیدی؟

میلاد گفت اره بخشیده اگ نبخشه طلاق بی طلاق باید برگرده سرزندگیش....

اون روزا بهم گفت من تا پنج سال دیگه داماد نمیشم 

مامانش ک هواشو داشت میگفت پسرم چرا زجر بکشه زنشو نمیخواد طلاق

و من با حسادت تمام ک چجوری مادرش پشتشه نگاش میکردم و مادر من فقط تحقیر بود ک نثارم میکرد

هعی خداااا....

شب طلاقمون رفت خواستگاری و بعد یسال از طلاق بچش ب دنیا اومد:)

و وقتی این خبرا ب مادرم رسید گفت : ایشالا خیر از جوونیش نبینه بچمو بدبخت کرد و رفت

بره زیر ماشین

گفتم ن مامان اینجوری دعا نکن

وقتی میخواسی بری واسش خواستگاری ک بچت من نبودم اون بود....

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

کلا بعد این ماجراها من ایمانم رو از دست دادم

رابطم با خدا خراب شد

دیگه دلم با خونوادم صاف نشد و بعد دو سال طلاقم هیچ علاقه ای ب ازدواج ندارم 

خواستگار راه نمیدم و از ازدواج سنتی حالم بهم میخوره

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت

سرمو با دانشگاه و دوست پسر گرم کردم و هم ضربه خوردم هم ضربه زدم

هم صمیمی ترین دوستم رفت با اونیکه دوست بودم....

کلا جوری شد زندگی من که هیچ ادمی رو نمیتونم باور کنم!

 ادمای خوبی هم ک اشنا میشم باهاشون نمیخوامشون

شدم یه دختر بی روح تو سن ۲۴ سالگی...

هنوزم افسردگی اون دوران همراهمه و با اینکه ب ظاهر شادم یک دنیا غم ته دلمه 

من دیگه هیچی نمیخوام توی زندگی و ادما واسم جذابیتی ندارن

همه وجودم ترس و دلهره ست

هیچ مردی رو نمیتونم باور کنم و فقط با خنده های ساختگی و زیبایی های ظاهری خودمو خوش نشون میدم درحالیکه یه مرده متحرکم

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت
عزیزم اینجوری نگو  اینا همش امتحانای خداس  از خدا دور نشو

من خیلی چیزا رو نگفتم ک بگم شنیدنش هم اذیتت میکنه اما خدا سر زندگی من پیاده کرد

من یکی شدم که دیگه خیلی فرق باهام داره سلیقت
امیدوارم هیچکدومتون حال و روز منو تجربه نکنید قصد پربازدیدی نداشتم ک وقتتون رو بگیرم مرسی وقت گذاش ...

الان رفتار خانواده با تو چطوره

میشہ واسه آرامش و خوشبختیم یه صلوات بفرستین🙏
من خیلی چیزا رو نگفتم ک بگم شنیدنش هم اذیتت میکنه اما خدا سر زندگی من پیاده کرد

میگن هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند

از خدا دور بشی ارامشت از بین میره ب خدا توکل کن بهش اعتماد و تکیه کن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792