از روابط جنسی هم ب مشکل خوردیم و خونوادش دخالت میکردن
تا جاییکه خالش به من گفت تو ک نمیتونستی ب... غلط کردی شوهر کردی
واژینیسموس داشتم و دست خودم نبود و پدرشوهرم همه چیو درجریان بود
از شوهرم ک پشتم نبود و خاله هاش اشکمو در میاوردن پدرش تو مسائل جنسی دخالت میکرد و مادرش ک میگفت پسرمو دعا گرفتن تا از مادرش دل بکنه در حالیکه انقد بداخلاق بود ک خودش نمیرفت سمت مادرش و من اصلا واسم مهم نبود ....
از بی فرهنگ بودنشون... خسته شده بودم و با همه وجودم خدارو مقصر میدونستم
دانشگاه دیگه انگیزه نداشتم رشتمو تغییر دادم تا سخت نباشه و اونم میرفتم نمیرفتم....
از صب تا شب میرفت سرکار و من توی خونه با گوشی و گروهای تلگرام سرگرم میشدم و چندباری دید ک اومدن پیوی و میگفت نرو اینجور گپا و لفت بده
دلم از همه گرفته بود و واقعا هیچ کسی تو زندگیم نبود
افسردگی شدید گرفته بودم و نه تفریح و ن هیچ عشقی...
کمتر خونه بابام میرفتم و ب اونا زنگ نمیزدم میخواستن عروس بشم ک شدم....
دیگه همه گیرداده بودن بچه دار بشین و بااینکه جلوگیری نداشتم و یدونه قرصم نخورده بودم حامله نمیشدم ب شکرانه لطفی ک اینجا خدا در حقم کرد و یه کیست داشتم
....
اختلافاتمون روز ب روز بیشتر میشد و من کتک میخوردم و میومد میگفت ب بابام و خونوادم اره تو گوشیش مردا پی ام دادن درحالیکه من اصلا حتی پیوی اونارو باز نمیکردم
تهمت زد بهم کسی میبرم خونه شاید وقتی سرکاره... و بابام همونجا کتکم زد و شوهرخواهرم گفت اگه طلاق میخوای مث سگ ته آغل میندازیمت هفته ای یبار غذا جلوت پرت میکنیم .....
و من اصلا نمیفهمیدم چرا تهمت زد بهم! مگه چکار کرده بودم!!!! خودش ک هشتا سیمکارت داشت و بیخودی عوض میکرد و من فقط ب یک گروه مجازی دلم خوش بود ک خودش واسم تایم نمیداشت...
شوهرخواهرم هیچ حقی نداشت اون حرفارو بزنه و من فقط به همشون نگاه میکردم
پهلوم درد میکرد بلند شدم باهاش رفتم خونم و بعد چندماه مشاوره و اوج اختلافات و دوادرمون واسه بچه ....
بهش گفتم چرا طلاقم نمیدی؟؟؟ مگه نمیفهمی من نمیخوامت کثافت
چرا ب زور باهام س...س میکنی حالم ازت بهم میخوره هیچوقت هوامو تداشتی همه بهم توهین کردن برو گمشو دیگه از زندگیم
کتک کاری بدی شد اون شب