2777
2789
عنوان

اختلاف با خانواده شوهر

| مشاهده متن کامل بحث + 2885 بازدید | 34 پست
چجوری راهتو جدا کردی؟

ببین اولش که‌تو عقد رفتاراشون دیدم فهمیدم من نمی‌تونم یه ساختمون با اینا زندگی کنم هرکاری کردن نرفتم 

بعد  من  ماهی یه بار خونه شون میرفتم 

وقتی من کم میرفتم اوناهم کم میومدن

بعدا پدرشوهرم با شوهرم دعواش شد منم از پدرشوهرم داشتم دفاع میکردم دیدم پدرشوهرم به شوهرم‌فحش ناموس میده ینی به من😑😑😑 می بینی چقدررررر بی فرهنگن دیگه نرفتم خونه شون تا‌دو سال  الان تازه تازه فقط عیدها ومناسبت ها میرم خونه شون ا‌وناهم‌ اخرین بار یادم‌نیست کی اومدن خونه من

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

منم تو یه ساختمونم باهاشون خیلی اذیت میکنن هرکاریم میکنم شوهرم میگه تا خونه نخریم نمیرم از اینجا درحالیکه آزارای اونا برا اینکه ما ذله بشیم بشینن پیش فامیلاشون بگن ما بشون کاری نداشتیم خودشون رفتن زنش بساز نیست  مادرشوهرم میخوان چندساله خونشونو تعمیر کنن من بهش داشتم پیشنهاد میدادم برگشت بهم گفت پایین خالی بشه وسایلمونو میبریم اونجا با حوصله بالارو درست میکنیم  گفتم فعلا که ما پایینیم گفت خو منظورم وقتیه که بخواید برید دراین حد دوست دارن ما بریم بعد شوهرم میگه تو فک میکنی 

جمله عباس معروفی وصف حال اینروزای خیلیاست:ما نسل بدبختی هستیم دستمان به مقصراصلی نمیرسد ازهمدیگرانتقام میگیریم!

من به آینده ی بچم فکر میکنم اون به آینده برادراش که اصلا نمیتونن بیرون از خونه باشن میگه سرمایه بدم دستشون کار کنن در حالیکه هیچکدوم از اعضای خانوادش قدرشو نمی‌دونن 

من به آینده ی بچم فکر میکنم اون به آینده برادراش که اصلا نمیتونن بیرون از خونه باشن میگه سرمایه بدم ...

شوهد توام مثل شوهر من وابسته اس به خانواده اش برا همینم جدا نمیشن شوهرمن میگه خونه بخریم وفلانم بهونه اشه خونه ام بخریم میگه بدیم اجاره بشینیم همینجا 😑

جمله عباس معروفی وصف حال اینروزای خیلیاست:ما نسل بدبختی هستیم دستمان به مقصراصلی نمیرسد ازهمدیگرانتقام میگیریم!

من خودم داداشم معلمه ولی همیشه از پدر مادرم طلبکاره که اینو برام بخرین اونو بخرین ولی خانواده شوهرم هیچی براش خرج نکردن مادرشوهرم فقط چندتا بالش بهمون داد همه چیو شوهرم باوام خرید الان خواهرشوهرم نامزده همش بهش میگه هرچی خواستی به خودم بگو خونه ای ما توش نشستیم برا پدرشوهرمه چندین با سرش به من تیکه انداختن که پانمیشین از اونجا شوهرم میگه من پول دادم کمکشون کردن تو ساختن این خونه میگم پس خودت بهشون بگو که دیگ ب من تیکه نندازن ولی اصلا به روشون نمیاره جونش براشون درمیره پدر من از مواد متنفره خودمم همین طور نفسم میگیره از بوش ولی همیشه خونشون تریاک موجوده به خانوادمم نمیتونم چیزی بگم چون نمی‌خوام نسبت به شوهرم بدبین شن و بهم بگن خودت کردی

منم ب شوهرم میگم بزا فحش یادش بدن اینم فردا ب ما میگه اون موقع ب خودت میای بچم هنوز شیش ماه نشده گریه می‌کنه پدرشوهرم میگه عرعر می‌کنه یامادرشوه م میگه باز زرزر کرد

اوایل اونقدر باهاشون خوب بودم باهرکدومشون یه نوع با احترام برخورد میکردم بامهمونشون باهمه تا می‌دیدم کار میکنن کمکشون میکردم دیدم اصلا ظرفیتشو ندارن همون که میگن سردباشی خواستنی تری درسته

یکی از مسائلی که در مسیر پیش از ازدواج و بعد از آن نیز در زندگی مشترک زوجین تعارض‌های زیادی ایجاد می‌کند اختلاف سطح خانواده‌ ها در ازدواج است. خانواده دختر و پسر از جهات مختلفی ممکن است با یکدیگر اختلاف سطح داشته باشند که اختلاف فرهنگی و اقتصادی نمونه های رایجی از آن‌ها است. این اختلافات می‌توانند از همان ابتدا منجر به سوءتفاهماتی بین خانواده‌ها شوند و مسیر ازدواج را برای جوانان سخت کنند. اگر به دنبال اطلاعات بیشتری در زمینه اهمیت و تأثیرات اختلاف سطح خانواده‌ها در ازدواج هستید، در ادامه این مقاله توضیحات بیشتری در این باره ارائه کرده‌ایم که مطالعه آن می‌تواند برای شما سودمند باشد. در مشاوره قبل از ازدواج نیز می‌توانید راجع به اختلاف سطح خانواده ها در ازدواج مشورت بگیرید. برای کسب اطلاع بیشتر از اختلافات در ازدواج کلیک کنید.

شوهرم میگه خیلی وقتا حق با توء ولی فعلا نمی‌تونیم جدا شیم دیگه فکر میکنم براش مهم نیستم هرچیم براش ت ...

الکی بگو حالا که اینجوریه میرم طلاق میگیرم راحت میشم یه جورایی نشون بده داری طلاق میگیری چند روز برو خونه بابات تا تنهایی رو ببینه خودش میاد به دست و پات میوفته 🧸

عزیزم منم فرهنگی هستم و تفاوت فرهنگی زیادی باخانواده شوهرم دارم  راهمو ازشون جدا‌کردم حتی مدت ...


عزیزم منم فرهنگی هستم مث شما، نمیدونم چرا خانم های کارمند شانس ندارن، سه ساله ازدواج کردم دو سال با خانواده همسرم زندگی کردم به خاطر شرایط مالی همسرم البته اینم بگم خانواده شوهر خیلی پولدارن ولی برا بقیه بچه هاشون خرج میکنن چون این زن معلم گرفته باید خودش خونه بخره ،‌ماشین بخره و..... خلاصه دو سالی که باهاشون زندگی میکردم همه جوره بهشون احترام گذاشتم خدا شاهده، تو شغلم کم کاری میکردم عوضش برا مادر شوهر کلفتی میکردم وقتی پدر شوهرم میومد خونه تا می نشست چایی میزاشتم جلوش و.... برا دو تا خواهر شوهرمم مث خواهر احترام میزاشتم ولی به مرور زمان دیدم اینا پر رو شدن طوری که به خونواده من یه ذره ارزش ندادن همیشه تحقیرم میکردن با خودم می گفتم من فرهنگی ام نباید بی احترامی کنم جواب نمی دادم تا اینکه مادر شوهرم سر یه موضوعی بهم گفت بی ادب بی معرفت شانس نداشتم تو عروسم شدی خودمو تعریف نمیکنم هم از نظر قیافه هم سواد و... خیلی ازشون سر ترم.خلاصه احترام من‌باعث بی احترامی به خودم شد. هر هفته بهشون زنگ میزد م الان تصمیم گرفتم هیچ وقت زنگ نزنم خونشون هم رفتم رسمی برخورد کنم. و دیگه برام مهم نیستن.

عزیزم منم فرهنگی هستم مث شما، نمیدونم چرا خانم های کارمند شانس ندارن، سه ساله ازدواج کردم دو سال با ...

دقیقا برمنم به خدا قسم همین بود 

شوهرم سرباز بود باحقوق خودم روز پدرومادر و عیدی و  تولدهاشون کادو می‌خریدم 

توکاراشون هم کم کمک نمی‌کردم ولی دیدم روز به روز توقعات مادرشوعرم بیشتر میشد و هی میکف مهم قیافه نیست مهم ادب!!

ینی منو بی ادب می دونست !!!!!!

یا بهم میگف تعطیل شدی دم عید بریم خونه مادرمنو تمیز کنیم .منم گفتم من چرا بیام بادخترات برو .به نظرت به من چی جواب داد؟ نه دخترام با شوعراشون میرن گردش و تفریح وقت نمیکنن تو بیا !!!

فرض کن پدر من تازه   دو سه روزفوت کرده بود و تومراسم ختم ش مدام گریه و بی‌قراری میکردم میکف چرا تو مسجد من وارد شدم به پای من بلند نشد!!!

یا. یه هفته بود پدرم فوت کرد این سرما خورد میگف چرا عروسم ومادرش زنگ نزدن حال منو بپرسن 

همه میومدن و به ما زنگ میزدن حال مارو می پرسیدن ما باید زنگ میزدیم حال این تحفه رو‌بپرسیم 

تا هفته اول بعد فوت پدرم  پدرشوعر و مادرشوعرم اومدن خونه بابام و همینکه منو آوردن خونه خودم دیگه حتی یه زنگ نزدن حال منو بپرسن و دعواهاشون شروع شد 

خواهرشوهرامم که مثل غریبه ها! 

حتی عید پدرم شونزده روز بود فوت کرده بود پدرومادر شوهرم ودوتا خواهراش خونه من نیومدن جزیکی از خواهراش ( ما رسم داریم اولین عید همه میان خونه صاحب عزا) 

تازه میگفته من باهاشون قهرم چرا عید خونه ما نیومدین!!!!

منم به شوهرم گفتم برای همییییییشه باهاشون قطع ارتباط کردم وقتی تو بدترین شرایط زندگیم نیستن نمی‌خوام دیگه باشن 

توهم خودت می دونی 

اتفاقا تاحالا چن بار قطع ارتباط کردیم و خودمون پیش قدم شدیم چون من از قهر وکدورت متنفرم و همیشه عذاب وجدان داشتم  ولی این سری نوک سوزن ناراحت نیستم 

چون این زباله ها ارزش ناراحتی ندارن 

حتی شوهرم به خواهرش گله کرده بود چرا یه زنگ نمیزنین به فلانی حالشو بپرسین .چرا یه توک پا با شوعراتون نیومدین خونه ما .گفته بود خودمون نمباییم و زنگ نمیزنیم چون کار زن تو گله کردن . چون گله کردین نمباییم .اتفاقا شوهرم گفت بریم من نذاشتم!!!

همش چن روز اول حالم بد بود وخرفاش قلبمو پاره میکرد ولی بعدش گفتم شعورش دراین‌حد 

شتری که جلو در همه می‌خوابه . اونا هم بالاخره روزی عزادار میشن .

بعد چن‌روز پدرشوعرم زنگ زد به من داااااااد میزد چرا شوهرت پیام داده به دختر من گله کرده .زنگ بزنم پلیس بیاد آبرو و حیثیت تون ببره 😶😶😶

دیگه با ما رفت وامد نکنین .باز شوهرم بردم روی باباش بوسیده گفته توخودت ناراحت نکن . بعد عید شد و نیومدن دیدم واقعا اینا قصدشون قطع ارتباط 

گفتم به جهنم 

ببینیم کی ضرر می‌کنه 

تو پیری هاتون میگین عروسمون بیاد حلال مون کنه . اون وقت نوبت من 

 




دقیقا برمنم به خدا قسم همین بود  شوهرم سرباز بود باحقوق خودم روز پدرومادر و عیدی و  تولده ...

منم دقیقا قبل از عید مادر بزرگم فوت کرده بود خونواده شوهرم اصلا مراسم نرفتن ما هم رسم داریم عید ها به خونواده های که عزاداران سر میزنن یا تماس میگیرین خانواده شوهرم نه مراسم رفتن و نه عید یه تسلیتی نگفتن، ولی خود مادر شوهرم همیشه انتظار داره من بهش زنگ بزنم. قبلا هر هفته میزدم هم به اون هم به دو تا دخترای بی حیاش  ولی تصمیم گرفتم دیگه باهاشون سرد باشم هیچ زنگی نزنم. خیلی بهم زجر دادن گفتم که ما بخاطر شرایط مالی بعد ازدواج دیگه مستقل نرفتیم با خانواده شوهرم زندگی کردم همه  بعد عروسی میرن ماه عسل مادر شوهرم فردای شب عروسی جلو همه گفت دخترای من موقع مجردی کلی طلا داشتن تو یه دونه هم از خونه پدرت طلا نیاوردی ، مشکل من اینه شوهرمم آدم حسابی نیس به شدت وابسته مادرشه و خواهراشه، بعد همون شب تا صبح گریه کردم شوهرم اومد گفت مادرم حق داره تو طلا نیاوردی. یا همش مادر شوهرم و دختراش تو جهیزم سرک میکشیدن که ایراد پیدا کنن.خلاصه اینا فقط یه ذره از سختی های هس که به من دادن روزهای بعد عروسیم رو برام جهنم کردن. حالا مشکل اصلی من شوهر مه با اینکه حقوقم در اختیارش قرار دادم کلی حمایتش کردم همه حوزه ازش سرترم ولی هیج ارزشی برام نزاشت.بخدا برا مادر شوهرم کلفتی کردم شوهرم هیچ وقت قدردانی نکرد گفت وظیفته. یا یه کلمه از خانوادش مادرش و خواهرش گلایه ‌کنم. کتکم میزنه قهر میکنه. خلاصه خواهر این همه درس خوندم سختی کشیدم آخرش هیچ و پوچ شد‌م

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792