امروز بعد 19سال متوجه ازدواج عجیب غریب عمم شدم !آخه خواهر ناتنی بابامه از زن اول پدرش باسه همین باهاش اصلا رابطه نداریم.بابام داشت خاطره میگفت قضیه ازدواج عمم هم تعریف کرد . خودم از شنیدنش هم ناراحت شدم وهم چندشم شد. اگه دوست دارید تعریف کنم؟ بگید نه نمینویسمش.
پسر خاله عمم و عمم چون خونشون نزدیک بهم بوده زیاد هم رو میدیدن یک روز که کسی خونه پسره نبوده عمم خونه اونا میره و متاسفانه مرتکب زنا میشن عمم پرده بکارتش رو از دست میده اما قدر سواد و اطلاعات جنسیش اونقدر نبوده که بدونه اصلا چی هستش
خلاصه رابطه همانا و شروع شدن دریدگی های عمم همانا. عجیب شده بود همش دنبال رابطه و خود ارضایی بود کلا حسابی اوضاعش خراب بود،این وضعش باعث شد چندین بار مداوم باپسر خالش رابطه داشته باشه،یکی از بچه های کوچیک فامیل هم میگفت بیرون در کشیک بده تا کسی نفهمه.این روند همین طور ادامه داشت تا برای عمم خاستگار اومد
پسرخالش که خیلی دوسش داشته از اومدن خاستگار ناراحت میشه و مادرشو راضی میکنه تا براش خاستگاری بره اما چون اون موقع هیچی نداشته و پدر بزرگم هم اصلا ازش خوشش نمیومده قبول نمیکنه،پسره اما دست بردار نبوده و چندبار دیگه هم خاستگاری میره اما پدر بزرگم قدتر از این حرفها بوده و قبول نمیکنه
خالم و پسرخالم تصمیم میگیرن که باهم فرار کنن این کارهم کردند اما پدربزرگمشون قبل از اینکه مردم متوجه بشن پیداشون میکنن و برشون میگردونن.بابام میگه اون شب رو اصلا یادش نمیره برادرها همه باهم 9نفری ریخته بودن سر پسره و تا میخورده میزدنش عمم هم قبلش پدربزرگم اونقدر کتکش زده بوده که از هوش رفته بوده با پیش اومدن این وضع خانواده خاله عمم با ما قطع رابطه کردن و از روستا رفتن اما هیچ وقت این قضیه رو به کسی نگفتن که آبروشون نره
یه سال بعد از اون دوباره برای عمم خاستگار میادش و پدربزرگم دیگه اینبار اجازه نظر دادن به عمم نمیده و مجبورش میکنه با پسره نامزد بشه . خاستگار عمم وکیل بوده و وضع مال خوبی هم داشته و یکی از اقوامش که دوست زن بابای بابامه عمم رو بهش پیشنهاد میده
اینها باهم نامزد میشن و تو دوران نامزدیشون یک روز که پسره خونه بابا بزرگمشون میاد تا شب اونجا بمونه همون پسر کوچیکه که عمم وقتی با پسرخالش زنا میکرده باسه نگهبانی میزاشتش قضیه رو به نامزد عمم میگه. چشمتون روز بد نبینه با صدای ناله و گریه عمم کل خانواده دورش جمع میشن عمم رو به باد کتک گرفته بودش و تا میتونسته با کمربند زده بودش بعدش با داد و بیداد قضیه رو به بابابزرگم میگه و اینجا بودش که گند کار عمم در میادش،پسره بعد اون ابرو برای عمم تو روستا نزاشت همه دیگه بهمون میخندیدن و پشت سرمون حرف میزدن بابابزرگم اونقدر حالش بد بوده و عصبانی بوده که از شدت عصبانیت نمیدونسته خودشو بکشه یا عمم رو
حالا یکم از زندگی پسر خاله عمم بعد از رفتنشون از روستا بگم. اون دو ماه بعد از جداییش از عمم مادرش باسش زن میگیره.زنه یه دختر ساده روستایی و یتیم بوده که قبل از ازدواجش عموش ازش نگه داری میکرده اینها 5 ماه بعد از ازدواجشون زنه حامله میشه. یه چند ماه از حاملگی زنه میگذشته که زن بابای بابام به خواهرش التماس میکنه برای پسرش دخترش رو بگیره و جونش رو نجات بده.
پسر خاله عمم از درخواست خالش خیلی خوشحال میشه چون هنوز دخترخالش رو خیلی دوست داشته اما مادرش با این ازدواج مخالف بوده و دلش به حال زن حاملش میسوخته. اما پسره دست بردار نبوده و پاش رو میکنه تو یه کفش که من میخوامش
زن اول پسرخاله عمم وقتی متوجه خاستگاری رفتن شوهرش میشه اونقدر حال روحیش بهم میریزه که یه روز وقتی از پله های خونشون پایین میومده سرش گیج میره و از روی پله ها میفته و بچش رو سقط میکنه. بعد از برگشتش از بیمارستان خاله عمم از پسرش میخواد که باسه عمم یه خونه جدید بگیره که با زن اولش تو یه خونه زندگی نکنند. الان خیلی وقته از اون جریانها میگذره عمم 3تا پسر داره .زن اول اون مرد هم کامل از شوهرش دل کنده و بعد از اون سقط بچه دیگه بچه دار هم نشده. بابام میگه الان چند ساله دیگه کامل شوهرعمم صبح تا شب خونه عمم هستش چون زن اولش اصلا تحویلش نمیگیره.