خانواده بابامشون تو روستا زندگی میکردن ،تو روستامون تو زمان بابا بزرگم مردها چند زن میگرفتن(قدیمی بودن دیگه) پدر بزرگم دو تا زن داشت که از هرکدومشون 7 تا بچه داشت. این یکی عمم بچه سوم زن اول بابا بزرگمه ، تو بچگیش تو مدرسه روستا عاشق پسرخالش میشه (باهم تو یه کلاس بودن) باهم میرفتن مدرسه و برمیگشتند و باهم تو خونه بازی میکردندو...این روال بینشون وقتی بزرگتر هم میشن ادامه داشته. پسرخاله عمم یتیم بوده و مادرش هم معتاد و موادفروش نه پول داشته و نه کار درست حسابی خودش هم معتاد بوده اما نه زیاد هر از گاهی تریاک میکشیده،اما درسش رو خوب میخونده و تربیت معلم هم میرفته. گفتم که خیلی باهم بودن و در نتیجه بد جور وابسته شده بودن و ومیشه گفت تو عاشقی دست لیلی مجنون رو از پشت بسته بودن! اما این مسائل فقط بین خودشون بوده و فقط چند تا از خواهر برادراشون میدونستن که اونها هم به کسی چیزی نمیگفتن.