🔟خلاصه چند ماه طول کشید تا ما جداشیم طی این مدت یونس میومد اونجا و بهم سر میزد و از دعواهاشون میگفتو میگفت زنم با ناخناش تمام بدنمو چنگ میندازه ی شب با زنش دعواش شده بود اومده بود بیرون اومد خونه من گفت اگ بشه اینجا بخوابم گفتم باشه...بالاخره تو شهر غریب خیلی کمکم کرده بود زشت بود بگم نه اومد خوابید دکمه ها لباسش باز بود نگاه کردم دیدم زنش انقد ناخناشو کرده تو گوشت بدنش ...کل بدنش زخم و سوراخ شده بود ...خیلی دعوا داشتن زنش خیلی بهش فحش میداد ...یونس میگفت سحر(زنش)قبل از اون ی بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و س سال ازش بزرگتره ..میگفت پدرش فوت کرده مادرشم پیر بوده میومده تو اتلیه کار میکرده بعد ی مدت با یونس دوست میشه وباهم س کس میکنن ی جا با هم میگیرنشون و عقدشون میکنن براهم😐بعدشم فوری سحر حامله میشه سره دخترشون آوا ...خلاصه میگفت ک دوسش نداره و بخاطر آوا تحمل میکنه کاراشو ...طی اون مدت از ترس این ک شهر کناری منو کسی نبینه اصلا بیرون نمیرفتم و یونس کارامو میکرد و بعضی وقتا چیزی میخرید برام میاورد...یهو بهم گفت منو تو ک انقد مکمل همیم چرا با هم ازدواج نکنیم؟من احتیاج دارم ...زنم باهام نمیخوابه تو هم ک از من بدتر از همه مهم تر ما حرف همو خیلی خوب میفهمیم از هم ارامش میگیریم...قبول کردم ی شیخی اومد خونه و برامون صیغه بلند مدت خوند ...اون شب برامون خیلی رویایی تموم شد...اما همش حس عذاب وجدان خیانت ب سحرو داشتم ...اخه یونس شبا ک از فیلمبرداری برمیگشت ی راس میومد پیش من و دیگه پیش اون نمیرفت هی میگفتم سحرو آوا به تو نیاز دارن ب زور میفرستادمش پیش اونا...تا این ک فهمید سحر بارداره اولش ناراحت شد اما وقتی فهمید بچه پسره سر از پا نمیشناخت انقد خوشحال بود ک رفت برا من لباس خرید😂😂😂😂با ی جعبه شیرینی منم همش بهش میگفتم ک دیگ باهاش دعوا نکنی خیلی مواظبش باشیو اینا اونم هی میگفت تو فرشته ای ک نگران زنو بچه منی از این رو بندا خریده بودم بعضی وقتا بازار میرفتم برا پسرش لباس میخریدم ...خیلی طلا داشتم فروخته بودم از بانک سود میگرفتم...من بیشتر از اونا ذوق داشتم برا بچه لباسا رو میدادم میگفتم ببر بده سحر بگو خودت گرفتی میگفتم الو سبز بگیر براش به بچه رو خوشگل میکنه....اونم میگرفتو میبرد میدیدم رابطه اشون داره باهم خوب میشه تا اینکه .....بیبی چک زدمو دیدمم خودمم باردارم 😂انقد ذوق داشتم ک دارم مادر بچه یونس میشم اما اون وقتی فهمید خیلی جدی گفت باید سقطش کنی من پسرم داره دنیا میاد تو رو برا خودت میخوام برا نیازام میخوام دوس ندارم هیکلت به هم بریزه برا بچه ای ک خودم دوتاشو دارم گفتم خب منم دوس دارم مادر بشم ....میگفت نه و تصمیم جدی ک باید سقط شه حتی دکترم پیدا کرده بود ...روزی ک میخواست ببرتم پیش دکتر برا سقط من وسایلامو جمع کردمو از اونجا رفتم بهش زنگ زدم گفتم یونس من دوس دارم مادر بچه ات باشم اینکارو باهام نکن ...عصبانی شد و کلی فحشم داد منم شمارمو عوض کردم..... چون دیگه فوتوشاپم کار نمیکردم تو خونه ی پیرزنی مشغول شدم....باید ازش پرستاری میکردمو بهش داروهاشو و غذا میدادم و ب خونش میرسیدم...اونم کلی دعام میکرد ..بچم دنیا اومده بود و کم کم داشتم رو روال میوفتادم ک سر و کله نوه ای پیرزنه پیداش شد و ب هر طریقی میخواست منو دستمالی کنه ی بارم ک نزدیک بود بهم تجاوز کنه مادر بزرگش سر رسید و بهم کلی پول داد و گفت از اینجا برو تا ی بلایی سرت نیومده...من بازم رفتم.... ی اتاق گرفتم و مشغول بچه داری شدم اسمشو گذاشتم یاسین ...دیگه پولام داشت ته میکشید دنبال کار تو خونه بودم ک آگهی نگهداری از بچه رو دیدم ...بچه 6ماه از یاسین بزرگتر بود شماره رو گرفتمو زنگ زدم خانمه گفت من چون بچه کوچیک دارمو شاغلم یکیو میخوان ک بچمو ی تایمی بگیره اگه مایلی بیا ب فلان ادرس تا باهم اشنا شیم.... قلبم تو دهنم بود وقتی ادرس اتلیه رو داد....سحر بود ک پرستار واسه بچه میخواست