2777
2789
عنوان

داستان زندگی...

| مشاهده متن کامل بحث + 10049 بازدید | 237 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

لایک لطفا

عزیزان هر روزتون به رنگ عشق ❤       ‌‌ آرزو میکنم امروز مرغ آمین بیاید و بر آرزوهایتان آمین بگوید🙏                      امضای خدای مهربون پای همه ی آرزوهاتون❤                                  برای سلامتی همه ی بیمارا سه بار بگو " بسم الله الرحمن الرحیم بحق بسم الله الرحمن الرحیم "                               شاد و سلامت باشید 🌹

8⃣دوباره پاشدم رفتم خونه خودم در حیاطو باز کردمو نشستم گوشه حیاط زیر درخت گفتم اگه برم تو دوباره اونجوری ببینمشون هم خودم اذیت میشم هم محسن دوباره عصبانی میشه همونجوری نشستم دیدم محسن خوشتیپ کرده اومد بیرون و داشت ماشینشو روشن میکرد یهو منو دید اومد سمتم قبل این ک اون چیزی بگه من تند تند گفتم تورو خدا منو ننداز بیرون رفتم خونه بابام اونام گفتن حق نداری طلاق بگیری گفتن برو پیش شوهرت ،گفتم محسن اخه من ک برا تو زن بدی نبودم تو خودت دلت اون دختره رو خواسته تقصیر من چی بوده داداشام میگم تقصیر تو بوده ک اون رفته سمت کس دیگه...اخه من ک هرکاری کردم تو نگام کنی تو محل نمیزاری من دیگه چیکار کنم ،انقد التماسش کردم گفتم تو دلت راضی میشه من الان برم تو خیابون ک همه جور ادمی هست بزار من اینجا بمونم بخدا نه با تو کار دارم ن با اون دختره برو اصن عقدش کن هرکاری خواستی کن... فقط منو ننداز بیرون هیچی نگفت فقط نگام کرد و سوار ماشینش شد و رفت منم رفتم تو خونه دیدم هیشکی نیست.زنگ زدم به این مشاوره های رایگان توضیح دادم چی شده گفتن برو شکایت کن حقتو بگیر ...اما مگه میشد؟ کل دادگاه شهرمون دوستای بابام بودن ینی اگه خانوادم میفهمیدن من پام ب دادگاه رسیده کارم تموم بود. دوباره محسن چند روز نیومد بعد ک اومد گفت ک فرزانه (همون دختره)قرار داد خونش تموم شده میخوام بیارمش اینجا... گذاشتم تو اینجا بمونی چون جاییو نداری اما نبینم بخوای سر ب سر فرزانه بزاری ...وقتی ام ک ما اتاق بالاییم حق نداری بیای کلا سعی کن تا ما خونه ایم افتابی نشی ...هیچی نگفتم .رفتو اوردش ...و این وسایل من بود ک از تو اتاقم با پلاستیک زباله اوردن گذاشتن تو اتاق پایین ...من غذا درست میکردم اونا یا با هم میرفتن بالا یا فرزانه تنها میرفت تا محسن شب ک بیاد بره پیشش.حموم پایین بود بعضی وقتا میومدن باهم میرفتن حموم با هر صدایی من ی ساعت گریه میکردم ینی چشام دیگه داشت رنگشو از دست میداد ...هرچی ام ب خانواده محسن میگفتم میگفتن ما هم ب ازدواجتون راضی نبودیم خودش خواسته ...توی اینستاگرام هی استوری های غمگین میزاشتم ک ی یهو فیلمبردار عروسیم همون آقاهه برام دایرکت داد ک چرا همش غمگین میزاری و اینا تا این ک سر درد و دلمون باز شد و منم از اون جایی ک هیییچکسو نداشتم براش صحبت کنم با اون صحبت کردم و اینکه اون توی شهر کناری بود و مطمئن بودم ب کسی چیزی نمیگه ولی با این حال بهش گفته بودم از درد و دلام سو استفاده نکنه ...اولش باور نمیکرد اما چن بار عکس ازشون ک کنار تلویزیون باهم خوابیدن براش فرستادم باور نمیکرد هنگ کردع بود میگفت تو چطور موندی با این  میگفتم خو چکار کنم اگه جدا شم ک بابام اینا زندم نمیزارن اونم هی امید میداد ک عیب نداره بالاخره محسن میفهمه ک تو چقد خانومی کردی ک ساکت موندی و اونم درد و دل کرد ک حتی جرئت نداره ب زنش بگه تو ...میگف هرچی وسیله هست تو خونه خورد میکنه ی دختر 6ساله داشتن گفت دخترم خیلی میترسه ک زنم وسیله خورد میکنه و جیغ میزنه بخاطر اون منم ساکت میمونم ...سه تا شعبه فیلمبرداری داشتن ک در هر کدوم ی اکیپ گذاشته بودن یکی دست داداش و چن تا خانوم یکی دست  زنش و ی اکیپ ...خودشم با دوتا خانوم و ی اقا در شعبه مرکزی بودن ..میگف من تو باغا ک میرم فیلمبرداری بهم میگه تو همش چشات دنبال زنای مردمه در صورتی ک خودش میدونه من کارم اینه و...

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

9⃣دوماه گذشته بود از زندگی محسن و فرزانه و من ...تا این ک ی روز داشتم ناهار درست میکردم ساعت 11فرزانه با شورت و سوتین اومد از جلو من رد شد و رفت حموم وقتی در اومد پریدم بش😐و دعوامون شد اونم زنگ زد محسن و محسنم اومد منو از خونه انداخت بیرون 😕تا غروب توی ی پاکی نشستم هوا داشت تاریک میشد ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان محسن انداختم بیرون بیام اونجا...گفت نه داداشتو از ریاست کردن معاون خیلی همه عصبی ان الان اگ بیای سر تو خالی میکنن...ب هر کی فک کردم دیدم نمیشه یعنی هیییچکسو من نداشتم تو این دنیا ک اون شب برم خونش یهو شماره یونس (فیلمبردار)رو گرفتم بهش گفتم منو انداخته بیرون ...نمیدونم شب کجا برم گفت بمون تا بیام دنبالت تا اونجا یک ساعت راهه الان میام ،اون موقع من تازه 19سالم تموم شده بود و اون 32سالش بود ...وقتی اومد برا اولین بار بود میدیدمش موهای مشکی چشای مشکی قدش خیلی بلند و هیکلی بود سوار شدم و کلی معذرت خواهی کردمو گفتم نمیخواستم مزاحمتون بشم و واقعا کسیو نداشتم باید تو خیابون میموندم..اون اتلیه ک دست داداشش بود رو با داداشش هماهنگ کرد ک یکی رو میخوام ببرم اونجا کسی نباشه خودتم نباش ب کسی ام نگو...داداششم رفته بود و یونس منو برد اونجا اونشب اونجا خوابیدمو صبح زود ساعت 5باهم زدیم بیرون ک کسی نیاد خودشم اون شب بیرونه اتاق خوابید ..فرداش کلی باهام حرف زد گفت تو که دیگه نه راهه پیش داری نه راهه پس اگه میخوای غیابی طلاقتو بگیر و ی اتاقم این شهر اجاره کن کمکت میکنم تو خونه عکسا رو فتوشاپ کنی واین ک هیچکس نمیفهمه کجا داری زندگی میکنی خانوادتم دیگ نمیتونن پیدات کنن...النگوهامو در اوردمو فروختمو ی اتاق کوچیک با ی اشپزخونه و سرویس خیلی کوچیک اجاره کردم و اونجا ساکن شدم خیلی ازش تشکر کردم و اونم رفت پیش زنو بچش ب محسن زنگ زدم و گفتم من اومدم ی شهر دیگ و میخوام غیابی جداشم....تو در حق من خیلی نامردی کردی پس خواهش میکنم اینکارو درحقم کن خانوادم اگ از من پرسیدن بگو نمیدونم ول کرده رفته...قبول کردو کلی ذوق کرد .😐.

متخصص گل و گیاه آپارتمانی☘️🌸🌱

این داستان واقعیه ؟! یعنی انقدر نامرد میتونن باشن آدم‌ها ؟! مادرش چطور دلش اومد دخترش انقدر زجر بکشه ؟

خدایا خیلی دوستت دارم میدونم که تو هم دوستم داری 😘😘😘 مامان عزیزم دلم برات تنگ میشه تا همیشه کاش وقتی بودی بیشتر بهت میگفتم دوستت دارم بهت میگفتم قدرتو میدونم برام عزیزی ، خدایا حالا که اونجا پیش توئه از طرف من ببوسش😞
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108